کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۵ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..

معرفی کتاب ؛ جاناتان مرغ دریایی

از وقتی که خوندن این کتاب رو تموم کردم مرغ دریایی جاناتان برام یه الگو و شخصیت اسطوره ای شده . مرغ دریاییه که بعد از گذروندنه دورانه کودکیش احساس میکنه زندگی این چیزی نیست که باقیه مرغ های دریایی تصور میکنن . دعوا کردن سر ماهی های ساحل و پرواز با سرعت کم تو ارتفاع پایین به هیچ وجه اونو ارضا نمیکنه و تصمیم میگیره برای رسیدن به هدفش حتی از خانواده و محل زندگیش طرد بشه ...
مترجم تو مقدمه این کتاب مینویسه :
" ریچارد باخ جاناتان را در سال 1970 نوشت ، داستان مرغ دریایی ای که نمی خواهد مثل بقیه مرغان دریایی زندگی کند ، می خواهد تندتر و بالاتر پرواز کند . اما همنوعانش تغییر را دوست ندارند و او را از جمع خود می رانند . اما به راستی ، جاناتان تنها مانده است یا مرغانی که او را راندند ؟ سرگذشت این مرغ دریایی بلند پرواز ، نزدیک چهل سال است که میلیون ها نفر را محسور خود کرده است .
جاناتان، مرغ دریایی ، کتابی است سرشار از امید . داستان پرواز و رهایی . داستان چگونه پریدن و چگونه دل کندن ، داستان رها کردن و شکستن تمام عادات . یک داستان نمادین که میشود از آن اوج گرفتن را آموخت. اینکه هرگز نباید مایوس شد و دست از تلاش کشید. نویسنده ی این کتاب، ریچارد باخ، خلبانی است که تا کنون سه کتاب درباره ی پرواز نوشته است و جوناتان مرغ دریایی یکی از زیباترین این سه کتاب است !
در این اثر بسیار ساده اما ارزشمند ، یک مرغ دریایی به نام جاناتان بر خلاف مرغان دریایی دیگر که پرواز و زندگی را فقط در به دست آوردن غذا در کنار ساحل ( قانع بودن به حداقل آنچه می توان داشت ) خلاصه کرده اند ، دوست دارد شوق پرواز را تجربه کند ، دوست دارد لذت پرواز را تجربه کند و سرعت را. پرواز همان قابلیتی است که در ذات بال های جاناتان است ...
پرواز در ارتفاع اندک آن هیجان آموختن درون جاناتان را فروکش نمی کند او با تمام قدرت بال هایش فرصت می دهد ، تمام رسم های پرندگان را می شکند برای اینکه به تجربه نو برسد و هر چند این امر به طرد شدنش منجر می شود اما باز خسته نمی شود حتی تنهایی نیز بر او چیره نمی شود او به سرعت پرواز میکند و با موج ها زوز آزمایی و در قبال آن به لذت ماهی های عمق دریا می رسد هر چند سخت ...
آنقدر به تلاش می پرردازد که یک روز بلاخره پرده از رازی میگشاید . چشم هایش آن زیبایی را که دیگر مرغان نمی بینند می بیند ... این بار یک پله بالاتر صعود میکند . حالا خوشحال است که آنقدر به درجه بالای نگاه رسیده که می تواند استادی داشته باشد برای شناختن زیباترین ها و وارث دانش و نگاهی عظیم بودن . حالا او یک مرغ دریایی کامل است ...
حالا وقت آن رسیده حتی اگر شده بتواند یک مرغ دریایی را به خویشتنش باز شناساند کار بزرگی است و جاناتان نیز چون استاد خویش روزی آنقدر درخشان و نورانی میشود که دیگر دیده نمی شود اما همچنان جاناتان ها ادامه دارد ... "
داستان 50 صفحه هم نمیشه ولی بسیار پرمحتواس . پیشنهاد میکنم این شاهکار ریچارد باخ رو از دست ندین ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت شهر کتاب آنلاین سفارش بدین .

معرفی کتاب ؛ سوکورو تازاکی بی‌رنگ

برخی داستان‌ها ساده و سرراست هستند و فقط باید شنید . برخی دیگر از داستان‌ها کمی پیچ دارند و باید نشسته و با حواس جمع خوند. اما برخی از داستان‌ها هم هستند که خیلی پیچیده و رمزآلوده هستند و در عین حال انگار دارند داستان زندگی خودمان را بدون اجازه‌مان روایت می‌کنند . برای خواندن این داستان‌ها باید تجهیز شوید ، تجهیز شوید که وارد داستان شوید و در کوچه پس کوچه‌هایش قدم بزنید و هم‌ذات‌پنداری کنید ؛ عین این فناوری‌های جدید واقعیت مجازی . با بالا رفتن ضربان داستان ، نبض‌تان تندتر می‌زند و با سرد شدن فضای داستان ، ته‌نشین شوید ؛ عرق کنید و آماده غرق شدن باشید . این داستان‌ها را باید ایستاده خواند و کتاب را آن‌قدر به خودتان بچسبانید تا به ته‌اش برسید و تازه بعد از خواندن صفحه پایانی و رسیدن به سفیدی ، سوالات و ابهامات و درگیری‌های ذهنی‌تان شروع شود و چند روزی هم ادامه داشته باشد . انگار تازه از سفری پرماجرا و هیجان‌انگیز برگشتید خانه و هنوز همه‌چیز سرجایش نیست و زندگی روال معمول‌اش را پیدا نکرده ...
برای من تجربه خوندن رمان « سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت‌اش » این‌طوری بود . داستان تازه‌ای از نویسنده مشهور ژاپنی ، هاروکی موراکامی و با ترجمه امیرمهدی حقیقت . هاروکی موراکامی نیاز به معرفی نداره . « کافکا در ساحل » تو ایران طرفدار زیادی داره و چندین ترجمه از اون وارد بازار شده . کتاب‌های دیگه ی اون هم مثل « جنگل سوئدی » ،  « کتابخانه عجیب » ، « تعقیب گوسفند وحشی » ، « سرگذشت پرنده کوکی » و غیره به فارسی ترجمه شده‌ . این کتاب ، سیزدهمین کتاب موراکامی و به تنهایی تو همون ماه اول انتشار بیشتر از یک میلیون نسخه فروش داشته .

پی نوشتـــ :
تو اکثر کتاب فروشی ها میتونین این کتابو پیدا کنین و خوندنش شدیدا توصیه میشه .
اگر علاقه پیدا کردین به سبک نویسنده خوندن کتاب های دیگه ش هم خالی از لطف نیست ...