امروز داشتم به لیست وبلاگ هایی که دنبال میکنم نگاه میکردم که به نکته جالبی پی بردم . شاید باورتون نشه ولی توی لیست حدود 10 الی 15 تا وبلاگ بود که دیگه به روز نمیشدن و عملا تعطیل بودن ولی من همچنان از تو لیست حذفشون نکرده بودم ! هی میگم سر به هوام ما میگین نه ...
به همین خاطر تصمیم گرفتم دست به کار بشم و وب های قدیمی ( وبهایی که از تاریخ آخرین به روز رسانیشون بیشتر از 3 ماه گذشته ) رو حذف کنم تا هم لیست سبک بشه و هم بتونم وب بقیه خواننده هایی که من رو دنبال میکنن متقابلا" به لیست اضافه کنم  . فقط لطفی که به من میکنید اینه که توی قسمت نظرات همین پست یه اعلام حضور میکنید . یه صدایی ، چشمکی ، بوقی چیزی هم بزنید قبوله :دی باقی دوستان هم که دوست دارن جزو خواننده های دوطرفه وب هم باشیم آدرس وبشون رو بذارن تا به لیست اضافه بشن .
ضمنا بعد از ثبت نظرتون و اعلام حضورتون به عنوان خواننده توی ادامه همین مطلب میتونین از وضعیت دنبال شدن وبلاگتون باخبر بشین .
نکته مهم : تمام وبلاگ هارو از لیست حذف کردم تا دوباره از اول اضافشون کنم . در صورتی که قبلا هم همدیگرو دنبال میکردیم تو نظرات اعلام کنید تا دوباره به لیست اضافه بشین .
با تشکر از همکاریه صمیمانه شما دوستان و همراهان گرامی :دی

ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۵۵ )

کاش میشد بی تفاوت بود و ای کاش منم مثل بقیه ( اکثریت نه همه ) از کنارش رد میشدم و میگفتم قسمت این بوده . کاش امروز ناهارم رو باهاش قسمت کرده بودم ، کاش توی دفتر نمیشنیدم که بعضی روزها فقط یه کیک با خودش میاره و من دارم خوراک ماهی میخورم و با غر و شکایت از مزه اش ترجیح میدم از یه جای بهتر و گرونتر غذا بگیرم . کاش منم یه دست لباس رو هر روز میشستم و میپوشیدم ، کاش به جای سفارش دوازده تا قاب عکس مسخره برای دیوار اتاقم و هزینه نورپردازی روش مثل اون تمام زندگیم یه خونه 36 متری اجاره ای بود . کاش اضافه کاری داشتم ، کاش اون شرکت لعنتی برای بابام نبود و ای کاش امروز میمردم و دست خالیتو نمیدیدم ...
ای کاش من هم یه آدم فقیر بودم ، اونوقت دلم به آشوب نمیافتاد ، اونوقت دونه دونه استخون هام خورد نمیشد وقتی درخواست اضافه کاریتو میدیدم برای 30 هزار تومن بیشتر . کاش میمردم ولی شرمندگیتو پیش خانومت نمیدیدم ... کاش و ای کاش دستم میرسید و فقر رو از فهرست واژگان حذف میکردم . خدایا ؟ صدامو میشنوی ؟ من آدم زندگیه مرفه نیستم ، نون و آب میخورم ولی شرمندگیو تو چشمای کارمند بابام نبینم ...
پی نوشتـــ :
اشک ریختم ، مثل یه کودک 4 ساله ، من توان نگه داشتنشو ندارم ، منو از گریه نکردن مردها معاف کنید ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۴ آذر ، ۰۰:۴۶ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۳۴
نظرات شما ( ۲۶ )

گریگوری کرودسن که من لقب عکاس دیوونه رو بهش دادم متولد سال 1961 تو بروکلین آمریکاست . این آقای دیوانه بزرگترین عکاس سبک Stage Photography ( عکاسیه کارگردانی شده ) تو کل دنیاست که حدود 30 ساله به این کار مشغوله و کلی نمایشگاه بزرگ هم تو آمریکا و کشورهای اروپایی گذاشته و خلاصه بین هم سبک های خودش حرف های زیادی برای گفتن داره .
نمیدونم تا چه حد به این سبک عکاسی علاقه مندین و چقدر عکاس های این سبک مثل جف وال و ... رو میشناسین . من که به شخصه فوق العاده تحت تاثیر قدرت ذهنه این هنرمند و عکس هایی که میگیره هستم . اغلب عکس های کرودسن تک فریم ( یک عکس ) هستن و همیشه سعی میکنه تو عکس هاش یه داستان رو روایت کنه و کلی سوال عجیب و غریب تو ذهن خواننده به وجود بیاره و اوناره بی جواب رها کنه .

اکثر فریم های کرودسن توی فضای شهری کشور آمریکا اتفاق میافتن و حالت کاملا سینمایی دارن که با دیدنشون حس میکنیم یه تیکه از فیلم رو به رومون در حال نمایشه . کرودسن برای گرفتن هر عکسش از پیشرفته ترین و عظیم ترین سیستم های نورپردازی استفاده میکنه و یه تیم 50 ، 60 نفره دست به دست هم میدن تا ایده ذهن عکاس رو تو یه فریم ثبت کنن . به گفته خودش هزینه هر عکس کمتر از یه فیلم سینمایی نیست !
نکته جالبی که همه کارهای کرودسن دارن فضا سازی های بی نظیره هر عکسه ، به طوری که از کوچکترین جزئیات که کنار هم چیده میشن معنا و مفهومی خاصی دارن تا بزرگترین و مهمترین سوژه های هر عکس . به همین خاطره هم هست که توی نمایشگاه هایی که برگزار میکنه عکسهاش رو توی سایز بسیار بزرگ چاپ و در معرض نمایش میذاره . جالبتر از جزئیات بینظیر صحنه استفاده از مشهورترین بازیگرای هالیوود توی تمام عکس هاشه .
توی ادامه مطلب چندتا از بهترین نمونه کارهاشو برای نمایش گذاشتم که از مجموعه " گرگ و میش " انتخاب شده . اگر توجه کنید میبینید که تمام عکس ها یه حس معلق بودن و تنهایی انسان رو به شما منتقل میکنن و تمام فریم ها توی هوای گرگ و میش صبح گرفته شدن .
البته ناگفته نمونه که کرودسن با دوربین های Larg Format عکاسی میکنه که تو ایران قیمتی بالای 200 میلیون دارن و کسی جرات یه همچین هزینه رو نداره :دی

  • مسعود
  • سه شنبه ۲ آذر ، ۱۵:۵۶ ب.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۲۲۸
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۲۴ )

عنوانو نگاه نکنین خفنه ، چیز زیاد خاصی نمیخوام بگم فقط چندتا نکته کوچیک که حس کردم گفتنش واجب و ضروریه ...
اولندش که نمیدونم کدوم بنده خدایی آیدی تلگرام بنده رو گیر آورده و بین تمام بلاگرها تقص کرده و من هر شب چندتا مسیج از بعضی دوستان میبینم که واقعا برام خوشایند نیست . با سلام و احوال پرسی شروع میشه تا به سوال های خصوصی میرسه و جالبتر اینکه همشون میگن یه سوال خصوصی بپرسم ؟ میگم بفرمایین ؟ میگن شما چند سالتونه و از کدوم شهرین ! نمیدونم چس حس کنجکاویی هست نسبت به سن من :دی گفتم همینجا جواب چندتا سوال رو بدم که بعضی از دوستان که لطف بیشتری دارن به زحمت نیافتن . من هیج جا سنم رو نمیگم . برای اینکه دوست ندارم هیچوقت نوشته هام ار روی سنم قضاوت بشه . وقتی بگم مثلا فلان سال بعد از خوندن هر نوشته ذهن خواننده میره سمت اینکه با این سن چه خوب نوشته و یا برعکس ، از سنش خجالت نمیکشه ! این اصلا برام خوشایند نیست فقط همینو بدونید که بالای 25 سال هستم و ساکن پایتختم ...
دومندش مربوط به همون اولندش هست ! احوال پرسی ها و سوالات تلگرامی که تموم شد اون حس رفاقته به وجود میاد و مکالمه با جمله خبریه قالب وبتو بده تموم میشه . در جواب این دوستان هم بگم که کپی برداری زیاد جالب نیست . بخدا درست کردن یه قالب از ساده ترین مباحث HTML هست . شما دست به کار شو من خودم یادت میدم از صفر تا صد طراحی رو . پس خواهش میکنم درخواست قالب رو ازم نکنید چون دوست ندارم جلوتون شرمنده بشم ...
سومندش اینکه دست آخر اینقدر غر زدین که من مجبور شدم هم فونت ، هم رنگش و هم سایزش رو تغییر بدم . خیلی هاتون گفته بودین که نوشته ها ناخواناست ، منم فونت رو از Tahoma به Sahel تغییر دادم و رنگ نوشته هارو پر رنگ و سایزشونم از 8 به 10 تغییر دادم . حالا دوست دارم یکی غر بزنه فقط ! همچین میزنمش که !
چهارمندش اینکه همین الان که داره این پست نوشته میشه دارم سیگار میکشم ! نه از این سفیدها که دسته همه هستا ، وینیستون و کنت و بهمن نه ، سیگار طبیعی که تو هوا هست ! از زن و بچه میکشیم تا پیر و جوون ! والا بخدا خوب جون داریم 60 70 سال عمر میکنیم با این همه فشاری که رو بدنمونه و سمی که وارد خونمون میشه . کاش یه راهی پیدا میشد یه درجه هم که شده هوای پایتخت رو تمیز میکرد . به قول یه دوستی که میگفت قدیم ها مدرسه ها از برف تعطیل میشد الان از آلودگی هوا ...
پنجمندش اینکه سیر بیماری های ما تمومی نداره انگار ، هر مشکل و بیماریی که تو مریض ها میبینم خودم دارم بهش دچار میشم . واریکوسل ، پی اس و پاره گی لیگامان مچ دست . فکر کنم کم کم وقت بازنشستگیمه :))
ششمندش اینکه مثل همیشه عذرخواهی بابت کمرنگ بودنم تو بلاگ هاتون . رویمان سیاه است ، پای بی معرفتیم نذارین همش تقصیره درگیری های بی سر و ته زندگیمه ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ، ۱۴:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۱۸
نظرات شما ( ۳۲ )

از همان راهى که آمده بود برگشت ، کمى مکث کرد ولى سرش هواى رفتن داشت ! باید میرفت ، تمام وسایلش را جمع کرد و توى چمدان ریخت ، آرام به سمت در حرکت کرد ، براى آخرین بار همه جا را نگاه کرد که نکند خاطره اى جا مانده باشد . اتاق خوابى که هیچوقت رنگ خواب دو نفره را به خود ندید ، آشپزخانه اى که هیچوقت صداى " عزیزم شام آماده است " در فضایش نمیپیچید و تراس بزرگى که صندلى هایش برایش یه چاى و لیموى دو نفره وقت نداشت ...
براى رفتن مصمم تر شد ، بغض امانش را بریده بود ، نزدیک جارى شدن اشکهایش بود که چشمش به سیب هاى سرخ روى میز افتاد ، پاهایش شل شد ، یاد روزى افتاد که اولین سیب درخت را به هزار زحمت براى او چیده بود و سرخى اش را به هواى دل آدم پیوند زده بود .
چمدانش را زمین گذاشت ، بغضش ترکید ، اشک از گونه هایش سر میخورد و به زمین میافتاد ، او دیگر آدم رفتن نبود !
خودش را جمع و جور کرد ، تلفن را برداشت ،
دو ، چهار ، سه ، هفت ، ...
عزیزم ؟ دلم برایت تنگ شده ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۳ آبان ، ۲۱:۴۶ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۱۴۵
نظرات شما ( ۱۰ )

فیلم اتاق که به پیشنهاد یکی از دوستام دانلودش کردم یکی از جالبترین فیلم هایی بود که تو این چند سال دیدم ! به قدری فیلم نامه خوب و قوی بود که کاملا میشد باهاش رفت تو حال و هوای بچگی و ساعت ها از دیدنش لذت برد . اگر به فیلم هایی با موضوع متفاوت و روانشناسی علاقه مندین Room محصول سال 2015 رو از دست ندین .
ستارگان : Brie Larson , Jacob Tremblay , Joan Allen , William H. Macy
کارگردان : Lenny Abrahamson
خلاصه داستان : اتاق داستان مادری فداکار ( که در فیلم “ ما ” نامیده می شود ) و فرزند کوچکش جک را روایت می کند . جکِ پنج ساله شور و شوق کودکانه ای دارد ، اما به هیچ عنوان اطلاعاتی از دنیای پیرامون خود ندارد . وی در اتاقی محبوس شده و فکر می کند که دنیا نیز همانند آنچه که می بیند وجود دارد و ابداً نمی تواند ابعاد بزرگتری داشته باشد . “ ما ” که خود دچار انواع و اقسام بیماری های روحی و روانی شده ، به سختی سعی می کند تا اجازه ندهد روح جک نیز مانند خودش ، پوسیده و نابود شود . اما ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ، ۱۲:۰۱ ب.ظ
  • معرفی فیلم
  • بازدید : ۱۸۰
نظرات شما ( ۱۷ )

چی بگم ؟ اصلا چی میشه گفت ؟ امروز ظهر توی شرکت بابام نشسته بودم و داشتم کتاب " وقتی نیچه گریست " رو میخوندم و اونقدر محو داستان شده بودم که اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم . توی یک ساعت حدود سه تا فصلشو خوندم و به خودم اومدم دیدم ساعت نزدیک چهار شده و بابا میگه بریم سمت خونه دیگه . کتاب و بقیه وسایلمو جمع کردم و همین که داشتم میومدم یکی از کارمندا برگشت گفت اوه ، من فیلم
" وقتی نیچه گریست " رو چندین سال پیش دیدم ، عجب فیلمی بود ! اگر وقت کنم دوست دارم یه باره دیگه هم ببینمش ...
گفتم آره من دو فصلشو خوندم خیلی جالبه . گفت بی نظیره ! مخصوصا درس های روانشناسی که به آدم میده . راستی ، فیلمش اینطوری بود و فلان و همون دم در کل داستان رو برای ما تعریف کرد و ما هم تو رو دربایستی وایسادیم و گوش دادیم . با یه لبخند به لب و تکون سر به نشانه تایید حرفاش توی دلم فوحش بارونش میکردم که عاقا نگو خوب ! وقتی یه چیزیو که دارم با علاقه زیاد میخونم تا ببینم تهش چی میشه میای تعریف میکنی تمام حس و کشش من نسبت به اون کتاب رو از بین بردی دیگه ! اصلا باورتون نمیشه موقع برگشت دوست داشتم یه سطل آشغال پیدا کنم و کتاب مورد نظر به همراه خود نیچه رو نثاره بازیافتی های اطراف تهران کنم !نکنید عاقا ! خواهش میکنم با احساسات من جوون بازی نکنید ! فردا که رفتم کتاب الکترونیکی رو به صورت مفتی دانلود کردم میفهمین :دی
همین قضیه در مورد فیلم هم صدق میکنه ! باشه شما این فیلمو دیدی فرتی نگو اینو میبینی ؟ ته فیلم میمیره !
دل نوشتـــ :
صدای قطره های بارون که میخوره پشت شیشه قشنگترین حس دنیارو به آدم میده ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۶ آبان ، ۲۰:۰۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۴۲
نظرات شما ( ۳۰ )

× میرداماد ؟ میرداماد میری آقا ؟
- الان خیلی شلوغه .. ممم .. بیا بالا میریم توکل به خدا ...
× آقا ممنونتم نیم ساعته وایسادم هیچکس سوارم نمیکنه .
- آخه صرف نداره الان خیلی شلوغه .
× باز هم خدا پدر مادر شمارو بیامرزه سوارم کردی .. ممنون آقا . ماشینمو یه هفته اس خوابوندن فلج شدم بخدا .. همش باید منتظر تاکسی باشم و به هیچ کاریم هم نمیرسم ...
- ای بابا .. چرا خوابوندن ؟ تخلف کردی ؟
× نه والا .. داشتم برمیگشتم تو اتوبان پلیس جلومو گرفت گفت مدارک ؟ یه افسر نشست تو ماشین گفت باید ماشین بره پارکینگ .. هر چی هم سوال کردم گفت امنیت اخلاقی از شما شکایت کرده ! گفتم منو چه به موردهای اخلاقی ! ضبط و سیستم خفن هم نداشت ماشینم .. فرستادنم وزرا گفت خودتو معرفی کن .. رفتم گفت سال 92 یه خانوم بدحجاب تو ماشینت بوده .. گفتم خدا خیرت بده من یادم نیست دیروز کجا بودم سال 92 ؟
- حالا واقعا بود ؟
× نه حاج آقا .. فقط میخواستن 450 تومن عوارض و 320 تومن خلافی مارو پیاده کنن .. آخرشم نگفتن مشکل چی بوده هی میگفتن شکایت داری دیگه گیر نده .. برو پرداخت کن یه هفته دیگه بیا ماشینتو در بیار .. اینم مملکت ماست ! میبینی توروخدا ...
تمام این صحبت ها بین من و راننده مسنی که یه ماسک سفید به صورتش زده بود و از لرزش های دستش معلوم بود چندین بار سکته رو رد کرده رد و بدل شد . پیرمرد آرومی با موهای کم پشت سفید که حدود بیست دقیقه ایی رو با هم هم کلام بودیم تا به مقصد رسیدیم . دستاش میلرزید ، حرف های من انگار سر زخمی رو باز کرده بود که داشت از شدت عفونت به سوزش شدید میافتاد ...
تعریف کرد ، از گذشته ها ، میگفت سال 78 یه مغازه داشته که متری 10 میلیون قیمتش بوده ، وضع و اوضاع مالیش خیلی خوب بوده و برای خودش برو بیایی داشته . داداشش به مشکل مالی میخوره و برای نزول کردن پول ازش میخواد ضامنش بشه . اینم ضامن میشه و داداشش تمام پول هارو به باد میده ، فرار میکنه و میره یه جا که هنوز هم معلوم نیست کجاست خودشو گم و گور میکنه و برادرش میمونه با کلی طلبکار ، میرن وکیل و دادگاه رو میخرن و قاضی حکم میده تمام اموالشو مصادره کنه . ماشینش ، مغازه اش ، خونه اش و مابقی اموالشو بالا میکشن و دست از سرش برمیدارن . میگفت سکته کردم و از شدت ناراحتی چهره ام چندین سال شکسته شد ، چند بار تا مرگ رفتم و برگشتم ...
از شنیدن این حرفای پیرمرد خیلی ناراحت شدم ، گفتم چقدر بی رحم بوده داداشش ، اونا که از خون و گوشت هم بودن . قصه زندگیش به همینجا ختم نشد ، میگفت سال 83 یه ویلا داشتم توی محموداباد که چند سال بهش سر نزده بودم . وقتی رفتم دیدم توش یه خانوار زندگی میکنه ! سند هم داشتن حتی ، اونجا بود که فهمیدم ازم کلاهبرداری کردن ! سند سازی کردن و ملکمو بدون اصلاع من فروختن . خریدار هم کله گنده بوده و باز مثل چند سال قبل این آقا هم قاضی و دادگاه رو خریده بود و ملک رو از چنگش درآوردن .
به قدری از مشکلات زندگیش گفت که دوست داشتم محکم بغلش کنم ، بگم تنت سلامت مال دنیا میاد و میره . وقتی خواستم پیاده شم بهم گفت با این همه خداروشکر ، راضی ام به رضای خدا ...
تا شب داشتم بهش فکر میکردم ، دیگه نداشتن ماشین و تو صف تاکسی وایسادن برام ناخوشایند نبود ...
خدایا شکرت ، راضی ام به رضا تو ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ، ۱۴:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۸۸
نظرات شما ( ۲۵ )

عاقا مارو جمعه از خواب ناز بیدار کردن که بریم بازار گل ! پدر من ، مادر من منو چه به این بازار رفتن ها ! خودتون برین و زود برگردین ، نه من از گل سر در میارم نه حقیقا علاقه زیادی به نگه داری از گل و باغبونی دارم ! خلاصه حرف تو کتشون نبرد و مارو بردن بازار گل . طبق معمول همیشه دیر رسیدیم و به زور از لای در رفتیم تو . یه گلدون بزرگ هم از خونه آورده بودن که هم خاکشو عوض کنن و هم بذارنش توی یه گلدون بزرگتر و قشنگتر ؛ منم کرده بودن مسئول حمل و نقلش و همه جا دنبالشون میرفتم . از اونجایی که مامان من به گلدون هاش خیلی اهمیت میده برای یه کود و خاک تمام بازارو زیرو رو کرد و دست آخر به یه جا رضایت داد و ما خک اینو عوض کردیم . به من گفتن همینجا پیش گل بشین تا کسی بهش دستبرد نزنه ما زود برمیگردیم که زودشون شد یک ساعت و چشمتون روز بد نبینه ! با یه گلدونه دیگه برگشتن دو برابره سایز گلدون قبلی ! گل هم که نه درخت بود چون قطر تنه اش اندازه دور کمر من تو دوران نوجوونی بود :))
هیچی دیگه باز دوباره رفتن و چندتا گلدونه دیگه هم خریدن ، در سایزها و شکل های مختلف ! من از گل و گییاه سر در نمیارم ولی یکیش خیلی خوشگل بود اسمش گل یخی بود فکر کنم . همه رو گذاشتیم کنار هم و خواستیم جمع کنیم بریم . یه اقایی اومد که یه گاری داشت و به رو به بابام گفت آقا گاری ؟ بابام گفت نه پسرم هست مرسی !
من برم بخوابم هنوز کمرم تیر میکشه !

  • مسعود
  • يكشنبه ۹ آبان ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۵۴
نظرات شما ( ۲۳ )

نمیدونم تا چه حد داستان کوتاه و رمزآلود و به قول خود نویسنده یعنی آقای ادگار آلن پو سرنوشت های سیاه رو دوست دارین ، من که به شخصه عاشق نوشته هایی هستم که زود سرانجامشون مشخص میشه و تو خلاصه ترین حالت به پایان میرسن . داستان های کوتاه ادگار آلن پو مجموعه خوبی از نوشته های جمع و جور و پر باره که میتونه برای یه بعد از ظهر پاییزی به انضمام یه لیوان چایی تفریح مناسبی باشه . تو خریدش شک نکنید ...
مقدمه کتاب به قلم نویسنده : عجیبترین و در عین حال ساده ترین داستانی را که هم اکنون می خواهم بنویسم ، نه توقع دارم و نه تقاضا می کنم کسی باور کند . اصلا باید دیوانه باشم که چنین توقعی داشته باشم ، در حالی که مشاعر شخص خود من شواهد را رد می کنن ...
نقدی بر نویسنده کتاب : وی استاد نوشتن داستان کوتاه بود . از ادگار آلن پو به عنوان بنیان‌گذار داستان کوتاه امروزی یاد می‌کنند . داستان‌های کوتاه وی ، نوعی از قصه‌های کهن بود که در زمینه‌های وحشت ، انتقام و حوادث مهیب و هولناک بازآفرینی شده و گسترش یافته بود .
ادگار آلن پو تأثیر چشمگیری بر ادبیات پس از خود گذاشت و از بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه یک فرم ادبی و همین‌طور از بنیانگذاران گونه‌های پلیسی ، علمی‌تخیلی و وحشت شمرده می‌شود . نویسندگان و شاعرانی نظیر والت ویتمن ، ویلیام فاکنر ، هرمان ملویل و ری بردبری ، و در فرانسهشارل بودلر ، شاعر بزرگ فرانسوی که آثار او را به فرانسه ترجمه کرد و استفان مالارمه ، و همین‌طور اسکار وایلد ، آلدوس هاکسلی ، فئودور داستایوسکی ، خورخه لوئیس بورخس و توماس مان از او تأثیر گرفته‌اند . چهرهٔ هولناک و همیشه حاضر مرگ و احساس گناه گریز ناپذیر قهرمانان پو ، پیش درآمدی است برای آنچه بعدها داستایوفسکی در جنایت و مکافات تکامل می‌بخشد . پو ، بینشی ژرف به درون ( گمراهی ذهنی ) پدید می‌آورد که نشان می‌دهد مرز میان عقل و جنون چه اندازه باریک است . کشمکش همیشگی میان دو نفس درونی که در داستان « ویلیام ویلسن » آشکارترین نمود را می‌یابد ؛ آنچه که روانشناسی نوین « شخصیت دوپاره » می‌خواند .

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت انتشارات نگاه آنلاین سفارش بدین .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۶ آبان ، ۱۱:۱۴ ق.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۱۹۵
نظرات شما ( ۱۵ )

صفحات دیگر