logo

1397 ، بوی خوش زندگی ..

  • دوشنبه ۲۸ اسفند ، ۲۲:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۵ بازدید

سلام ! صدای من رو کسی میشنوه ؟ یکم آنتن هارو جا به جا کنید شاید نویز برطرف شد و صدای من رو شفاف روی بلاگ هاتون گوش کردید . بعد از دو ماه اومدم تو پنل بلاگم و دو ساعته دارم آب و جاروش میکنم . همه جا تار عنکبوت بسته بود . چقدر همه تون بزرگ شدید دو ماه نبودم ! یکی زن گرفته ، اون یکی کلا کوبیده بلاگشو و از نو ساخته ، یکی طلاق گرفته و اون یکی عمه شده . یکی کلا تخته کرده و یکی دیگه هم به همون روند خطی داره میره جلو .. دلتنگتون بودم ، خیلی زیاد . تو این مدت به شدت درگیر مسایلی بودم که همه رو باید باهاتون در میون بذارم چون مطمئنا خیلی براتون جالب و جذاب خواهد بود ..
بگذریم و بریم سراغ موضوع اصلی یعنی بهار دوست داشتنی من .. وای که چقدر زود گذشت و چقدر سریع رسیدیم به هزار و سیصد و نود و هفت ! یک سال دیگه هم رفت و ما هنوز در بیان بلاگ به حیاتمون ادامه میدیم .. ممنونیم ازت بیان عزیز به خاطر جمع کردن این خانواده بزرگ از بلاگرهای ایرانی دور هم .. از ساختن این فضای صمیمی با امکانات فوق العاده که نوشتن رو برای ما جذاب تر از همیشه کرده .. ممنونیم ازت ..

تشکر بعدی رو هم باید از خانواد کوچیک خودم بکنم که مثل همیشه یه سال دیگه رو هم کنارم بودن . با من خندیدن و با ناراحتیم ناراحت شدن . توی سخت ترین مسایل زندگی کمک حالم بودن و اونقدر با نقد و نظرهای قشنگشون همراهیم کردن که گاهی زندگی کردن بدون نوشتن رو برام بی معنی کردن . امیدوارم برای همیشه خانواده مرد بارانی پایدار بمونه و بتونم شما دوست های مهربون رو در کنارم داشته باشم . صحبتم رو طولانی نمیکنم چون اهل تکرار تبریک های تکراری نیستم . سال نو و بهار زیبای نود و هفتی رو به همتون تبریک میگم و برای تک تک شما آرزوی سلامتی ، سلامتی و سلامتی میکنم .. موقع تحویل سال این رفیق کوچیکتون رو فراموش نکنید ..
پی نوشتـــ :
سال 1397 شاید سال خیلی عجیب و جالبی برای من باشه ! چون قرار مهمترین اتفاقات زندگی من توی این سال رقم بخوره . چه از لحاظ اقتصادی و مالی و چه از لحاظ احساسی و عاطفی . امیدوارم هر روز با خبرهای خوب و قشنگ از زندگیم دستم روی ارسال مطلب جدید بره و خبری از غم ، غصه و ناراحتی در میون نباشه ..
امسال احتمالا مهمون شهر خودمون تهران باشم و از خلوتی شهر لذت ببرم . البته بدون حضور خانواده !

زنده اییم به بهایی اندک ..

  • يكشنبه ۸ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۶۷ بازدید

هنوز نفسی میاد و میره . نزدیک به بیست روز وارد پنل بلاگم نشدم و آب از آب هم تکون نخورد .. سیصد و چهل تا کامنت برای تایید بود که هنوز هم اون بالا جا خشک کرده و نزدیک به 90 تا وبلاگ سر نزده که بعید میدونم حالا حالاها فرصت کنم به همشون سر بزنم . یه رفیق عکاس از تو تصادف از دست دادم و دیشب تا مرز گاز گرفتگی و مسمومیت با منوکسید کربن پیش رفتم ولی هنوز زنده ام ! نه امپراطوری عوض شد و نه چوبی لای چرخ دنده دنیا رفت ! همه چیز جریان داشت حتی بدون حضور من ..
زندگی خیلی بی رحم . تا وقتی روی خاک قدم میزنی تو خاطر دو سه نفری هستی ، امان از روزی که چند متر بری پایین .. تموم .. کسی اسمتم یادش نیست .. بی حوصلگیمو ببخشید ، درگیر روزمرگی مسخره می باشم !

تلگرامو با خودت نبر !

  • يكشنبه ۱۷ دی ، ۱۹:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۲۹ بازدید

هر کی یه طرف میدویید ! وایییی خاک بر سر شدیم ! تلگرام فیلتر شد ! اون یکی از تو ریکاوری میومد بیرون و با چشم های پر از اشک میرفت تو استیشن و همزمان یه دستش گوشی بود و اون یکی دستش به حالت خاک بر سرون روی سرش ! دو نفر بیهوش بودن و یکی دیگه هم داشت فنتا به خودش تزریق میکرد تا این روزهای بی تلگرامی رو نبینه . یکی از منشی های اتاق عمل داد زد من وصل شدممممم !! فی*ترشکنم کار میکنه ! مسیج ها داره بالا میاد ! با همون حالت داد و بیداد دویید تو راهروی اتاق عمل ها و داد میزد وصل شددددددد وصل شدددددددد ! همه مثل گشنه های اتیوپی ریختن دورش و با چشم های گشاد شده گفتن اسمش چیه برای ما هم بفرست ! منشی اتاق عمل هم که حالا حس ناپلئون بناپارت بعد از فتح سرزمین روسیه رو داشت گوشیشو گرفت بالا و داد زد همین که عکس خرگوش داره !
بچه ها دونه دونه دوباره رفتن تو غارهاشون و خوشحال از وصل شدن دوباره تلگرامشو مشغول بالا پایین کردن کانال های مختلف شدن . بدن درد ناشی از خماری بچه ها کم کم داشت خوب میشد و زندگی به حالت اول برگشت . ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که ف*لترشکن منشی اتاق عمل قطع شد و های های کنان دویید وسط راهرو و داد زد قطع شدددددددددد قطع شددددددددد همه ریختن بیرون و با چشم های پر از اشک به سوگ نشستن . یکی با آنژیوکت خودشو خط خطی میکرد و اون یکی سرشو میکوید به چراغ سیالیتیک . یکی نگران مطالب از دست رفته کانال " آشپزی با خاله سوسن " بود و اون یکی خودشو میکشت از دوری مطالب کانال " خنده پاره " ! اوضاعی بود اصن ! همه به یه نحوی تو غم فراق داشتن میسوختن ..
شب که برگشتم خونه هر کاری کردم نتونستم وصل بشم و دست آخر از روی اعصاب خوردی گوشیمو انداختم یه گوشه و رفتم نشستم پای تلویزیون . خیلی کم پیش میاد من این کارو کنم و سر جمع فکر کنم هفته ایی 10 دقیقه هم جلوی تلویزیون نمیشینم چه برسه بخوام فیلم یا سریال هم ببینم . اکثرا یا بیرونم یا پای لب تاب و گوشی .. اون شب یه قسمت کامل از سریال تلویزیون رو کنار مامان بابا دیدم بعدش هم کلی با هم گپ زدیم . آخر شب هم یک ساعت زودتر خوابیدم و صبح سرحال تر بیدار شدم . شب جالبی بود ، تقریبا به دور از مدرنیته و فضای مجازی کنار واقعی ترین آدم های زندگیم بودم . همین تجربه باعث شد این فیلتر رو علاوه بر تلگرام روی خودم هم اعمال کنم و وقتایی که خونه ام از وقت گدرونی های بی مورد تو شبکه های اجتماعی جلوگیری کنم . البته اینم اضافه کنم که من هیچوقت به فیلتر شدن هیچ شبکه ایی راضی نیستم چون اعتقاد دارم راه درست هیچوقت محدود کردن نیست . اونم تلگرام و اینستاگرام که منبع درآمد خیلی از فروشنده ها و ارایه دهنده های خدمات که در صورت ادامه دار بودن این داستان ضررهای سنگینی رو متحمل میشن ..

کاش باران ببارد ..

  • يكشنبه ۲۶ آذر ، ۲۰:۲۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۳۸۲ بازدید

کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
بگوید دست های کشاورز پیر رو به آسمان دراز است و نگران فردای بهار ..
نگران روزی که برداشتش از زمین مشتی خاک خشک باشد و دستش به جای جیب هاش رو به خلق خدا دراز باشد ..
کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
بگوید گونه هایمان خیس و رویمان سیاه است ! تمام شهر بوی گناه میدهد و تا بر سرمان نبارد بوی زندگی و عشق بلند نمیشود ..
کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
کاش کمی هم قطره های آب پشت پنجره را نوازش کند ..
کاش ببارد ، ای کاش ..
#مسعودکوثرى

امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۹۱ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

سفرهای مارکوپولو ؛ ارتفاعات فیلبند

  • يكشنبه ۱۲ آذر ، ۲۱:۰۰ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۴۹۷ بازدید

هوای عالی ، بامعرفت ترین رفقای دوران خدمت که بیست و یک ماه رو کنار هم زندگی کردین ، انرژی و حس خوب ! فکر نمیکنم چیزی بیشتر از اینها برای رفتن به یه مسافرت چند روزه لازم باشه . دوشنبه هفته پیش بود که یکی از بچه ها پیشنهاد شمال رو داد و همه استقبال کردیم . برنامه هارو چیدیم و مرخصی هارو گرفتیم و قرار شد چهارشنبه حرکت کنیم به سمت محمودآباد . از ترس ترافیک ساعت 12 شب حرکت کردیم و تا رسیدن به امامزاده هاشم تو ترافیک سنگین بودیم . جوری که داشتیم کم کم پیشمون میشدیم از اومدنمون و به شوخی میگفتیم 2 روز کامل تو راهیم ولی خداروشکر از امامزاده هاشم به بعد ترافیک روان شد و ساعت 5 صبح رسیدیم اول آمل . همونجا زدیم کنار و فلاسک چایی رو از تو صندوق درآوردیم . اینقدر هوا مه آلود و قشنگ بود که به یکی دوتا لیوان راضی نبودیم ! دلمون میخواست همونجا بشینیم و تا طلوع آفتاب از بارون و چایی لذت ببریم ..
ساعت طرفای 6.30 بود که رسیدیم معصوم آباد . وسایلو گذاشتیم توی ویلا و خوابیدیم تا ظهر . انصافا خوابیدن تو هوای شمال از همه چیز لذتش بیشتره . اینقدر خوابیدیم که به صبحونه نرسیدیم و یه راست رفتیم سراغ ناهار ، ناهار مهمون اکبرجوجه بودیم و شب همون روز تصمیم گرفتیم که فردا حرکت کنیم به سمت ارتفاعات فیلبند . توی نقشه چک کردیم حدودا 1 ساعت و نیم راه بود . چایی و تنقلات رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم . اول جاده هراز که رسیدیم ترافیک سنگین بود . یه نیم ساعتی رو معطل شدیم تا رسیدیم اول جاده فیلبند . همون موقع ماشین راهنمایی رانندگی اومد و گفت جاده یه طرفه شده ، همه انداختن تو لاین مخالف و ترافیک کم شد . ما این وسط گیر کرده بودیم فقط که چی کار باید کنیم ! جاده یک طرفه شده چطوری برگردیم دوباره آمل ؟! گفتیم چاره ایی نیست و فوقش میریم تهران از فیروزکوه برمیگردیم :دی بعد از ده دقیقه صبر کردن برای خلوت شدن جاده دور زدیم و افتادیم توی ورودیه جاده فیلبند . همون اول جاده یه پیرمردی راهنماییمون کرد که دو راهی رو به سمت چپ بریم تا برسیم به ارتفاعات و گفت عصر که برمیگردین جاده دو طرفه میشه و میتونید برگردید آمل . خیالمون راحت شد و حرکت کردیم . هوا مه آلود بود و جاده کاملا باریک ، بعضی جاها حتی یه ماشین هم به زور رد میشد . هر چی بالاتر میرفتیم ویلاها و خونه های اجاره ایی بیشتر میشد . وقتی روستاهارو رد کردیم به جاده کاملا باریکی رسیدیم که بعضی قسمت های آسفالتشو سیل شسته بود و برده بود .. هوا هم به نسبت ارتفاع سرد و سردتر میشد . توی مسیر سر یه پیچ یه لندکروز با سرعت داشت میومد پایین ، اگر ماشین رو تو شونه خاکی نبرده بودم میکوبید بهمون . وقتی از کنارمون رد شد راننده حتی به روی خودش هم نیاورد ! واقعا چقدر بعضی ها بی فرهنگن ! به مسیرمون ادامه دادیم و مه به قدری زیاد شد که جاده رو به زور میدیدیم . حدود 20 دقیقه رو تو این هوا رانندگی کردیم تا از مه در اومدیم . اطراف جاده رو که نگاه میکردیم بالای ابرها بودیم ! همیشه این صحنه هارو توی عکس ها دیده بودم ولی اینبار رو به روی چشمم بود . ابرهای سفید که مثل پنبه های حلاجی شده روی هم خوابیده بودن ؛ واقعا تصویر قشنگ و زیبایی بود . ماشین رو کنار جاده متوقف کردیم و مشغول عکاسی شدیم . هر کسی از خودش عکس سلفی میگرفت و از هوا لذت میبرد . زیر پامون ابر بود و بالای سرمون آسمون . احساس میکردیم مثل یه عقاب داریم پرواز میکنیم .

لیوانهارو در آوردیم و از چایی خوشرنگ پرشون کردیم . کمتر از سه تا لیوان نمیتونست جوابگو باشه . دست هامون رو گرفتیم رو به ابرها و از لیوان های سرخ رنگمون عکس گرفتیم . آخ که چه منظره ایی و چه هوایی بود . نیم ساعتی رو همونجا نشستیم و از اکسیژن خالص لذت بردیم .

هوا داشت تاریک میشد و باید قبل از ساعت 6 میرسیدیم پایین . جمع و جور کردیم و برخلاف میلمون که دوست داشتیم تمام روز رو همونجا بمونیم راه افتادیم به سمت پایین . وسط های راه یه پرورش ماهی دیدم با کلی ماهی تازه . شام رو قرار بود میرزاقاسمی بخوریم ولی با دیدن ماهی ها آب از لب و لوچمون آویزون شد . به تعداد نفراتمون ماهی خریدیم . تو پلاستیک که بودن هنوز جون داشتن و تکون میخوردن . دیدن این صحنه دردناک برای مت خیلی سخت بود و همونجا تصمیم گرفتم گیاهخوار بشم تا دیگه شاهد مرگ حیوونی نباشم . البته بعد از کباب شدن ماهی ها نظرم عوض شد و دیدم لذتی که تو خوردن گوشت هست تو جویدن کاهو نیست ! جاتون خالی بود خلاصه ..

موقعیت مکانی و اطلاعات آماری روستای فیلبند :

فیل‌بند روستایی از توابع شهرستان بابل در استان مازندران ایران است. اهالی به این روستا فلبن می‌گویند که کوتاه شده فیل‌بند است. دسترسی به این روستا از جاده هراز آسان تر می باشد زیرا مسیر بابل آسفالت نبوده و پیچ و شیب های زیادی دارد و با ماشین غیر آفرود رفتن کمی مشکل می باشد لذا برای رسیدن به این روستا مسیر هراز و سنگچال بسیار آسان تر می باشد .
جمعیت :
این روستا در دهستان خوش‌رود قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۸ نفر (۴خانوار) ؛ و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۰، کمتر از ۳ خانوار بوده‌است. فیل‌بند، ییلاق اهالی روستای دیواملکشاه است که از دیرباز در ماه‌های گرم سال به آنجا می‌رفته‌اند. مراتع حوالی فیل‌بند در فصل گرم سال، چراگاه دام‌های اهالی دیواملکشاه‌هاست. فیل‌بند به دلیل سوز و سرما و بارش برف شدید، در طی مدت زمستان از سکنه خالی است.
مسیر راهی فیلبند :
مسیر ماشین رو که به فیلبند ختم می‌شود، جاده فرعی «منگل- چلاو» در مسیر جاده هراز (یک کیلومتر بعد از اولین تونل بعد از پلیس راه آمل می‌باشد که تماماً آسفالت بوده و جاده‌های اصلی داخل محل نیز آسفالت می‌باشد. یک مسیر دسترسی راه شوسه نیز از ییلاق شیخ موسی بخش بندپی شرقی به فیلبند وجود دارد. راه مال روی «کَرمیناپِی» نیز برای رسیدن به این روستا وجود دارد که از روستای دیوا و حدود ۳۰کیلومتر و جنگلی می‌باشد .
موقعیت جغرافیایی روستای فیلبند :
روستای فیلبند در جنوب غربی بابل ، از جنوب به ییلاق ونه بن ، از جنوب شرقی به روستاهای شیخ موسی و لهه بابل و از شمال غربی به روستای سنگ چال آمل ختم می‌شود. این روستا به دلیل ارتفاع زیاد آن از سطح دریا زمستان‌هایی سخت و با بارش برف سنگین همراه است و شاید یکی از دلایل نام گذاری این روستا هم همین باشد. در تابستان‌ها این روستا دارای هوای بسیار مطلوبی است که پذیرای مسافرانی بسیار و همچنین کوهنوردان می‌باشد .
گویش :
گویش محلی فیلبند گویش بابلی است که یکی از گویش‌های مازندرانی است یکی از مشخصه‌های اصلی ساخت‌آوایی آن نبود صامت /ž/ و وجود مصوّتِ /Ə/ به جای /e/است، که مانند یک واجگونه بعد از همزه و در واژه‌های عربی به کار می‌رود. در این گویش، گذشته نقلی و بعید متعدی و لازم با فعل کمکی «دار-/داشت-» ساخته می‌شود. مثلاً: بخردارمه ba-xƏrd-dār-mƏ ( خورده‌ام )، و بخرداشتمه ba-xƏrd-dāšt-Ə-mƏ ( خورده بودم ).
گونه‌های درختی :
به دلیل سرمای شدید پاییز و زمستان، درختان رشد چندانی در فیلبند ندارند. از درختان تنها گونه‌های سیاه‌ریشه مانند آلوچه ترش، زرشک کوهی و انگور کوهی ( به گویش محلی : گالش انگیر ) و نیز درخت ون درآن می‌رویند. کشت درختانی چون گردو، فندق، سیب و آلبالو ناموفق بوده است و رشد اندکی دارند .

پی نوشتـــ :
اگر قصد سفر به فیلبند رو دارین حتما از ماشین شاسی بلند استفاده کنین چون قسمت های سیل زده جاده زیاده و ممکنه زمین گیر بشین . اگر از ماشین سواری هم استفاده میکنین ماشین رو زیاد سنگین نکنین تا بتونین از پس شیب های زیاد جاده بربیاین . نکته بعدی اینه که حتما لباس گرم ببرین چون دمای هوا اون بالا خیلی پایینه و ممکنه یخ بزنین ! چایی ، قند و خوراکی هم فراموش نکنین که خیلی میچسبه ..

با نام خدا به دوره طرح میرویم !

  • دوشنبه ۶ آذر ، ۱۷:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۲۶ بازدید

همونطور که میگن مرگ شتریه که در خونه هر کس میخوابه ، طرح هم شتریه که دم خونه هر پزشک و پیراپزشک و پرستار و بیهوشی و ... میخوابه . البته اینبار به جای در خونه روی خودمون خوابیده و قصد بیدار شدن هم نداره ! از تاریخ یک آذرماه بالاخره بعد از 6 ماه تو نوبت بودن طرح ما هم شروع شد و باید 24 ماه تو یه بیمارستان کار کنیم . البته طرح من به خاطر خدمتی که رفتم 11 ماه شده ولی همینم کلی به آدم فشار میاره ! مخصوصا منی که تقریبا دارم وقتم رو برای عکاسی و نوشتن میذارم و از بیمارستان و محیطش فاصله میگیرم . چاره چیه ؟ به قول بچه های خدمت باید آسون گرفت تا آسون هم بگذره ، هر چی روزشماری کنم برای تموم شدنش بیشتر اذیت میشم ..
خداروشکر محیط بیمارستان و اتاق عملی که قراره طرحم رو بگذرونم خوبه ، پرسنل باشخصیت و منظمی داره و اکثر بچه هاش طرحی هستن . دکترای خوب و با اخلاقی داره و از همه مهمتر دوتا از دوستای من اونجا هستن و این محیط رو برام صمیمی تر میکنه . تنها بدی و مشکلی که داره اینه که بیمارستان کاملا تخصصی برای کودکان و سر و کله زدن با بچه ها کار رو خیلی سخت میکنه . تازه دیدن بچه های مریض با انواع و اقسام آنورمالی ها و مشکلات جسمی حقیقتا اعصاب قوی میخواد . مخصوصا برای من که عاشق بچه هام و خیلی دل دیدن اشک و گریه شون رو ندارم ..
نمیدونم ، شاید سخت گذشت ولی به تجربه اش میارزه . همیشه که نباید زندگی یه جور باشه ، آدمیزاد به تنوع زنده اس . امیدورام زودتر یکم آذر سال 1397 بیاد و همینجا بنویسم " آذرماه 1397 ، پایان طرح ! " . همینطور سعی میکنم تو این مدت از اتفاقات این دوره براتون بنویسم ..

کمی تامل قبل از انجام کار ..

  • سه شنبه ۲۳ آبان ، ۱۲:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۳۵ بازدید

یه دوستی میگفت اگر قبل از انجام یه کاری از خودت دوتا سوال " تا کی قراره انجامش بدم ؟ " و " خوب آخرش که چی ؟ " رو بپرسیم از نصف اشتباهاتمون جلوگیری کردیم ! چقدر مختصر و مفید بود ! حالا من میگم اگر به کارما هم اعتقاد داشته باشیم و این جمله " هر عمل من ، عکس العملی داره " رو هم به سوالات بالا اضافه کنیم میتونیم اشتباهات رو به صفر برسونیم ! خیلی سخت نیست کافیه یکم تمرین کنیم و این تمرین نیاز به روز شنبه برای شروع نداره ، همین الان وقتشه !

همه چیز داشت و هیچی نداشت !

  • دوشنبه ۱۵ آبان ، ۱۰:۵۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۳۰ بازدید

شماره 122 بودم و کلی کلافه از شلوغی بانکی که از 6 تا باجه اش یکیش فقط کار میکرد و جواب اعتراض مردم به رییس بانک بالا انداختن ابروش بود . میگفت همه شون رفتن مرخصی و پیاده روی اربعین . همه التماس دعا داشتن از اینکه باید به جای نیم ساعت 3 ساعت و نیم منتظر انجام شدن کارشون میموندن . شماره 119 رو که خوندن خودشو لنگون لنگون رسوند به صندلی و یه نفس عمیق کشید . متصدی بانک سرشو از تو مانیتور آورد بیرون و گفت حاجیییی ؟! این چه سر و وضعیه ؟ خدا بد ندههه ! یه نفس عمیق دیگه کشید و گفت دیروز زدن بهم . با 80 ، 90 تا سرعت یه خانومی زد به موتورم و پرتم کرد روی زمین . بنده خدا مقصرم نبود حواسش نبود . منم خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم ..

پیشونیش زخم شده بود ، دستش زخم شده بود و انگشتاش کشیده شده بود روی زمین . پای راستش هم باند پیچی شده بود و لبه کفشش رو خوابونده بود تا تو کفش جا بشه . دو سه متر باهاش فاصله داشتم و همه صحبت هاشو میشنیدم . میگفت هفتاد سالمه ولی خیلی کمتر بهش میخورد . متصدی بانک گفت حاجی خدا رحم کرده بهت . آخه با هفتاد سال سن میشینن پشت موتور ؟ تو الان وقت بازنشستگیته نه چک بردن و آوردن بانک . یه دستی روی زخم پیشونیش کشید و با قیافه درهم تر گفت ما هفتاد ساله کارگریم . کار دیگه ایی هم بلند نیستیم که انجام بدیم و همیشه برای اینو و اون کار کردیم . تنها تو یه اتاق اجاره ای زندگی میکنم و ماهی 400 تومن اجاره شو میدم . خانوم و بچه هام هم قم ساکنن . از تهران بدشون میاد . خانومم میگه شهری که همه خانوم هاش ساپورت میپوشن جای من نیست . متصدی گفت قم خونه چطوریه اوضاش ؟ گفت اونجا هم ماهی 600 اجاره میدم . مجبورم از همه چیزم بزنم تا بتونم اجاره بدم . میگفت به بچه هام هم نگفتم . چرا نگفتی حاجی ؟ میگفتم هم فرقی نمیکرد اوضاع .. دسته صندلی رو فشار داد و آروم آروم رفت سمت در بانک ؛ نرده هارو گرفت و رفت سمت موتورش . با چشم دنبالش کردم تا دور شد . شماره من رو خوندن . رفتم پشت باجه نشستم . متصدی بانک گفت چی میخوان اینا از زندگی ، هفتاد سالته ول کن برو یه شهرستانی جایی آروم زندگی کن . تو چشم هاش نگاه کردم و سکوت کردم .. گفت از این دلم میسوزه که همه چیز داره و هیچی نداره . خانواده ، همسر ، ... ولی هیچکدوم کنارش نیستن .. باز نگاهش کردم و باز حرفی نداشتم جز سکوت ..

پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا !

  • دوشنبه ۸ آبان ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۰۷ بازدید

تا حالا اسم پابلو اسکوبار به گوشتون خورده ؟ چقدر از این آدم میدونین ؟ تا حالا کتابی ، مقاله ایی چیزی ازش خوندین ؟ فیلم چی ؟ اگر هیچکدوم از این هارو نه دیدین و نه خوندین به جرات میتونم بگم با یکی از جالبترین و عجیب ترین آدم های تاریخ بشریت آشنایی ندارین ! پس یکم حوصله کنید و کل این پست رو با دقت بخونید .
اسمشو اتفاقی توی یکی از فیلم های هالیوودی شنیدم . وقتی پلیس با مواد گرفتشون ، مجرم گفت صد گرم کوکایین همراهم دارم ، پابلو اسکوبار نیستم که میخواین اعدامم کنین ! همین کلمه موند توی ذهنم و باعث شد برم سراغ گوگل :

"پابلو اسکوبار" با القابی چون پدرخوانده ، رئیس ، جادوگر ، رابین هود ، بزرگترین گانگستر جهان، قاچاقچی افسانه‌ای، سلطان کوکائین یکی از مشهورترین چهره های تاریخ معاصر کلمبیاست که در دهه های 80 و 90 میلادی به کابوس این کشور تبدیل شده بود.
اسکوبار علیرغم پیشینه‌اش که پسر یک کشاورز فقیر کلمبیایی بود . رهبر کارتل "مدلین" بود که 80 درصد بازار کوکائین جهان را در دست داشت. او هفته‌ای حدود 420 میلیون دلار درامد داشت که وی را به یکی از ثروتمندترین مافیای مواد مخدر در طول دوران تبدیل کرد. این قاچاقچی مواد مخدر در زمان خود به قدری قدرتمند بود که آمریکا از او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین دشمنانش یاد می‌کرد.
سال 1989 نشریه فوربس وی را به‌عنوان هفتمین مرد ثروتمند دنیا معرفی کرد. ثروت او بر اساس اخبار این نشریه چیزی نزدیک به 35 میلیارد دلار برآورد شد. کارتل او بخش بزرگی از قاچاق مواد به آمریکا، مکزیک، پورتوریکو، جمهوری دومینیکن و سایر نقاط قاره را زیر سیطره خود داشت و کنترل بیش از 80 درصد قاچاق کوکائین در جهان نیز برعهده اسکوبار بود. با این حال این قاچاقچی شاید به خاطر تجربه گذشته از زندگی در فقر و تنگدشتی دوستدار فقرا بود و به مردم تنگدشت کمک می کرد ؛ برای همین در کلمبیا گروهی به او لقب رابین هود داده بودند .
اسکوبار در ادامه راهش برای پیشتازی در قاچاق مواد، کلمبیا را به پایتخت قتل در جهان تبدیل کرد و بیش از 7 هزار قتل سازماندهی شده سال 1991 توسط مافیای او انجام گرفت. وی حتی در این راه به بیش از 600 جوان فقیر پاداش‌های زیادی برای کشتن و کنار زدن افسران پلیس پرداخت کرد .
ماجرای اسکوبار بعد از ترور "لوئیز کارلوس گالان" که نامزد ریاست جمهوری کلمبیا بود برای دولت این کشور جدی شد و آنها سعی کردند به نوعی او و کارتلش را تحت کنترل قرار دهند. در اولین مرحله دولت شروع به مذاکره با اسکوبار کرد و به او پیشنهاد داد دست از اعمال مجرمانه بکشد و  تسلیم شود در عوض در محکومیت و دوران زندان هم دولت برای او امتیازاتی قائل خواهد شد.
قاچاقچی بزرگ بعد از تصویب قانونی که به دولت اجازه می داد برای ایجاد آرامش با مجرمانی مثل او صلح کند تصمیم گرفت خود را تسلیم کند. بعد از تسلیم او بحث زیادی درباره این قانون به راه افتاد و عده ای معتقد بودند که اسکوبار با نفوذش باعث تصویب این قانون شده است. این گمانه چندان هم دور از واقع نبود چرا که زندان اسکوبار یک خانه مجلل با کلیه امکانات بود که تنها تحت نظر دولت و نیروهای امنیتی قرار داشت. عجیب آنکه اسکوبار از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و کارتلش را اداره می کرد. دولت که متوجه موضوع شده بود تصمیم گرفت او را به زندانی دیگر منتقل کند و در ادامه به امریکا تحویل دهد. سلطان کوکائین با فهمیدن توطئه دولت برنامه ای برای فرار از زندان طرح ریزی کرد و از دست نیروهای امنیتی فرار کرد.
در حالیکه دولت در دستگیری مجدد اسکوبار به در بسته خورده بود و او نیز خیابان های شهر را به صحنه انتقام گیری تبدیل کرده بود در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش کلمبیا مامور شدند برای به دام انداختن و یا ترور او آموزش ویژه ببینند و عملیات یافتن او را با جستجوی خانه به خانه آغاز کنند.
سرانجام بعد از درگیری و کشمکش های فراوان در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید؛ او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.
در روز دوم دسامبر محل دقیق او شناسایی شد و نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. ماجرای قاچاقچی مخوف کلمبیا در همان لحظه به پایان رسید اما این سوال که چه کس یا کسانی دستور شلیک نهایی و قتل او را دادند همچنان برای مردم این کشور بی پاسخ مانده است .

پدرخوانده و القاب دیگر
پابلو اسکوبار القاب و عناوین متعددی داشت که در طول زندگی و فرآیند اعمال مجرمانه اش به او داده بودند. إل دُکتر (دکتر)، إل پادرینو (پدر خوانده)، إل پادرُن (رئیس)، إل سینیور (لُرد)، و تزار کوکائین از جمله آنها بود .

2500 دلار کِش پلاستیکی برای بستن اسکناس ها
طبق گفته های حسابدار مخصوص او و رابرت برادرش، بزرگترین قاچاقچی تاریخ هر ماه ۲۵۰۰ دلار برای خرید کش پلاستیکی و بستن اسکناس ها صرف میکرد .

پابلو اسکوبار برای مردم زادگاهش رابین هود به حساب می آمد
پابلو إسکوبار برای مردم زادگاهش مِدلین به عنوان رابین هود شناخته میشد. پابلو در یک خانواده فقیر در مدلین کلمبیا به دنیا آمد و فرزند یک کشاورز تهیدست بود. او پس از آنکه به ثروت هنگفتی از راه های نامشروع دست پیدا کرد، مقداری از اموال خود را برای آبادانی و گسترش محل تولدش هزینه کرد. او زمین های فوتبال و پارک های بازی، بیمارستان و کلیسا در شهر کوچک خود ساخت. به همین دلیل همشهری هایش به او لقب «رابین هود» داده بودند. زیرا آنها ادعا می کردند او اموال را از ثروتمندان میدزدد و به نفع همشهری های فقیرش خرج می کند.

پابلو یک آدم کش بود
پابلو إسکوبار برای رسیدن به بالاترین پله های ثروت و تجارت مواد مخدر، هزاران نفر از رقبا، مأموران دولتی کلمبیا و نیروهای پلیس را کشت. تعداد افرادی که او کشته است نزدیک به ۴۰۰۰ نفر برآورد میشوند. این قاچاقچی مخوف ۲۰۰ قاضی و ۱۰۰۰پلیس را به قتل رساند.

حمله موش ها به اسکناس های پابلو
او پول هایش را در انبارها و خرابه ها و در مکان های مختلفی جاسازی و أنبار میکرد. پول ها و إسکناس هایش آنقدر زیاد بودند و روی هم تلنبار میشدند که موش ها آنها را میجویدند و از بین می بردند. به طور کلی موش ها ۱۰ درصد از ثروت او را جویدند.

پنهان کردن پول ها مثل دزدهای دریایی
با توجه به مقدار هنگفت أموالی که روزانه به دست میآورد، باید پول هایش را در جایی مخفی میکرد که کسی نتواند به آنها دست پیدا کند. به همین خاطر او بشکه های پلاستیکی را برای نگهداری اسکناس های بیشمارش انتخاب کرد و آنها را درون بشکه های پلاستیکی قرار داده و در زمین های کشاورزی و باغ ها دفن میکرد. گزارش ها نشان میدهد که در سال ۲۰۱۲ میلادی یک کشاورز کلمبیایی از زمین زراعی خود بیش از ۶۰۰ میلیون دلار مخفی شده درون خاک را پیدا کرد که به اسکوبار تعلق داشت.

آتش زدن دو میلیون دلار برای گرم شدن دخترش
پابلو و خانواده اش همیشه در حال تعقیب و گریز و فرار بودند. در یکی از این تعقیب و گریزها آنها مجبور میشوند تا در یک مخفیگاه پنهان شوند، دختر پابلو که به سرماخوردگی و التهاب ریه مبتلا شده بود باید هر چه سریعتر گرم میشد. پابلو إسکوبار دو میلیون دلار را برای گرم شدن دخترش به آتش کشید.

او برای زندانی شدن معامله کرد و مجلل ترین زندان را ساخت
در سال ۱۹۹۱ میلادی پابلو إسکوبار تصمیم گرفت تا خودش را به پلیس کلمبیا تسلیم کند تا به این شکل گیر نیروهای پلیس آمریکا نیفتد. او برای زندانی شدن با کلمبیا معامله کرد و پیشنهاد ساخت یک زندان اختصاصی را داد. کلمبیا این پیشنهاد را قبول کرد. زندان او یکی از مجلل ترین زندان ها بود تا جایی که به آن کاتدرال می گفتند. این زندان یک زمین فوتبال، و یک تلسکوپ و یک خط تلفن داشت. اسکوبار تلسکوپ را برای این میخواست که خانواده و خانه اش را ببیند و خیالش بابت آنها راحت باشد. خط تلفن را هم برای گفتگوی روزانه با دخترش و جویا شدن احوال او میخواست. او از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و بعد از گذشت یکسال از در مخفی زندان فرار کرد.

قانون مذاکره سلطان کوکائین، نقره یا سرب
می گویند پابلو إسکوبار قانون خاصی در گفتگوها و مذاکراتش داشته است؛ قانون نقره یا سرب. به معنای دیگر اگر کسی رشوه ی او (نقره) را قبول نمیکرد مجبور بود طعم سرب (گلوله) را بچشد و کشته شود .

مرگ پابلو، خودکشی یا شلیک پلیس ؟!
 تنها پسر او سال 2009 در مصاحبه‌ای با دیلی تلگراف گفت که یک بار پدرش هنگام فرار به همراه اعضای خانواده حدود دو میلیون دلار اسکناس را آتش زد تا با آن گرم شویم و غذا بپزیم.
در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش آمریکا به جست و جوی جنایتکارانی مثل اسکوبار پیوستند. آنها نیروهای ویژه ارتش کلمبیا را برای مبارزه با اسکوبار آموزش دادند. بنابراین طرح جست وجوی او آغاز شد و عملیات، جست وجوی بلوک ها نام گرفت. سرانجام بعد از کلی درگیری و کشمکش در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید. او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.در روز دوم دسامبر محل دقیق او ردزنی شد، نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش آلوارو کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. هیچ وقت مشخص نشد چه کسی آن گلوله آخر را شلیک کرد. براساس شایعات هوگو ایگویلار به دستور مقامات قضایی و دولتی با هفت تیر نه میلیمتری به سر او شلیک کرد.آنها اسکوبار را کشتند چون در صورت اعتراف او در دادگاه پای افراد زیادی به ماجرای او باز می شد. اما بیشتر اعضای فامیلش از جمله دو برادرش این نظر را رد می کنند. روبرتو می گوید: «من او را می شناختم. امکان نداشت خودش را تسلیم کند. وقتی از فرار کردن ناامید شده دست به خودکشی زده و با هفت تیر به سر خودش شلیک کرده». این فرضیه منطقی تر به نظر می رسد چون گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده است. بعد از مرگ او کارتل مواد مخدرش از هم پاشید و تکه تکه شد. به این ترتیب مشکلی از قاچاق مواد مخدر حل نشد چون کارتل رقیب او یعنی کالی به زودی جای اسکوبار را در بازار مواد مخدر گرفت. البته رئیس این کارتل هم در سال های پایانی دهه نود توسط پلیس کلمبیا به قتل رسید. با مرگ اسکوبار بسیاری از مردم شادمان شدند اما تصویری که از او یک رابین هود برای مردم شهر فقیر زادگاهش ساخته بود باعث شد بسیاری برای او سوگواری کنند. جنازه او در سال 2006 تحویل خواهرزاده او نیکولاس اسکوبار شد. او در سال 1976 با ماری ویکتوریا ازدواج کرده بود که فقط 15 سال سن داشت. آنها دو فرزند به نام های خوان و مانوئلا داشتند. اسکوبار برای راحتی خوانواده اش اقدام به ایجاد مزرعه یا قصر شخصی ناپولس کرد. او تصمیم داشت یک ارگ به شیوه یونانی برای همسرش بسازد. کارهای ساختمانی آن ارگ شروع شد اما هرگز به پایان نرسید. مزرعه، باغ وحش و ارگ در سال 1990توسط دولت مصادره شد و به خانواده های کم درآمد سپرده شد. فضای کلی مزرعه هم به صورت یک پارک عمومی درآمد. بعد از مرگش همسر او ویکتوریا و دو فرزندش از کلمبیا رفتند و حالابه نام فامیلی سانتوس کابالرو شناخته می شوند.

تدفین پابلو اسکوبار در میان اندوه مدلین
بیش از ۲۵ هزار نفر برای تدفین إسکوبار جمع شده بودند. بسیاری از مردم او را قهرمانی میدانستند که به فقرای هم وطنش کمک میکرد. برخی از افرادی که در تدفین شرکت کرده بودند به سمت روزنامه نگاران آمریکایی حمله کردند و آنها را در کشته شدن پابلو رابین هود مدلین، و بزرگترین قاچاقچی تاریخ مقصر میدانستند ..
مثل من متعجب شدین نه ؟ وقتی اینارو برای رفقام تعریف میکردم میگفتن داستانش شبیه فیلم های هالیوودی میمونه و باورشون نمیشد همچین آدمی وجود داشته و سال 1993 کشته شده . بهتون پیشنهاد میکنم یه نگاهی به لینک های زیر هم که در رابطه با زندگی و مرگ اسکوبار ساخته شده بندازید :
+ فیلم سینمایی Escobar : Paradise Lost محصول سال 2014
+ سریال Narcos محصول سال 2015
+ بزرگترین قاچاقچی‌ تاریخ چطور به دام‌ افتاد ؟ + تصاویر