دستت را میسوزانی و سراسیمه و به سمت آشپزخانه میدوم و محکم در آغوشم گریه میکنى ...
چشمهایت قرمز شده و مدام زیر لب غر میزنى و شکایت میکنى و من همه را به جون میخرم ...
غذا را میشود من درست کنم خانوم ؟ شما آروم بشین و کنارم باش تا عطر تنت با غذا یکى شود و شاممان را بى نظیر کند ...
خودت را روى کابینت میکشى و به انگشت سوخته ات فوت میکنى و من همانطور که پیازها را تفت میدهم به تو نگاه میکنم و زیر لب به سوزش دستت میخندم ...
سفره را روى دیوار پهن می کنیم و بشقابها را روى سقف میچینیم و غذا را روى گرامافون سرو میکنیم !
اه ! عزیزم ! این همان موزیک بى نظیر است ! همان که اولین شام را برایمان سوزاند چون ما ساعت ها مشغول رقص بودیم ...
پا به پا روى پارکت جا به جا میشدیم و با هر ضرب آهنگ تو یک چرخ دور من میزدى و با چشمات نیمه بازت بازوهایم را فشار میدادی ...
با تمام سنگینیت از زمین بلندت میکنم و با هم دور اتاق را میزنیم و من از نگاهت میخوانم که چقدر دوستم دارى ...
درست مثل همان روز اول ، به همان غلظت و شدت تلخیه قهوه هاىی که معتادشان بودم وقتى تو برایم دم میکردى ...
ساعت از نیمه شب میگذرد و کنارم دراز به دراز به زمین میافتى و تا صبح به پنکه سقفى و بشقاب هاى یخ کرده خیره میشوى ...
آنقدر عاشق گرامافون و گردش هاى دور من شدى که تاول هاى دستت را فراموش کردى ...
بانوی من ...
دل نوشتـــ :
گاهی فقط حمام میروی تا گریه کنی ...

  • مسعود
  • جمعه ۱۹ تیر ، ۱۶:۴۸ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۷۹۹
نظرات شما ( ۳۸ )
همیشه وقتی برنامه ماه عسل یکی از هزاران افراد نیکوکاری رو که تو کشور داریم میاره تو برنامه اش با شوق و ذوق میشینم پای صحبتهاشون و کلی لذت میبرم از اینکه میبینم هنوز انسان خوب و واقعی هم پیدا میشه !
یادمه پارسال احسان علیخانی یه آقایی رو به اسم مرتضی ( اگر اشتباه نکنم ! ) آورده بود توی برنامه اش که یه موسسه حمایت و سرپرستی از کودکان یتیم داشت . مرتضی یه چهره دلنشین با اعتقادات خاص خودش بود که از همون اول برنامه مجذوب آرامش و معصومیت چهره اش شدم و با دقت به سرگذشت زندگیش گوش کردم و یه ارتباط قویی باهاش برقرار کردم !
آره ! درست بود ! مرتضی ماه عسل دقیقا همونی بود که همیشه آرزو داشتم باشم ! همونی که کل بچه های یتیم که تعدادشون از 2000 تا بیشتر بود بابا مرتضی صداش میکردن و تک تکشون اون رو مثل پدر واقعیشون میدونستن . و بابا مرتضی هم کل زندگی و وقتشو صرف این بچه ها کرده بود ...
اون شب بعد از دیدنه این برنامه یادمه تا صبح بیدار بودم ! پلک نمیزدم و مدام تو تصوراتم یه چیزایی رو نقاشی میکردم ! واقعا جایگاه من تو دنیا قراره این باشه ؟ یعنی من هم میتونم به آرزوم برسم و یه روزی بشم بابا مرتضی و کلی بچه یتیم دور خودم جمع کنم و برای دونه دونشون پدری کنم و بهشون برسم ؟
واسشون لباس بخرم ، جای خواب مرتب و تمیز بهشون بدم و هر روز با همشون بازی کنم ؟
این خواسته از اون روز برام یه آرزو شد و کلی فکرهای بزرگ تو سرم ساختم که با گذر زمان دونه دونه شون قراره به واقعیت بدل بشن و من رو برسونن به جایگاهی که همیشه آرزوشو داشتم و میدونم که اون روز دیر نیست . مگه انسان غیر از خواستن و توانستنه ؟
التماس دعا ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از بین آن همه آروزهای دوران کودکی ...
  • مسعود
  • پنجشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۳۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۷۵
نظرات شما ( ۱۱ )
بالاخره بعد از یه هفته کار روی قالب و تبدیل کدها و یه سری بازنویسی های دیگه دیشب مطالب و اطلاعات رو کامل از بلاگفا انتقال دادم و از این به بعد نوشتن رو اینجا شروع می کنم .
ممنون بابت حمایت مستمر و همیشگیتون که هر وقت نوشتن رو دوباره از نو شروع کردم وقت گذاشتین و خوندین و با نظرات قشنگ و شیرینتون خوشحالم کردین . واقعا خدارو شکر میکنم برای داشتن دوستای مهربونی مثل شما که با وجود مجازی بودن و لمس نکردن از خیلی رفقای صمیمی بهم نزدیکتر بودین و وجودتون برام همیشه دلگرمیه ...
پی نوشتـــ :
با همین آدرس قبلی www.MardeBarani.ir میتونین وارد سایت بشین .
  • مسعود
  • پنجشنبه ۱۸ تیر ، ۱۵:۲۰ ب.ظ
  • خبرهای مهم
  • بازدید : ۵۸۱
نظرات شما ( ۹ )

صفحات دیگر