رفت ،
بی آنکه پشت سرش را هم نگاه کند ؛
به آبی که برایش ریختم و قرآنی که به سرش گرفتم .
حتی چمدانش را هم با خودش نبرد ،
میگفت باید این کار را بکند ، برای هر دوی ما خوب است  .
عاشق ها گاهی مدتی از هم دور بمانند قدر داشته هایشان را میدانند ...
او نمیدانست که زمان با او هم عقیده نیست !
وقتی برگشت چمدانش هنوز پشت در بود ،
در زد ، صدایم کرد ؛
صدایش را شنیدم ، ولی نشناختم ...
رفتنی اگر نرود هم دیگر مال تو نیست ؛
چون یکبار در فکرش رفته است ...
برای داشتنش نجنگ !
ماندنی باشد میماند ،
حتی اگر تمام نشانه ها به رفتن دعوتش کند ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۹ دی ، ۱۱:۰۶ ق.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۵۲
نظرات شما ( ۰ )

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۰۷
نظرات شما ( ۱۹ )

مشغول طراحی و بالا پایین کردن قلمو های فتوشاپ بودم که خبرش اومد روی گوشیم ؛ آیت الله هاشمی رفسنجانی بر اثر عارضه قلبی درگذشت ! شوکه شدم ، نیدونم چرا ولی تمام موهای بدنم سیخ شد . چقدر براش جوک ساختیم و چقدر خوب و بد بهش تهمت زدیم . کاری نداریم کی بود ، چی بود و چقدر پول و قدرت داشت ، دست مرگ از همه دست ها بالاتر و قوی تره ...
لطفا توی شبکه های اجتماعی نه کسی رو اسطوره کنید و ازش پیامبر بسازید و نه با شوخیهای بی جا و عکس های نامربوط تحقیرش کنید ...
روحت شاد مرد بزرگ ...

پی نوشتـــ :
صرفا ثبتش کردم برای حسی که داشتم ، نه چیزه دیگه ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۹ دی ، ۲۱:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۵۸
نظرات شما ( ۱۸ )

معمولا هیچوقت توی چالش ها و بازی های وبلاگی که اینور و اونور میبینم و دعوت میشم شرکت نمیکنم . باور کردنش سخته که دلیلش رو هنوز خودم هم نمیدونم که چرا با این موضوع ارتباط برقرار نمیکنم . بگذریم ؛ امروز صبح داشتم توی بلاگ محمد عباسی فرد پست 100 دلخوشی کوچک زندگی رو میخوندم که 50 موردش رو نوشته بود و زیر آخرین مورد " ادامه دارد " رو ذکر کرده بود ، همین ادامه دارد باعث شد چشمم رو از صفحه مانیتور بردارم و همزمان با خوردن چاییم توی ذهنم شروع کنم به شمردن ! پنجاه و یک ؛ لمس دست نوزاد ، پنجاه و دو ؛ لواشک شیرین دربند ؛ پنجاه و سه ؛ ...
توی این پست قصد دارم همه 100 تا دلخوشیه زندگیم رو بنویسم ، بنویسم تا بعده ها که برمیگردم و مرورش میکنم به یاد بیارم زندگیم چقدر شیرین و دلچسبه ...

پی نوشتـــ :
شما هم اگر دوست داشتین میتونین این بازی وبلاگی شرکت کنین ...

  • مسعود
  • شنبه ۱۱ دی ، ۲۰:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۹۳
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۳۹ )

چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۹۱
نظرات شما ( ۲۷ )

یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و چهار :

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج :

ساعت 7 صبح سرمو از زیر پتو آوردم بیرون و مستقیم به ساعت روی دیوار اتاقم خیره شدم ؛ لعنتی ! چرا هیچوقت من زودتر از ساعت بیدار نمیشم تا بتونم بالشتم رو بچرخونم به سمت خنکش و دوباره از ادامه خوابم لذت ببرم ؟ همیشه باید راس ساعت بیدار شم . به زور خودمو میکشم بیرون و میرم به سمت دستشویی تا یه آبی به صورتم بزنم و برم برای خوردن صبحونه . چایی رو دم کردم ، میز صبحونه رو چیدم ولی کاملا بی میل بودم ، فکر کنم برای دیشب بود که هم دیر خوابیدم و هم برخلاف همیشه که اندازه یه کف دست غذا میخورم به میز شام حمله کردم و همه غذاهای عمه جان رو تست کردم !

چایی رو با یکم پنیر خوردم و تو همین حین لباسهامو میپوشیدم ، چروکه ولی مهم نیست من حولشو اصلا ندارم امروز . به زور و با قیافه کج و کوله خودمو به ماشین رسوندم و انداختم تو اتوبان . خدایا ! چی شده ؟ همه خوابن ؟ چرا اینقدر همت خلوته ؟ نکنه امروزو تعطیل کردن ؟ نکنه امروز جمعه اس ؟ نکنه خوابم هنوز ؟ تو همین فکر و خیالا بودم که ده دقیقه ای رسیدم سر کار ! مسیر یک ساعته رو به این زودی رفتن خیلی عجیبه . انگار همه دیشب مثل من ساعت 3 خوابیدن و امروز رو ترجیح دادن یکم دیرتر برن سر کار . البته من ترجیحم دست خودم نیست و باید میرفتم سر عمل . الان هم به زور چایی زنده ام و تو دفتر بابام یه چشمی دارم این پست رو تایپ میکنم .

خدا یکم دی ماه سال آینده رو بخیر کنه ، امسال که 180 درجه متفاوت تر از پارسال بود و همش با خواب شروع شد ...
بگذریم ، زمستونتون برفی !
دل نوشتـــ :
بر لبم نام تو را می برم تا برف مثل قند در دل زمستان آب شود ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۱ دی ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۴
نظرات شما ( ۲۹ )

گمانم انارها به یلدا نرسیدند ؛
مثل منی که تو را یک دقیقه بیشتر ندارم ...

پی نوشتـــ :
بلندترین شب سال رو در کنار عزیزترین هاتون به شادی و سرور آرزومندم ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۳۰ آذر ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۱۸۳
نظرات شما ( ۱۳ )

یعنی اگر با چشم های خودم ندیده بودم و جلوی روم این اتفاق نیافتاده بود باورکردن برام محال بود ! مگه میشه تو روز روشن و جلوی اون همه آدم با خونسردیه تمام با موفقیت کامل دزدی کرد ؟ قضیه از این قراره که ما 5 ساله جمعه ها ساعت 6 تا 8 عصر با چندتا از دوستها و قدیمی های عشق فوتبال میریم یه زمین چمن مصنوعی وسط شهر و بازی میکنیم . طبق معموله همیشه بعد از عوض کردن لباس و یارکشی داشتیم گرم میکردیم که مشغول بازی بشیم ، من و یکی از رفقا همینطور که از پشت نرده های زمین داشتیم خیابون و ماشین های پارک شده رو نگاه میکردیم با صدای شکستن شیشه صحبتمون قطع شد و نگاهمون رفت سمت یه آقایی که با آرنجش زده بود شیشه یه 206 رو شکونده بود . من گفتم چرا اینطوری شد ؟ داره چی کار میکنه ؟ یهو دیدم این رفیقم گفت مسعود این دزده ! دزززد ! منم که دو زاریم تازه افتاده بود گفتم آره دزده ! همه جمع شدن نزدیک نرده ها و شروع کردن داد و بیداد تا طرف ول کنه و بره ولی انگار نه انگار !
دزد محترم با آرنج شیشه 206 اول رو شکوند و نشست توش ، کمتر از سه ثانیه ضبط به دست اومد سمت رفیقش که پشت موتور منتظرش بود ! ضبط رو تحویلش داد و رفت سراغ 206 بعدی ! درشو خم کرد و باز کمتر از 5 ثانیه ضبط این یکی رو هم جدا کرد و آورد تحویل دوستش داد و تو این حین ما هنوز داشتیم داد و بیداد میکردیم ! من و رفیقم با سرعت دویدیم و از در ورزشگاه رفتیم بیرون ، رفتیم سمتشون و داد زدیم که چی کار میکنین ؟ شخصی که داشت ضبطهارو میزد یه قمه از پشتش درآورد و گرفت سمت ما ! گفت بیاین جلو میزنم ! ما هم که ترسیده بودیم سر جامون وایسادیم و قدم قدم رفتیم عقب ! دزد محترم باز هم بیخیال نشد و رفت سراغ 206 سومی ، درشو خم کرد و نشست توش و باز هم به همون روال ضبط به دست سوار موتور رفیقش شد و رفت ...
خیلی جالب و البته عجیب بود ! دزدی ساعت 6 بعدازظهر ، تو یه منطقه شلوغ ، با آرامش تمام و تسلط کافی که شما بگو یه ذره هول شد ! یه ذره دست و پاشو گم کرد و یا حتی سریع فرار کرد ! اصلا ! راحت کارشو کرد و رفت و ما موندیم و سه تا ماشینه شیشه شکسته و در باز که دوتاش مال بچه های خودمون بود ...
روز عجیبی بود ، وقتی داشتم میومدم فوتبال ناخودآگاه بهش فکر کرده بودم ! نمیدونم اصلا انگار یجور بهم الهام شده بود که امروز میخواد این اتفاق بیافته . هی داشتم تو ذهنم میگفتم بیشتر مراعات کنم و وقتی رسیدم حتما قفل فرمون بزنم ، ماشین های ایرانی که چفت و بند درست حسابی نداره راحت میبرنش ، نه بابا تو اون شلوغی کدوم دزد نادونی میاد دزدی کنه و خودشو گیر بندازه ! نمیدونم ...
حالا جالبتر از همه این ها یه ماشین نیروانتظامی داشت از اونجا رد میشد و ما همه با هم داد و بیداد کردیم تا متوجه شد و اومد سمت ما ، یه سرباز پیاده شد و گفت کدوم گوسفندی به ما فوحش داده و به من گفته هوی ! تو این هیر و ویر بیا به این بنده خدا حالی کن که کسی به شما توهین نکرده و ما فقط با سر و صدا خواستیم توجهتو به سمت خودمون جلب کنیم ! بعدم که بیخیال شد گفت تو حیطه کاری ما نیست زنگ بزنید 110 ! ما هم همین کارو کردیم و بعد از نیم ساعت یه موتور پیس اومد و گزارش دزدی هارو نوشت . 20 تومن هم گرفت و در ماشین هارو که خم کرده بودن به حالت اول برگردوند . دستشون درد نکنه واقعا . نمیدونم من اینطوریم که حس میکنم یه رفاقت هایی بینشون هست یا شما هم همینطوری فکر میکنید ؟
نکته اخلاقیشم بگم که جنبه آموزشیشو رعایت کرده باشم و فردا پلیس فتا نریزه تو بیان بلاگ و منو با خودش ببره ؛ همیشه قفل فرمون بزنید ، سیستم صوتی گرونقیمت رو برای ماشین های مدل بالا استفاده کنید و همیشه موقع رانندگی 4 تا در ماشینو قفل کنید .

  • مسعود
  • دوشنبه ۲۹ آذر ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۶۵
نظرات شما ( ۱۴ )

سلام بمبئی یا بهتر بگم سلام فیلم هندی به روز شده یکی از ضعیف ترین فیلم هایی بود که تو این مدت دیدم . از دیالوگ های به شدت تکراری بگیر تا بازی فوق العاده خشک و مصنوعی بازیگرا به خصوص بنیامین بهادری که فکر کنم کارگردان یادش رفته این شخص چون خواننده خوبیه دلیل نمیشه بازیگر خوبی هم باشه . البته این فیلم چون بعد از مدت ها گلزار رو روی پرده سینما برد و اسمشو سر زبون ها آورد خوب فروش میکنه . سلام بمبئی به من حس و حال فیلم های هندی با چاشنی داستان های عاشقانه و سوزناک رو منتقل میکرد ، فیلمی که نه سر و ته درست و حسابی داشت و نه فیلم نامه قوی و گیرایی ، از اول فیلم شما میتونستی آخرشو حدس بزنی . سکانس ها و دیالوگ ها پر از عیب و ایراد بود . دوستانی که این فیلم رو دیدن حتما متوجه شدن که تمام اصرار پدر و مادر کاریشما به ازدواج دخترشون با نامزدش با یه دیالوگ کوتاه گلزار از بین میره و کل خانواده با دخترشون همراه میشن و کمکش میکنن به علی ( محمدرضا گلزار ) برسه ! جوری که بیننده پیش خودش میگه چی شد یهو ؟! دومین ایراد فاحش فیلم از نظر من توی قسمت آخر فیلم اتفاق میافته ، وقتی که گلزار توی بیمارستان کاریشما رو ملاقات میکنه که لحظه های آخر زندگیشو میگذرونه و سرطان از پا درآوردتش . تا اینجا مشکلی نیست ولی کجای دنیا علایم سرطان مثل لکه های سوختگی روی پوست بروز میکنه ؟
در کل دیدن این فیلم رو به سینما دوست ها و کسایی که درک هنری بالایی دارن پیشنهاد نمیکنم چون فقط وقت و هزینه شون رو هدر میدن . ولی اگر دوست دارین بعد از مدت ها گلزار رو روی پرده سینما ببینید و از قسمت های شاد و رقص های هندی فیلم که به نظر من عجیب بود که چطوری از زیر تیغ وزارت ارشاد رد شده و یه جور تابوشکنی به حساب میاد لذت ببرید این فیلم رو از دست ندین ...

بد نیست ببینید :
+ پشت صحنه فیلم ( ببینید در آپارات )
+ تیزر تصویری فیلم ( ببینید در آپارات )
+ قسمت های حذف شده فیلم ( ببینید در آپارات )

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۱ آذر ، ۱۵:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۵۶
نظرات شما ( ۲۶ )

آقا بعد از خوندن این پست جبهه نگیرین ! سر من غر نزنین که تو از حیوونا بدت میاد و تو هم مثل جاهلا فکر میکنی سگ نجسه ! من هیچوقت هیچ خصومتی با هیچ حیوونی نداشتم و تا جایی که دستم هم رسیده از غذام بهشون دادم به فکرشون بودم و هیچوقت از آزار یا فراری دادنشون لذت نبردم ولی اینکه علاقه به نگهداریشو داشته باشم نه !
چند روز پیش برای عموی من یه مهمون از اصفهان اومده بود که دختر بزرگشون یه سگ پشمالوی بامزه داشت . یه خانواده شیک و باکلاس که پدر خانواده سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی بود و کلی شوخ و البته با جذبه بود . وقتی وارد خونه شدن وسایلشون رو که گذاشتن دیدیم قفس سگشونم آوردن بالا و درشو باز کردن . یهو یه موجود سفید پشمالوی کوچیک دویید بیرون و رفت زیر مبل ها قایم شد . خودشون کلی ذوق کردن و گفتن بچمون خجالتیه ، یکم بگذره با همتون آشنا میشه و دیگه غریبی نمیکنه ! هی هم اسمشو صدا میکردن و مینداختنش هوا ، معلوم بود خیلی بهش وابسته ان مخصوصا دختر بزرگشون که هرجا میرفت سگه هم راه میافتاد دنبالش ...
ما با دیدن این صحنه ها تعجب کرده بودیم چون نگه داشتن سگ تو خونه بین اقوام و خانواده ما اصلا رسم نبوده و نیست . من یکی که اصلا بهش دست نمیزدم و وقتی نزدیکم میشد مسیرمو عوض میکردم که با دیدن این برخوردم دخترشون گفت از سگ میترسی ؟ گفتم نه حس خاصی نسبت بهش ندارم . حتی اصرار کرد که بغلش کنم و گفتم ممنون از همین دور قشنگ تره :دی
تازه اوضاع از این بدتر شد ! موقع ناهار دخترشون توی یه ظرف با سگش غذا میخورد و با دقت تموم براش مرغ و ماهی لقمه میکرد و میذاشت دهنش . بعد از غذا هم چندین بار بوسش کر و توی بغلش گرفت خوابید . واقعا نمیدونم چی بگم ! شاید چون من حس خوبی به این جور برخوردها ندرارم برام عجیبه ! توی وفادار بودن و اینکه نگه داری ازش وابستگی میاره شکی ندارم ولی حس میکنم اصلا کار درستی نیست . زندگی کردن اونم به این نزدیکی با حیوانات هم از لحاظ بهداشتی و هم روابط انسانی کار جالبی نیست . حتی سرهنگ میگفت چند وقت پیش دستشو گاز گرفته و مجبور شده بره واکسن هاری بزنه . هر جا هم میخواستن برن اوضاع این سگرو داشتن که بسپرنش به کی . تازه بدتر از این ها عذابیه که به سگ بی گناه میدن . چند وقت پیش BBC یه مستند نشون میداد از این سگ های سوسیس ( سگ های قهوه ای که بدن کشیده ای دارن و خیلی کوچیکن ) و میگفت که همه این ها دستکاری ژنتیکی شدن تا شکل بامزه ای به خودشون بگیرن . جالبیش اینجاس که همین دستکاری ها باعث میشه چشم هاشون از حدقه بیاد بیرون و نتونتن درست ببینن و تا آخر عمر تو عذاب زندگی کنن . ما هم به خنگ بازیاشون بخندیم و بیشر ترغیب بشیم تا عذابشون بدیم .
راستی چندش آورترش موهای بدنش بود که همه جا ریخته بود و فکر کنم با این اوضاع دیگه باید خونه عموم رو به فراموشی بسپارم :دی یه نکته مهمه دیگه اینه که خودمون هم دوتا سگ بزرگ داریم ولی توی باغ برای نگهبانی ازش استفاده میکنیم . فکر کنم اینطوری بیشتر به خوی طبیعیش نزدیک باشه ...
پی نوشتـــ :
اگر غلط املایی دیدین به حساب بی سوادیم نزنین ، اولین باره دارم با کیبورد لپ تاپ تایپ میکنم ...
دوستانی که هنوز به لیست دنبال شده ها اضافه نشدن این پست رو مطالعه کنن ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۱۵ آذر ، ۲۰:۲۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۹۲
نظرات شما ( ۴۲ )

صفحات دیگر