logo

دین و مسلک ابزاری !

  • سه شنبه ۲۷ شهریور ، ۰۰:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۶ بازدید

دورادور نوشته های جناب تتلو رو دنبال میکردم و از اظهار فضل های بی شمارش بهره میبردم . کاملا برام مثل روز روشن بود این حرکت ها و برخوردهای چندگانه اش برای چیه چون امثال این افراد رو کم نداریم که برای رفتن از این مملکت و یه پناهندگی یا به قول خودشون اقامت یه جمعیت رو دنبال خودشون کشوندن و شدن سوژه خاص و عام . بدن پر از نقاشی ، پست های عجیب و غریب تو اینستاگرام ، رفتن به سمت دین و خدا و رهبر و خراب خوندن مادر خوش چون نماز رو ترک کرده و نمیخونه . وارد شدن به فوتبال و هزارتا از این رفتارهای غیر متعادل برای رسیدن به همین جایگاهی بود که الان توش قرار داره . تا قبل از این امام حسین یه شهید بزرگ و فداکار بود که برای زنده نگه داشتن دین و نماز قیام کرد امروز شد یه شخصی که هزار سال پیش مرده و با هزارتا ایستگاه صلواتی و چایی نظری نمیشه ازش انتظار کمک و فرجی داشت .
چی بگم ؟ اصلا چی میشه گفت ؟ کاش یکم پیش خودمون ببینیم برای رسیدن به چه جاهایی داریم به چه کارهایی تن میدیم . اگر کسی هستیم که یه رسانه پرطرفدار مثل اینستاگرام با چند میلیون دنبال کننده داریم فرهنگ ساز باشیم نه صرفا یه انگل ..

معرفی موزیک ؛ آلبوم ابراهیم

محسن چاوشی هم که نه خودش و نه سبکش و نه آلبوم هاش نیاز به تعریف و معرفی داره . فقط باید یه چایی دم کرد و با چشم بسته نشست پای تک تک کلمه هاش ..
اطلاعات آلبوم به نقل از BeepTunes :
بالاخره بعد از ماه‌ها انتظار آلبوم پرحاشیه ابراهیم با صدای محسن چاوشی منتشر شد،آلبوم ابراهیم به گفته خود محسن چاوشی بهترین آلبوم اوست، چرا که برای هر تراک آن حدود ۳ ماه وقت گذاشته شده است . « ببر به نام خداوندت ، تو در مسافت بارانی ، در آستانه پیری ، همراه خاک اره ، لطفا به بند اول سبابه‌ات بگو ،‌ ای ماه مهر ، ما بزرگیم و نادانیم ، جهان فاسد مردم را » ، هشت قطعه آلبوم ابراهیم را تشکیل می‌دهند که همگی از سروده‌های حسین صفا هستند . موسیقی این آلبوم تماما به عهده خود چاوشی بوده و شهاب اکبری و فرشاد حسامی در بخش تنظیم اثر ، با چاوشی همکاری کرده‌اند و میثم مروستی و عادل روحنواز نیز نوازندگان آلبوم هستند .
چاوشی در شناسنامه آلبومش از هنرمندانی چون پرویز پرستویی ، حمید فرخ‌نژاد ، حسن فتحی ، رضا رشیدپور ، امیر جعفری ، علی ضیا و .. که در روز‌های پرخبر و حواشی این آلبوم از او و آثارش حمایت کردند نیز تشکر و تقدیر نموده است .
هادی حسینی تهیه کننده آلبوم « ابراهیم » است و مهدی معزی ، ابوالفضل افشاری و محسن عسگری نیز به ترتیب مدیر اجرایی ، مدیر هماهنگی و گرافیت اثر جدید چاوشی هستند .

پی نوشتـــ :
ابراهیم محسن چاوشی رو به صورت ارجینال از بیپ توز تهیه کنید ..

یک مکالمه ساده ولی دلنشین ..

  • يكشنبه ۴ شهریور ، ۲۱:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۷ بازدید

داشت تهرانو از بام ولنجک با لذت تموم نگاه میکرد . سر میچرخوند به شرق و غرب و دنبال یه چیزی میگشت . برگشت رو به من و گفت کاکو استادیوم آزادی از اینجا معلوم نیست ؟ گفتم نه خیلی دوره از اینجا . گفت تا حالا رفتی استادیوم ؟ گفتم آره زیاد . گفت استقلا یا پرسپولیس ؟ گفتم پرسپولیس . گفت منم استقلال . دوباره برگشت سمت شهر و بعد از دو دقیقه پرسید اینجا بالا شهره تهرانه  گفتم تقریبا آره . گفت بچه تهرانی ؟ گفتم تو چی ؟ گفت ماهشهر ، خوزستان . گفتم از چهره و لحجه ات مشخص بود بچه جنوبی ..
از جاش بلند شد و اومد کنار ما روی صندلی نشست . 24 ، 5 سالش بود و با چندتا از رفقاش اومده بود تهران و شمالو بگرده و برگرده . گفت امروز رسیدیم تهران با بچه ها . رفته بودیم رامسر ، جات خالی چه هوایی بود ! همش مه و بارون ! مردم فرار میکردن میرفتن خونه هاشون ما با رفقا زیر بارون میدویدیم و خیس میشدیم . سریع هم گوشیشیو در آورد و شروع کرد فیلم های سفرشو نشومون داد . از جواهرده و قبر حبیب تا قلیون کشیدن و رقصدنشون لب ساحل . فیلم هاش که تموم شد سوال هاش شروع شد . گفت بازیگرای معروف بالا شهر میشینن نه ؟ گفتم لزوما نه ولی اکثر آره . گفت دیدیشون از نزدیک گفتم بعضی هاشونو . کلی تعجب کرده بود و میگفت آرزومه محسن چاووشی رو از نزدیک ببینم گفتم منم ندیدمش . رفت تو فکر و دوباره خیره شد به چراغ های شهر .. خوش به حال شمالی ها ! همش بارون و مه و سر سبزی . سمت ما نه برفی نه بارونی نه برقی نه گازی و نه آبی . هوا هم که امسال همش گرد و خاک بود چشم چشمو نمیدید .. خیلی زندگی سخت شده اکثر همسایه ها دارن مهاجرت میکنن میرن شهرهای دیگه . گفتم از اوضای اونجا خبر دارم . لبخند و زد گفت ای خدا چی میشد یکم از ابرهای شمالو به ما هم میدادی !
گفتم کارت چیه ؟ گفت تو رستوران ظرف میشستم پولمو ندادن اومدم بیرون . رفقام هم بودن هی اصرار کردن برگرد میده چند ماهی یه بار ولی من برنگشتم چون پول لازم بودم . بهش قول داده بودم خونه بگیرم بیام خواستگاریش . خوب چی شد ؟ یک ساله ندیدمش . ولش کردم چون نداشتم . برام خیلی سخت بود ولی گفتم برو دنبال زندگیت من دست و بالم خیلی خالیه . جمله ش که تموم شد باز نگاهش رفت سمت چراغ های چشمک زن شهر ..
راستی فردا میریم سر قبر ناصر حجازی . رفتی تا حالا ؟ گفتم نه نرفتم . گفت خیلی دوسش دارم از اونورم میریم خوزستان . گفتم به سلامتی . همیشه به گردش باشین . سرشو نزدیک سرم کرد آروم تو گوشم گفت اینجا نمیشه قلیون کشید ؟ گفتم نه ممنوعه . گفت پس شما چی کار میکنید گفتم اهل دود نیستم اونایی هم که میکشن بیرون دم ماشیناشون میکشن . گفت جایی نمیشناسی قلیون بده . گفتم چرا گفت قلیون هاش چنده گفتم 50 به بالا . چشماش از تعجب گرد شد و گفت 50 تومن برای یه قلیون ؟ تو شهر ما 3 تومنه ! گفتم اینجا همه چیز چند برابره . جای خیلی خوب هست که 180 ، 200 باید پول برای قلیون بدی . گفت قلبم گرفت ادامه نده کاکو .. زندگی اینجا خیلی سخته گفتم کجا سخت نیست ، هر جا به سختی های خاص خودشو داره .. گرم صحبت بودیم که رفقاش صداش کردن . یه خداحافظی گرم باهامون کرد و رفت ..
کاش ازش یه عکس میگرفتم پیش خودم نگه میداشتم . خیلی قشنگ حرف میزد . سادگی تو چشماش موج میزد . رفت و براش آرزوی موفقیت کردم ..
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه اونهایی که حال دل دیگران رو خوب میکنن تبریک میگم . خوندن پست " اشتباه پزشک ماشینی " هم خالی از لطف نیست ..

افتخار ..

  • پنجشنبه ۱ شهریور ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۴ بازدید

چه روزی تونستی به خودت افتخار کنی ؟

روزهای تاریک و سخت !

  • جمعه ۲۶ مرداد ، ۲۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۱ بازدید

نمیدونم . واقعا نمیدونم این اوضاع به شدت آزار دهنده تا کی میخواد ادامه پیدا کنه و تا کی باید به بی انگیزه ترین شکل ممکن به زندگی ادامه بدیم . رو به رومون دیواری از بتن ساختن و هر روز با نقاشی های قشنگ میخوان حس آزادی رو بهمون القا کنن . این سرطان بدخیم کی میخواد مارو از پا در بیاره خدا میدونه . چند روز پیش برای کامل کردن تجهیزات عکاسیمون رفته بودیم سمت بورس دوربین و لوازم جانبی سمت جمهوری تهران که بعد از چندین ساعت گشتن و دور زدن فقط آه و حسرت از قیمت های نجومی نصیبمون شد . نتیچه ماه ها برنامه ریزی ما برای راه اندازی یه استودیوی حرفه ایی تبدیل شد به یه سری تجهیزات ناقص و باد کرده ! با بودجه ایی که در نظر گرفته بودیم امروز قدرت خرید ما یک سوم چند ماه پیش هم نیست ! باید این درد و غصه هارو به کی گفت ؟ باید جواب این اوضاع رو از کی گرفت ؟ جواب شرمندگی پدری که بچه ش دانشجوی عکاسیه و نداره چند میلیون برای یه دوربین ساده هزینه کنه رو کی میخواد بده ؟ جواب کشوری که در حال نابودی هست رو کی باید بده ؟ کاش حداقل ادعای چیزی رو نداشتین اونوقت دلمون نمیسوخت ..

بریکینگ بد !

بریکینگ بد از اون سریال ها بود که باید برای دیدنش وقت میذاشتم و تو هر فرصتی که گیرم میومد میشستم پاش . اینقدر خوش ساخت و جذاب بود که بعد از دیدن هر قسمتش ساعت ها فکرمو مشغول خودش میکرد . بازی بی نظیره برایان کرانستون تو نقش والتروایت ( اسم مستعار : هایزنبرگ ) و باقی بازیگرا جوری شمارو محو خودش میکنه که احساس میکنید عضوی از این خانواده هستین و در کنار سایر بازیگرا دارین داستان رو جلو میبرین . وقتی اوایل فصل آخر بودم بریکینگ بد رو به یکی از همکارام معرفی کردم و گفتم اگر این سریال رو نبیتی نصف عمرت بر فناست .تحریک شد و رفت دنبال دانلود کردنش و هفته بعد وقتی من دو قسمت رفته بودم جلو گفت رسیدم آخرش ! شاهکار بود !

بخونید معرفی سریال رو از ویکی‌پدیا ، دانشنامه آزاد :

بریکینگ بد ، افسارگسیخته یا از راه به در شدن ( به انگلیسی : Breaking Bad ) ؛ مجموعه تلویزیونی درام شاهکار آمریکایی است که سازنده و تهیه‌کننده آن وینس گیلیگان می‌باشد . این مجموعه در شهر البوکرکی در ایالت نیومکزیکوی آمریکا ساخته و تهیه شده‌است . افسارگسیخته داستان والتر وایت ( برایان کرانستون ) دانشمند شیمی زحمتکش و بی‌ حاشیه که از بخت بد معلم یک دبیرستان است که در ابتدای داستان متوجه می‌شود دارای سرطان ریه است . او پیش از فرارسیدن مرگش ، برای تأمین مالی خانواده‌اش به همراه دانش‌آموز پیشین خود ، جسی پینکمن ( آرون پال ) شروع به تولید و پخش مت‌ آمفتامین ( شیشه ) می‌کند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و خود تبدیل به یکی از بزرگترین مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده می‌شود.
در ۲۰ ژانویه ۲۰۰۸ ، نخستین قسمت مجموعه و در ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۳ قسمت آخر آن از طریق شبکه کابلی ای‌ام‌سی در آمریکا و کانادا پخش شد . در ۱۴ اوت ۲۰۱۱ ای‌ام‌سی اعلام نمود که این سریال برای فصل پنجم و پایانی در ۱۶ قسمت تمدید شده‌است . فصل آخر این مجموعه به دو بخش ۸ قسمتی تقسیم شد که در دو سال پخش می‌شود. بخش اول فصل آخر در ۱۵ ژولای ۲۰۱۲ آغاز شد و در ۲ سپتامبر ۲۰۱۲ پایان یافت و بخش دوم آن نیز در تابستان ۲۰۱۳ پخش شد .
افسارگسیخته تحسین گسترده منتقدان قرن را به دست آورد . این مجموعه توانست شانزده جایزه امی ساعات پربیننده از مجموع سی نامزدی را به دست بیاورد . از جمله این جوایز می‌توان به دو جایزه امی بهترین سریال درام ، چهار جایزه امی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام برای کرانستون ، سه جایزه امی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد درام برای پاول و دو جایزه امی بهترین بازیگر نقش مکمل زن درام برای آنا گان اشاره کرد . این سریال در جایزه گلدن گلوب توانسته دوبار نامزد بهترین سریال درام و چهار بار نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام برای کرانستون هر کدام با یک برد شود . همچنین آرون پاول یا همان جسی پنکمن ، یک بار نامزدی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرده بود . بازیگران این سریال در جایزه انجمن بازیگران فیلم نیز حضور موفقی داشتند . در این جوایز کرانستون توانسته از پنج نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام صاحب دو برد شود و مجموعه بازیگران نیز توانستند جایزه بهترین مجموع بازیگران سریال درام را تصاحب کنند .
در سال ۲۰۱۳ ، رکوردهای جهانی گینس رکورد « تحسین برانگیزترین سریال تلویزیونی تاریخ جهان » را به خاطر دریافت ۹۹ درصدی رای مثبت منتقدان به نام بریکینگ بد ثبت کرد !

با اینکه هنوز سریال رو به آخر نرسوندم و 8 الی 10 قسمت مونده تا تموم شدنش ولی به شدت توصیه میکنم این سریال رو از دست ندین . شاید فکر کنید یکم قدیمی و بی هیجان به نظر میرسه ولی بعد از دیدن چند قسمت نظرتون کاملا عوض میشه ..

مهمونی عجیب من در لندن !

  • دوشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۱۹ بازدید

مهمونی عجیبی بود ، روی پشت بوم یکی از ساختمون های بلند لندن بود . نمای اتاق ها شیشه بود و یه استخر بزرگ هم جلوش بود که پر از مهمون های زن و مردی بود که درینک ( بخونید نوشیدنی ! ) به دست داشتن با هم خوش و بش میکردن . من هم نشسته بودم رو یکی از صندلی های کنار استخر و داشتم درینک میزدم و مهمون هارو برانداز میکردم . همه چیز خوب داشت پیش میرفت که برق های کل شهر رفت . همه جا ساکت شد و همه مات و مبهوت تو تاریکی سر جای خودشون ایستاده بودن . یه لحظه دستم رفت سمت جیب شلوارم و دیدم گوشی های موبایلم نیست . با سرعت دویدم توی ساختمون و رفتم سمت میز اُپن آشپزخونه . یه آقای ق بلند رو دیدم که چهارتا موبایل دستش بود و داشت فرار میکرد . دویدم دنبالش و چند متر جلوتر از نقطه فرارش از پشت گرفتمش . چسبوندمش به دیوار و گوشی هارو از دستش گرفتم . تو همون تاریکی بلند داد زدم اینجا دزد هست مراقب گوشی هاتون باشید . مراقب کیف پول و لوازم گرون قیمتتون باشید . همه ترسیده بودن و شروع کردن جیغ و داد کشیدن . هر کسی میدوید به سمت یکی دیگه و خلاصه بلبشویی شده بود . من هم تو اون تاریکی با چهارتا گوشی که یادمه یکیش بالای 30 میلیون میارزید مهمونی رو ترک کردم . وقتی رسیدم پایین ساختمون و به خیال اینکه پول خوبی به جیب زدم دیدم چشمم به سمت راست شکمم خورد . خشکم زد ! یه چاقوی ده سانتی تا نزدیکای دسته اش تو شکمم فرو رفته ! ولی کی ؟ کجا ؟ چرا دردی رو حس نکردم من ! تو همین فکرا بودم که از شدت خونریزی بی حال روی زمین افتادم و با صدای بابا که میگفت پاشو پسر روز تعطییلی برو برامون نون تازه بگیر از خواب بیدار شدم . همه جارو گشتم ولی دیدم واقعا خواب بوده و خبری از چهارتا گوشی گرون قیمت تو خواب نبود . سرتون رو درد اوردم کاش همون اول گفته بودم همه ماجرا رو امروز تو خواب دیدم :دی

بز کوهی هستم !

  • جمعه ۱ تیر ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۱ بازدید

تو قسمت عبارت های سرچ شده داشتم چرخ میزدم که دیدم بیشترین ورودی که از گوگل داشتم اول آقای سر به هوا بوده دوم روزنوشت های یک بز کوهی ! نمیدونم قیافه م شبیه بز کوهیه یا نوشته هام به خواننده ها این حس رو القا میکنه که سلام من یک بز کوهی هستم که دارم برای شما از تپه های سرسبز کوههای اوراکل مینویسم . اینجا اینترنت بسیار ضعیف است ولی علف برای خوردن بسیار ! نکنید آقا ! منو عصبی نکنید مجبور شم تا سال 98 عکس علف پست کنم روح و روانتونو بریزم به هم ! بز آخه لامصب !

مرگ وبلاگنویسی فارسی ..

  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۴ بازدید

شاید اگر 10 سال پیش یه سری به سرویس های وبلاگدهی فارسی مثل بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ میزدی با حجم زیادی از وبلاگ های شخصی رو به رو میشدی که هر روز هزاران مطلب رو منتشر میکردن . رفت و آمد تو این وبلاگ ها خیلی زیاد بود و دوستی ها و صمیمیت های مجازی رنگ و بوی دیگه ایی داشت . اون زمان ها هر کسی وبلاگنویسی میکرد کاملا نگاه متفاوتی نسبت به بقیه افرادی که از این تکنولوژی بی اطلاع بودن داشت . کاربر به سادگی و بدون داشتن کمترین دانشی از طراحی و کدنویسی یه صفحه شخصی تو سرویس های بلاگدهی ایجاد میکرد و با کلیک روی دکمه ارسال مطلب تمام احساسات ، عواطف ، درگیری های فکری و غم و شادی رو با نوشتن های محاوره ای با خواننده های وبلاگش به اشتراک میگذاشت و بعد از گذشت مدتی با تعداد زیادی کامنت از وبلاگ نویس های دیگه رو به رو میشد و همین صفحه مجازی براش حکم یه خونه امن رو پیدا میکرد .
متاسفانه امروز وبلاگنویسی فارسی نه رنگ و بوی قدیم خودش رو داره و نه به کاربر اون انگیزه و اشتیاق رو برای نوشتن میده . اینقدر دل مشغولی های زندگی زیاد شده که هر وبلاگ نهایتا یک سال دوام میاره و کم کم شروع به کمرنگ شدن میکنه تا کلا از چرخه نیاز نویسنده خارج بشه . با اومدن شبکه های اجتماعی موبایل مثل توییتر و ایسنتاگرام و پیام رسان های مختلف مثل تلگرام این خونریزی بلاگ نویسی فارسی به آخرای جون خودش رسیده و این روزها همون افرادی که نیاز به نوشتن و اشتراک گذاری احساسشون تو صفحه ایی به نام وبلاگ داشتن کانال های تلگرامی و اکانت های توییتری رو ترجیح میدن . نوشتن هایی بدون دردسر و مطمئن با مخاطب های فراوون و همچنین همیشه در دسترس . از ایجاد یه فکر تا انتشار اون توی شبکه مجازی زمانی چندین برابر کمتر از وبلگ نویسی صرف میشه و بشر امروز هم هیچ چیز مثل راحتی براش جذاب و خوشایند نیست ..

نمیدونم تا چه حد با این نوشته و دغدغه فکری من موافقین . نمیدونم تا چه حد قبول دارین که بلاگستان فارسی دیگه رنگ و بوی قدیم خودش رو نداره . یک ماه نوشتن رو تعطیل کنین و دوباره برگردین با تعداد زیادی وبلاگ متروک مواجه میشین که تا قبل از رفتنون به شدت فعال و به روز بودن . این خونریزی و به مرگ نزدیک شدن اصلا برای من که سن وبلاگنویسیم به 14 سال میرسه اصلا خوشایند نیست و پیش بینی اینکه تا چند سال آینده اسم انقراضی هارو یدک بکشیم اصلا دور از انتظار نیست ..
پی نوشتـــ :
خیلی وقت بود که تو فکر نوشتن این مطلب بودم . احساس میکردم بتونم خیلی طولانی تر بنویسم ولی انگار نه نشد . امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو تو همین چند خط ادا کرده باشم . واقعا به نظر شما چی شد که به اینجا رسیدیم ؟ چی شد که دیگه دست و دلمون به نوشتن نمیره . حضورمون اینجا همه موقتی و گذرا شده . چه وبلاگ های قوی و خوبی داشتیم که آخرین پستشون مربوط به سال های قبل و با یه خداحافظی ساده دل کندن از چندین سال خاطره و عشق .. این نوشته رو توی بلاگتون به اشتراک بذارین ، ممنون ..

جام جهانی چشم هایت

چشم ها راویان روزهای سخت و شیرینند ..
این مردمک های تنگ ،
از نگاه آویزان دختری که فقط ،
پشت چهارراه به انتظار فروش گل و دست های من و توست ،
از همان گوینده های تلخ زندگیست ..
و ما ،
که با یک اشاره شیشه را بهانه نشنیدن صدایش میکنیم ،
روی خوش زندگی را دیده ایم ..
نگاه کن ،
ببین ،
این ها راویان دردند ،
نه غصه های کوچک ما ..
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
خیلی اهل شرکت تو چالش های بلاگی نیستم ولی به خاطر علاقه ایی که به بچه های رادیوبلاگی دارم تو چالش پست " جام جهانی چشات " شرکت میکنم . با این تفاوت که به جای سه نفر تمام دوستای بلاگیم رو به نوشتن در این باره دعوت میکنم . از نوشتن نترسید ، همه شما یه شاعر درون دارین که تا بهش پر و بال ندین نمیتونه خودشو نشونتون بده ..