بز کوهی هستم !

  • جمعه ۱ تیر ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۴ بازدید

تو قسمت عبارت های سرچ شده داشتم چرخ میزدم که دیدم بیشترین ورودی که از گوگل داشتم اول آقای سر به هوا بوده دوم روزنوشت های یک بز کوهی ! نمیدونم قیافه م شبیه بز کوهیه یا نوشته هام به خواننده ها این حس رو القا میکنه که سلام من یک بز کوهی هستم که دارم برای شما از تپه های سرسبز کوههای اوراکل مینویسم . اینجا اینترنت بسیار ضعیف است ولی علف برای خوردن بسیار ! نکنید آقا ! منو عصبی نکنید مجبور شم تا سال 98 عکس علف پست کنم روح و روانتونو بریزم به هم ! بز آخه لامصب !

مرگ وبلاگنویسی فارسی ..

  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۲ بازدید

شاید اگر 10 سال پیش یه سری به سرویس های وبلاگدهی فارسی مثل بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ میزدی با حجم زیادی از وبلاگ های شخصی رو به رو میشدی که هر روز هزاران مطلب رو منتشر میکردن . رفت و آمد تو این وبلاگ ها خیلی زیاد بود و دوستی ها و صمیمیت های مجازی رنگ و بوی دیگه ایی داشت . اون زمان ها هر کسی وبلاگنویسی میکرد کاملا نگاه متفاوتی نسبت به بقیه افرادی که از این تکنولوژی بی اطلاع بودن داشت . کاربر به سادگی و بدون داشتن کمترین دانشی از طراحی و کدنویسی یه صفحه شخصی تو سرویس های بلاگدهی ایجاد میکرد و با کلیک روی دکمه ارسال مطلب تمام احساسات ، عواطف ، درگیری های فکری و غم و شادی رو با نوشتن های محاوره ای با خواننده های وبلاگش به اشتراک میگذاشت و بعد از گذشت مدتی با تعداد زیادی کامنت از وبلاگ نویس های دیگه رو به رو میشد و همین صفحه مجازی براش حکم یه خونه امن رو پیدا میکرد .
متاسفانه امروز وبلاگنویسی فارسی نه رنگ و بوی قدیم خودش رو داره و نه به کاربر اون انگیزه و اشتیاق رو برای نوشتن میده . اینقدر دل مشغولی های زندگی زیاد شده که هر وبلاگ نهایتا یک سال دوام میاره و کم کم شروع به کمرنگ شدن میکنه تا کلا از چرخه نیاز نویسنده خارج بشه . با اومدن شبکه های اجتماعی موبایل مثل توییتر و ایسنتاگرام و پیام رسان های مختلف مثل تلگرام این خونریزی بلاگ نویسی فارسی به آخرای جون خودش رسیده و این روزها همون افرادی که نیاز به نوشتن و اشتراک گذاری احساسشون تو صفحه ایی به نام وبلاگ داشتن کانال های تلگرامی و اکانت های توییتری رو ترجیح میدن . نوشتن هایی بدون دردسر و مطمئن با مخاطب های فراوون و همچنین همیشه در دسترس . از ایجاد یه فکر تا انتشار اون توی شبکه مجازی زمانی چندین برابر کمتر از وبلگ نویسی صرف میشه و بشر امروز هم هیچ چیز مثل راحتی براش جذاب و خوشایند نیست ..

نمیدونم تا چه حد با این نوشته و دغدغه فکری من موافقین . نمیدونم تا چه حد قبول دارین که بلاگستان فارسی دیگه رنگ و بوی قدیم خودش رو نداره . یک ماه نوشتن رو تعطیل کنین و دوباره برگردین با تعداد زیادی وبلاگ متروک مواجه میشین که تا قبل از رفتنون به شدت فعال و به روز بودن . این خونریزی و به مرگ نزدیک شدن اصلا برای من که سن وبلاگنویسیم به 14 سال میرسه اصلا خوشایند نیست و پیش بینی اینکه تا چند سال آینده اسم انقراضی هارو یدک بکشیم اصلا دور از انتظار نیست ..
پی نوشتـــ :
خیلی وقت بود که تو فکر نوشتن این مطلب بودم . احساس میکردم بتونم خیلی طولانی تر بنویسم ولی انگار نه نشد . امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو تو همین چند خط ادا کرده باشم . واقعا به نظر شما چی شد که به اینجا رسیدیم ؟ چی شد که دیگه دست و دلمون به نوشتن نمیره . حضورمون اینجا همه موقتی و گذرا شده . چه وبلاگ های قوی و خوبی داشتیم که آخرین پستشون مربوط به سال های قبل و با یه خداحافظی ساده دل کندن از چندین سال خاطره و عشق .. این نوشته رو توی بلاگتون به اشتراک بذارین ، ممنون ..

جام جهانی چشم هایت

چشم ها راویان روزهای سخت و شیرینند ..
این مردمک های تنگ ،
از نگاه آویزان دختری که فقط ،
پشت چهارراه به انتظار فروش گل و دست های من و توست ،
از همان گوینده های تلخ زندگیست ..
و ما ،
که با یک اشاره شیشه را بهانه نشنیدن صدایش میکنیم ،
روی خوش زندگی را دیده ایم ..
نگاه کن ،
ببین ،
این ها راویان دردند ،
نه غصه های کوچک ما ..
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
خیلی اهل شرکت تو چالش های بلاگی نیستم ولی به خاطر علاقه ایی که به بچه های رادیوبلاگی دارم تو چالش پست " جام جهانی چشات " شرکت میکنم . با این تفاوت که به جای سه نفر تمام دوستای بلاگیم رو به نوشتن در این باره دعوت میکنم . از نوشتن نترسید ، همه شما یه شاعر درون دارین که تا بهش پر و بال ندین نمیتونه خودشو نشونتون بده ..

سنگ کلیه !

  • يكشنبه ۲۷ خرداد ، ۱۸:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۳ بازدید

کلا گفتم در جریان باشید ! همیشه وقتی برای یه مریضی و مشکل دیگه میرین دکتر و بعد میفهمین یه مریضی دیگه هم دارین سورپرایز نشین ! مثلا وقتی مثل من برای مشکل صفرا میرین سونوگرافی و متوجه میشین صفراتون سالمه زیاد خوشحال نشین چون وقتی جواب سونو رو میخونین میبینین یه سنگ 5 میلیمتری تو کلیه راست دارین و یه کیست پاراپلویک هم تو کلیه چپ ! همونجاس که نمیدونی خداروشکر کنی که سالمی یا شکر کنی که نیستی ! یا اصلا شکر نکنی بگی گل بود به سبزه نیز .. یا شکر کنی که بیشتر از ایناس نیست ! نمیدونم والا !
امسال به خاطر همین سنگ مسخره که افتاده توی کالیس تحتانی کلیه و هیچ دوا درمونی هم روش جواب نمیده نتونستم روزه بگیرم و تو زمستون که روزها کوتاهه باید همش رو قضا کنم . البته شدنش که میشد گرفت ولی خوب یکم ریسک بود . ممکن بود همین بی آبیه بدن باعث بشه با سرعت بیشتری بزرگ بشه و دفع کردنش سخت تر بشه ..
حالا ماجرا وقتی جالبتر شد که چند وقت پیش ساعت دو شب بابام دست به کمر اومد بالا سرم گفت دارم از درد میمیرم ! کلیه ام میسوزه ! تو خواب و بیداری نگاش کردم که دوید و رفت سمت دستشویی و استفراغ کرد . بهش گفتم هیچی دیگه سنگ کلیه گرفتی ! بردمش اورژانس و بهش مورفین زدن تا یکم آروم شد . یه چند روزی درد داشت که به زور مسکن آرومش میکردم و از دیروز خداروشکر انگار دردش افتاده ، فکر کنم کامل سنگ رو دفع کرده ..
کی نوبت من میشه خدا میدونه ! شانسم نداریم که ! به قول عموم خانوادگی زدید تو کار ساخت و ساز !

طعم تلخ روزمره گی

  • يكشنبه ۲۰ خرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۲ بازدید

دستم به نوشتن نمیره . اصلا ! حتی بارها شده اومدم سر لپ تاپم و بی هدف توی نت چرخیدم ولی دست و دلم به باز کردن پنل بلاگم نرفته . نمیدونم چی میشه که آدمیزاد احساس میکنه یه دوره هایی از زندگیش رو باید تو خاموشی بگذرونه . باید بره یه جایی مثل یه غار دور افتاده تو یه جزیره ناشناس و ماه ها با خودش و طبیعت خلوت کنه تا دوباره نیرو و انرژی بگیره برای ادامه حیات . تو این چند ماهی که از ننوشتن من میگذره مشغول گذروندن همچین دوره ایی بودم و الان وقتشه که با نوشتن زیاد احساس نیازم رو دوباره زنده کنم ..
خیلی کامنت های پیگیر برام ارسال کردین ، چه توی تلگرام و چه اینستاگرام حالم رو پرسیدین که شدیدا باعث خوشحالیه منه . همین که این کامنت ها و احوال پرسی هارو میبینم احساس میکنم نوشتن یه وظیفه بزرگ روی دوشم هست که باید به انجام برسونمش ..
بخونید دوباره آقای سر به هوا رو از همین بلاگ ساده و بی آلایش ..

1397 ، بوی خوش زندگی ..

  • دوشنبه ۲۸ اسفند ، ۲۲:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۶۳ بازدید

سلام ! صدای من رو کسی میشنوه ؟ یکم آنتن هارو جا به جا کنید شاید نویز برطرف شد و صدای من رو شفاف روی بلاگ هاتون گوش کردید . بعد از دو ماه اومدم تو پنل بلاگم و دو ساعته دارم آب و جاروش میکنم . همه جا تار عنکبوت بسته بود . چقدر همه تون بزرگ شدید دو ماه نبودم ! یکی زن گرفته ، اون یکی کلا کوبیده بلاگشو و از نو ساخته ، یکی طلاق گرفته و اون یکی عمه شده . یکی کلا تخته کرده و یکی دیگه هم به همون روند خطی داره میره جلو .. دلتنگتون بودم ، خیلی زیاد . تو این مدت به شدت درگیر مسایلی بودم که همه رو باید باهاتون در میون بذارم چون مطمئنا خیلی براتون جالب و جذاب خواهد بود ..
بگذریم و بریم سراغ موضوع اصلی یعنی بهار دوست داشتنی من .. وای که چقدر زود گذشت و چقدر سریع رسیدیم به هزار و سیصد و نود و هفت ! یک سال دیگه هم رفت و ما هنوز در بیان بلاگ به حیاتمون ادامه میدیم .. ممنونیم ازت بیان عزیز به خاطر جمع کردن این خانواده بزرگ از بلاگرهای ایرانی دور هم .. از ساختن این فضای صمیمی با امکانات فوق العاده که نوشتن رو برای ما جذاب تر از همیشه کرده .. ممنونیم ازت ..

تشکر بعدی رو هم باید از خانواد کوچیک خودم بکنم که مثل همیشه یه سال دیگه رو هم کنارم بودن . با من خندیدن و با ناراحتیم ناراحت شدن . توی سخت ترین مسایل زندگی کمک حالم بودن و اونقدر با نقد و نظرهای قشنگشون همراهیم کردن که گاهی زندگی کردن بدون نوشتن رو برام بی معنی کردن . امیدوارم برای همیشه خانواده مرد بارانی پایدار بمونه و بتونم شما دوست های مهربون رو در کنارم داشته باشم . صحبتم رو طولانی نمیکنم چون اهل تکرار تبریک های تکراری نیستم . سال نو و بهار زیبای نود و هفتی رو به همتون تبریک میگم و برای تک تک شما آرزوی سلامتی ، سلامتی و سلامتی میکنم .. موقع تحویل سال این رفیق کوچیکتون رو فراموش نکنید ..
پی نوشتـــ :
سال 1397 شاید سال خیلی عجیب و جالبی برای من باشه ! چون قرار مهمترین اتفاقات زندگی من توی این سال رقم بخوره . چه از لحاظ اقتصادی و مالی و چه از لحاظ احساسی و عاطفی . امیدوارم هر روز با خبرهای خوب و قشنگ از زندگیم دستم روی ارسال مطلب جدید بره و خبری از غم ، غصه و ناراحتی در میون نباشه ..
امسال احتمالا مهمون شهر خودمون تهران باشم و از خلوتی شهر لذت ببرم . البته بدون حضور خانواده !

زنده اییم به بهایی اندک ..

  • يكشنبه ۸ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۱۸ بازدید

هنوز نفسی میاد و میره . نزدیک به بیست روز وارد پنل بلاگم نشدم و آب از آب هم تکون نخورد .. سیصد و چهل تا کامنت برای تایید بود که هنوز هم اون بالا جا خشک کرده و نزدیک به 90 تا وبلاگ سر نزده که بعید میدونم حالا حالاها فرصت کنم به همشون سر بزنم . یه رفیق عکاس از تو تصادف از دست دادم و دیشب تا مرز گاز گرفتگی و مسمومیت با منوکسید کربن پیش رفتم ولی هنوز زنده ام ! نه امپراطوری عوض شد و نه چوبی لای چرخ دنده دنیا رفت ! همه چیز جریان داشت حتی بدون حضور من ..
زندگی خیلی بی رحم . تا وقتی روی خاک قدم میزنی تو خاطر دو سه نفری هستی ، امان از روزی که چند متر بری پایین .. تموم .. کسی اسمتم یادش نیست .. بی حوصلگیمو ببخشید ، درگیر روزمرگی مسخره می باشم !

تلگرامو با خودت نبر !

  • يكشنبه ۱۷ دی ، ۱۹:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۸۸ بازدید

هر کی یه طرف میدویید ! وایییی خاک بر سر شدیم ! تلگرام فیلتر شد ! اون یکی از تو ریکاوری میومد بیرون و با چشم های پر از اشک میرفت تو استیشن و همزمان یه دستش گوشی بود و اون یکی دستش به حالت خاک بر سرون روی سرش ! دو نفر بیهوش بودن و یکی دیگه هم داشت فنتا به خودش تزریق میکرد تا این روزهای بی تلگرامی رو نبینه . یکی از منشی های اتاق عمل داد زد من وصل شدممممم !! فی*ترشکنم کار میکنه ! مسیج ها داره بالا میاد ! با همون حالت داد و بیداد دویید تو راهروی اتاق عمل ها و داد میزد وصل شددددددد وصل شدددددددد ! همه مثل گشنه های اتیوپی ریختن دورش و با چشم های گشاد شده گفتن اسمش چیه برای ما هم بفرست ! منشی اتاق عمل هم که حالا حس ناپلئون بناپارت بعد از فتح سرزمین روسیه رو داشت گوشیشو گرفت بالا و داد زد همین که عکس خرگوش داره !
بچه ها دونه دونه دوباره رفتن تو غارهاشون و خوشحال از وصل شدن دوباره تلگرامشو مشغول بالا پایین کردن کانال های مختلف شدن . بدن درد ناشی از خماری بچه ها کم کم داشت خوب میشد و زندگی به حالت اول برگشت . ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که ف*لترشکن منشی اتاق عمل قطع شد و های های کنان دویید وسط راهرو و داد زد قطع شدددددددددد قطع شددددددددد همه ریختن بیرون و با چشم های پر از اشک به سوگ نشستن . یکی با آنژیوکت خودشو خط خطی میکرد و اون یکی سرشو میکوید به چراغ سیالیتیک . یکی نگران مطالب از دست رفته کانال " آشپزی با خاله سوسن " بود و اون یکی خودشو میکشت از دوری مطالب کانال " خنده پاره " ! اوضاعی بود اصن ! همه به یه نحوی تو غم فراق داشتن میسوختن ..
شب که برگشتم خونه هر کاری کردم نتونستم وصل بشم و دست آخر از روی اعصاب خوردی گوشیمو انداختم یه گوشه و رفتم نشستم پای تلویزیون . خیلی کم پیش میاد من این کارو کنم و سر جمع فکر کنم هفته ایی 10 دقیقه هم جلوی تلویزیون نمیشینم چه برسه بخوام فیلم یا سریال هم ببینم . اکثرا یا بیرونم یا پای لب تاب و گوشی .. اون شب یه قسمت کامل از سریال تلویزیون رو کنار مامان بابا دیدم بعدش هم کلی با هم گپ زدیم . آخر شب هم یک ساعت زودتر خوابیدم و صبح سرحال تر بیدار شدم . شب جالبی بود ، تقریبا به دور از مدرنیته و فضای مجازی کنار واقعی ترین آدم های زندگیم بودم . همین تجربه باعث شد این فیلتر رو علاوه بر تلگرام روی خودم هم اعمال کنم و وقتایی که خونه ام از وقت گدرونی های بی مورد تو شبکه های اجتماعی جلوگیری کنم . البته اینم اضافه کنم که من هیچوقت به فیلتر شدن هیچ شبکه ایی راضی نیستم چون اعتقاد دارم راه درست هیچوقت محدود کردن نیست . اونم تلگرام و اینستاگرام که منبع درآمد خیلی از فروشنده ها و ارایه دهنده های خدمات که در صورت ادامه دار بودن این داستان ضررهای سنگینی رو متحمل میشن ..

کاش باران ببارد ..

  • يكشنبه ۲۶ آذر ، ۲۰:۲۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۴۷۸ بازدید

کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
بگوید دست های کشاورز پیر رو به آسمان دراز است و نگران فردای بهار ..
نگران روزی که برداشتش از زمین مشتی خاک خشک باشد و دستش به جای جیب هاش رو به خلق خدا دراز باشد ..
کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
بگوید گونه هایمان خیس و رویمان سیاه است ! تمام شهر بوی گناه میدهد و تا بر سرمان نبارد بوی زندگی و عشق بلند نمیشود ..
کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
کاش کمی هم قطره های آب پشت پنجره را نوازش کند ..
کاش ببارد ، ای کاش ..
#مسعودکوثرى

امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۸ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..