تأثیرگذارترین تصاویر تاریخ ( بخش اول )

  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • عکاسی
  • ۱۲۴ بازدید

عکاسی همیشه تاثیرگذارترین راه برای نشون دادن عمق یه فاجعه ، شدت احساس و حتی میزان سردی یه دوران بوده . نمیدونم تا حالا این سوال براتون پیش اومده یا نه که کدوم عکس های ثبت شده تو تاریخ عکاسی از همه گیراتر و تاثیرگذارتره ؟ کدوم عکاس ها به صورت اتفاقی برای ثبت کدوم وقایع حساس تاریخ جایزه های زیادی رو نصیب خودشون کردن ؟ و یا تا حالا شده چشمتون به عکسی بخوره که نتونین از دیدنش دل بکنین ؟ یه عکس که مثل یه سکانس از فیلم میمونه و انگار همه چیزش کنار هم چیده شده برای برجسته شدن تو دنیای عکاسی . این مطلب رو اتفاقی تو سایت Zoomit دیدم و به نظر من دیدنش حتی برای اونهایی که از عکاسی هم سررشته ایی ندارن میتونه جذاب و جالب باشه ..
تأثیرگذارترین تصاویر تاریخ به انتخاب مجله تایم و به نقل از زومیت :
برخی از تصاویر منتخب فهرست ما به این دلیل انتخاب شدند که اولین نوع خود بودند و شماری دیگر ، به دلیل شکل دادن به زاویه‌ی نگاه و تفکرات ما جایی در این فهرست به خود اختصاص دادند و البته در این میان تصاویری هم هستند که گامی فراتر نهادند و شیوه‌ی زندگی ما را تحت‌الشعاع خود قرار دادند . درمجموع تمامی گزینه‌های معرفی‌شده در این فهرست ، به سبک و سیاق خود تجربیات انسانی ما را دگرگون کردند ..

کودک گرسنه و کرکس - عکاس : کوین کارتر ( Kevin Carter )

« کوین کارتر » عکاسی است که بیش از هر چیز دیگر به خاطر نمایش مرگ شناخته شده است . به‌عنوان عضوی از کلوب « بنگ بنگ » ( Bang Bang ) ، این عکاس شجاع سری نترس داشت و مشتاق ماجراجویی بود و به همین خاطر برای نمایش رفتارهای رژیم آپارتاید روانه‌ی آفریقای جنوبی شد . سفری که مملو از لحظات تلخ و متأثرکننده‌ای بود که اشتراک گذاشتن آن‌ها با دیگران قلب‌های بسیاری را دستخوش غم و اندوه کرد .
در سال 1993 او به سودان سفر کرد تا تصویرگر قحطی شود که گریبان‌گیر مردم فقیر این کشور شده بود . هنگامی که او در اطراف روستایی به نام آیود ( Ayod ) به دنبال سوژه‌ای برای عکاسی می‌گشت ، به بیشه‌ای گسترده رسید . او در آنجا با کودکی خردسال و نحیف روبرو شد که از درد گرسنگی می‌نالید و ضجه می‌زد . هنگامی که او می‌خواست عکس کودک را بگیرد متوجه کرکسی شد که درست همان نزدیکی به زمین نشست . به کارتر قبلا هشدار داده شده بود که به دلیل مسائل بهداشتی، بهتر است به هیچ‌کدام از قربانیان نزدیک نشود. به همین خاطر او چاره‌ای نداشت جز آنکه آنجا بایستد ؛ بلکه پرنده‌ی گرسنه ، بال گشاید و از محل دور شود . او بیست دقیقه همان‌جا ماند اما پرنده هم از جایش تکان نخورد ، کارتر حتی شروع به سروصدا کرد ، اما این راهکار هم جواب نداد . او بعدا سیگاری روشن کرد و شروع به صحبت کردن با خدا کرد و گریست . نیویورک تایمز این تصویر را منتشر کرد و بسیاری از خوانندگان مشتاق آن بودند که سرانجام آن طفل چه شد ؟ و بعضی حتی کارتر را مورد انتقاد قرار دادند که چرا به کودک کمک نکرده است ..
حتی این تصویر به‌سرعت مبدل به سوژه‌ای برای بحث و مناظره پیرامون اهمیت دخالت عکاسان در موارد خاص شد . البته طبقه تحقیقات به عمل‌آمده مشخص شد که کودک بعدا نجات پیدا کرده اما متأسفانه 14 سال بعد به دلیل ابتلا به بیماری مالاریا جان خود را از دست داده است . کارتر به خاطر ثبت این لحظه‌ی دردآور موفق به دریافت جایزه « پولیتزر » شد ، اما تلخی و سیاهی که آن روز ناگزیر از تجربه‌اش بود ، هرگز دست از سرش برنداشت و همواره سایه‌ی سنگینش را روی زندگی خود احساس می‌کرد . در نهایت او دیگر تاب نیاورد و در جولای سال 1994 به زندگی خود پایان داد و در یادداشتی در مورد علت خودکشی خود چنین نوشت :
من توسط خاطرات سراسر سیاهی و رنج کشتار ، اجساد ، خشم و درد مردم احاطه و تسخیر شده‌ام .

راهبی در حال سوختن - عکاس : مالکم براونی ( Malcolm Browne )

در ماه ژوئن سال 1963 ، اغلب مردم آمریکا حتی نمی‌توانستد ویتنام را روی نقشه پیدا کنند ، اما این مسئله تأثیری در جلب توجه آن‌ها به رویدادهای این کشور نداشت . در واقع یک تصویر سؤالات بسیاری را پیش روی این مردم قرار داد . تصویری دردناک و در عین حال به‌یادماندنی که راهبی را حین خودسوزی در خیابان سایگون در ویتنام نشان می‌داد . این راهب « تیچ کوانگ دوک » ( Thich Quang Duc ) نام داشت و نام عکاس هم « مالکوم براونی » بود .
مالکوم از سر شانس تصویرگر آن چیزی شد که در پاسخ به رفتارهای نادرست رئیس‌جمهور « نگو دین دیم » ( Ngo Din Diem ) بود که نسبت به بودائیان اعمال می‌شد . ظاهرا مالکوم ناگهان متوجه دو راهب می‌شود که روی مرد مسنی که روی زمین نشسته بود، گازوئیل می‌ریختند . او در مورد لحظه‌ی به ثبت رسیدن عکس چنین می‌گوید .
در آن لحظه من ناگهان متوجه شدم چیزی در شرف رخ دادن است و زمانی کمی برای ثبت آن در اختیار دارم .
این تصویر نیز جایزه‌ی معتبر پولیتزر را نصیب عکاس خود کرد . در این تصویر شما راهبی بودایی را می‌بینید که با طمأنینه و فارغ از آن چیزی که در اطرافش روی می‌دهد ، به حال گل نیلوفر نشسته و در میان شعله‌های آتش احاطه شده است . از سوی دیگر این تصویر به‌نوعی نمایش‌دهنده‌ی مردابی بود که خیلی زود آمریکا را نیز به درون خود کشید . درواقع این عکس به‌نوعی تجلی دهنده‌ی شعله‌های آتش جنگ ویتنام بود که دامن آمریکا را گرفت .
شهادت این راهب مبدل به نشانی از خشونت و رنجی شد که دامن‌گیر ملت او شده بود ، به طوری که بعدها رئیس‌جمهور کندی در این مورد چنین گفت :
شاید هیچ تصویر خبری در طول تاریخ به اندازه‌ی این تصویر تأثیرگذار و الهام‌بخش نبوده باشد . این تصویر مردم را مجبور کرد در مورد نقش همکاری آمریکا با دولت « دیم » سؤالاتی مطرح کنند و به دنبال آن ، دولت تصمیم گرفت در کودتایی که در ماه نوامبر رخ داد هیچ‌گونه دخالتی نداشته باشد ..

مردی در حال سقوط - عکاس : ریچارد درو ( Richard Drew )


مشخص‌ترین تصاویر منتشرشده از حادثه‌ی یازده سپتامبر ، تصویری از برج‌های دوقلو و هواپیماهایی است که در حال اصابت به آن‌ها هستند . اما در این تصاویر اثری از مردم نیست و از این نظر ، تصویر مرد در حال سقوط ، تصویری است متفاوت که درست لحظاتی بعد از این حملات تروریستی ، توسط عکاسی به نام « ریچارد درو » به ثبت رسیده است .
در این تصویر مردی را مشاهده می‌کنید که ظاهرا برای فرار از آوار ساختمان در حال ریزش ، خود را از پنجره به بیرون انداخته است . تصویری که به نمادی از فردیت انسان در مقابل پس‌زمینه‌ای از آسمان‌خراش‌ها مبدل شده است . در روزی که عمق تراژدی رخ‌داده همگان را در شوک و حیرت فرو برده بود ، این تصویر تنها چیزی است که نشان می‌دهد در کنار این خرابی‌های گسترده ، انسانی نیز در شرف جان باختن بود .
در چند روز بعد از این حادثه‌ی تروریستی ، تصویر مرد در حال سقوط به‌صورت گسترده در روزنامه‌های آمریکایی به چاپ رسید ، اما عکس‌العمل خوانندگان روزنامه‌ها را واداشت تا دست کم بازنشر این تصویر را برای مدتی به تعویق بیندازند .
بی‌شک این تصویر ، بازتاب‌دهنده‌ی لحظه‌ای بسیار تأثربرانگیز است . مردی ناتوان از نجات جان خویشتن ، ناخواسته تن به خودکشی می‌دهد ، گویی او دارتی است که مستقیما به سمت زمین نشانه رفته است و دیر یا زود به هدف خواهد خورد .
هویت واقعی این مرد هنوز هم نامشخص است ، اما گمان می‌رود او یکی از کارکنان بخش رستوران جهان بود که در بخش فوقانی برج شمالی واقع شده بود . اما در نهایت قدرت اصلی این تصویر نه در هویت این مرد ، که در چیزی خلاصه شده است که او در شرف رسیدن به آن بود . سربازی گمنام در جنگی غریب و نامعلوم که برای همیشه در صفحات تاریخ معلق باقی مانده است ..

پی نوشتـــ :
مجموعه 100 تایی تاثیرگذارترین تصاویر تاریخ رو به خاطر تعداد خیلی زیاد عکس ها به صورت سریالی و به فاصله چند پست در میون ارسال میکنم تا هم مطلب خیلی طولانی نشه و هم راحتتر بتونید با عکس ها ارتباط برقرار کنید ..

آهای ! جایتان همیشه خالیست !

  • دوشنبه ۲۳ مرداد ، ۱۵:۵۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۹ بازدید

بعضی از آدم ها هستن که هیچوقت نباید بمیرن ، هیچوقت ! همیشه بودنشون به آدم حس خوب میده و وقتی از پیشمون میرن تا آخر عمر نبودنشون رو باور نمیکنیم . یکی از این آدم ها مرحوم خسرو شکیبایی هستن که شاید باورتون نشه ولی من گاهی اوقات یادم میره چندین سال دیگه کنارمون نیست و ازش چندتا سکانس پشت دوربین و چندتا دکلمه با صدای بی نظیرش مونده . هیچوقت یادم نمیره وقتی توی اکباتان دیدمش و ازش پرسیدم شما آقای شکیبایی هستین و اون با لبخند جواب داد نه من دوستشم . اینقدر سنم کم بود که همه جا میگفتم من دوست آقای شکیبایی رو دیدم که خیلی شبیهش بود . حیفش ، حیفش که دیگه کنارمون نیست و باید به خاطراتش اکتفا کنیم . همیشه هرجا بازیگری ازش صحبت میکنه صداقت و خوش قلبیشو مثال میزنه و همیشه سر مزارش توی بهشت زهرا گلهای تازه و خوشبو هست . روحت شاد عمو خسرو ..

یکی دیگه از رفتگانی که من هیچوقت نبودنش رو باور نمیکنم احمد شاملوی عزیزمه . هنوز هم که هنوز با عشق دکلمه هاشو گوش میکنم و شعرهاشو با اینو و اون به اشتراک میذارم . به قدری نوشته های عاشقانه اش رو دوست دارم که گاهی با وجود مرد بودنم به داشتن همچین مردی توی زندگیم به آیدا حسودی میکنم . همیشه به خودم میگم ای کاش هنوز زنده بود و ما حداقل توی شبکه های مجازی میتونستیم از وجودش بهره ببریم . توی کلاس های شعرش شرکت کنیم یا حتی توی صفحه اینستاگرامش با عشق حرفامونو کامنت کنیم . حیف و واقعا حیف که کنارمون نداریمشون ، این آدم ها هیچوقت تموم شدنی توی اسم و رسمشون نیست و وجودشون برای همیشه لازم و ضروریه ..

خسرو شکیبایی ، احمد شاملو ، حسین پناهی ، فریدون مشیری ، بانو سیمین دانشور و باقی افرادی که توی زندگیم ازشون تاثیر گرفتم رو هیچوقت فراموش نخواهم کرد ، روحتون شاد اسیران خاک ..

هستم اگر نیستم باشم اگر نباشم !

  • شنبه ۲۱ مرداد ، ۱۲:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۲ بازدید

خیلی درگیر عنوان نشین چون معنیشو خودم هم نمیفهمم حقیقتا ! مرسی ! همین الان که بلاگمو باز کردم چشمم خورد به تاریخ پست قبلی دیدم یا علی ، هفده روزه ننوشتم ! البته بگم عذرم موجه بود و مسافرت بودم . یه مسافرت 11 روزه با کلی تجربه متفاوت . دارم کم کم تو قسمت سفرهای مارکوپولو سفرنامشو مینویسم و تا چند روزه آینده که آماده شد ارسالش میکنم . خلاصه مرسی که هستین رفقا :دی

گریزی به نوستالژی های کودکی ..

  • چهارشنبه ۴ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۴۵ بازدید

امروز با چندتا از همکارا داشتیم گپ میزدیم که بحثمون رسید به خاطرات بچگیو نوستالژی های قدیم . اینقدر با ذوق تعریف میکردیم و عکس اسباب بازی های بچگیمون رو تو اینترنت به هم نشون میدادیم که اصن نفهمیدیم چطوری ساعت شد یک ظهر و ما هنوز داریم میگیم و ذوق میکنیم . هیچوقت فکر نمیکردم دیدن دوباره پاکن های دو رنگ که یه طرفش برای پاک کردن خودکار بود و همیشه برگه رو پاره میکرد و یا دیدن بازی بوکس آتاری و دسته خلبانیش اینقدر خاطره رو برامون زنده کنه . تازه یه سرچ که زدیم از این اتوبوس دو طبقه ها هم دیدیم که من یادمه با بابام سوار شدیم یه بار . البته زمان ما هم دیگه از این اتوبوس ها تک و توک بود و مربوط به نسل قبل از ما میشد .. خلاصه که روز جالبی بود ، رفتیم تو فکر بچگی ها ؛ بستنی یخی ، نوشمک ، آدامس خروس و ... شما هم کلمه "نوستالژی" رو تو گوگل سرچ کنید ، عکس های جالبی میاره براتون ..

تولدت مبارک آقای سر به هوا !

  • شنبه ۳۱ تیر ، ۱۲:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۴۶ بازدید

بزرگ شدم ، کمى بیشتر از سال قبل ، قد کشیدم و انگشتانم کمى بلندتر شده است .. اکنون که این نوشته را ثبت میکنم در نخستین ساعات بیست و چند سالگى قدم میزنم . نیمى از راه زندگى را رفته ام و هنوز چند شعر و قهوه براى ادامه حیات مانده است ...
از درخت مادر جدا شده ام و حالا ریشه ایى نازک در خاک دارم ، گرما نوازشم میکند و سوز زمستان به چین هاى پیشانى ام اضافه میکند ! من امروز را خوشحالم ، خوشحال از اینکه زادروزم را جشن میگیرم ؛ از اینکه کامل تر میشوم و هر روز ریشه هایم بیشتر به زیر خاک میرود ..
و امید دارم روزى این دانه تابستانى ، به درختى قطور و همیشه سبز تبدیل شود تا کمترین سودش براى اطرافیان سایه خنک و عطر گس کاجش باشد ..
استشمامم کن ،
عطرم را احساس میکنى ؟
یادگارى ات را روى شاخه هایم بنویس و مرا در شعرهایم جستجو کن ،
شاید روزى اسمم را ،
لا به لاى قافیه اى ،
و یا در ایهام و آرایه اى ،
پیدا کردى .
تولدت مبارک بیست و چند ساله ترین کاج زمینى ...

حرفی نیست ، نمیدونم باید شاد باشم یا ناراحت ! بخندم یا غصه دار سال های از دست رفته زندگیم باشم . به نظر من زادروزی رو میتونیم جشن بگیریم که از نتیجه عملکردمون راضی باشیم و احساس کنیم نسبت به سال قبل بیشتر به سود اطرافیانمون نفس کشیدیم . قوی تر شدیم و کمتر توی عمق زندگی فرو رفتیم . خدارو بیشتر وارد سفره زندگیمون کردیم و بیشتر به اضافه شدن زیبایی های زندگی کمک کردیم . من امروز تقریبا به نیمه راه رسیدم ، نیمه راهی که شاید خیلی کوتاه تموم بشه و میدونم بیشتر از این هم کاری تو این دنیا ندارم . چندتا شعر که شاید فکری رو عوض کنه و دل هارو بیشتر به سمت عشق و دوست داشتن سوق بده ، چندتا عکس که بتونه درد و رنج بشر رو به تصویر بکشه و در آخر شاید اسمی که بعد از مرگم یادی رو همراهم کنه ..
سی و یکم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش ، تولدم مبارک ..

دو کلمه حرف حساب با کنکوری ها !

  • شنبه ۲۴ تیر ، ۱۵:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۶۰ بازدید

احساس میکنم نوشتن این پست لازمه چون توی بلاگستان دوستای کنکوریه زیادی دارم که وقتی به بلاگشون سر میزنم کم و بیش از دغدغه ها و استرس های بعد کنکورشون با خبر میشم . کنکوری که حالا چند هفته از برگذاریش گذشته و همه منتظر جوابش هستن . چندتا نکته رو بهتون یادآوری میکنم که میتونه هم کاهنده استرستون و هم کمک کننده راه آیندتون باشه ..
اولین نکته ایی که باید بهش توجه کنید اینه که به خودتون بقبولونید کنکور خوب یا بد تموم شده و رفته . الان دیگه وقت فکر و خیال و غصه خوردن نیست . وقت لذت بردن از تابستون و تعطیلات باقی مونده هست . شب ها فیلم ببینید ، اگر اهل بازی هستین دست به گیم بشین و اگر اهل کلاس های مختلف و کتاب خوندن هستین هم فرصت رو از دست ندین ..
نکته دوم اینه که خوب یا بد دادن کنکور ، جواب کنکور ، قبول شدن یا نشدن ، رتبه و سهمیه بندی و خلاصه همه اطلاعات کمی و کیفی کنکور یه چیز کاملا کاملا کاملا شخصیه و هیچ اجباری نیست که ریز اطلاعات رو به عمه و خاله و دایی و دوست و اطراف بگین و یا حتی براشون توضیح بدین که کنکورم رو خوب دادم یا بد . جواب هر سوالی میشه توکل بخدا ، خدا هر چی بخواد و اینطوری بار استرسیه زیادی رو از روی دوشتون بردارین ..
نکته سوم مربوط به وقتی میشه که جواب کنکورتون اومد ، باز هم باید همون نکته دو رو در نظر بگیرین که این اطلاعات کاملا شخصیه و میتونید به انتخاب خودتون به دیگران بگین یا نگین و هیچکس حق نداره از شما بخواد کارنامه کنکورتون رو نشونش بدین یا حتی اطلاعات سایت سنجشتون رو بگیره ..
و نکته آخر مربوط به بعد از زمان جوابدهی کنکور میشه ، بشینید با خودتون فکر کنین و ببینین این نتیجه قابل قبول و رضایت بخش براتون بوده یا نه ؟ اگر رضایت بخش بوده که برین برای انتخاب رشته و برای این کار حتما از مشاور کمک بگیرین و اگر رضایت بخش نبوده که خودتونو آماده کنید برای کنکور سال آینده . سعی کنید تمام نواقص و کم و کاستی ها رو برای امسال برطرف کنید و با عزم و اراده بیشتر برنامه ریزی کنید . یه نکته مهم هم بگم اونم اینکه خودتونو درگیر کلاس های کنکور و مشاورهای پولکی نکنید ! هر شخصی خودش میدونه چقدر توانایی داره و با پول مفت ریختن تو جیب مشاورهایی که اکثرا خودشون هم تو کنکور زمان خودشون موفق نبودن راه به جایی نخواهین برد . دقیقا مثل اینه که بگیم درمان سرماخوردگی قرص استامینوفن ؛ برای همه تجویز کنیم و بعد ببینیم یکی نتیجه گرفت ، دوتا هنوز خوب نشدن ! نتیجه اینکه یه برنامه رو برای همه پیاده کردیم و اصلا نرفتیم بررسی کنیم که سرما خوردگی فلانی ویروسی بوده و مال اون یکی ضعف سیستم ایمنی بدن ..
با اعتماد به نفس درس بخونید ، تست بزنید و ترفندهای موفقیت رو یاد بگیرین ، اینهایی که رتبه های عالی میارن با زیاد خوندن به اینجا نرسیدن ، با درست خوندن و یاد گرفتن اصول کنکور به موفقیت رسیدن . برای همتون آرزوی همین موفقیت رو میکنم و انشالله همه نتیجه مطلوبتون رو بگیرین ..
اگر سوای هم راجه به کنکور و مسایل اینطوری داشتین تو کامنت ها بنویسید اگر دانش و تجربه ام میرسید حتما جواب میدم ..
پی نوشتـــ :
این پست رو دیرو نصفه نوشتم و اشتباه به جای اینکه پیش نویس ذخیره ش کنم منتشرش کردم . امروز صبح که اومدم ادامشو بنویسم دیدم 19 تا کامنت جدید ارسال شده ! گفتم ای وای که سوتی دادم ! به بزرگواری خودتون ببخشید و لطفا دوباره از نو بخونیدش ..

برای آتناهای سرزمینم ...

  • پنجشنبه ۲۲ تیر ، ۱۳:۱۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۷۲ بازدید

قلبم فشرده شد وقتى داستان رو شنیدم . وقتى براى اولین بار چهره معصوم آتناى هفت ساله رو دیدم .. دخترى که قربانى افکار بیمار و شوم مردى چهل و هفت ساله شد . بخونید مقاله " برای آتناهای سرزمینم " رو به قلم #مسعودکوثرى و به نقل از کانال تلگرامم :

از کنار مسئله تجاوز نباید مثل جرم هاى دیگه رد شد و فقط به زندان انداختن متجاوز اکتفا کرد . شخصى که توى فکرش تجاوز رو پروش میده ، به بلوغ میرسونه و اینقدر مسئله رو جدى دنبال میکنه که دست به عملى کردن نیت شومش میزنه نمیتونه یه فرد عادى و سلامت از لحاظ روحى و فکرى باشه ..
برخورد قانون با شخص متجاوز باید در کنار زندان و جنبه عمومى جرم روانشناسانه و اصلاحگر باشه . یعنى جلساتى گذاشته بشه و این علاقه توى فرد ریشه یابى و کندوکاو بشه . اینقدر این بررسى ها ادامه پیدا کنه تا مشخص بشه آیا این شخص صلاحیت لازم براى حضور مجدد توى جامعه رو دارا هست یا نه ؟ آیا بعد از اتمام دوران محکومیت هنوز به دنبال عملى کردن نیت هاى شومش روى قربانى هاى دیگه هم هست ؟ یا همین فشار زندان و پذیرش اشتباه باعث قرار گرفتنش توى مسیر درست شده و میتونه به عنوان به فرد عادى به آغوش جامعه برگرده ..
پس نتیجه اینکه از جرم تجاوز نباید ساده گذشت ، نباید سطح زشتى و پلشتى این عمل رو با سایر جرایمى که به انگیزه هاى مالى صورت میگیرن برابر دونست ..
مسئله مهم دیگه دلجویى و درک صحیح شخص مورد تجاوز قرار گرفته هست ، شخصى که توى این نیت شوم هیچگونه اختیار عملى نداشته و قربانى یک ذهن بیمار شده . از اونجایى که 99% قربانیان تجاوز رو خانوم ها تشکیل میدن، ترس از آینده و آبرو باعث و بدتر از اون نگاه هاى سرزنشگر اطرافیان باعث سکوت و عدم ارجاع این مسئله به مراجعه قانونى و پیگرى هاى آتى و در نتیجه قربانى شدن هاى زن هاى دیگه و تکرار عمل شوم متجاوز میشه ..
به امید روزى که تابوى اعتراض به این عمل شکسته بشه و خدایى ناکرده اگر هر کدام از زنان و دختران سرزمین من قربانى این اتفاق شدن بتونن اعتراضشون رو با صداى بلند به گوش افرادى که مسئول برقرارى امنیت و نظم هستن برسونن و جامعه به این حد از رشد و تعالى رسیده باشه که بتونه این افراد رو با آغوش باز و گرم پذیرا باشه ..

و همینطور ویدیوی کمل ( Komal ) رو ببینید و براى کودکانتون به نمایش بذارین ، با اونها صحبت کنید و بهشون یاد بدین چطور از اندام هاى جنسیشون محافظت کنن :

+ فیلمی کوتاه درباره ی آموزش به کودکان برای جلوگیری از آزار جنسی ( دانلــود ) ( مشاهده آنلاین در آپارات )

از دیروز تا امروز ، از بلاگفا تا بیان !

یادمه اولین بلاگی که داشتم برمیگرده به سال 84 ، اون موقع ها بلاگفا و پرشین بلاگ رو بورس بودن و با وجود امکانات کمی که داشتن از نظر من نهایت تکنولوژی بودن ! مخصوصا بلاگفا که کار باهاش خیلی هم ساده بود و با ده دقیقه گشت و گذار تو پنلش میشد زیر و بم کار باهاشو درآورد . اولین پستی که توی وبلاگم گذاشتم رو هیچوقت یادم نمیره ؛ از یه سایت موزیک کپی کرده بودم و وقتی بعد از ارسالش نتیجه کار رو توی صفحه اول وبلاگم دیدم ذوق زده شدم و هیجانم وقتی بیشتر شد که شروع کردم به دست کاری کدهای قالب . ساعت اضافه میکردم ، شکل موس رو تغییر میدادم ، برای بازدید گننده ها پیغام خوشامد گویی میذاشتم و خلاصه هر روز یه چیز جدید یاد میگرفتم . اون موقع ها اینترنت دایل آپ بود و باید یک ساعت تمام صبر میکردی تا یه صفحه باز بشه و ADSL مال از ما بهترون بود ، یعنی تو خونه ها خیلی کم بود و اکثرا شرکت ها و سازمان ها ازش استفاده میکردن . خبری از وایمکس و وایرلس و فلان هم نبود .

روزی بیست سی تا پست کپی میکردم و میذاشتم و بین دوست و آشناها میگفتم هر کی موزیک جدید میخواد بره به این آدرس ، سایت خودمه و هر روز به روز میشه ( وقتی یادم میافته که همیشه مثل کارت ویزیت آدرس بلاگمو تو جیبم داشتم تا کسی خواست بدم بهش خندم میگیره ! ) . خلاصه گذشت و گذشت تا یه روز دیدم وبم فیلتر شده ! اصلا دنیا رو سرم خراب شد و پیش خودم گفتم این همه هزینه اینترنت و غرغرهای مامان که بسه تلفن همش مشغوله و گردن دردهای خودم که ساعت ها پای کامپیوتر بودم همش به هدر رفت . کلا وبلاگ بازی رو کنار گذاشتم و روزی یک ساعت فقط توی گوگل چیزهای الکی سرچ میکردم و سرمو گرم میکردم . بعد از شش ماه دوباره رفتم سمت بلاگفا و یه وب جدید زدم . اسمش یادم هنوز ایران جاوا دات بلاگفا دات کام . یه قالب شیک براش پیدا کردم و شروع کردم به کار شریف کپی برداری . یه آمارگیر هم از وبگذر گذاشته بودم گوشه قالبم و هر روز از تعداد بازدید کننده هام ذوق میکردم . یه بار اومدم سراغ وبم و دیدم بازدیدکننده های دیروزم شده 120 نفر ! از شدت خوشحالی داشتم ایست قلبی میکردم ! احساس میکردم چقدر رشد کردم و چقدر تو کارم موفق شدم ! کپی برداری رو با جدیت تمام ادامه دادم که کم کم ضربه هاش به درس و تحصیلم از طرف خانواده احساس شد و نتیجه اش شد تعطیلی وب دوم و جدا کردن مودم از کامپیوتر توسط بابام !
دوران دبیرستان هم تو چندتا وبلاگ ساده که هر کدومشون به یه نحوی از بین رفتن گذشت ، با وجود اینترنت ضعیف ، محدودیت های درسی و زمانی و فشارهای خانواده میلم به نوشتن و بازی با کیبورد هیچوقت کم نشد . از هر فرصتی استفاده میکردم و حتی شده توی کافی نت شروع میکردم به نوشتن . اصلا اوضاع خوبی نبود ولی با ورود سیستم ADSL به خونه و رد کردن کنکور و ورود به دانشگاه همه چیز فرق کرد . وقت آزادی که در کنار درس و کار داشتم بهترین زمان برای نوشتن بود . اولین وبسایتم رو ترم یک دانشگاه تاسیس کردم و دیگه خبری از کپی برداری های قدیم نبود . یه وبسایت تخصصی نرم افزار که روز به روز رشد میکرد و دلیلش هم این بود که اون سال ها تعداد اینجور وبسایت ها کم بود . به قدری کارهای وبسایت و هزینه هاش زیاد شده بود که مجبور شدم نویسنده و پشتیبان فنی بگیرم و عملا یه تیم شده بودیم . یادم سال 89 بود که رکورد یه میلیون بازدید در روز رو ثبت کردیم و چقدر خوشحال بودیم از نتیجه کارمون . تبلیغات میگرفتیم و همزمان برای رشد بیشتر تبلیغات هم میدادیم . از شاتل ، سامسونگ و حتی اداره پست تبلیغات رزرو شده داشتیم و اسم و رسمی به هم زده بودیم . اوضاع خوب پیش میرفت ولی مشکل زمان داشتیم ، درس هام سنگین و سنگین تر میشد و روز به روز کمتر وقت داشتم برای رسیدن به سایت . اینقدر دور شدم ازش که تصمیم گرفتم همه چیز رو بذارم برای فروش . آگهی فروش سایت رو زدم و دو روزه برش مشتری پیدا شد . با حال ناراحت فروختمش و هفته بعد دیدم سایت کلا بسته شده . دامنه رو با قیمت بالا گذاشتن برای فروش و تمام اطلاعاتم فروختن به یه وبسایت خارجی ...
تا دو سال بعد از این ماجرا سمت نوشتن تو فضای مجازی نرفتم . گه گداری برای تحقیق یا فیسبوک و توییتر میرفتم و نهایت استفادم بازی آنلاین و دانلود فیلم و موزیک بود . به پیشنهاد یکی از دوستام یه بلگ ساختم توی بلاگفا و با همین دامنه مرد بارانی شروع به نوشتن کردم . وقتی بعد از 7 سال وارد پنل بلاگفا شدم از اینکه هیچ تغییری نکرده بود متعجب شدم ! قشنگ حس کردم علیرضا شیرازی ( مدیر بلاگفا ) بلاگفا رو به حال خودش رها کرده و این سایت اینقدر کاربر داره که هیچ میلی برای اضافه کردن امکانات جدید برای جذب مخاطب نداشته باشه . بگذریم ؛ دو سالی مهمون بلاگفا بودیم تا یه روز متوجه شدیم مهموناشو بیرون کرده و قسمت اعظمی از اطلاعاتش از بین رفته . صبر کردن و انتظار برای درست شدن اوضاع جایز نبود چون با توجه به شناختی که نسبت مدیریت بلاگفا داشتم میدونستم تا سال بعد هم متوجه موضوع نمیشن چه برسه بخوان پیگیری و رفع نقص کنن . سریع دامنه رو منتقل کردم به بیان بلاگ و نوشتن رو از سر گرفتم . اولین پستم توی این بلاگ رو پنجشنبه 19 تیر سال 1394 ، ساعت 15:20 بعدازظهر با عنوان " سلام وبسایت جدید " منتشر کردم . از اون روز دقیقا 2 سال میگذره و امروز مرد بارانی در کنار بهترین رفقای مجازیش وارد سومین سال فعالیت خودش میشه . توی این دو سال 219 بار دکمه سبز رنگ " انتشار " رو فشار دادم و به حدود 5400 تا کامنت پر مهر شما جواب دادم . 270،000 نفر بازدید کننده داشتم و حدود یک میلیون بار صفحه وبم توی مرورگرهای شما باز و بسته شده . از غم و شادی نوشتم ، از خاطرات سربازی ، از اتفاقات روزانه ، از مشکلات و دردهای جامعه ، زیبایی های اطراف و تمام نوشته هایی که باید ثبتشون میکردم تا در آینده وقتی دوباره میخونمشون ، زیر لب بگم : چقدر اون روزها زود گذشت ...
یه تشکر گرم میکنم ، از همه کسایی که تو این سال ها کنارم بودن ، نوشته های بی قافیه و پر از عیب و ایرادم رو خوندن . توی خیلی مسایل راهنماییم کردن و اشتباهاتم رو بهم گوشزد کردن . با من خندیدن و از ناراحتی من ناراحت شدن . شماها واقعی ترین دوست های مجازی دنیا هستین ...
راستی به آمارهای زیر یه نگاهی بندازید شاید براتون جالب باشه :
+ پر بازدیدترین نوشته : سربازی و دردی به نام استعلاجی ! ( 3224 بازدید )
+ پر بحثترین نوشته : حذف وبلاگ های فرسوده ( 71 نظر )
+ محبوبترین نوشته : پدر همیشه قهرمان میماند ! ( 11 رای مثبت )
+ جذابترین بخش : اعترافات احمقانه شما ( 33 اعتراف )
+ بیشترین مشارکت : اتاق آرزوها : ( 93 تا آرزو )
+ کمترین مشارکت : فکرهاتو بنویس : ( 5 تا ایده )

مدارکمان پیدا شد ، هیپ هیپ هورا !

  • شنبه ۱۷ تیر ، ۱۵:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۷۱ بازدید

فردای همون روزی که ساکم رو زدن رفتم کلانتری و طرح شکایت کردم و بعد از انجام روال اداریش رفتم پست و مدارکم رو تو سامانه پست یافته ثبت کردم . خیلی جالب بود خانومی که پشت باجه پست یافته نشسته بود یه برگه داد گفت مدارکی که ازت زدن رو علامت بزن . منم دونه دونه مشخص کردم و وقتی برگه رو نگاه کرد گفت هزینه اش میشه 40 تومن ! گفتم چرا اینقدر زیاد ؟ گفت ما شرکت خصوصی هستیم و روال کارمون به این صورته که وقتی مدارک تو هر منطقه پستی پیدا شد با پیامک و تماس به شما اطلاع میدیم و با پست پیشتاز میفرستیمشون به آدرسی که اینجا ثبت کردین . حتی شهرهای دیگه اگه باشه . گفتم چه خوب ، هزینه رو دادم و اومدم بیرون .. دو سه روز بعدش تماس گرفتم و گفتم فلانی هستم خبری از مدارکم نیست ؟ گفتن پیدا شد تماس میگیریم نیازی به پیگیری شما نیست . با اینکه میدونستم تو این مملکت هیچ چیزی سر جای خودش نیست بیخیال نشدم و دو روز بعدش باز تماس گرفتم ، بهم یه شماره دادن و گفتن این شماره مرکزی پست یافته هست زنگ بزن از اونجا پیگیری کن . شمارشو گرفتم یه خانومی برداشت و شماره ملیمو پرسید ، بهش گفتم و بعد از سرچ تو سامانه گفت تبریک میگن مدارکتون پیدا شده ! اصلا داشتم بال در میاوردم از خوشحالی ! گفتم همش با هم ؟ گفت آره همش ! گفتم کجا ؟ گفت تو یه صندق پستی تو خاوران انداخته شده بود . فقط هم مدارک بوده و کیف و ساک هیچکدوم پیدا نشده . گفتم اونا مهم نیست همین مدارک فقط مهم بود ! کلی خداروشکر و کلی از شما ممنون . فقط کی میرسه دستم اینا ؟ گفتن هر موقع بری منطقه پستی 17 بگیریشون ! گفتم نه من تو سامانه پست یافته ثبت نام کردم و هزینشو دادم گفتن میاد در خونمون . گفت نمیاد تا 24 ساعت آینده تشریف نیارین مدارک میره پست مرکز . هیچی خلاصه مکالمه ما یه 15 دقیقه ایی طول کشید و بعد از اینکه صحبتامون تموم شد بهم گفت هزینه این تماس دقیقه ایی ده هزار ریال بود ! خشکم زد اصن ! پونزده هزار تومن رفت به حسابم ! چرا واقعا ؟ چرا اینقدر گرون ؟ فردا صبحش رفتم منطقه پستی 17 و بعد از نشون دادن برگه مفقودی مدارکم رو تحویل دادن . مسئول پستی که یه خانوم مسنی بود گفت شانس آوردی دزد با وجدانی بوده که مدارکتو انداخته صندوق پستی وگرنه باید حالا حالا می دویدی دنبال المثنی . یه لبخند خشکی تحویلش دادم و گفتم یه سوال دارم ازتون ! این هزینه ایی که از من بابت ثبت نام تو پست یافته گرفته شد بابت چی بود ؟ مگه نگفتن با پست میاد دم خونه مدارکم ؟ گفت نه پستشو دیگه حذف کردن ! گفتم ولی پولشو میگیرن درسته ؟ حرفی نداشت بزنه . مدارکمو گرفتم و امضای تحویلم بهشون دادم و اومدم خداحافظی کنم گفت بیست تومن میشه ! گفتم چی بیست تومن ؟ برای چی دیگه ؟ گفتن هزینه تحویل مدارک ! پولو انداختم جلوش و گفتم خدا نکنه کار یکی گیر شماها باشه ، دزدترین سیستم حکومتی رو دارین !
مدارکو گرفتم ولی خوشحال نبودم ، دوست ندارم وقتی این چیزهارو میبینم ...

امان از دزد بی شرف !

  • شنبه ۱۰ تیر ، ۱۶:۴۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۱ بازدید

اصلا نمیدونم یهو چی شد ! هر چی چشم انداختم اینور اونور دیدم ساک ورزشیم نیست . یعنی کی میتونه اشتباه برده باشه ؟ همه چشم ها اینور اونورو نگاه میکنه ، کسی ساک مسعود رو ندیده ؟ هر کی یه چیز میگه ؛ شاید تیم قبلی اشتباه بردن ، شاید یه جای دیگه لباس عوض کردی ، شاید .. نه هیچکدوم ! سریع ذهنم میره سمت غریبه ایی که اومد نیم ساعت با ما بازی کرد و بعدم به بهونه کار پیش اومده رفت ، یکی یه گوشی بده به من ! گوشی میخوای چی کار تو این وضعیت ! زود بدینننن ! شماره خودمو میگیرم ، " مشترک مورد نظر در دسترس نیست ... " دزدیدن ! ساکمو با تمام وسایل توش دزدیدن ! نه بابااا اینجا دزد نداره اشتباه میکنی ! نه نمیکنم وقتی میگه در دسترس نیست یعنی سیم کارتت از گوشیت خارج شده و طرف حرفه ایی بوده . حالا چی داشتی تو ساکت ؟ همه چیزم توش بود ! گوشیم ، ساعتم ، کیف پولم ، مدارک ماشینم ، سویچ ماشینم ! ماشینم ؟ یا علیییی ، دویدم سمت ماشینم دیدم سر جاش و طرف یا وقتشو نداشته ببرتش یا کارش دزدیه ماشین نبوده . یه نفس راحت کشیدم و برگشتم تو زمین ، ولی باز یادم افتاد که زندگیمو برده .. تمام مدارکم ، کارت ملیم ، گواهینامه ام ، پایان خدمتم ، مدارک ماشینم ، بیمه ماشینم ، ساعتم ، ... اینقدر عصبی شدم که نشستم رو زمین ، حتی لباس هامو هم برده بود و با شرت فوتبال باید میرفتم خونه . زنگ زدیم پلیس اومد صورت جلسه کرد و بنده خدا بابا با دهن روزه سویچ زاپاس آورد و ماشینو بردیم خونه . بی احتیاطی خودم بود که این هم مدارک رو حمل میکردم ولی پیش خودم میگم انگار باید اینطوری میشد و دست من نبوده . من همیشه مراقب وسایلم هستم ولی ایندفعه انگار دزده از من بیشتر بهشون احتیاج داشته ...
دو روز تمام رفتم کلانتری واسه ردگیری موبایل ، طرح شکایت ، المثنی مدارک ، اداره پست ، از صبح تا 8 شب فقط میدوییدم اینور اونور . ین اتفاق جمعه پیش افتاد و الان یک هفته و یک روز از اون ماجرا میگذره . گوشی رو که بیخیال شدم و رفتم یکی دیگه خریدم ، خبری هم از مدارکم نیست . همه میگن به دردش نمیخوره یه جا میندازه دور کسی پیدا کنه بده پست میرسه دستت ، فردا صبح باز باید برم سوال کنم چیزی تخویلشون ندادن ؟ انشالله سر هیچکدومتون نیاد که همش اسیریه . ضرر مالی به کنار اون دوندگیه واسه مدارک سرطانه سرطان !
کاش میومدی بهم میگفتی میدونستم تو کیفت چیا داشتی ولی شرفم اجازه نداد بدزدمش ، همونجا میبردمت پیش عابر بانک یه مبلغی بهت کمک میکردم که دیگه چشمت نره سمت مال کسی . حیف ، حیف که همون شرف رو نداری ...