logo

اولین روز کاری سال 96 ...

  • سه شنبه ۸ فروردين ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۷۰

هیچوقت از کار کردن توی عید خوشم نمیومد ، نمیدونم چرا ولی حس میکردم تعتیطلات رو باید یا رفت مسافرت یا تو خونه گرفت تا لنگ ظهر خوابید ! تازه حس بدترش این بود که وقتی میریم سر کار همه جا خلوته و چون بقیه الان در حال خوشگذرونی هستن به من ظلم شده دیگه ! چه تفکراتی داشتم واقعا ، آدم هر چی سنش میره بالاتر بیشتر به افکار نوجوونیش لبخند میزنه و پیش خودش میگه چه دیوونه ایی بودما ! الان که دارم از پشت مانیتور مینویسم در حال گذروندن اولین روز کاری سال 96 هستم . البته به انتخاب خودم بود اومدن یا نیومدن سر کار ولی از اونجایی که امسال مسافرت نرفتم و تو خونه هم کار خاصی نداشتم گفتم بیام سر کار تا بقیه همکارا بتونن به مسافرت و گردششون برسن ...
بگذریم ؛ با اینکه نمیدونم قراره امسال چه اتفاقاتی بیافته و زندگیم تو چه مسیری قرار بگیره سال 96 رو دوست دارم . نگاهم از همین روزهای اولش مثبته و کلی برنامه ها براش دارم . از شروع کردن دوباره تدریس عکاسی تا نوشتن کتاب و تغییرات اساسیه دیگه تو زندگیم که کم کم راجع بهشون صحبت میکنیم و امیدوارم انگیزه ایی باشه برای اونهایی که هنوز برنامه ایی برای امسالشون ندارن . پس 96 عزیزم با ما مهربون باش که ما کلی دوست داریم !
پی نوشتـــ :
اونایی که آماده ان برای تغییر و شروع یه سال متفاوت اعلام حضور کنن !
تا همین لحظه بنده 0 ریال عیدی دریافت کردم !

مینیمال ؛ نوروز

  • پنجشنبه ۳ فروردين ، ۰۲:۰۰ ق.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۱۱۶

احساسم به تو ،
مثل اسفندیست ،
که تا بهار را به همسریش در نیاورد ،
از سرما دل نمیکند ...

این روزها به لطف وجود شبکه های اجتماعی گوشمون از تبریک های بلند و جورواجور عید پره . برای همین به یه مینیمال ساده اکتفا میکنم و سال جدید رو به همتون تبریک میگم . ممنون که یه سال دیگه هم همراه من و بلاگ مرد بارانی بودین . برای تک تکتون عشق ، شادی و سلامت رو آرزو میکنم و امیدوارم تمام فصول زندگیتون رنگ و بویی خدایی داشته باشه که آدمی بدون عنایت و توجه خداوند بهره ایی از زندگیش نمیبره ...
توی قسمت نظرات این پست برای من و خودتون یه آرزوی قشنگ نود و شیشی کنید ...

بوسه بر چشم هایت میزنم مادر ...

  • يكشنبه ۲۹ اسفند ، ۲۲:۱۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۹۱

هیچوقت یادم نمیره روزی رو که با دوچرخه رفتم تو خیابونی که تازه آسفالت شده بود . همه جام قیری شده بود . از لاستیک دوچرخه بگیر تا لباس ها و کل پاهام تا زانو . با اشک برگشتم خونه و تو راه بابام وقتی داشت از سر کار میومد و منو دید یه سیلی بهم زد و گفت برو اصلا نیا خونه با این خرابکاری که کردی . نیم ساعت نشستم پایین ساختمونمون و سرمو گذاشتم رو پاهامو اشک ریختم . 6 یا 7 سالم بود ، با همون تفکرات کودکانه احساس میکردم دیگه هیچی درست نمیشه و خانوادم منو پسر خودشون نمیدونن . بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوچرخمو که به زور راه میرفت و همه جاش پر از قیر بود بردم و رسوندم دم خونه . در زدم و بابام درو باز کرد ، کلی دعوام کرد که چرا همچین کار بی عقلی رو کردم . هنوز حرفاش تموم نشده بود که مامانم هم اومد دم در و گفت وای چی شده ؟ بابا بهش گفت آقا پسرت رفته تو قیر و ... مامان بدون اینکه به اطرافش و کثیفی من و دوچرخم توجه کنه محکم منو تو بغل گرفت و گفت گریه نکن مامان چیزی نشده که با هم درستش میکنیم . هنوز بعد از بیست و چند سال وقتی آخر شب میرسم خونه ، آخرین نفری که همیشه بیداره و میپرسه پسرم شام خوردی یا نه مادره . همیشه کنارمون باش دل گرمیه خونه ...

اگر هنوز خونتون بوی مادر میده ، در کنار کادو و گلی که برای تشکر از وجودش و بودنش میخرین ، محکم به آغوشش بکشین ، خیلی ها حسرت همین آغوش رو دارن ...

لطفا با ذوق وارد شوید !

به به ! بالاخره تموم شد . یکی دو هفته ایی وقتمو گرفت ولی بالاخره آخرین کدشم نوشتمو بارگذاریش کردم . فکر کنم ظاهرشم خوب شد و رسوندمش به جایی که میخواستم . با همه مرورگرها و تبلت ها و موبایل ها هم سازگارش کردم که همه بتونن راحت دسترسی داشته باشن . تشکر لازم نیست بخدا کاری نکردم که ! من فقط وظیفمو انجام دادم ! خواهش میکنم بشینید ، بلند نشید تورو خدا :دی
ولی به دور از شوخی این تنوع طلبی ما باعث میشه هر چند وقت یه بار از ظاهر یه چیزی خسته بشیم و یه دستی به سر و روش بکشیم . یعنی چند ماه بعد دیدین همین قالب هم عوض شد تعجب نکنین ، از بنده هیچی بعید نیست ! فقط بی زحمت اگر مشکلی توی لود شدن قالب دیدن بهم خبر بدین تا برطرفش کنم ...
اون ذوق رو هم که گفتم بی زحمت تر لحاظ کنید تا بسی شادمان بشم که نتیجه کارم رضایت بخش بوده ! مرسی :دی

شادی اسکار ، شوک متروی تئاتر شهر !

  • دوشنبه ۹ اسفند ، ۱۱:۴۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۸۳

مرسی از اصغر فرهادیه عزیز بابت فیلم قوی و خوبش که اسم ایران رو دوباره سر زبون ها آورد ، به نظر من بهترین هدیه به مردم یه کشور میتونه کاری باشه که باعث بشه اسم کشورت چند پله بالاتر از بقیه قرار بگیره . واقعا حس خوبی داره آدم خودشو بذاره جای آقای فرهادی ، همه جا با لبخند نگات کنن و تو چهره همه تشکر و قدردانی باشه .
من هیچوقت راجع به عقایدم با کسی صحبت نمیکنم و حتی بدتر از اون سعی نمیکنم به خورد کسی بدمشون که نه یه کلام حرف من درسته ! میام اینجا مینویسم و نظراتمو بیان میکنم و دست آخر قضات رو میسپارم به کامنتدونی تا بقیه برام بنویسن درست میگم یا غلط و از نظر من باید هم اینطوری باشه . بلاگ نویسی یعنی بیان عقاید و باز گذاشتن دست مخاطب برای نقد و انتقاد ...
من حس میکنم فیلم هایی که اصغر فرهادی میسازه خیلی مورد توجه هالییود قرار میگیره . دلیلشم اینه که ساختارش مثل باقی فیلم های معمول نیست و همه چیز رو به شکل واقعیش نشون میده . واقعی یعنی دقیقا همون چیزی که ما مردم توی اجتماع میبینیم و ازشون آگاهیم و مسئولین سعی بر غلط نشون دادنشون دارن . شما فقر و فحشا رو خیلی بیشتر از اون چیزی که رسانه ها میگن میبینن . البته قانونش هم همینه هیچ کشوری نمیاد زشتی ها و پلشتی هاشو درشت کنه و تو بوق و کرنا تحویل مخاطب بده . همیشه سعی میکنه اوضاع رو آروم و غیر متشنج نگه داره . به همین خاطر هم اصغر فرهادی از بطن مردم فیلم میسازه . همه چیز رو عامه و کاملا حس کردنی میسازه به همین خاطر هم مخاطب داخل لذت میبره و هم سینمای هالیوود . فکر کنم توضیح بیشتر لازم نباشه و تا همین جا کل مطلب رو درک کرده باشین . همونطوری که مثلا یه آمریکایی میاد چهره کشورش رو سیاه و جوری که هست نشون میده و اون فیلم 30 بار از صدا و سیما پخش میشه و حتی جایزه هم از کشورهای ذینفع میگیره . البته بگم از هنر و استعداد فوق العاده اصغر فرهادی و بازیگرای فیلم هم نباید چشم پوشی کنیم چون اگر این قدرت ساخت هم نبود نمیتونست را به جایی ببره .
بگذریم کاممون به اندازه کافی شیرین شد :دی بریم سراغ تلخیه روزگار خودمون . به اون آدم شریفی که دیروز جلوی چشم ما خودشو انداخت زیر قطار مترو و له شد ! آقایی که نمیدونم کی بود و سایت ها گفتن انگیزه اش خودکشی بوده . ساعت حدود پنج و چهل دقیقه عصر بود که با بابام از متروی تئاتر شهر پیاده شدیم تا خط عوض کنیم و به سمت ایستگاه قائم بریم . وقتی قطار وارد ایستگاه رو به رویی شد یهو زد رو ترمز و صدای جیغ و داد مردم بلند شد ! همه نگاهشون رفت سمت قطار و دیدن یکی خودشو انداخته زیرش ! درست چیزی معلوم نبود چون از روش رد شده بود کاملا ! مسئولای مترو سریع اومدن و همرو بیرون کردن و گفتن تا یکی دو ساعت همه قطارهای متوقف میشن و خط سه تعطیله ! هیچی دیگه همه زدیم بیرون و به هر کسی که میومد هم میگفتیم برگرده و همچین اتفاقی افتاده . خدا ازش نگذره سه ساعت و نیم تو راه بودم با تاکسی و اتوبوس تا برسم خونه . یکی نیست بگه آخه مرد مومن اینم روشه برای خودکشی ؟ نمیتونستی بشینی تو خونت با یه قرص بی سر و صدا تمومش کنی ؟
چی دارم میگم ، من که جاش نبودم ، خدا از سر تقصیراتش بگذره ...

مینیمال ؛ لحد !

  • سه شنبه ۳ اسفند ، ۱۵:۰۲ ب.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۲۳۱

سنگ لحد را به جان میخرم ،
برای یک روز مردن در کنار تو !

پی نوشتـــ :
و شاید یک روز بودن در کنار تو !

و داماد گفت به شما مربوطه ؟!

  • سه شنبه ۲۶ بهمن ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۸۳

تو آسانسور داشتم میومدم پایین که برم سمت بانک ؛ در همین حین داشتم با موهام ور میرفتم و بلند بلند آواز میخوندم که یهو طبقه 2 وایساد . سریع خودمو جمع و جور کردم و قیافه کاملا جدی به خودم گرفتم جوری که از تو چشمام معلوم باشه این صداها مال همسایه اس و فرهنگ آپارتمان نشینی کم کم داره از بین میره ! در باز شد و یه آقا داماد شیک و مرتب با یه دسته گل سرخ که از شدت تازگی هنوز بوی دلچسبشو داشت وارد آسانسور شد . بوی عطرش منو مست کرد چه برسه به عروس خانوم !
یکم براندازش کردم و تو دلم گفتم بذار شب عروسیش یه مزه ایی هم پرونده باشم تا شاد و خوشحال به استقبال زندگی بره ! یهو بی مقدمه گفتم آقا تو هم افتادی تو دام ؟ یه لبخند زشت هم تحویلش دادم و منتظر شدم بزنه زیر خنده و بگه ای بابا چی کار کنیم دیگه ! همونطور که منتظر بودم و لبخندم داشت خشک میشد با یه قیاه کاملا عبوس و ژل زده برگشت رو به من و بعد از دو ثانیه خیره شدن تو چشم هام گفت : من شمارو میشناسم ؟ یا با هم شوخی داریم ؟ ازدواج کردن یا نکردن بنده به اجازه شما انجام میشه ؟ تازه بعدش پرسید شما ازدواج کردی ؟ گفتم نه خداروشکر ! گفت برخوردتون همه چیز رو توجیه میکنه ، براتون متاسفم که ازدواج رو مثل یه زنجیر دور گردن میبینید ! البته گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه ...
آسانسور رسید همکف و درش باز شد ، بدون کوچکترین حرفی سرمو انداختم زیر و زدم از ساختمون بیرون . یه خورده که مسیرو رفتم یدونه زدم پس کله خودم و گفتم شما ازدواج کردی ؟ نه ! پس سرت تو کار خودت باشه و نمک نریز :))
کلا این روزها فشار زندگیها زیاده با دامادها شوخی نکنید !

شاید این روزها مرده باشم !

  • شنبه ۲۳ بهمن ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۳۷

روزهای آخر بهمن به سردترین حالت میگذره . سردترین حالت روحی که نه انگیزه ایی برای نوشتن داره و نه حالی برای خوندن . پنل بلاگم خاک میخوره و امروز 430 تا نظر منتظر تایید و 74 تا بلاگ نخونده بی حوصلگی این روزهامو نشون میده . هر چی سنم بیشتر میشه از شور و حرارتم برای نوشتن کم میشه . نمیدونم چرا به این حالتهای روحی دچار میشم . شاید مربوط به فص یا روتین شدن زندگیم باشه . اتفاق برای نوشتن ، حرف برای گفتن و سوژه برای اشتراک کم ندارن ولی انگشتام ارتباط حسیه خوبی با کیبورد برقرار نمیکنه . شاید لازم باشه مدتی از این خونه دور باشم تا دوباره بتونم به اون حال و هوای سابق برگردم . اینقدر کلافم که حتی سر به هوایی هام رو هم فراموش کردم . این روزها به شدت معمولی هستن و امسال تهوع آورترین بهمن ماه رو داره !

توادامه همین بی حوصلگی ها قالب جدید رو حذف کردم ؛ چون اون چیزیی که میخواستم نشده بود . شاید بعد از یکی دو هفته یا کمتر با یه ظاهر جدید بیام و با انگیزه تر از قبل بنویسم شاید هم به همین روند ادامه بدم . معلوم نیست چون حالت روحیم بری خودم هم قابل پیش بینی نیست . ممنون که هوامو دارین و از بی معرفتی و کم رنگ شدنم گله نمیکنین و عذرمو می پذیرین .

راستی ، یه نگاهی به پست جانی خرگوشه بندازید ، من چیزی نمیگم قضاوتش با شما ( + اینجا )

مرگ کتاب های نصرالله کسرائیان

  • جمعه ۱۵ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • بازدید : ۳۸۳

فروشگاه « کتاب ویستا » ( در سعادت‌آباد تهران ) متعلق به « نصرالله کسرائیان » به علت ورشکستگی مالی ، تعطیل شد . آن هم در شهری که در یکی از خیابان‌هایش ( جردن ) یک ساعت مچی مردانه ، « یک میلیارد و دویست میلیون تومان » به فروش می‌رسد . چگونه یک ملت می‌تواند این چنین اندوه‌بار ، علیه خودش انقلاب کند ؟

تعطیلی « کتاب ویستا » را « نصرالله کسرائیان » چنین اعلام کرده است :بدین وسیله به اطلاع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، وزرات دارایی ، سازمان تأمین اجتماعی ، شهرداری، ادارات برق ، گاز ، تلفن ، اتحادیه ناشران و کتاب‌‌فروشان ، هم‌محله‌ای‌ها ، و رسانه‌های مجازی می‌رساند که « کتاب ویستا » واقع در سعادت‌آباد ، از پانزدهم آذرماه ۱۳۹۵ تعطیل شده است . نه از آن‌ها که نیامدند گله داریم ، نه از آن‌ها که کتاب نمی‌خوانند ، از آن‌ها هم که آمدند یا به اشکال مختلف کمک‌مان کردند ، سپاس‌گزاریم .چند سال سوبسید دادیم و تلاش کردیم سرپا نگاهش داریم ، نشد .تصمیم برای تعطیل کردنش تصمیمی دشوار بود ، به ویژه برای همسرم که تا آخرین لحظه برای بازنگاه‌داشتن‌اش اصرار داشت . دیری نخواهد گذشت که همه کتابفروشی ها بجز آنهایی که کتاب ، کاغذ و محصولات فرهنگی از ارگان ها ، ادارات و دولت دریافت میکنند به همین روز خواهند افتاد و مجبور به ترک کار و کسب شان خواهند شد . من نمیگویم به خاطر کتاب فروش بلکه به خاطر آینده فرزندانتان کتاب بخرید تا در آینده فرزندان بی سواد و دولتمردان نادان نداشته باشیم .

چقدر یه نوشته میتونه برای من دردناک باشه ؟ مرگ کتاب به معنای مرگ آخرین نسل بشر . بعد خوندن این نوشته و دیدن تابلوی " برای همیشه بسته شد " روی در ورودی کتاب فروشی ویستا احساس ناخوشایندی بهم دست داد . حس کردم چند سانت بیشتر توی جهل فرو رفتیم . من خودم همیشه کتاب هایی رو که اینطرف و اونطرف میبینم میرم و میگردم دنبالش و هیچوقت از هیچ نسخه ایی به جز نسخه کاغذیش استفاده نمیکنم . حس من به نگاه کردن و لمس کردن کاغذ کتاب بی نظیره . به قول هانریش بل کتاب خوندن برای من بوی ناب توت فرنگی های باغ خانوم روزولت رو داره .
کمی بیشتر مطالعه کنیم ، شاید فردایی نباشد که کتابهایمان را لمس کنیم ...
پی نوشتـــ :
ببخشید دیر به دیر مینویسم ، دارم روی قالب جدید کار میکنم ، هنوز کامل نشده و تا آخر هفته آینده تموم میشه ...

جان موریس از صد سالگی می گوید !

  • پنجشنبه ۷ بهمن ، ۱۰:۳۸ ق.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۲۸۵

جان موریس شاید یک صلح‌طلب واقعی باشد ، اما حرفه‌ی او تماما با جنگ گره خورده‌است . او در سال‌های جنگ جهانی اول به دنیا آمد ، دبیر عکس‌های رابرت کاپا در مجله لایف در طول جنگ جهانی دوم بود و اولین کسی بود که عکس‌های ترسیم شده از جنگ ویتنام را در صفحه اول « نیویورک تایمز » منتشر کرد . او در مجموع به عنوان یکی از مهم‌ترین دبیران عکس تاریخ عکاسی محسوب می‌شود . البته در عین حال احتمالا مسن‌ترین دبیر عکس هم هست . او روز چهارشنبه هفته گذشته 100 سالگی‌اش را جشن گرفت . در مصاحبه تلفنی که با او داشتم ، از خانه‌اش در پاریس به شوخی گفت : « کم کم زندگی بالای صد سال دارد خیلی پرطرفدار می‌شود ! »
آقای موریس قرار است  تولد صد سالگی خود را با یک کیک بین صدها دوستش که طی سال‌های متمادی کار یعنی بیش از ۴۰ سال دبیری عکس در مجله « لایف - Life » ، « لیدی ز هوم ژورنال - Ladies’ Home Journal » ، « مگنوم - Magnum » ، « واشنگتن پست - The Washington Post » و « نیویورک تایمز - The New York Times » و البته در دوران بازنشستگی در کنار خود جمع کرده‌ است ، جشن بگیرد ...

دسامبر 1941 روزی که تولد 25 سالگی‌اش بود ، آقای موریس به عنوان خبرنگار مجله‌ی « لایف » در لس‌آنجلس فعالیت می‌کرد ، با کیکی که همسرش مری پخته‌ بود جشن گرفت و یک دوست را هم برای فوتبال آمریکایی به خانه دعوت کرده‌ بود . نزدیک ظهر همان روز بود که یک تلفن از سوی دبیرش به او شد که همان روز بندر پرل هاربر مورد حمله قرار گرفته‌ است . او به سرعت به سمت مرکز شهر رفت جایی که محله‌ی توکیوی کوچک قرار دارد و آخر و عاقبتش ساعت 3 صبح روزش به ستاد اف‌ بی‌ آی ختم شد جایی‌که یک ژاپنی آمریکاییِ تحتِ نظرِ اف‌ بی‌ آی دستگیر شده و در حال بازجویی بود . موریس تولد 25 سالگی و کیک خانه‌پزش را از دست داد ، اما حمله به پرل هاربر زندگی او را عوض کرد ...
پی نوشتـــ :
خوندن این سبک نوشته ها براتون لذت بخش هست ؟ دوست دارین هر چند وقت یکبار نوشته ایی راجع به دنیای عکاسی بخونید ؟

صفحات دیگر