روزی که ساعت مرد !

  • چهارشنبه ۱۸ شهریور ، ۱۶:۵۸ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۱۸ بازدید

ساعتمان روی دوازده شب قهر کرد !
عقربه ها روی دقیقه ای که قلب پدر بزرگ ایستاد خشکشان زد !
دکترها گفتند سکته کرده است !
اما من میدانم که اسم مادرم ، نام معشوقه جوانیت بود ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
خیلی دور شدیم ؛ خیلی زیاد ! شاید سرانجامش خوب نباشه !

یه آموزش کاربردی ...

مطلب زیر میتونه به شما کمک کنه تا از به روز شدن وبم با خبر بشین . چون تعداد وبلاگهایی که دنبال میکنم مطالبشون رو زیاد شده ( بیشتر از 50 تا وب ) بنابراین فرصت سر زدن به همشون و با خبر کردنشون رو ندارم و کار خیلی وقتگیریه . اگر تو بیان وبلاگ دارین مراحل زیر رو انجام بدین :

1 . وارد منوی مدیریت وبلاگتون بشین :

2 . تو منوی سمت راست روی تب " ارتباط " کلیک کنید و وقتی منوی کشویی باز شد روی " وبلاگ هایی که دنبال می کنم " کلیک کنید :

3 . تو صفحه جدید قسمت بالا سمت چپ روی دکمه سبز " دنبال کردن وبلاگ جدید " کلیک کنید :

4 . تو مرحله آخر آدرس وبلاگی که میخواین وقتی آپدیت کرد با خبر بشین رو وارد کنید . یادتون نره که فقط وبلاگ هایی که پسوند Blog.ir دارن رو میشه دنبال کرد . اگر میخواین از به روزشدن وب من با خبر بشین آدرس www.MardeBarani.ir رو وارد کنید . به همین سادگی :

پی نوشتـــ :
اگر سوالی بود تو نظرات همین پست بپرسید جواب میدم .

کمپین های مختلف ؛ آره یا نه !

  • شنبه ۱۴ شهریور ، ۱۷:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۵۳ بازدید

عاقا این همه که انرژی میذاریم واسه " کمپین نخریدن خودرو " ( انشالله که با همین سه کلمه فیلترمون نکنن :دی ) کاش یه حرکت های دیگه ای هم تو این ضمینه میزدیم ! مثلا کمپین ها و گروه های دیگه ای تشکیل میدادیم و شدیدا ازش حمایت میکردیم ! باور کنید اصلا قدرت اول دنیا میشدیم ! مثال بزنم براتون ؛ مثلا کمپین " حمایت از محیط زیست محل خود " و یا کمپین " نخوردن سوسیس و کالباس ! " و یا حتی کمپین " کاهش مصرف پلاستیک " ؛ کمپین " عدم استفاده از الفاظ رکیک " ؛ کمپین " حمایت از کتاب خوانی " ؛ کمپین خاموش کردن یک لامپ به نفع آینده بشریت " و هزارتا از این گروه ها و تشکیلات که اگر هر کدوم رو فقط و فقط یک هفته به طور جدی حمایت کنیم به قول قدیمی ها دنیا گلستان میشه و کلی از موانع برداشته میشه . به دولتی ها هم پیشنهاد بدیم کمپین " کاهش فشار به ملت ! " رو راه بندازن تا دیگه دنیا جنگل بشه به جای گلستان !
هی ! ما هم دلمون خوشه ! کاش به این آسونی همه چیز حل میشد و میرفت پی کارش . دونه دونه مشکلاتو از سر راه برمیداشتیم و میرفتیم سراغ بعدی ! متاسفانه این مشکلات تو هیچ جای دنیا پایانی نداره . به قول بابام ما هر چی تو سرمون میزنن سر به زیرتر میشیم ! نمیدونم چرا ...
راستی ! یه چیزی هم راجع به این نخریدن خودرو بگم که از نظر من این حرکت چاقوی دو لبه اس ! شاید همه با خودشون بگن که نه نباید خرید تا ماشین ارزون بشه و ما با قیمت پراید بتونیم یه بنز یا بی ام دبلیو ( ! ) آخرین مدل سوار بشیم ! ولی عملا یه همچین چیزی غیر ممکنه ! یخورده که عقلانی و به دور از تعصب فکر کنیم میبینیم که نخریدن خودرو یعنی برشکستگی کارخونه های بزرگ داخلی و بیکار شدن یه تعداد خیلی زیادی کارمند که همیشه جزو ضعیفترین قشر جامعه بودن . همین بیکاری میشه بزهکاری و از همه بدتر راه برای جایگزینی ماشین های چینی با کیفیت خیلی پایینتر از پراید و پژو تو کشور هموار میشه . اون موقع باید بریم یه ماشین چینی رو که شاید ارزون هم باشه بخریم و کلی به به و چه چه کنیم که حرمون به کرسی نشست و کمپین جواب داد !
از طرفه دیگه من اصلا کار خودرو سازهارو تایید نمیکنم و تو دزدی و فروش چند برابر قیمتشون شکی نیست و این نخریدن مردم کاملا به جاست ! ولی کار درستی که اگر من بودم انجام میدادم این بود که به جای ماشین بیکیفیت و قیمت بالا مدل های خیلی امن تر و با امکانات تر ماشین های خارجی مثل ولوو ، فولکس ، میتسوبیشی و ... رو وارد میکردم و اینجا مونتاژ میکردم و دیگه خبری از پراید و پژو نبود . اینطوری مردم ماشین های خوب و به صرفه سوار میشدن و نه کارمندا بیکار ! برمیگشتن سر کارشون ولی اینبار ماشین های خارجی مونتاژ میکردن .
اینم راهکار اینجانب در حد عقل ناقصمون ! باشد که رستگار شوید ! :دی
پی نوشتـــ :
لطفا چند ثانیه وقت بذارین و " اینــجا " رو بخونین ...
هوا داشت خنک میشدا ! دوباره گرم شد انگار .

نعمت بزرگ فراموشی !

  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۷:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۹ بازدید

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...
پی نوشتـــ :
پست قبلی بنا به دلایلی حذف شد . ببخشید بابت بی جواب موندن کامنتهاتون .
اینقدر گفتین قسمت نظرات زشت شده عوضش کردم .

اندر حکایت سیگار ...

  • يكشنبه ۸ شهریور ، ۲۳:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۸۱ بازدید

یه دستش به فرمون بود و یه دست دیگه اش روسریشو که افتاده بود روی شونه اش میکشید جلو ! روژ لبش که تا چند میلی متر بالاتر از لب های چربی تزریق شده اش کشیده شده بود رو با زبون میخورد . مدام اینور و اونور رو نگاه میکرد و به سیگارش که لای انگشتاش بود پک میزد . یه جوری برخورد میکرد انگار خیلی داغونه و فقط سیگار بهش آرامش میده و همه کمبودهاشو جبران میکنه . ماشین پشت سری بوق میزد ، تاکسی جلویی کلی ناسزا بارش میکرد و تمام چهارراه رو یه نفری بسته بود ! نمیدونم ! شاید خیلی خوشحال بود که همه دارن بهش توجه میکنن و سیگارو دستش میبینن . شاید هم خیلی کلاس داره که توی ماشین یه پاکت بزرگ از سیگارهای درشت و خارجی باشه ! همه این صحنه هارو امروز از صندلی عقب یه تاکسی دیدم . راننده هم مثل بقیه بوق میزد و فوحش میداد ولی من هیچ صدایی نمیشنیدم و تمام توجهم به اون دختر بود ! به دختری که راهشو گم کرده . نمیدونست به کدوم سمت باید بره و بین نگاه های خشن مردم محکوم میشد ...


واقعا چرا ؟ چطور یه استوانه کوچک سفید که وسطش پر از برگ های گیاهه میتونه به ما بزرگی و کمالات بده ؟ چرا همیشه سیگار برای نسل جدید نمادی از بلوغ فکری و جسمیه ؟ و چرا صفحه های مجازی پر شده از عکسهایی سیاه که مضمون همش دود شدنه ؟ این ها همه علامت سوالهای بزرگی بوده که همیشه دور سرم میچرخیده و هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم ...
شاید سیگار کشیدنه یه پسر تو هر سن و سالی اونقدر تو نظرم بد و زشت نباشه ولی واقعا از مصرف دخانیات دخترها بیزارم ! چه سیگار و چه قلیون که این روزها تفریحه همه شده . نمیدونم چرا ولی اصلا احساس خوبی نسبت به اون دختر پیدا نمیکنم وقتی میبینم به دود وابسته اس . نمیدونم مقصر کیه ! مشکل از خانواده ها شروع میشه یا دوست و رفیق ! شاید هم ...
یاد بگیریم هیچکس با وابستگی به اینجور تفریحات تو نظر بقیه با فهم و کمالات به نظر نمیاد و سیگار دوای دردهای اعصاب و آروم کننده روح و و روان نیست ...
دل نوشتـــ :
سیگار نمیتواند بوی شیر دهان را به بوی مردانگی بدل کند ...

پس کو مریخ ؟!

  • جمعه ۶ شهریور ، ۱۵:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۴۴ بازدید

امان از این شبکه های مجازی ! از دو ماه قبل اینور و اونور میگفتن 5 شهریور ساعت 00:30 مریخ به نزدیکترین سطح خودش به زمین میرسه . میاد کنار ماه و میشه با چشم غیر مسلح دیدش و شق القمر تکرار میشه ! ما هم هی تاریخو نگاه میکردیم تا برسیم به اون روز و مریخو ببینیم .
دیشب حدود ساعت 12 بود که گوشیم زنگ خورد . یکی از دوستام گفت یادت نره امشبو . حتما آسمون رو نگاه کن و اگر تونستی عکس بگیر . گفتم چه خبره مگه ؟ گفت یادت رفته مگه ؟! امشب 5 شهریوره دیگه ! مریخ میاد کنار ماه ! تا اینو گفت نگاه به ساعتم کردم دیدم چند دقیقه بیشتر نمونده . جلدی رفتم تو اتاقم سراغ دوربینم ؛ روشنش کردم که ببینم شارژ داره یا نه . مثل همیشه فول بود و برش داشتم رفتم تو بالکن . خیره شدم به ماه و چندتا عکس گرفتم که چون شب بود و نور خیلی کم بود عکسها خوب نمیشد و سه پایه لازم بود . برگشتم سه پایه رو هم آوردم تو بالکن و دوربینو روش نصب کردم و منتظر ساعت 12.30 شدم . به همه مسیج میدادم که نخوابید و حتما نگاه کنید که این اتفاق هر 1400 سال یه بار میافته . اونا هم میگفتن حواسمون هست و میریم بالا پشت بوم .
خلاصه که همینطوری منتظر موندیم و منتظر موندیم ولی هیچ خبری نشد ! نه مریخی اومد ، نه شق القمری شد و نه اتفاق خارق العاده ای افتاد ! فقط کلی علف زیر پای ما سبز شد و شارژ دوربینمون تموم شد . تا صبح هم جواب مسیج های اینو اونو میدادم که چرا نذاشتی بخوابیم و مارو مسخره کردی !! این موضوع دقیقا منو یاد چند سال پیش انداخت که میگفتن ساعت 8 شب پپسی میخواد عکس لوگوشو بندازه روی ماه و چند میلیون نفر از جمله بنده رو سر کار گذاشت !
تازه بابام میگه زمان انقلاب بعد از فوت امام خمینی مردم میگفتن عکسش شب ها میافته رو ماه ! ما هم نگاه میکردیم و چیزی جز چندتا لکه نمیدیدم ولی چون فکر میکردیم اگه بگیم چیزی نیست کفر حساب میشه با ذوق میگفتیم الله اکبر قدرت خدارو ببین !
من دیگه حرفی ندارم . شایع خر است !

قهر که میکنی ...

  • پنجشنبه ۵ شهریور ، ۱۵:۵۹ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۷۰ بازدید

من عاشقانه هایم را از لج تو روى کاغذ پاره هاى یخچال جا میگذارم تا صبح که خواب بیدار میشوى قهرهایم را ببینى و بخندى !
ته دلت قرص شود که وقتى تا نیمه شب به جان هم میافتیم فردایش همه چیز فراموش شده و تو همان معشوقه روزهاى قبلى ...
و توى لعنتى خوب میدانى چایت را کى رنگ کنى ! در کدام استکان بریزى و با قهر جلویم بگذارى ؛ ابروهایت را در هم کنى و به اتاقت بروى . دور شوى از کنارم و من را به دنبال موهاى بلند و دامن رنگ بهارت بکشانی ...
عاشقت بودن کار هیچکس جز من نیست ، حتى وقتى ساعت ها غر میزنى و مشت هاى زنانه ات را نثار سینه ام میکنى و من تمام حواسم به دست هاى کوچکت است !
راستى ! میدانى وقتى دلم از تو میگیرد به اولین کسى که پناه میبرم تویى چون هیچکس مثل تو تمام زیر و روى مرا بلد نیست و هیچ آغوشى گرماى وجود تو را ندارد !
همیشه میمانى وصله جور زندگیم ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
باد میزد پشت پرده اتاقم و بوی عصر تابستون میداد ! سریع عکسشو برداشتم و چسبوندمش به این متنم .

معرفی موزیک ؛ آلبوم تا نفس هست

شهرام شکوهی عزیز رو هم که همه میشناسین . آخرین آلبومش به اسم " تا نفس هست " رو به همه پیشنهاد می کنم ...
خواننده : شهرام شکوهی
ترانه سرا : مهلا سلیمانی ، شهرام شکوهی ، امین بامشاد ، علی بحرینی ، سید محمد کاظمی
آهنگساز : شهرام شکوهی ، میلاد ترابی ، مجید اسد اصلاحی ، عادل فلاحی
تنظیم کننده : مجید اسد اصلاحی ، حسین کاشانیان ، میلاد ترابی

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی

معرفی کتاب ؛ من گوساله ام !

با اینکه خودم چند صفحه بیشترشو نخوندم ولی به شما پیشنهاد میکنم وقت بذارین و تا آخرشو بخونین ...
خلاصه کتاب : اگر می‌خواهید مسائل مطرح شده در این کتاب را به آدم‌ها نسبت دهید ، اگر می‌خواهید نکته‌ها ، عقده‌ها ، دغدغه‌های فکری و ذهنی ، اجتماعی و سیاسی بشر امروز را به این کمیک‌ها بچسبانید ، عمیقا در اشتباهید و دقیقا شما نیز مانند یک گوساله عمل کرده‌اید . این کتاب هذیان‌ها و خزعبلات یک گوساله است که مجموعه‌ی پرت و پلاهای پدربزرگش را که مدام عرق ینجه می‌خورد و دم‌ دمای غروب آفتاب آروغ می‌زند و یونجه نشخوار می‌کند به خورد ما داده است . وقتی به‌ عنوان ناظر خواستم مقدمه‌ای بر این کتاب بنویسم مطمئن شدم که واقعا اینکه « بسیاری از موجودات گوساله به دنیا می‌آیند و گاو از دنیا می‌روند » چقدر غلط است و باید به‌جای « بسیاری » کلمه‌ی « معدودی » را گذاشت تا مفهوم کلام درست بیان گردد . و البته من بسیار خوشحالم که اینچنین نیستم ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

معرفی فیلم ؛ مکس و مری

انیمیشن مکس و مری محصول سال 2009 از نظر من یکی از بی نظیرترین های تاریخ سینماست که کاملا فضاسازی و داستانش متفاوت با همه انمیشین هاییه که تا حالا دیدیدن . اگر عاشق سبک های خاص هستین این انیمیشن رو از دست ندین ...
 نام: مری و مکس – Mary and Max
 سال تولید : 2009
 کارگردان : Adam Elliot
 شرکت تولید کننده : Melodrama Pictures
 کشور تولید کننده : استرالیا
 زمان : 92 دقیقه
برنده 5 جایزه از جشنواره‌های معتبر بین المللی
 خلاصه داستان : مِری و مَکس ( به انگلیسی: Mary and Max ) نام یک انیمیشن استاپ-موشن است که به کارگردانی آدام اِلیوت در آوریل ۲۰۰۹ منتشر شد. گویندگان شاخص این فیلم فیلیپ سیمور هافمن در نقش مَکس و تونی کاللت در نقش مری هستند. مِری یک دختر ۸ ساله است که با انبوهی از سؤالات در استرالیا، حومه ملبورن زندگی می‌کند. و مَکس نیز در سن ۴۴ سالگی، مبتلا به اختلال عصبی سندرم آسپرگر در نیویورک زندگی می‌کند. روزی مری با مادرش به پست می‌روند. و مری از یک کتاب آدرس، یک نفر را انتخاب می‌کند. و به مکس نامه می‌فرستد. مری و مکس با هم دوست می‌شوند. و برای یکدیگر نامه ارسال می‌کنند. نامه‌های مری از سؤالاتی که ذهن هر کودکی را مشغول می‌کند، تشکیل شده بود، همانند: بچه‌ها چگونه به وجود می‌آیند؟ و غیره… این ارتباط ادامه داشت. تا زمانی که مری در مورد عشق از مکس سؤال می‌کند. و از آنجایی که عشق برای مکس دست‌نیافتنی بود، مکس بعد از مدتی فکر کردن، بیمار می‌شود. بعد از ۸ ماه بستری بودن ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

صفحات دیگر