logo

جیب خالی ، ریش سکه ایی !

  • دوشنبه ۱۱ شهریور ، ۱۷:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۲ بازدید

بابا میگه اگر به جای این سکه هایی که تو ریشت ریخته ، جیبت سکه ایی میشد وضع و اوضانمون خیلی خوب میشد ! نمیدونستم به این حرفش بخندم یا به حال صورتم گریه کنم . وقتی از حموم اومدم بیرون و دست کشیدم تو صورتم دیدم بـــــــله ! نصف ته ریشم اومد تو دستم ؛ سریع رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم و بی توجه به ظاهرم که شبیه کارتن خواب ها شده بود رفتم تو خودم . میدونستم دلیلش استرس و فشار عصبیه ، حق هم داشتم اوضاع زندگیم خیلی بهم ریخته بود . تا مرز ورشکستگی پیش رفته بودم و به شدت تحت تاثیر اطرافیان بودم .
امروز صبح که دوباره رفتم جلوی آینه ریزش هارو شمردم ، تعدادش به 11 نقطه رسیده بود ، با اینکه خیلی تو ذوق میزنه و هر کسی از راه میرسه بهم میگه ولی باهاش مشکلی ندارم . باید جلوی چشم باشه تا بیشتر به این فکر کنم که حرص زدن برای مال زیاد همین پیامدهارو هم داره . پنجشنبه رفتم دکتر پوست و تریام هگزال برام تزریق کرد ، انشالله زودتر دربیاد ...

های ، عاشق نشو !

  • چهارشنبه ۲۶ تیر ، ۰۹:۲۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۶۸ بازدید

خفته ها ! زنگ چیز خوبی نیست ..
شیشه ها ! سنگ چیز خوبی نیست ..
وصله ها را به من بچسبانید ..
به شما انگ چیز خوبی نیست ..
های ! عاشق نشو نمی دانی ..
که دل تنگ چیز خوبی نیست ..
کری از پیش یک سه تار گذشت ،
گفت : آهنگ چیز خوبی نیست ،
گفته بودی شهید یعنی چه ؟
پسرم ! جنگ چیز خوبی نیست ..
دکتر اللهیاری
کتاب عقاب قله پوشان

معرفی فیلم ؛ صداهایی از چرنوبیل

  • شنبه ۲۲ تیر ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۶۴ بازدید

کوتاه ولی کامل ! این تنهای جملی بود که بعد از تموم کردن مینی سریال چرنوبیل به ذهنم رسید . فضاسازی ها ، گریم و دیالوگ ها بینظیر بود . رنگ ، کادربندی و صدا همه این ها به بهترین شکل ممکن رعایت شده بود و همه دست به دست هم دادند تا برترین سریال تاریخ رو بسازند !
محصول آمریکا و انگلستان ، 2019
شبکه HBO
ژانر : درام ، تاریخی
امتیاز : 9.7 از 10
نویسنده : کریگ مازین
کارگردان : جوهان رِنک
بازیگران : جرد هریس، استلان اسکارسگارد، پل ریتر، جسی باکلی، امیلی واتسون
ماجرای سریال : داستان سریال با تصویر مردی مسن به نام والری لگاسف (جرد هریس) که در حال ضبط حقایقی پنهانی در باره‌ی مقصران فاجعه‌ی چرنوبیل است، آغاز می‌شود. لگاسف بعد از آنکه دور از مامور مخفی کاگ ب نوارهای ضبط شده‌اش را در یک شکاف دیواری در کوچه پنهان می‌کند، به خانه بر می‌گردد و خود را دار می‌زند. با برگشت به دو سال و یک دقیقه قبل، داستان با تصویر نمایی درونی از سانحه‌ای در نیروگاه هسته‌ای چرنوبیل در نیمه شب 26 آوریل 1986 ادامه می‌یابد. مهندس شیفت نیروگاه به مافوق خود دیاتلف (پل ریتر) خبر از وقوع انفجاری در هسته‌ی مرکزی نیروگاه می‌دهد، اما دیاتلف که نمی‌خواهد این اتفاق را باور کند، آن را یک آتش‌سوزی ساده قلمداد می‌کند و افرادی را برای گزارش عینی از سانحه به آنجا می‌فرستد که این کار به مرگ آن متخصصان می‌انجامد. بعد از ورود آتش‌نشانان به محل نیروگاه، یکی از آنان قطعه‌ی گرافیت را می‌بیند و بر دست می‌گیرد و بعد از چند ساعت شروع به استفراغ می کند و بدنش تاول می‌زند و نهایتا می‌میرد. روند کشته شدن آدم‌هایی که به هر دلیل به نیروگاه می‌آیند اعم از آنها که وظیفه‌ی اداری دارند تا کسانی که به مامورتی میدانی اعزام می‌شوند یا مردمی که برای تماشای آتش‌سوزی می‌آیند، ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که به تدریج خود والری لگاسف که مشخص شده یک دانشمند هسته‌ای است و سپس مقامات بالاتر از جمله یک مسئول ارشد هسته‌ای به نام بوریس شربینا (استلان اسکارسگارد) و رهبر شوروی سابق یعنی میخائیل گورباچف (دیوید دنیک) هم وارد ماجرا می‌شوند .

پی نوشتـــ :

در همین رابطه میتونید کتاب " صداهایی از چرنوبیل " نوشته سوتلانا الکسیویچ رو هم بخونید .
اگر حوصله و وقت کافی دارید میتونید نقد این فیلم رو هم تو قسمت " ادامه مطلب " ببینید و مطالعه کنید ..

امید در دلهایمان یا همان لنگ کفش در بیابان !

  • پنجشنبه ۲ خرداد ، ۱۶:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۶ بازدید

همیشه نوشته های " نیکولا " رو دوست داشتم ، حس همزاد پنداری جالبی بهم میده . امکان Select و Copy کردن نوشته هاشو بسته و از اونجایی که این امکانات برای آشنا به فنون طراحی و کدنویسی بسته نیست :دی من این پستشو نقل قول میکنم و امیدوارم ناراحت نشه  . بخونید از بلاگ نیکولای آبی :

بیایید همین اول کار با هم روراست باشیم. حقیقت تلخ این است که کیفیت زندگی‌هایمان پایین آمده. دیگر نمی‌توانیم فلان شامپوی خارجی را که موهایمان به آن عادت کرده بود بخریم؛ دیگر خریدن میوه از فلان مغازه‌ی خاص برایمان امکان‌پذیر نیست؛ دیگر موقع نگاه کردن به فروشگاه‌های اینترنتی به جای کلیک روی «پرفروش‌ترین اجناس» مجبوریم روی «ارزان‌ترین» بزنیم؛ دیگر برای هر موفقیت کوچکی به دور و بری‌هایمان شیرینی نمی‌دهیم؛ دیگر قبل از قرار گذاشتن با دوستانمان باید به وضع جیبمان و ماشین حساب گوشی‌مان نگاه کنیم؛ دیگر کمتر هدیه می‌دهیم و کمتر هدیه می‌گیریم و هزار چیز دیگر. اما خوبی‌اش این است که با همه‌ی این‌ها هنوز هم نقطه‌ی آبی کوچکی ته ذهنمان هست که نمی‌گذارد بپوسیم. نمی‌گذارد بنشینیم و لحظه‌ها را بشماریم تا ببینیم کی از ناامیدی تلف می‌شویم. وقتی از خریدن یک رژ لب ارزان قیمت دلمان می‌گیرد، نقطه‌ی امید است که می‌آید جلوی آینه و می‌گوید :«با این هم قشنگی!» نقطه‌ی امید است که طعم پرتقال‌های کوچک آبگیری را به اندازه‌ی پرتقال‌های بزرگ گران‌قیمت برایمان شیرین می‌کند؛ امید خودش را تار و پود می‌کند و جلوی کهنه دیده شدن لباس‌های قدیمی‌مان را می‌گیرد؛ امید است که اسم‌فامیل بازی کردن با دوستانمان را به اندازه‌ی کارتینگ و شهربازی و اسب‌سواری لذت‌بخش می‌کند. می‌دانید ؟ حقیقت قهوه‌ی تلخی است اما امید مثل دانه‌های شکر، تک و توک توی فنجان‌هایمان پیدا می‌شود و همان هم غنیمت است !

سحری خورهای لامصب !

  • سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ، ۱۵:۴۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۰۰ بازدید

یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو میدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری میخورن . اون موقع ها رادیو ما همیشه روشن بود و صدای ربنای شجریان میومد . نمیدونستم کسی که صداش داره میاد کیه فقط همیشه بهم حس دلتنگی و غصه میداد . با خودم فکر میکردم کاش منم میتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر میکردم وای چقدر داره بهشون خوش میگذره و از صدای قاشق چنگالشون معلومه چقدر غذاشون خوش مزه اس !

دیشب که ساعت 2 از دفتر اومدم خونه و بعد از یک ربع خوابیدن بیدار شدم که سحری بخورم یاد قدیما افتادم . کاش بزرگ نمیشدم و هنوز فکر میکرم اگر روزه بگیرم از تشنگی میمیرم . کاش اینقدر زود نمیرسیدم به سنی که به خودم میام و میبینم ریش هام یک سانت بلند شده و من حتی فرصت نکردم مرتبشون کنم و چقدر دیگه حس و حال قدیم رو نداریم . نه صدای ربنا ، نه قرمه سبزی هایی که بوش از خودش هم خوشمزه تر بود و نه نور نارنجی رنگ آشپزخونه ..

ماه رمضونتون مبارک ؛ این ماه ماه خداست ، باهاش زیاد حرف بزنید ..

زگیل تناسلی رو کاملا جدی بگیرید !

  • جمعه ۱۳ ارديبهشت ، ۱۷:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۵۹ بازدید

اگر با خودتون تعارف دارید یا احساس میکنید این پست به شما مربوط نمیشه همین الان صفحه بلاگ من رو ببندید چون مطلبی که میخوام راجع بهش صحبت کنم هم به شدت دردناکه و هم خطرآفرین ! اسم بیماری مقاربتی زگیل تناسلی رو اکثر شماها نشنیدین و اطلاعی هم ازش ندارین و این یعنی رفتن تو دل خطر ! یعنی افتادن تو منجلابی که تا آخر عمر باهاش دست به گریبانید . نترسید و خجالت رو کنار بذارید . صحبت کردن راجع به این مسایل ارتباطی به سنت های جامعه ما نداره و همه باید با آگاهی کامل اونو به دیگران منتقل کنن .. این مقاله نسبتا طولانی رو با صبر و حوصله یکبار برای همیشه بخونید و اونو با دیگران به اشتراک بذارین : 

زگیل تناسلی یا HPV چیست ؟

به نقل از وبسایت ویکیپدیا تاکنون بیش از 200 رده از ویروس اچ‌پی‌وی شناخته شده است و بسیاری آن را با زگیل‌های تناسلی می‌شناسند. این ویروس اما عامل بروز سرطان‌های گردن رحم، حلق، مقعد و آلت جنسی هم هست.
ویروس پاپیلومای انسانی یا HPV یک ویروس حاوی DNA است که بیش از دویست رده آن شناخته شده است و بیش از ۴۰ نوع آن نواحی جنسی را درگیر می‌کند. یکی از عمده‌ترین راه‌های انتقال این ویروس، تماس جنسی است. از هر ۴ فرد با آلت جنسی منتسب به زنانه، ۳ فرد در طول زندگی به این عفونت مبتلا می‌شوند. دراکثر مواقع عفونت‌های ناشی از HPV جدی نیستند، نشانه‌ای از خود بروز نمی‌دهند و خودبخود و بدون نیاز به درمان از بین می‌روند. به دلیل همین بروز ندادن نشانه‌های ظاهری است که ویروس HPV به راحتی منتقل می‌شود و بر خلاف باور عامه که ویروس‌های دیگری همچون HIV را خطر اصلی روابط جنسی محافظت نشده می‌داند، اچ‌پی‌وی این روزها شایع‌ترین ویروسی است که با تماس جنسی منتقل می‌شود. تنها چند رده از این ویروس موجب بروز سرطان‌های اندام‌های جنسی و تولید مثل، مقعد و حلق می‌شوند .
رعایت بهداشت در روابط جنسی و دوری از تماس‌های جنسی پرخطر مهم‌ترین روش پیشگیری از آلوده شدن به این ویروس است. در اینجا منظور از تماس جنسی پر خطر رابطه جنسی بدون حفاظت دهانی، رابطه جنسی بدون حفاظت مقعدی، تماس آلت‌های جنسی بدون حفاظت، دخول بدون حفاظت و حتی تماس مستقیم پوست یا دست با آلت جنسی فرد مبتلا به ویروس است. هنوز شواهد علمی قابل استنادی برای تأیید انتقال ویروس از طریق صندلی توالتی که فرد ناقل ویروس استفاده کرده است و یا شنا در استخری که فرد ناقل در آن شنا کرده وجود ندارد .
همانطور که گفته شد تنها چند رده از این ویروس می‌توانند موجب بروز سرطان شوند. ویروس اچ‌پی‌وی به عنوان عامل چهار نوع سرطان شناخته می‌شود؛ سرطان‌های حلق و دهان، سرطان آلت جنسی، سرطان مقعد و سرطان گردن رحم. همین‌جا یادآوری می‌کنیم که تست پاپ‌‌اسمیر مستمر و به طور متوسط هر سه سال برای افرادی که رحم دارند یکی از راه‌های پیشگیری و درمان به موقع سرطان رحم است.
باقی رده‌های ویروس تنها موجب بروز زگیل‌های پوستی می‌شوند که به راحتی هم قابل درمانند، اما بسته به بدن فرد و سیستم ایمنی‌اش، نیاز به طول زمان‌های متفاوتی برای دفع از بدن وجود دارد و تنها آزمایش‌های ویژه بعد از طی درمان می‌تواند شخص را از وضعیت ویروس در بدنش مطمئن کند.
پس از کشف ارتباط ویروس اچ‌پی‌وی و این سرطان‌ها و به ویژه با افزایش شیوع ویروس و سرطان‌ها توجه زیادی به ویروس اچ‌پی‌وی جلب شده است و به روایتی آن‌را خطرناک‌تر از ویروس اچ‌آی‌وی یا ایدز می‌کند. شیوع این ویروس در میان نوجوانان و جوانان بالاست. در این سنین عطش برای برقراری تماس جنسی و رابطه جنسی زیاد است. نهی و ممنوعیت برقراری روابط جنسی برای پیشگیری از شیوع این بیماری به هیچ وجه کافی نیست و تنها آگاه‌سازی و آموزش رعایت بهداشت جنسی می‌تواند از بروز آن پیشگیری کند.
واکسیناسیون و تکمیل دوره‌های چندگانه بهترین و امن‌ترین راه برای پیشگیری از ابتلا به ویروس برای همه افراد از هر جنس و جنسیت، گرایش و رفتار جنسی، به ویژه پیش از آغاز فعالیت جنسی توصیه می‌شود. این واکسن می‌تواند احتمال ابتلا به سرطان رحم را تا ۷۰٪ و بروز زگیل‌های تناسلی را تا ۹۰٪ کاهش دهد.
این واکسن‌ها تاثیری بر انواع ویروس‌های HPV که فرد ممکن است به آن مبتلا باشد ندارند.
پی نوشتـــ :
برای جلوگیری از طولانی شدن متن ادامه مطلب رو بخونید ..

حال همه ما خوب است / نیست !

  • چهارشنبه ۱۱ ارديبهشت ، ۱۷:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۹۴ بازدید

هیچقت تو زندگیم اینقدر تحت فشار مالی بودن رو حس نکرده بودم . بعد از راه اندازی کسب و کار استارتاپی خودم ( که بعدا راجع بهش مفصل صحبت میکنم ) فهمیدم چقدر اداره کردن یه شرکت سخته . چقدر وقتی کارمندا با جون و دل کار میکنن دلت میخواد آخر ماه شرمنده شون نباشی و با جیب پر پول بفرستیشون خونه تا آماده بشن برای ماه بعد و روزهای پر انرژی ..

متاسفانه همه این علاقه مندی ها تو فکرم اتفاق میافته . وضعیت اقتصادی کشور به نقطه بحرانی خودش داره میرسه و تقریبا با یه کشور ورشکسته و تعطیل داریم رو به رو میشیم . همه اینهارو وقتی با پوست و گوشتم حس کردم که کارفرماها وقتی برای توسعه کسب و کارشون میان سراغ تیم تبلیغاتی ما اولین نگرانیشون پرداخته ! ترس از اینکه چه اتفاقی قرار بیافته ! قراره به کجا برسیم ؟ قرار چوب ندونم کاریه اون بالا سری هارو تا کی بخوریم ؟ بیشتر از این نمی نویسم و طولانیش نمیکنم ، فقط حال همه ما خوب نیست ، همین ..

من هنوز نفس میکشم !

  • جمعه ۱۷ اسفند ، ۲۱:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۱۵ بازدید

من هنوز نفس میکشم ولی به زور ! همه جیز زندگیم بر وفق مرادم میگذره ولی وقتی نرسم به نوشتن توی بلاگم یعنی زنده ام بدون نفس کشیدن ! اینجا برام حکم یه خونه امن رو داره . نمیدونم تا کی اینجا سر پا هست ! نمیدونم تا کی دل و دماغ نوشتن دارم و آقای سر به هوا چراغش اون بالا روشن میشه ، اصلا نمیخوام بهش فکر کنم . میخوام بنویسم و بنویسم ، حداقل الان که زمان هست ..
یه کار جدیدی رو استارت زدم که تو پست بعدی حتما راجع بهش مینویسم و همه تون رو در جربانش میزارم . به همین خاطر هم هست که خیلی کمرنگ شدم . بابام همیشه میگفت فکرم به هزار جا هست و من امروز که مدیر عامل شرکت خودم هستم این رو درک میکنم .. حس میکنم مرد شدم ، قوی شدم و روی پاهای خودم وایسادم . همین برام کافیه که روزهامو بسازم باهاش .. پست تا همین جا تمام !

پیرمرد واگن شماره ده ، کوپه آخر

  • جمعه ۷ دی ، ۰۱:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۱۸ بازدید

همیشه مسافرت های یک روزه با قطار رو دوست داشتم و برای دیدن یه شخصی ( که بعدا مفصل راجع بهش مینویسم براتون ) هر دو ماه یکبار یه مسافرت یکی دو روزه به مشهد دارم . ترجیحا آخر شبها بلیطم رو میگیرم تا به وقت خواب توی قطار باشم و صبح زود برسم . توی این چند سالی که سفر میکنم ، توی هر سفر با آدم های جالبی هم کوپه میشم و همیشه از هم صحبتی با همشون لذت میبرم . یکی دکتر ، یکی مهندس ، یکی استاد دانشگاه ، یکی دانشجو ، یکی راننده آژانس و حتی یه بار با یه تور لیدر هم سفر شدم که خیلی آدم جالب و اهل هیجانی بود .
آخرین سفر من به مشهد دیروز بود ؛ سفری که باعث آشنایی من با یه پیرمرد فوق العاده جالب و جذاب شد . وقتی شماره کوپه و صندلیم رو پیدا کردم روی صندلی رو به رویی من نشسته بود . با خونگرمی تمام سلام کرد و با لبخند خودشو معرفی کرد . از همون ساعت های اولیه حرکت قطار مشغول صحبت شدیم تا نیمه های شب که چراغ رو خاموش کردیم و خوابیدیم . از تحصیلات و شغلم پرسید و گفت اصالتا مشهدیه ولی چند سالیه به واسطه درس و دانشگاه و ازدواج بچه هاش تهران زندگی میکنه . تمام تهران رو هم بلد بود ، مثل یه راننده تاکسی که هر روز کل شهر رو میگرده و خیابونهارو با چشم بسته میره ! تحصیل کرده دانشگاه تهران و به شدت آدم باسواد و پری بود . واقعا دوست داشتم این مسیر هیچوقت تموم نمیشد و تموم شب رو باهاش گپ میزدم . داشت میرفت نوه ش رو ببینه . انگار داشت میرفت کانادا تا درس بخونه . یه ساک کوچیک و جمع و جور هم همراهش بود . میگفت توش حوله و لباس خواب دارم فقط . اعتقادش این بود که تو سفر اهمیتی نداره شما چه لباسی تنت میکنی ، چون هیچکس منتظر دیدن لباس های شما نیست .. لذت بردم و فقط لذت بردم ، کاش هیچوقت این قطار به مقصد نمیرسید و ما همچنان مشغول صحبت بودیم . وقتی خداحافظی کردیم و پیاده شدیم تا خونه به این فکر میکردم که پیری من چه شکلی میتونه باشه ؟ میتونم برای دیگران دوست داشتنی باشم یا نه همه ازم به عنوان یه پیرمرد بداخلاق و غیرقابل تحمل یاد میکنن !؟

در راه موفقیت ، قسمت یکم ..

  • يكشنبه ۲ دی ، ۲۳:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۱۷ بازدید

سال اول دانشگاه وقتی اتفاقی دوربین به دست گرفتم و اولین عکسم از تابلوی روی دیوار اتاقم رو ثبت کردم این حس تمام وجودم رو گرفت که من دریچه ایی رو کشف کردم که به وسیله اون بتونم تمام روحیات و افکار درونیم رو با دیگران به اشتراک بذارم . تمام اون شب رو به اون عکس ساده فکر میکردم و اونقدر مجذوب دستگاه پیچیده دوربین شده بودم که تا نزدیکای اذان صبح خوابم نبرد . بیدار موندم و فقط رویا بافی میکردم . از کجا باید شروع کنم ؟ دکمه های روی دوربین برای چی هست ؟ از اینترنت باید کمک بگیرم یا کلاس برم ؟ همه این سوال ها با شوق تموم از ذهنم میگذشت .. یک ماه بعد تو کلاس های عکاسی مقدماتی شرکت کردم و پرذوق و شوق ترین شاگرد کلاس بودم و بالای بیست تا کتاب از نقد عکس و زندگینامه عکاسان بزرگ تا عکاسی آنالوگ و سخت ترین مباحث عکاسی تهیه کردم و سر ماه نرسیده دنبال کتاب های جدید بودم . مطالعه ، تمرین و تمرین برام شیرین ترین بخش روز بود . با پول های پس اندازم اولین دوربین حرفه ایم ( DSLR ) رو خریدم و خودم رو برای به تصویر کشیدن رویاهام آماده کردم ..
عکاسی کردم ، کتاب خوندم و با عشق برای کوچکترین پروژه ها بیشترین وقت رو گذاشتم و درآمد کم اهمیت ترین بخش داستان برای من بود ..
از اون روز حدود نه سال میگذره و من فکرهای بزرگی توی سرم دارم ! فکرهایی که تا عمل چند قدم فاصله دارن !
پی نوشتـــ :
اگر میخوای قدم تو مسیر علاقه هات بذاری دنبال کن .. این داستان " در راه موفقیت " ادامه داره ..