مرسی از اصغر فرهادیه عزیز بابت فیلم قوی و خوبش که اسم ایران رو دوباره سر زبون ها آورد ، به نظر من بهترین هدیه به مردم یه کشور میتونه کاری باشه که باعث بشه اسم کشورت چند پله بالاتر از بقیه قرار بگیره . واقعا حس خوبی داره آدم خودشو بذاره جای آقای فرهادی ، همه جا با لبخند نگات کنن و تو چهره همه تشکر و قدردانی باشه .
من هیچوقت راجع به عقایدم با کسی صحبت نمیکنم و حتی بدتر از اون سعی نمیکنم به خورد کسی بدمشون که نه یه کلام حرف من درسته ! میام اینجا مینویسم و نظراتمو بیان میکنم و دست آخر قضات رو میسپارم به کامنتدونی تا بقیه برام بنویسن درست میگم یا غلط و از نظر من باید هم اینطوری باشه . بلاگ نویسی یعنی بیان عقاید و باز گذاشتن دست مخاطب برای نقد و انتقاد ...
من حس میکنم فیلم هایی که اصغر فرهادی میسازه خیلی مورد توجه هالییود قرار میگیره . دلیلشم اینه که ساختارش مثل باقی فیلم های معمول نیست و همه چیز رو به شکل واقعیش نشون میده . واقعی یعنی دقیقا همون چیزی که ما مردم توی اجتماع میبینیم و ازشون آگاهیم و مسئولین سعی بر غلط نشون دادنشون دارن . شما فقر و فحشا رو خیلی بیشتر از اون چیزی که رسانه ها میگن میبینن . البته قانونش هم همینه هیچ کشوری نمیاد زشتی ها و پلشتی هاشو درشت کنه و تو بوق و کرنا تحویل مخاطب بده . همیشه سعی میکنه اوضاع رو آروم و غیر متشنج نگه داره . به همین خاطر هم اصغر فرهادی از بطن مردم فیلم میسازه . همه چیز رو عامه و کاملا حس کردنی میسازه به همین خاطر هم مخاطب داخل لذت میبره و هم سینمای هالیوود . فکر کنم توضیح بیشتر لازم نباشه و تا همین جا کل مطلب رو درک کرده باشین . همونطوری که مثلا یه آمریکایی میاد چهره کشورش رو سیاه و جوری که هست نشون میده و اون فیلم 30 بار از صدا و سیما پخش میشه و حتی جایزه هم از کشورهای ذینفع میگیره . البته بگم از هنر و استعداد فوق العاده اصغر فرهادی و بازیگرای فیلم هم نباید چشم پوشی کنیم چون اگر این قدرت ساخت هم نبود نمیتونست را به جایی ببره .
بگذریم کاممون به اندازه کافی شیرین شد :دی بریم سراغ تلخیه روزگار خودمون . به اون آدم شریفی که دیروز جلوی چشم ما خودشو انداخت زیر قطار مترو و له شد ! آقایی که نمیدونم کی بود و سایت ها گفتن انگیزه اش خودکشی بوده . ساعت حدود پنج و چهل دقیقه عصر بود که با بابام از متروی تئاتر شهر پیاده شدیم تا خط عوض کنیم و به سمت ایستگاه قائم بریم . وقتی قطار وارد ایستگاه رو به رویی شد یهو زد رو ترمز و صدای جیغ و داد مردم بلند شد ! همه نگاهشون رفت سمت قطار و دیدن یکی خودشو انداخته زیرش ! درست چیزی معلوم نبود چون از روش رد شده بود کاملا ! مسئولای مترو سریع اومدن و همرو بیرون کردن و گفتن تا یکی دو ساعت همه قطارهای متوقف میشن و خط سه تعطیله ! هیچی دیگه همه زدیم بیرون و به هر کسی که میومد هم میگفتیم برگرده و همچین اتفاقی افتاده . خدا ازش نگذره سه ساعت و نیم تو راه بودم با تاکسی و اتوبوس تا برسم خونه . یکی نیست بگه آخه مرد مومن اینم روشه برای خودکشی ؟ نمیتونستی بشینی تو خونت با یه قرص بی سر و صدا تمومش کنی ؟
چی دارم میگم ، من که جاش نبودم ، خدا از سر تقصیراتش بگذره ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۹ اسفند ، ۱۱:۴۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۳
نظرات شما ( ۰ )

سنگ لحد را به جان میخرم ،
برای یک روز مردن در کنار تو !

پی نوشتـــ :
و شاید یک روز بودن در کنار تو !

  • مسعود
  • سه شنبه ۳ اسفند ، ۱۵:۰۲ ب.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۱۴۷
نظرات شما ( ۹ )

تو آسانسور داشتم میومدم پایین که برم سمت بانک ؛ در همین حین داشتم با موهام ور میرفتم و بلند بلند آواز میخوندم که یهو طبقه 2 وایساد . سریع خودمو جمع و جور کردم و قیافه کاملا جدی به خودم گرفتم جوری که از تو چشمام معلوم باشه این صداها مال همسایه اس و فرهنگ آپارتمان نشینی کم کم داره از بین میره ! در باز شد و یه آقا داماد شیک و مرتب با یه دسته گل سرخ که از شدت تازگی هنوز بوی دلچسبشو داشت وارد آسانسور شد . بوی عطرش منو مست کرد چه برسه به عروس خانوم !
یکم براندازش کردم و تو دلم گفتم بذار شب عروسیش یه مزه ایی هم پرونده باشم تا شاد و خوشحال به استقبال زندگی بره ! یهو بی مقدمه گفتم آقا تو هم افتادی تو دام ؟ یه لبخند زشت هم تحویلش دادم و منتظر شدم بزنه زیر خنده و بگه ای بابا چی کار کنیم دیگه ! همونطور که منتظر بودم و لبخندم داشت خشک میشد با یه قیاه کاملا عبوس و ژل زده برگشت رو به من و بعد از دو ثانیه خیره شدن تو چشم هام گفت : من شمارو میشناسم ؟ یا با هم شوخی داریم ؟ ازدواج کردن یا نکردن بنده به اجازه شما انجام میشه ؟ تازه بعدش پرسید شما ازدواج کردی ؟ گفتم نه خداروشکر ! گفت برخوردتون همه چیز رو توجیه میکنه ، براتون متاسفم که ازدواج رو مثل یه زنجیر دور گردن میبینید ! البته گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه ...
آسانسور رسید همکف و درش باز شد ، بدون کوچکترین حرفی سرمو انداختم زیر و زدم از ساختمون بیرون . یه خورده که مسیرو رفتم یدونه زدم پس کله خودم و گفتم شما ازدواج کردی ؟ نه ! پس سرت تو کار خودت باشه و نمک نریز :))
کلا این روزها فشار زندگیها زیاده با دامادها شوخی نکنید !

  • مسعود
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۹
نظرات شما ( ۴۲ )

روزهای آخر بهمن به سردترین حالت میگذره . سردترین حالت روحی که نه انگیزه ایی برای نوشتن داره و نه حالی برای خوندن . پنل بلاگم خاک میخوره و امروز 430 تا نظر منتظر تایید و 74 تا بلاگ نخونده بی حوصلگی این روزهامو نشون میده . هر چی سنم بیشتر میشه از شور و حرارتم برای نوشتن کم میشه . نمیدونم چرا به این حالتهای روحی دچار میشم . شاید مربوط به فص یا روتین شدن زندگیم باشه . اتفاق برای نوشتن ، حرف برای گفتن و سوژه برای اشتراک کم ندارن ولی انگشتام ارتباط حسیه خوبی با کیبورد برقرار نمیکنه . شاید لازم باشه مدتی از این خونه دور باشم تا دوباره بتونم به اون حال و هوای سابق برگردم . اینقدر کلافم که حتی سر به هوایی هام رو هم فراموش کردم . این روزها به شدت معمولی هستن و امسال تهوع آورترین بهمن ماه رو داره !

توادامه همین بی حوصلگی ها قالب جدید رو حذف کردم ؛ چون اون چیزیی که میخواستم نشده بود . شاید بعد از یکی دو هفته یا کمتر با یه ظاهر جدید بیام و با انگیزه تر از قبل بنویسم شاید هم به همین روند ادامه بدم . معلوم نیست چون حالت روحیم بری خودم هم قابل پیش بینی نیست . ممنون که هوامو دارین و از بی معرفتی و کم رنگ شدنم گله نمیکنین و عذرمو می پذیرین .

راستی ، یه نگاهی به پست جانی خرگوشه بندازید ، من چیزی نمیگم قضاوتش با شما ( + اینجا )

  • مسعود
  • شنبه ۲۳ بهمن ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۸۰
نظرات شما ( ۱۷ )

فروشگاه « کتاب ویستا » ( در سعادت‌آباد تهران ) متعلق به « نصرالله کسرائیان » به علت ورشکستگی مالی ، تعطیل شد . آن هم در شهری که در یکی از خیابان‌هایش ( جردن ) یک ساعت مچی مردانه ، « یک میلیارد و دویست میلیون تومان » به فروش می‌رسد . چگونه یک ملت می‌تواند این چنین اندوه‌بار ، علیه خودش انقلاب کند ؟

تعطیلی « کتاب ویستا » را « نصرالله کسرائیان » چنین اعلام کرده است :بدین وسیله به اطلاع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، وزرات دارایی ، سازمان تأمین اجتماعی ، شهرداری، ادارات برق ، گاز ، تلفن ، اتحادیه ناشران و کتاب‌‌فروشان ، هم‌محله‌ای‌ها ، و رسانه‌های مجازی می‌رساند که « کتاب ویستا » واقع در سعادت‌آباد ، از پانزدهم آذرماه ۱۳۹۵ تعطیل شده است . نه از آن‌ها که نیامدند گله داریم ، نه از آن‌ها که کتاب نمی‌خوانند ، از آن‌ها هم که آمدند یا به اشکال مختلف کمک‌مان کردند ، سپاس‌گزاریم .چند سال سوبسید دادیم و تلاش کردیم سرپا نگاهش داریم ، نشد .تصمیم برای تعطیل کردنش تصمیمی دشوار بود ، به ویژه برای همسرم که تا آخرین لحظه برای بازنگاه‌داشتن‌اش اصرار داشت . دیری نخواهد گذشت که همه کتابفروشی ها بجز آنهایی که کتاب ، کاغذ و محصولات فرهنگی از ارگان ها ، ادارات و دولت دریافت میکنند به همین روز خواهند افتاد و مجبور به ترک کار و کسب شان خواهند شد . من نمیگویم به خاطر کتاب فروش بلکه به خاطر آینده فرزندانتان کتاب بخرید تا در آینده فرزندان بی سواد و دولتمردان نادان نداشته باشیم .

چقدر یه نوشته میتونه برای من دردناک باشه ؟ مرگ کتاب به معنای مرگ آخرین نسل بشر . بعد خوندن این نوشته و دیدن تابلوی " برای همیشه بسته شد " روی در ورودی کتاب فروشی ویستا احساس ناخوشایندی بهم دست داد . حس کردم چند سانت بیشتر توی جهل فرو رفتیم . من خودم همیشه کتاب هایی رو که اینطرف و اونطرف میبینم میرم و میگردم دنبالش و هیچوقت از هیچ نسخه ایی به جز نسخه کاغذیش استفاده نمیکنم . حس من به نگاه کردن و لمس کردن کاغذ کتاب بی نظیره . به قول هانریش بل کتاب خوندن برای من بوی ناب توت فرنگی های باغ خانوم روزولت رو داره .
کمی بیشتر مطالعه کنیم ، شاید فردایی نباشد که کتابهایمان را لمس کنیم ...
پی نوشتـــ :
ببخشید دیر به دیر مینویسم ، دارم روی قالب جدید کار میکنم ، هنوز کامل نشده و تا آخر هفته آینده تموم میشه ...

  • مسعود
  • جمعه ۱۵ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • بازدید : ۲۹۸
نظرات شما ( ۱۸ )

جان موریس شاید یک صلح‌طلب واقعی باشد ، اما حرفه‌ی او تماما با جنگ گره خورده‌است . او در سال‌های جنگ جهانی اول به دنیا آمد ، دبیر عکس‌های رابرت کاپا در مجله لایف در طول جنگ جهانی دوم بود و اولین کسی بود که عکس‌های ترسیم شده از جنگ ویتنام را در صفحه اول « نیویورک تایمز » منتشر کرد . او در مجموع به عنوان یکی از مهم‌ترین دبیران عکس تاریخ عکاسی محسوب می‌شود . البته در عین حال احتمالا مسن‌ترین دبیر عکس هم هست . او روز چهارشنبه هفته گذشته 100 سالگی‌اش را جشن گرفت . در مصاحبه تلفنی که با او داشتم ، از خانه‌اش در پاریس به شوخی گفت : « کم کم زندگی بالای صد سال دارد خیلی پرطرفدار می‌شود ! »
آقای موریس قرار است  تولد صد سالگی خود را با یک کیک بین صدها دوستش که طی سال‌های متمادی کار یعنی بیش از ۴۰ سال دبیری عکس در مجله « لایف - Life » ، « لیدی ز هوم ژورنال - Ladies’ Home Journal » ، « مگنوم - Magnum » ، « واشنگتن پست - The Washington Post » و « نیویورک تایمز - The New York Times » و البته در دوران بازنشستگی در کنار خود جمع کرده‌ است ، جشن بگیرد ...

دسامبر 1941 روزی که تولد 25 سالگی‌اش بود ، آقای موریس به عنوان خبرنگار مجله‌ی « لایف » در لس‌آنجلس فعالیت می‌کرد ، با کیکی که همسرش مری پخته‌ بود جشن گرفت و یک دوست را هم برای فوتبال آمریکایی به خانه دعوت کرده‌ بود . نزدیک ظهر همان روز بود که یک تلفن از سوی دبیرش به او شد که همان روز بندر پرل هاربر مورد حمله قرار گرفته‌ است . او به سرعت به سمت مرکز شهر رفت جایی که محله‌ی توکیوی کوچک قرار دارد و آخر و عاقبتش ساعت 3 صبح روزش به ستاد اف‌ بی‌ آی ختم شد جایی‌که یک ژاپنی آمریکاییِ تحتِ نظرِ اف‌ بی‌ آی دستگیر شده و در حال بازجویی بود . موریس تولد 25 سالگی و کیک خانه‌پزش را از دست داد ، اما حمله به پرل هاربر زندگی او را عوض کرد ...
پی نوشتـــ :
خوندن این سبک نوشته ها براتون لذت بخش هست ؟ دوست دارین هر چند وقت یکبار نوشته ایی راجع به دنیای عکاسی بخونید ؟

  • مسعود
  • پنجشنبه ۷ بهمن ، ۱۰:۳۸ ق.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۲۴۲
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۱۳ )

لباس های فوتبالم رو عوض کردم و ریختم توی ساکم ، زیپشو بستم و راه افتادم سمت ماشین . پای راستم هم تو بازی ضربه خورده بود و با اون پای لنگ باید کلی پیاده میرفتم تا برسم به ماشین . وقتی رسیدم دست کردم توی جیبم تا سویچ رو در بیارم . صدام کرد و گفت پسرم ؟ پسرم ؟ 5 تومن داری بهم بدی برم خونه ؟ برگشتم و نگاهش کردم . حدود 60 سال داشت و اصلا به ظاهرش نمیخورد فقیر و نیازمند باشه . یه ساک دستی هم داشت و شروع کرد به دعا کردن برام ، خدا مادرتو بیامرزه ، پدرتو نگه داره ، انشالله خوشبخت شی مادر و ...
بی توجه به حرفش گفتم ندارم مادر ببخشید ؛ گفت اشکالی نداره عزیزم و به راهش ادامه داد . دو سه قدمی رفت و باز برگشت ، مادر جان مسیرت کجاست ؟ من میرم صیاد شیرازی منم میبری ؟ گفتم نه شرمنده مسیرم نمیخوره من . باز تشکر کرد و رفت . نشستم توی ماشین و یه لحظه به خودم اومدم ، نگاش کردم که داشت دور میشد . احمق ! چی کار کردی ؟ به کجای این پیرزن میخورد کاسب باشه ؟ تو وظیفه ات بود برسونیش چرا این کارو نکردی ؟ تو همین فکرا بودم که دیگه ندیدمش . کجا رفت ؟ لعنت به من ...
تمام شب رو بهش فکر کرم ، مثل یه عالم بی عمل که فقط بلده حرف بزنه دریغ از یه اقدام . چرا این کارو کردی ؟ تو که همیشه قلبت میتپه برای اینجور آدمها ، این یکی چرا اینطوری شد ؟ منو ببخش مادر ...

  • مسعود
  • شنبه ۲ بهمن ، ۱۴:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۳۷
نظرات شما ( ۲۳ )

رفت ،
بی آنکه پشت سرش را هم نگاه کند ؛
به آبی که برایش ریختم و قرآنی که به سرش گرفتم .
حتی چمدانش را هم با خودش نبرد ،
میگفت باید این کار را بکند ، برای هر دوی ما خوب است  .
عاشق ها گاهی مدتی از هم دور بمانند قدر داشته هایشان را میدانند ...
او نمیدانست که زمان با او هم عقیده نیست !
وقتی برگشت چمدانش هنوز پشت در بود ،
در زد ، صدایم کرد ؛
صدایش را شنیدم ، ولی نشناختم ...
رفتنی اگر نرود هم دیگر مال تو نیست ؛
چون یکبار در فکرش رفته است ...
برای داشتنش نجنگ !
ماندنی باشد میماند ،
حتی اگر تمام نشانه ها به رفتن دعوتش کند ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۹ دی ، ۱۱:۰۶ ق.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۱۸۶
نظرات شما ( ۱۱ )

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۱۴
نظرات شما ( ۲۲ )

مشغول طراحی و بالا پایین کردن قلمو های فتوشاپ بودم که خبرش اومد روی گوشیم ؛ آیت الله هاشمی رفسنجانی بر اثر عارضه قلبی درگذشت ! شوکه شدم ، نیدونم چرا ولی تمام موهای بدنم سیخ شد . چقدر براش جوک ساختیم و چقدر خوب و بد بهش تهمت زدیم . کاری نداریم کی بود ، چی بود و چقدر پول و قدرت داشت ، دست مرگ از همه دست ها بالاتر و قوی تره ...
لطفا توی شبکه های اجتماعی نه کسی رو اسطوره کنید و ازش پیامبر بسازید و نه با شوخیهای بی جا و عکس های نامربوط تحقیرش کنید ...
روحت شاد مرد بزرگ ...

پی نوشتـــ :
صرفا ثبتش کردم برای حسی که داشتم ، نه چیزه دیگه ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۹ دی ، ۲۱:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۲۰
نظرات شما ( ۱۹ )

صفحات دیگر