خودش میدونه دل گرمیمه ...

  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ، ۱۱:۵۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۸۵

توی برنامه FaceApp صورت پیر شدمو درست کردم و براش فرستادم ، به جای اینکه بخنده و بگه چقدر زشت شدی گفت نکن همچین دلم میگیره وقتی میبینم پیر شدی . بهش گفتم چیه میگه دیوونه پیری هم یه مرحله از زندگیه دیگه ، میم اینه که دو نفر تا آخر عمر همو بخوان و برای هم جذاب باشن . گفت راست میگی ولی من اصلا دوست ندارم پیر شم ، دوست دارم همیشه جوون بمونم و برات قشنگ باشم . از همون دور براش یه استکیر فرستادم و گفتم تو همیشه برای من زیباترین زن دنیا میمونی ... لبخندشو از پشت صفحه موبایل میشد تجسم کرد ، اینجور موقع ها تو دلش یه ذوق های کوچیکی میکنه ، حسش میکنم ...

سربازهایی که ایستاده میمیرند ...

  • جمعه ۸ ارديبهشت ، ۱۴:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۱۸

تا وقتى خودم سرباز نشده بودم معنی دلتنگی رو نمیفهمیدم . درک نمیکردم که درد دوری یعنی چی . تازه من تو شهر خودمون و وسط تهران خدمت میکردم ولى باز هم احساس میکردم تو یه جاى دور افتاده با دلگیرترین غروب دارم روزهای طولانیه خدمت رو میگذرونم .
یادمه توی دو ماه آموزشی مسئول بهدارى بودم و سربازهای مریض رو میبردم بیمارستان و میاوردم . یه شب توی آسایشگاه شماره 4 یه سربازى از شدت سر درد به خودش میپیچید ، اینقدر حالش خراب بود که نصف شب مجبور شدیم با آمبولانس اعزامش کنیم بیمارستان . مسئول ام آر آى اورژانس از سرش عکس گرفت و وقتى دکترش عکسو دید بهم نشونش داد و گفت این چیه به نظرت ، گفتم هماتوم مغزى ( لکه یا همون تجمع خونى ) . جا خوردم ! اوضاع خوبى نداشت ، نمیدونستم چطور باید بهش میگفتم نیاز به عمل دارى ، اینقدر دست و پامو گم کرده بودم که از پسش برنیومدم و این کارو به رفقاش سپردم . صبح که میخواستیم برگردیم پادگان ، دستمو گرفت و بهم گفت برگشتیم ت آسایشگاه به کسى چیزى نگو ، من بابام فوت شده و مادرم تو روستامون خرج خواهرمو میده ، سواد هم نداره نمیدونه چیه شروع میکنه به غصه خوردن . با وجود اینکه قولم دروغ بود و وظیفه م بود که گزارش بدم بهش گفتم خیالت راحت بین خودمون میمونه . عصر همون روز فرستادنش واسه کارهاى عملشو و بعدم کمیسیون پزشکی و معافیتش . دیگه ازش خبری نداشتم تا آخراى خدمتم ، صدام کردن رفتم در در اتاق عمل دیدم اومد و بدون هیچ حرفى محکم بغلم کرد . از روستاشون اومده بود و برام نون برنجى آورده بود . حالش خوب بود و معافیتشو گرفته بود . پفتم اسماعیل اینجا چی کار میکنی ؟ گفت اومدم به هم خدمتى هام شیرینیه معافیمو بدم .بهش تبریک گفتم و یا خوشحالی بدرقه اش کردم رفت ...
همون شب ما شیفت شب بودیم ، ساعت حدود 11 گفتن دوتا سرباز با موتور تصادف کردن که اتفاقا از بچه هاى همین بیمارستانن ، یکیشون که وضعیت بهتری داشت رو آوردن اتاق عمل و رفت زیر عمل ، داغون شده بود ، اون یکى هم که ترک موتور بود تا دم در اتاق رسوندنش ولى تموم کرده بود . بچه ها میگفتن داشتن میرفتن شیرینى پایان خدمت بخورن ... مزه نون برنجى هاش هنوز زیر زبونمه . همیشه مظلوم بود و مظلوم هم رفت ...
پی نوشتـــ :
این مطلبو وقتی یادم اومد که چند روز پیش توی خبرها خوندم 8 تا سرباز مرزبانی و نیروهای انتظامی سیستان و بلوچستان تو حمله اشرار شهید شدن . واقعا قلبم به درد میاد وقتی خبر شهادت این سربازهارو تو گوشه و کنار ایران میشنوم و گلوم پر از بغض میشه . نامردترین آدم های دنیا هستن اینایی که به سربازهای بیگناه تیراندازی میکنن و اونار میکشن . همه این بچه ها مجبور به خدمت کردن هستن و حقشون این نیست ...

معرفی کتاب ؛ صداهایی از چرنوبیل

  • چهارشنبه ۶ ارديبهشت ، ۲۳:۱۲ ب.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۹۰

همیشه سر در آوردن از تاریخ برام فوق العاده جذاب بوده و هست . پیشوای آلمان آدولف هیتلر ، نبرد نرماندی ، تاریخ مجهول آمریکا و ... همه کتاب ها و مستند های مورد علاقه من درباره تاریخ هستن . کتاب صداهایی از چرنوبیل رو کاملا اتفاقی وقتی که اصلا قصد خرید کتاب نداشتم پشت ویترین یکی از کتاب فروشی ها دیدم . اینقدر وسوسه شدم که با وجود چندتا کتاب دست نخورده تو قفسه کتاب هام رفتم تو و خریدمش و الان هم مشغول خوندنشم . کتاب بسیار جالبیه و فکر کنم یه هفته ای نشده تمومش کنم . البته اگر فرصت و وقت آزاد هم پیش بیاد .
درباره کتاب " صداهایی از چرنوبیل ، تاریخ شفاهی یه فاجعه اتمی " به نقل از مقدمه کتاب : حادثه اتمی چرنوبیل حادثه هسته‌ای فاجعه‌ باری بود که در روز 6 اردیبهشت 1365 ( 26 آوریل 1986 ) در نیروگاه چرنوبیل در اوکراین رخ داد . انفجار و آتش‌سوزی در در رآکتور شماره 4 نیروگاه چرنوبیل باعث پخش مواد رادیواکتیو در بخش بزرگی از غرب شوروی و اروپا شد . تصویر رسانه‌ای بازتاب داده شده از این حادثه هیچ گاه حتی پس از گذشت سال‌ها از این حادثه کامل نبود و نتوانست عمق فاجعه رخ داده را به نمایش بگذارد. داستانی که رسانه‌ها و دولت وقت از این حادثه روایت کردند با داستانی که شاهدان عینی ماجرا امروز روایت می‌کنند‌، بسیار متفاوت است،‌ در آن زمان کمتر کسی از میان مردم می‌دانست چه خبر است. مقامات دولتی در تلاش برای حفاظت از خود مردم را فریب دادند . آنها به مردم اطمینان دادند همه‌چیز تحت کنترل است و هیچ خطری آنها را تهدید نمی‌کند . با این حال تاکنون آثار مختلفی درباره این حادثه منتشر شده است،‌ یکی از مهمترین آن‌ها « صداهایی از چرنوبیل »‌ نام دارد کتابی که نویسنده بلاروسی آن سوتلانا الکسیویچ از سوی آکادمی سوئد برنده جایزه ادبی نوبل 2015 اعلام شد .

بریده ایی از این کتاب :‌ « آن‌ها در سردخانه گفتند : می‌خواهی ببینی چه لباسی تنش می‌کنیم ؟ و من می‌خواستم آن‌ها لباسی رسمی بر او پوشاندند و کلاه نظامی‌اش را هم بر سرش گذاشتند. آن‌ها نتوانستند کفشی برایش پیدا کنند زیرا پا‌هایش بزرگ‌تر از حد طبیعی شده بود. علاوه بر این آن‌ها مجبور شدند لباس را از چند جا پاره کنند زیرا نمی‌توانستند همانند سایر جنازه‌ها او را آماده کنند؛ بدنی وجود نداشت که بخواهی لباس تنش کنی. همه‌اش جراحت و پارگی و زخم بود. آخرین روز بیمارستان، بازوی او را کشیدم و‌‌ همان لحظه که استخوانش شروع به لرزیدن کرد، جوری که انگار چیزی معلق و خمیده و آویزان بود، جسمش او را ترک کرد. چیزی به نام بدن وجود نداشت، بر باد رفته بود. تکه پاره‌های ریه‌ها و کبدش به راحتی از درون دهانِ او قابل رویت بود . امعاء و احشاء درونیش آنقدر بالا آمده بودند که راه نفسش بسته شده و او را در آستانه خفگی قرار داده بود. دستم را باندپیچی کردم و آن را در دهانش فرو بردم و هر گوشت و خونی که آنجا گیر کرده بود را بیرون کشیدم و راحتش کردم. گفتن این حرف‌ها غیرممکن است. نوشتن در موردشان غیرممکن است و حتی زنده ماندن، وقتی که این‌ها را از سر گذرانده‌ای، چیز محالی است. همه این‌ها مالل من بودند.
درست جلوی چشم‌های من، آن‌ها او را با لباس رسمی‌اش، در محفظه نایلونیشان فرو کردند و سرش را محکم با طناب بستند. و بعد از آن ، محفظه‌ را در تابوتی چوبی قرار دادند و دوباره تابوت را در پوشش دیگری گذاشتند و گره زدند. پلاستیکی شفاف بود، کمی ضخیم و درست شبیه به یک سفره. و باز آن‌ها همه‌ این چیز‌ها را در تابوتی از جنس روی گذاشتند. آن‌ها حسابی وقت گذاشته بودند. ولی هیچ راهی برای موجه نشان دادن کاری که می‌کردند ، وجود نداشت .
هر کسی آمد، چه پدر و مادر او و چه والدین من، به همراه خود دستمال‌های سیاه جیبی داشت که از مسکو خریده بودند. ماموریتی غیرمعمول برای ملاقات ما داشتند. آن‌ها تک به تک حرف‌های مشابهی می‌زدند: به نظر ما غیرممکن است که جسد شوهر یا پسرتان را به شما تحویل دهند. آن‌ها آلوده به مواد رادیواکتیویته هستند و قرار است در گورستانی که در مسکوست به طور خاصی سوزانده شوند. در تابوت محافظی از جنس روی، زیر آجرهای سیمانی. و لازم است شما این سند‌ی که اینجاست را امضا کنید . »
پی نوشتـــ :
یه مستند با همین موضوع هم ساخته شده که با یه سرچ تو گوگل میتونین پیداش کنین ...

انتقاد پذیر باش ، حتی شما فامیل عزیز !

  • يكشنبه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۱۷ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۹۹

دیشب توی اینستاگرام چشمم به یه کامنتی خورد که نوشته بود مرگ بر روحانی ، درود بر رئیسی ! یکم بیشتر دقت کردم دیدم کامنت زیر عکس سیاسیه یکی از فامیل هامون که ایشون هم روحانی رو کوبیده بود نوشته شده . اول اومدم بیخیال از کنارش رد بشم ولی دیدم جوابشو بدم بهتره . کامنت اون آقا رو جواب دادم و گفتم دوست عزیز رقابت انتخاباتیه ، آقای روحانی هم دشمن نیست . شما هم اگر میخوای از شخصه دیگه ایی حمایت کنی نباید به کاندید غیرمحبوبت توهین کنی اونم به این شدت ! مرگ بر روحانی ؟
جالبترین قسمت قضیه اینه که فردا صبحش وقتی بیدار شدم ، قبل از اینکه برم سر کار رفتم سراغ پیجش تا ببینم جواب کامنتم رو چی داده . هر چی سرچ کردم صفحه شو پیدا نکردم . یعنی چی شده بود ؟ بسته بودش ؟ نه ! بلاکم کرده بود ! به همین راحتی و بی شعوری . مطمئنم یه روز که ببینمش میرنم تو روش و میگم شما که ادعای فرهنگت میشه و به قولی فعال سیاسی هستی ، تحمل مخالفت و انتقاد دیگران رو هم داشته باش . سعی کن صحبت های همه رو بشنوی بعد نظرتو اعلام کنی . این حرکت ها منو عجیب یاد آدم های خشک مذهب میندازه که با خون و خونریزی میخوان عقایدشون رو تحمیل کنن .. اینجاس که میگن فک و فامیله داریم ؟

سی سالگی لعنتی ...

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ، ۱۶:۱۵ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۲۴۱

گاهی وقتا به روزهای سی سالگی فکر میکنم ، روزهایی که هیچ تصوری ازشون ندارم و نمیدونم چقدر تغییر میکنم ، احتمالا یکم موهام کم پشت میشه و اون لا به لاها چندتا تار سفید هم دیده میشه . ریش هام هم شاید بعضی جاهاش سفید شده باشه و با این وضعیت کار کشیدن از چشمهام یه عینک هم همراهم دارم . کتابی که همیشه آرزوشو داشتم به چاپ رسوندم و درگیر کارهای انتشاراتی و پخشش تو کتابفروشی ها هستم . شب ها وقتی برمیگردم خونه به پروژه های عکاسی و خلق صحنه های جدیدی که از تو ذهنم میگذره فکر میکنم و برایی خودم قهوه دم میکنم . موزیک هایی که احتمالا متناسب با سنم خواهد بود گوش میدم و کمی از شیطنتم هم کم شده ...
اما همه اینها یه تصوره ، سی سالگی هم میاد و میره و ما هنوز همونی بودیم که هستیم ، همون کفش و کلاه و همون فکرهایی که احتمالا هیچوقت به عمل تبدیل نمیشن . فقط کمی فرسوده تر و بی رمق تر . دوست ندارم دیگه بهش فکر کنم ، خداروشکر هنوز چند سالی باهاش فاصله دارم ...
بعد از سی سالگی ،
خانه ایی که یک اتاق خواب دارد ،
و گوشه اش تخت یک نفره ایی جا خشک کرده است ،
خانه ایی که اسباب بازی های کودکی ،
گوشه و کنارش پهن نباشد ،
باید درش را گل گرفت !
اصلا میدانی ، زندگی که تو را ندارد ،
مفتش گران است !
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
سعی میکنم دست نوشته های ادبیمو توی کانال تلگرامم قرار بدم ، اگر دوست داشتین میتونین از اینجا عضو بشین ...
خیلی از رفقای بلاگی توی کامنت ها درخواست قیمت طراحی قالب رو داده بودن که من شرمنده همشون شدم . حقیقتا من طراحی رو قدیم ترها انجام میدادم و الان فقط برای تنوع میشینم پای طراحی قالب بلاگ خودم و فرصتی برای قبول کردن سفارش ندارم ...

ماشین باید کلاسیکی باشه !

  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ، ۱۰:۱۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۴۴

مشکلش چیه ؟ یکی به من بگه اینکه من دوست ندارم ماشین آشغالی های ایرانخودرو و سایپا و ... رو سوار بشم و به ماشین های کلاسیکی علاقه مندم مشکلش چیه که تو خونه باید خانواده دعوام بشه ؟ هر کسی سلیقه ایی داره خوب غیره اینه ؟ من ترجیح میدم 40 تومن پولی که میخوام بدم 206 صفر سوار شم که هر قطعه اش مال یه کشوره و به زور سر همش کردن و تحویلمون میدن برم یه ماشین قدیمی تر و با اصالت تر آلمانی یا ژاپنی سوار بشم . چند روز پیش تو خونه بحث ما سر همین موضوع بود که این ماشین ها دیگه آپشنی ندارن و لوازمشون گیر نمیاد و داشتنش معقول نیست و بیا برو یه 206 یا یه ماشین چینی بخر خودتو راحت کن ! گفتم عمرا ! من کاری به قدیمی بودن و حتی کم آپشن بودن ماشین های کلاسیکی که سوار میشم ندارم ، برای من لذتی که رانندگی کردن با این ماشین ها هست به تمام دردسرها و مشکلاتش میارزه . حتی حاضرم برم برای یه سپرش کل شهرو بگردم چون این کار برام واقعا لذت بخشه . تو همین بحث ها بودیم که دعوا بالا گرفت و من الان سه روزه با خانواده قطع رابطه ام تا متوجه بشن به خواسته های منم باید احترام بذارن ...

روحانی ها هم به بهشت میروند !

  • يكشنبه ۲۰ فروردين ، ۱۴:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۶۳

هیچوقت یاد ندارم تو جمعی ، موقع صحبت با دوستی یا حتی حین فعالیت تو شبکه مجازیی به جامعه روحانیون توهین کرده باشم . حتی راجع بهشون اظهار نظر کرده باشم و بگم همه آخوندها فلان . پیش اومده با عملکرد و برخوردشون مخالفت نشون بدم ولی هیچوقت زبونم رو به سمت توهین نچرخوندم . به اعتقاد من تو همه قشری آدم خوب و بد هست . پزشک ها ، کاسب های بازار ، استادهای دانشگاه ، دانشجوها ، راننده ها ، مکانیک ها و ... به همین خاطر ما نمیتونیم کلمه " همه " رو راحت به کار ببریم و به قول گفتنی تر و خشک رو کنار هم قرار بدیم و بسوزونیمشیون ...
دیروز موقع برگشت به خونه روی پله برقی مترو یه روحانی پشت سرم وایساده بود . من سرم به گوشیم گرم بود و یه لحظه برگشتم پشتمو نگاه کنم که باهاش چشم تو چشم شدم . یه لبخند قشنگ تحویلم داد و بهم سلام کرد . من هم بهش لبخند زدم و گفتم سلام حاج آقا روزتون بخیر . دست کرد توی جیبش و بهم یه شکلات داد و گفت بفرمایید ، ما اونقدرها هم که میگن ترسناک نیستیم ! شکلاتو از دستش گرفتم و گفتم این چه حرفیه ! شما چه به عنوان یه روحانی و چه به عنوان یه انسان و همشهری برای من محترم و متشخص هستین . خداروشکر من اهل توهین و به یه چشم نگاه کردن آدم ها نیستم . یه لبخند دیگه زد و گفت احسنت ، ما سوار تاکسی که میشیم دیگه کنار ما کسی سوار نمیشه . گفتم این سطح شعور بعضی هارو میرسونه . مکالماتمون تا دم در مترو ادامه داشت و وقتی داشت خداحافظی میکرد گفت شماره منو اگر دوست دارین داشته باشین و هر سوال شرعی ، استخاره ایی ، امری و فرمایشی داشتین در خدمتتونم . من هم تشکر کردم و شمارشو توی گوشیم ذخیره کردم . باهام دست داد و گفت فردا صبح حرم حضرت معصومه نایب الزیاره شما هستم ...
از گوشه پیاده رو میرفت و کم کم از محدوده دیدم دور میشد ، حواسم بهش بود ؛ از کنار هر کسی که رد میشد بهش سلام میکرد . همین برخورد و اتفاق باعث شد تا شب حس خوبی داشته باشم ، چقدر این آدم های خوب ، جدا از روحانی بودنشون برای خوب کردن حال مردم نیازشون ضروریه ...

لانتوری ، دردی که باید دیده شود !

  • دوشنبه ۱۴ فروردين ، ۲۳:۳۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۱۵

نمیدونم چقدر اهل دنبال کردن سینما هستین . چقدر وقتتون رو برای فیلم هایی با ژانر اجتماعی و گاها درد آور که این روزها تعدادشون هم روی پرده های سینما کم نیست صرف میکنید . از بیان واقعیات جامعه لذت میبرین یا نه دوست دارین با خانواده بشینین و از یه فیلم کمدی لذت ببرین . به شخصه فیلم هایی که فقط برای خندوندن مخاطب ساخته شدن رو دوست ندارم چون به نظر من اکثر این فیلم ها نه داستان مشخصی داره و نه بعد از دیدنش به شمارو وادار به فکر کردن و اثر پذیری میکنه . لانتوری رضا درمیشیان فیلمی بود که باید ساخته میشد . باید درد و حرفی رو به تصویر میکشید که شاید کمتر کسی به خودش جرات میداد حتی راجع بهش نقدی یا نظری بنویسه ...

این فیلم رو برای دومین بار تو یکی از شبکه های ماهواره ایی دیدم . تا پنج صبح و توی سکوت خونه عمیقا درگیر فیلم شده بودم ، حسی که شاید توی سینما نمیشد تجربه اش کرد . نقد و نظرهای جالب مردم ، صحنه های درگیر کننده و سکوت های به جای فیلم ، انتخاب بازیگر نقش مریم ، فلش بک های خوب و ... همه و همه باعث شدن این فیلم برای من جذاب و گیرا و در عین حال دردناک و زنده کننده خاطره اسید پاشی آمنه باشه .
بعد از دیدن این فیلم فقط با خودم فکر میکردم چقدر بعضی از کارها میتونه پست و زننده باشه . چقدر یه انسان میتونه تو یه چشم به هم زدن با تصمیم کاملا بی فکرش حال ، آینده و سرنوشت یه آدم رو نابود و تباه کنه . همونطوری که توی لانتوری مریم تباه شد و توی جامعه ما هم آمنه ها از بین رفتن . وقتی خودم رو جای آمنه میذارم درک اون لحظه ایی که از پشت یه صدای آشنا اسممو صدا میکنه و من بی خبر از همه جا برمیگردم و قربانی اسید پاشی میشم برام سخت ترین کار دنیاست ! یه جواب رد به یه خواستگاری که حق هر دختر و پسریه به قیمت نابود شدن دوتا چشم تموم میشه ...

از همه این فکرها که بگذریم ، چقدر یه انسان میتونه بزرگ باشه که کلمه " بخشیدم " رو به زبون بیاره ! اون انسانی هم که مورد بخشش قرار گرفته باید از این حجم سخاوت و بزرگی سرشو بذاره یه گوشه و بمیره . بخدا که باید بمیره . بعد از یدن این فیلم خیلی قلبم به درد اومد ، هم برای آمنه ، هم برای قربانی های اسید پاشی های اصفهان و هم برای تمام آمنه های سرزمینم که قربانی ذلیل ترین مذکرهای دنیا شدن . آرزو میکنم هیچوقت توی هیچ تیتر و روزنامه ایی کلمه اسید پاشی رو نبینیم . آمین ...
همچنین بخونید :
+ آمنه بهرامی ، قربانی اسیدپاشی زیر پل سیدخندان
+ نقدی بر فیلم لانتوری به قلم میثم کریمی

اولین روز کاری سال 96 ...

  • سه شنبه ۸ فروردين ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۹۵

هیچوقت از کار کردن توی عید خوشم نمیومد ، نمیدونم چرا ولی حس میکردم تعتیطلات رو باید یا رفت مسافرت یا تو خونه گرفت تا لنگ ظهر خوابید ! تازه حس بدترش این بود که وقتی میریم سر کار همه جا خلوته و چون بقیه الان در حال خوشگذرونی هستن به من ظلم شده دیگه ! چه تفکراتی داشتم واقعا ، آدم هر چی سنش میره بالاتر بیشتر به افکار نوجوونیش لبخند میزنه و پیش خودش میگه چه دیوونه ایی بودما ! الان که دارم از پشت مانیتور مینویسم در حال گذروندن اولین روز کاری سال 96 هستم . البته به انتخاب خودم بود اومدن یا نیومدن سر کار ولی از اونجایی که امسال مسافرت نرفتم و تو خونه هم کار خاصی نداشتم گفتم بیام سر کار تا بقیه همکارا بتونن به مسافرت و گردششون برسن ...
بگذریم ؛ با اینکه نمیدونم قراره امسال چه اتفاقاتی بیافته و زندگیم تو چه مسیری قرار بگیره سال 96 رو دوست دارم . نگاهم از همین روزهای اولش مثبته و کلی برنامه ها براش دارم . از شروع کردن دوباره تدریس عکاسی تا نوشتن کتاب و تغییرات اساسیه دیگه تو زندگیم که کم کم راجع بهشون صحبت میکنیم و امیدوارم انگیزه ایی باشه برای اونهایی که هنوز برنامه ایی برای امسالشون ندارن . پس 96 عزیزم با ما مهربون باش که ما کلی دوست داریم !
پی نوشتـــ :
اونایی که آماده ان برای تغییر و شروع یه سال متفاوت اعلام حضور کنن !
تا همین لحظه بنده 0 ریال عیدی دریافت کردم !

مینیمال ؛ نوروز

  • پنجشنبه ۳ فروردين ، ۰۲:۰۰ ق.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۲۳۷

احساسم به تو ،
مثل اسفندیست ،
که تا بهار را به همسریش در نیاورد ،
از سرما دل نمیکند ...

این روزها به لطف وجود شبکه های اجتماعی گوشمون از تبریک های بلند و جورواجور عید پره . برای همین به یه مینیمال ساده اکتفا میکنم و سال جدید رو به همتون تبریک میگم . ممنون که یه سال دیگه هم همراه من و بلاگ مرد بارانی بودین . برای تک تکتون عشق ، شادی و سلامت رو آرزو میکنم و امیدوارم تمام فصول زندگیتون رنگ و بویی خدایی داشته باشه که آدمی بدون عنایت و توجه خداوند بهره ایی از زندگیش نمیبره ...
توی قسمت نظرات این پست برای من و خودتون یه آرزوی قشنگ نود و شیشی کنید ...

صفحات دیگر