معرفی موزیک : آلبوم آرایش غلیظ

راستش وقتی کمی درباره ی این آلبوم شنیدم نگاهی منفی به این کار پیدا کردم اما وقتی آلبوم رو گرفتم و گوش کردم به این نتیجه رسیدم که واقعا سهراب پور ناظری یک استعداد عجیب ، غریب و بی نظیره .
ترکیب موسیقی سنتی ایران با موسیقی راک با وجود ساز های به شدت متفاوتی که این دو نوع مویسقی دارند ( کنار هم قرار دادن گیتار الکتریک با کمانچه و سنتور و ... ) به طوری که تبدیل به کاری بد ترکیب نشه خیلی خیلی سخته ولی واقعا پور ناظری از پس کار بر اومده و باید بهش تبریک گفت .
این آلبوم و آلبوم قبلی همایون شجریان نوید تحولی عمیق در موسیقی ایران می ده .
البته امیدوارم به این موسیقی قوی و باشکوه آسیبی نرسه .
خالق اثر : سهراب پورناظری
خواننده : همایون شجریان
اشعار : مولانا
آهنگساز : سهراب پورناظری
تنظیم کننده : غلامرضا صادقی
نوازنده ها : جیمی جانسون (باس)
دیو حداد (درام)
اندروو اسناویچ (گیتار الکتریک)
میثم مروستی (ویولن)
علی جعفری پویان (ویولن)
تینا جامه گرمی (ویولن)
آتنا اشتیاقی (ویولنسل)
داریوش آذر (کنترباس)
مهیار طریحی (سنتور)
سهراب پورناظری (کمانچه، سه تار، عود، پرهیب)
ژانر : موسیقی فیلم
تهیه کننده : صدرالدین حسین خانی

پی نوشتـــ :
اگر حال ندارین بگردین تا لینک دانلودشو پیدا کنین یه سر به اینجا بزنین تنبل ها :دی

معرفی کتاب ؛ عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک یه کتاب خواندنی با موضوع جالبیه که چند وقت پیش از یکی از دوست های عزیزم هدیه گرفتم و مطالعشو به همه کتابخون ها پیشنهاد میکنم .
درباره کتاب :کتاب عقاید یک دلقک ( به آلمانی: Ansichten eines Clowns )‏ نوشتهٔ هاینریش بل نویسندهٔ آلمانی است که در 1963 نوشته شده‌است. این کتاب توسط شریف لنکرانی به زبان فارسی ترجمه شده است .
این کتاب از دو دیدگاه مهم قابل  بررسی است : یکی اثرات روانی پس از جنگ و دیگری اهمیت انسان و مقابله با هر چیزی که مانع انسان بودنش است . هاینریش بل به انسان با همه ی اشتباهاتش و سادگی هایش معتقد است و به هر چه که مانع انسانی بودن باشد می تازد .
هانس اشنایر ِ دلقک ، انسانی است  بسیار انسان . او با رنگ روغنی بر چهره صادقانه مقابل ریا کاری های جامعه ایستاده است. هانس پروتستان زاده و  عاشق ماری است و به قول خودش مرض تک همسری دارد . ماری که کاتولیک است بی دین بودن هانس را نمی تواند بپذیرد ، به دلیل عقاید مذهبیش هانس را ترک می کند . هانس در طول شش سال زندگیش با ماری به عقاید مذهبی او احترام می گذاشت حتی او را صبح زود برای رسیدن به مراسم مذهبیش بیدار می کرد و حاضر بود در مراسم مذهبی کاتولیک ها با او ازدواج کند ولی ماری تنها نبود ، کاتولیک ها همواره در اطرافش حضور داشتند .
برادر هانس کاتولیک شده بود و هانس را که پروتستان زاده ی بی دینی بود را حاضر نبود ببیند او برادرش را دوست داشت و از دیدن او محروم بود .
 « عقاید یک دلقک » طنزی است عاشقانه که در قالب داستانی بسیار خواندنی به مسائل مختلف می پردازد ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

دیالوگ ماندگار ؛ دور افتاده ...

چاک : هر دومون حساب کردیم ؛ " کلی " به این نتیجه رسید که باید فراموشم کنه ، منم فهمیدم که دیگه از دستش دادم . قرار نبود از اون جزیره بیام بیرون . قرار بود اونجا بمیرم ، کاملاً تنها . منظورم اینه که یا مریض می‌شدم ، یا مجروح میشدم ، هر به هر روش دیگه‌ای ...
تنها انتخابی که داشتم و تنها چیزی که میتونستم کنترلش کنم این بود که کی ، چطور و کجا این اتفاق می‌افته . پس یه طناب درست کردم و رفتم بالای کوه که خودمو دار بزنم . اما باید امتحانش می‌کردم . وزن اون کنده ، شاخه‌ی درخت رو شکست . پس من حتی اونطور که خودم می‌خواستم هم نمی‌تونستم خودم رو بکشم . من بر " هیچ‌ چیز " قدرتی نداشتم و اون موقع بود که این احساس مثل یه پتوی گرم به سراغم اومد ! دونستم یه جوری باید زنده بمونم . یه جوری باید به نفس کشیدن ادامه بدم حتی اگر امیدی وجود نداشته باشه و در حالی که تمام منطقم بهم می‌گفت که دیگه هیچوقت اینجا رو نمی‌بینم پس اینکارو کردم . من زنده موندم . به نفس کشیدن ادامه دادم و بعد یک روز اون منطقم کاملاً اشتباه از آب در اومد چون جریان آب برام یه بادبان آورد و حالا من برگشتم به ممفیس ! دارم با تو حرف می زنم و توی لیوانم یخ دارم در حالی که دوباره اونو برای همیشه از دست دادم . از اینکه کلی رو ندارم خیلی ناراحتم اما خیلی سپاسگذارم که توی جزیره با من بود و می‌دونم که حالا باید چیکار کنم . باید به نفس کشیدن ادامه بدم ؛ چون فردا باز هم خورشید طلوع می کنه و کی می دونه که جریان آب با خودش چی می‌یاره ...

دور افتاده ( 2000 ) - رابرت زمیکس

پی نوشتـــ :
همیشه امید آخرین برگ دفتره زندگیه !

سینه بزن سگ حسین !

  • يكشنبه ۲۶ مهر ، ۰۰:۲۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۱۳ بازدید

امشب به اصرار یکی از دوستام رفتم هیئتشون . میگفت تعدادمون کمه هر کسی رو هم که میشناسی با خودت بیار تا هم ثواب ببرن هم شور بگیریم ! هیئتشون تو خونه خودشون بود . یه واحد کوچیک 90 متری که هم وسایل رو جمع کرده بودن تو یه اتاق و تمام پذیرایی رو پارچه سیاه زده بودن ...
خیلی با سلیقه پرچم های امام حسین رو نصب کرده بودن و یه نور سبز و قرمز قشنگی هم میافتاد وسط سینه زن ها . دم در که رسیدم خیلی شلوغ نبود و کفش هامو در آوردم و رفتم تو و چون زیاد کسی رو نمیشناختم یه گوشه نشستم . چندتا جوون گرد وایساده بودن و سینه میزدن مداح هم یه پسر جوونی بود و دو نفر هم کنارش میکروفون به دست حسین حسین میگفتن و یه حالت ریتمیک بهش میدادن که اگر محرم نبود حتی میشد پاشد و رقصید باهاش ! تو 90 متر خونه سه تا باند بزرگ گذاشته بودن و به قدری صداش زیاد بود که بعد از چند دقیقه سر درد میگرفتی !
یه ربعی از سینه زدن گذشت که یهو مداح خوندنش رو قطع کرد ! بدون هیچ حرفی میکروفون رو انداخت زمین زمین و با حالت قهر رفت به سمت در ! چند نفر رفتن دستشو گرفتن و گفتن حاج حسین ببخشید تورو خدا برگرد چیزی نشده که ! ما هم هاج و واج مونده بودیم که یهو چی شد ! مداحه با هزار اصرار برگشت و میکروفون رو دوباره دادن دستش . یه چند دقیقه ساکت بود و شروع کرد : " من دارم اینجا گلومو پاره میکنم واسه تو ! واسه تو که سینه بزنی ! بزنی به سر و صورت واسه ارباب ! تو مگه سگ حسین نیستی ؟ تو مگه خاک پای حسین نیستی ؟ این چه سینه زدنیه ؟ بخدا به ارباب بر میخوره وقتی میبینه تو بچه هیئتیشی ! وقتی میبینه به خودت فشار نمیاری ! به خودت لطمه نمیزنی ! من وقتی میخونم باید از خودت بی خود شی ! باید بزنی تو سر و صورتت تا خون از پیشونیت بیاد ! تا آقا ببینه چقدر دوسش داری ! تا ببینه سگ های حرمشو یه نظری بهت کنه ! از فردا شب اینجا اینطوری باشه من نمیخونم . این همه شعر آماده میکنم تو میای یه سینه سبک میزنی میری ؟ شب بعدی که اومدی یه انرژی زایی کوفتی زهره ماری میخوری بعد میای اینجا ! میای مجلس امام حسین ... "
اومدم بلند شم دوتا چیز بهش بگم ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط زدم بیرون . به رفیقم گفتم چند ساله هیئت داری هنوز نفهمیدی واسه چی سینه میزنی ...
والا نمیدونم هدفشون چیه ؟ دوست داری آدم مذهبی هستی برو یه گوشه بشین یخورده با خودت خلوت کن . به خدا امام حسین نه به سگ نیاز داره نه حیوونه دیگه ای که میری قلاده میبندی گردنت ! چیو میخوای نشون بدی ؟ برو به جای زخم کردن سر و صورتت و بریدن سرت با قمه دوتا کتاب بخون ببین هدف امام حسین از قیامش چی بوده ؟ برو علمی همه چیزو مطالعه کن و به عمق پیام عاشورا و محرم برس .
واقعا متاسفم واسه یه سری ها که اینقدر کوته فکر و سطحی نگرن . من اگر با سینه و قمه نزدن فرق سرم و قلاده نبستن کافرم افتخار میکنم به این کافر بودنم !
امان از جهل این مردم ...
پی نوشتـــ :
نماز و روزه هاتون قبول ... ( گیر دادین همگی به اینکه مگه ماه رمضونه ؟ نماز و روزه ؟ اینو اشتباه ننوشتم ! یه ارتباطی با متن بالا داره ! )

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...

آشپزی میکنیم !

  • سه شنبه ۲۱ مهر ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۱۵ بازدید

فکر کنم تو هر کاری استعداد داشته باشم تو آشپزی باید برم جلو بوق بزنم ! یعنی اینقدر یه آدم بی استعداد ؟! باورتون نمیشه من اگر تنها بمونم و به رستوران یا فست فودی هم دسترسی نداشته باشم از گشنگی خواهم مرد !
تو یخچال هم اگر پر باشه از غذا گرم نمیکنم بخورم چه برسه غذا درست کنم ! مامانم میگه عرضه نداری چندتا چیزو بریزی تو ماهیتابه با یکم روغن مخلوط و سرخ کنی یه غذایی درست کنی ؟ میگم نه والا ! نمیدونم چرا ! خوب دست خودم نیست اینطوری نگام نکنین ! حالا میگم براتون تا بدونین دلیلشو ...
تو دفتر همیشه یکی از بچه ها ناهار درست میکنه و چون دسپختش خوبه مسئول غذا درست کردن شده . وقتایی هم که نباشه اون یکی همکارمون دست به کار میشه ؛ دستپختش مثل نفر قبلی نیست ولی از گشنه موندن بهتره !
چند روز پیش اتفاقی وقت ناهار شد و هیچ کدومشون نبودن و تنها کسی که مونده بود من بودم ! منم چون آشپزیم بی نظیره و چندتا کتاب قطور هم راجع به دنیای ادویه های هندی و آشپزی ایتالیایی نوشتم تصمیم گرفتم جمع رو غافلگیر کنم و مسئولیت خطیر ناهار اون روز رو به عهده بگیرم ! سریع رفتم مواد لازم رو تهیه کردم و دست به کار شدم . حالا نکردم با املت شروع کنم یه راست رفتم سراغ سبزی پلو با تن ماهی !
برنج رو خیس کردم و هنوز ده دقیقه نگذشته و خیس نخورده ریختم تو قابلمه و یه وجب روغن هم ریختم روش ! زیر گاز رو هم زیاد زیاد کردم که مثلا سریع درست بشه . سبزی هم چون نمیدونستم چی میکنن توش تا اسم و شکل سبزی پلو به خودش بگیره هر چی سبزی مونده و خشک داشتیم ریختم تو برنج و زیرشو زیادتر کردم تا باز هم سریعتر دم بکشه ! یه یک ربعی گذشت که دیدم بو میاد ! سریع رفتم سراغ گاز و دیدم چندبار سر رفته و ابش تموم شده ؛ برنجه هم شده مثل سیمان ! سریع یه پارچ آب پر کردم و ریختم رو برنج ها و درشو گذاشتم ! بعد از ده دقیقه دیگه یهو یادم اومد مامانم یه آبکش هم میکرد ! دلیلشو نمیدونستم ولی گفتم حتما لازمه دیگه ! سریع خاموشش کردم و بردمش سر سینک ظرفشویی . آبکشو گذاشتم و برنجو برعکس کردم توش ! ای کاش میریخت تو ابکش حداقل ! قابلمه داغ بود و چسبید به دستم منم دستمو کشیدم عقب و قابلمه رفت رو هوا ! چندتا چرخ زد و وسط آشپزخونه ترکید ! خونسردیه خودمو حفظ کردم و چون کسی اون دور و بر نبود سریع برگردوندمش تو قابلمه ! ( انشالله که زمین تمیز بود ! ) هیچی دیگه مرحله آبکش هم انجام دادم و برنج هارو چون رو زمین افتاده بود یه دور شستم و برگردوندم تو قابلمه ! قابلمه رو هم گذاشتم روی گاز . یه نگاهی به توش کردم دیدم سبزی هاش همه شسته شده رفته و رنگ برنج سبز کم رنگ شده :)) یکم دیگه سبزی ریختم توش و یه پارچ آب دیگه هم بستم روش !
نیم ساعتی گذشت و رفتم سراغ تن ماهی ! خداروشکر این مرحله رو با موفقیت رد کردم فقط موقع باز کردن روغنش پاشید رو لباسم و هنوزم لباسم بود ماهی مرده میده ! همه رو صدا کردم و گفتم ناهار آماده شده ! چشم ها همه چهارتا شده بود ! مسعود و آشپزی ! اونم سبزی پلو ؟! مگه داریم ؟ مگه میشه ؟
واسه همه کشیدم تو ظرفاشون و ماهی هم ریختم کنارش و گفتم بسم الله مشغول شین ! قاشقو که میزدن تو برنج آب میچکید ازش و واسه اینکه من ناراحت نشم همدیگرو نگاه میکردن و به هم لیخند میزدن ! تا حالا برنج به این شفته ای و بی مزه ای نخورده بودن ! نمک و فلفل و ادویه هم که فراموشم شده بود !
خلاصه خودم که فهمیدم چه گندی زدم گفتم میخوایم املت درست کنم واستون ؟ گفتن نهههههه مرسی ! خودمون درست میکنیم ! تو فقط این قابلمه برنجو بردار برو خونتون !
این شد که بی استعدادیه من تو آشپزی بار دیگه بر همگان ثابت شد !
راستی ! سبزی پلو نمیخورین ؟ مونده از ظهرها :دی
پی نوشتـــ :
کانال آقای سر به هوا تو تلگرام افتتاح شد ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ...

به بهانه درگذشت استیو جابز ...

  • شنبه ۱۸ مهر ، ۲۲:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۰۵ بازدید

تا حالا شده اونقدر شیفته و مجذوب کسی بشین که احساس کنین اون آدم الگوی تمام عیار زندگیتون میتونه باشه ؟ تا حالا نشستین و ساعت ها وقت بذارین برای خوندن زندگی نامه یه آدم که دنیای تکنولوژی رو با عقاید و سرسختیش نکون داد ؟ یکی که احساس میکرد به دنیا اومده برای انجام یه هدف خاص ! برای به فعلیت رسوندن یه تغییر تو زندگی بشریت ! تغییری که تا آخرین نسل آدم ادامه داره ...
من امروز حس میکنم یه الگو دارم ! یه الگوی کاملا موفق که هر چی میگذره بیشتر به انتخابم ایمان پیدا میکنم . من عاشق خاص بودنم ! عاشق فکرهای بزرگ ! عاشق موندگاری حتی سال ها بعد از مرگ ! عاشق مهربونی ، عاشق ساده گی در عین قدرت ! عاشق سیب ! سیبی که گاز زده رها شد و امروز میلیون ها دلار ارزش داره !
زندگینامه استیو جابز بزرگ ، مردی با موهای جو گندمی و کم پشت ، با ریش های سفید و نامرتب که همیشه یه پلیور مشکی و شلوار لی به تن داشت الهام بخش ترین شخص زندگی من رو شامل میشه .
یه جای کتابش نوشته بود : « وقتی 17 سالم بود ، جمله ای خواندم که تقریباً بدین مضمون بود : اگر هر روز را طوری زندگی کنی که گویی آخرین روز توست ، بالاخره یک روز حق با تو خواهد بود ! این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن به بعد و در 33 سال گذشته هر روز صبح در آینه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم : آیا امروز آخرین روز زندگی من است ، آیا امروز می خواهم همان کاری را که قرار است انجام دهم ، انجام دهم ؟ »
بخشی از افتخارات استیو جابز :
1 . انتخاب عنوان قدرتمندترین فرد و بالاتر از افرادی چون بیل گیتس ، روپرت مرداک و اریک اشمیت در تجارت .
2 . انتخاب به‌ عنوان مورد تحسین‌ترین کارآفرین در میان نوجوانان .
3 . انتخاب به عنوان مرد سال 2010
4 . انتخاب به عنوان بزرگترین شخصیت‌ها عصر مدرن و اهدای مجسمه برنزی توسط شرکت گرافی‌ سافت .
5 . انتخاب به عنوان نو آورترین فرد دنیا بعد از توماس ادیسون در سال 2012 !
6 . انتخاب به عنوان مشهورترین استاد میکروالکترونیک توسط روزنامه تایم .
7 . انتخاب به عنوان الهام بخش ترین فرد دنیا توسط روزنامه نیویورک تایمز !
8 . و ...
هنوز وقتی به سیب گاز خورده پشت گوشیم نگاه میکنم تمام حرف ها و الهامات این مرد بزرگ تو ذهنم نقش میبنده و منو بیشتر شیفته عقایدش میکنه ، امسال چهارمین سالگرد فقدان پدر تکنولوزیه ، روحت شاد استیو ...

پی نوشتـــ :
برای آشنایی بیشتر حتما یه نگاهی به صفحه ویکی پدیا استیو جابز یا اپل بندازید ...

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟!

  • سه شنبه ۱۴ مهر ، ۱۹:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۹۱ بازدید

ما امسال تابستان عجیبی داشتیم . هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که شنیدیم یک عدد دکل گم شده‌ . من از دوستم اسکندر پرسیدم : مگر می‌شود یک دکل خود به خود گم شود ؟ اسکندر گفت  ‌چرا نشود. مثلاً ما کچ‌های تخته سیاه را بر می‌داریم بعد به آقا معلم می‌گوییم گم شده . پدرم که حرف‌های ما را شنیده بود ، مهربانانه به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت : ‌گچ دزد ، عاقبت دکل دزد می‌شود !
در تابستان امسال برنامه ماه عسل هم پخش شد و خیلی خوب بود چون ما مثل هر سال دور هم می‌نشستیم و زار زار خون گریه می‌کردیم . همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک دختر خانم که در عروسی‌ها پوز می‌داد و یک پسر علاقه‌مند به پرش عاشقانه از ارتفاع به برنامه آمد . بعد از این ماجرا پدرم روی تمام کانال‌های صدا و سیما قفل والدین گذاشت و من را کتک زد تا از بدآموزی جلوگیری کند .
چند روز بعد گفتند دعواهای هسته‌ای به پایان رسیده ؛ ما هم بسیار خوشحال شدیم و به خیابان رفتیم و من کمی حرکات موزون انجام دادم ، وقتی به خانه برگشتیم ، پدرم من را کتک زد . داشتم به علت کتک خوردنم فکر می‌کردم که پدرم در حالی که روزنامه‌ای زیر بغلش بود ، گفت غرب سر ما کلاه گذاشته ، اون‌وقت توی بزغاله میری حرکات موزون انجام میدی ؟ رقاص ؟ سپس همان روزنامه را لوله کرد و در حلق من قرار داد .
یک روز با شوق فراوان کلیپ آهنگ عموتتلو را به پدرم نشان دادم و گفتم این همونیه که می‌گفتی بده . نگاه کن ببین رو ناو ارتش داره میخونه . پدرم به دقت کلیپ را تماشا کرد و به سمت من آمد و مرا بوسید و دوباره کلیپ را نگاه کرد و به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت خالکوبیشو الان دیدم . بار آخرت باشه از این چیزا تو موبایلت می‌بینم .
در یکی دیگر از روزهای زیبا و نکبت بار تابستان با پدرم برای خرید به هایپر مارکت ‌اصغر بقال‌ رفتیم . در آنجا شنیدیم که مردم تصمیم دارند خودروی صفر ایرانی خریداری نکنند . به پدرم گفتم بیا ما هم با مردم همراه شویم‌ . با شنیدن این سخن پدرم فی المجلس من را کتک زد و گفت ای خیانتکار ، کاش بین سقف و بلبرینگ پراید کتلت می‌شدم و این صحنه را نمی‌دیدم که پسر گوساله‌ام به صف خائنین پیوسته !
در همین اواخر به پدرم گفتم پدر بر اساس نظر سنجی یک موسسه ، ایرانی‌ها عصبانی‌ترین مردم جهان شناخته شدند . من یاد شما افتادم که با عصبانیت ، کلا تابستان ما رو نابود نمودید‌ . پدرم با نرمی پاسخ داد پسرم منو ببخش . عصبانیت من از سر دلسوزیه ، واسه اینه که در آینده فرد مفیدی برای جامعه باشی‌ . واقعا لحظه عجیبی بود . سکوتی سنگین محیط را فرا گرفته بود . پدرم اتاق را ترک کرد و من در پشت پنجره در حالی که به افق می‌نگریستم به امید رسیدن پاییزی دل انگیز بودم که یه‌دفعه پدرم از پشت ، بروس‌لی وار با حرکت پامرغی به سمتم حمله کرد و من را کتک زد و گفت این آخرین کتک رو هم بخور پسرم که دفعه دیگه به آمار موسسات غربی استناد نکنی‌ !
این بود انشای من‌ ...
علیرضا مصلحی ( روزنامه قانون )

مسواک !

  • يكشنبه ۱۲ مهر ، ۲۰:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۶ بازدید

خوشحال و خندون بعد از یه روز پر کار میرم سمت دستشویی و مسواکمو برمیدارم ؛ همین طوری که تو فکر و خیالم و برنامه های فردا رو تو ذهنم مرور میکنم خمیر دندون رو میزنم رو مسواک و شروع میکنم به مسواک زدن . یکم خودمو تو آینه برانداز میکنم و پشت موهامو که سیخ شده میخوابونم ! تو همین حال و هوام که یهو مسواکمو تو جا مسواکی میبینم !
یه صلوات ختم کنید !
پی نوشتـــ :
نداره !

به خدمت مقدس سربازی میرویم ...!

  • شنبه ۱۱ مهر ، ۱۹:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۳۷ بازدید

از قدیم میگفتن سربازی یه بخش مهمی از زندگیه هر پسریه که بخواد یا نخواد باید تجربه اش کنه ! یا به قولی شتریه که روی همه ببخشید دم در خونه همه میخوابه و چند روزیه که دم خونه ما هم دراز کشیده و قصد بلند شدن نداره !
وقتی ابتدایی بودم ، پسر خاله مامانم سرباز بود و بعضی وقتا با همون لباس سربازی میومد خونه ما . تا میدیدمش از ترس سکته میکردم و همش تو فکرم این بود که یه روزی با تیر منو میزنه ! حتی الان هم که منو میبینه اذیتم میکنه و میگه یادته فکر میکردی پلیسم و ازم فرار میکردی ؟ یادش بخیر ...
هیچوقت فکر نمیکردم به این زودی به این مرحله از زندگیم برسم ! اسم سرباز بیاد روم و مجبور بشم وارد محیطی بشم که از قدیم میگن شاخ خیلی هارو شکونده و مردشون کرده ( البته بابام میگه دیگه خدمت سربازی هتل شده و خبری از قانونمندی های زمان قدیم نیست ! ) . امروز صبح تمام مدارکم رو که یه هفته درگیر تکمیل کردنش بودم گذاشتم تو یه پوشه و رفتم پلیس + 10 که ارسال کنن نظام وظیفه و تاریخ اعظامم رو مشخص کنن . همه برگه هارو تحویل دادم که مسئولش پرسد واکسن زدی ؟ گفتم مگه الان باید زد ؟ گفت خسته نباشی ! فرمشو بهت دادم که ! باید میزدی و مهر شده میاوردی ! منم که همیشه با این سر به هوایی مشکل داشتم و دارم دست از پا درازتر برگشتم خونه تا فردا صبح برم واکسنو بزنم و بعد پست کنم مدارکو .
سه شنبه بعد از ظهر برای معاینه اولیه پزشکی که همه باید قبل از اعزام به خدمت برن رفتم مطب دکتری که معتمد نظام وظیفه اس و خودشون مشخص میکنن . نزدیک خونمون بود و حدود ساعت چهار رسیدم اونجا . دکتر هنوز نیومده بود و منشیش گفت مدارکتو بده و منتظر بشین تا بیاد . چند نفر هم جلوی من بودن که سنشون پایین بود و داشتن با دیپلم میرفتن سربازی . یکم گرم صحبت شدیم تا دکتر اومد . دونه دونه میفرستاد تو و 20 ثانیه هم نمیشد که میومدن بیرون ! نمیدونم چه معاینه ای بود که باید 20 تومن ویزیت میدادی و تو 20 ثانیه هم تموم میشد ! انگار ثانیه ای 1000 تومن حساب کرده بودن ! دستشون درد نکنه !
نوبت به من رسید . رفتم تو و سلام کردم . سرشو آورد بالا و یه براندازم کرد ! گفت بشین . یخورده پروندمو نگاه کرد و گفت اول کار بهت بگم اگر مشکلی نداری نه وقت منو بگیر نه خودتو ! گفتم والا مشکل که دست من نبوده ! علامت زدم هر چی بوده میتونین مطالعه کنین . سرش رفت تو برگم و بعد از چند دقیقه گفت پاشو برو وایسا کنار در ! رفتم وایسادم و شروع کرد به سوال پرسیدن .
قدت چنده ؟ من 189 ام . گفت نه کمتری ! گفتم شما میدونی یا من ؟ گفت من اینقدر دیدم که میدونم ! گفتم بیا اندازه بگیر ؛ گفت نمیخواد !
وزنت چنده ؟ گفتم 85 ام . گفت ورزش میکنی ؟ گفتم میکردم الان دیگه نمیتونم . گفت چرا ؟ گفتم بخاطره قلبم ...
گفت سرتو بچرخون به راست ، به چپ ، بشین ، پاشو ، راه برو ، ... همه اینارو که انجام دادم گفت لباستو در بیار ! گفتم لازمه گفت باید همه جات معاینه بشه ! با کلی خجالت لخت شدم و تمام قسمت های بدنمو معاینه . وقتی داشتم لباسمو میپوشیدم دوباره گفت قلبت چشه ؟ گفتم MVP ( نرمی دریچه میترال ) دارم . گفت اسمشو از کجا بلدی ؟ گفتم این سوالها واسه چیه ؟ درسشو خوندم ! بهش برخورد و باز پرسید اذیتت میکنه ؟ گفتم علایم عمومی داره دیگه ! یه خورده اذیت میکنه . گفت مشکل دیگه داری ؟ گفتم آره ؛ تاکی کاردی سینوسی و آریتمی ( ضربان نامنظم قلب که بخاطره نرمی دریچه میترال قلب به وجود میاد و کاملا بی خطره ) هم دارم ! گفت قرص هم میخوری ؟ گفتم آره پرانول و بتابلاکر .
خلاصه یه 10 دقیقه ای مارو سوال پیچ کرد و مدارک پزشکیمو بررسی کرد ! میخواست ببینه دروغ میگم یا نه ! چون خیلی ها برای معافی خودشونو به مریضی میزنن اینا هم زرنگ شدن . آخر کار هم مدارکمو داد و گفت برو کمیسیون پزشکی تا راجع بهت تصمیم بگیرن ! گفتم یعنی چی گفت یعنی شاید معاف بشی شاید هم نشی ! خیلی خوشحال شدم و بعد از تکمیل فرمم برگشتم سمت خونه .
حالا توکل به خدا ! همیشه از خدا خواستم اون چیزی برام اتفاق بیافته که به خیر و صلاحمه نه اون چیزی که من میخوام و خبر ندارم که توش ضرری برام هست . اگر صلاح اینه که معاف بشم چه بهتر و اگرم قراره برم آش خوری یا علی ! آماده ام واسه کچل شدن :دی
راستی ! واسه اونایی که نمیدونن MVP چیه اینجا رو یه نگاهی بندازن ...
پی نوشتـــ :
شما زیاد توجه نکنید به حرفام دعا کنید معاف شم :دی
تاریخ اعزام به خدمتم احتمال زیاد میافته واسه اردیبهشت سال 95 !