غول ترسناک بچگی !

  • پنجشنبه ۱۳ مهر ، ۱۰:۴۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۱۳ بازدید

یادمه وقتی راهنمایی بودم ، برای اولین بار سوار هواپیما شدم . البته بابا میگفت بچه بودی زیاد سوار میشدیم و میرفتیم شیراز ولی من خاطره ای ازش تو ذهنم‌ نمونده . شب بود و دی ماه سرد بود . استرس داشتم و این استرس تا زمان بستن کمربند و آماده شدن برای بلند شدن هواپیما یا به اصطلاح خلبان ها تیک آف همراهم بود ..
وقتی هواپیما روی باند سرعت گرفت و از زمین بلند شد دسته های صندلی رو محکم چسبیده بودم و از شدت ترس دستهام خیس عرق شده بود .. حس میکردم اگر از جام تکون بخورم از اون بالا پرت میشم پایین . چند دقیقه ایی گذشت تا تکون های اولیه تموم شد و به حالت پایدار رسیدیم . تقریبا رنگ گچ شده بودم و مدام به خودم لعنت میفرستادم که چرا سوار همچین وسیله ایی شدم !
پدرم کنارم نشسته بود ، آروم و بدون هیچ ترسی ، داشت روزنامه ایی که دستش بود رو میخوند . به چهره من که نگاه کرد لبخند زد و شروع کرد برام توضیح دادن که هواپیما چطوری پرواز میکنه و چقدر وسیله امنیه برای مسافرت .. حرفاش یکم آرومم کرد ولی هنوز اون ترس هنوز توی وجودم بود .. وقتی رسیدیم به آسمون مشهد و هواپیما ارتفاعشو برای نشستن کم کرد تکون ها شروع شد من دوباره همون آدم ترسوی قبل شدم و ناخودآگاه دسته های صندلی رو تو مشتم فشار میدادم .. ده دقیقه ایی گذشت و صدای برخورد چرخ ها با باند هواپیما اومد ، بیرون رو نگاه کردم و وقتی زمین رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم .. تموم شد .. همه چیز امن و امان بود ..
این اتفاق توی سفرهای بعد هم تکرار شد ، سوار شدن هواپیما برام بزرگترین ترس شده بود .. وقتی به چهره مسافرهای دیگه نگاه میکردم و اثری از ترس توی چهرشون نمیدیدم از رفتار خودم خجالت زده میشدم .. از اینکه چرا میترسم ؟ مدام خودم رو سرزنش میکردم و این ترس رو از همه پنهان میکردم ..
چند سالی گذشت و من بیشتر سفرهامو‌ ترجیح میدادم زمینی انجام بدم و تا جایی که مجبور نمیشدم و مسافرتم داخلی بود از هواپیما ؛ همون غول آهنی ترسناک با تکون های وحشتناکش استفاده نمیکردم ..
وقتی بزرگتر شدم و چند سالی عقلم به بلوغ نزدیکتر شد رفتم دنبال این ترس ، دنبال ریشه و درمانش . من فوبیا داشتم ، فوبیای پرواز و با مطالعه فهمیدم خیلی های دیگه تو دنیا مثل من هستن .. بعد از فهمیدن این اطلاعات دیگه احساس تنهایی نمیکردم ، ترسم رو پنهان نمیکردم و دلیل سوار هواپیما نشدنم رو به همه میگفتم ..
به سایت های مختلف ، کتاب های مختلف و حتی دوستای روانپزشکم مراجعه کردم و در نهایت به این جمله حضرت علی (ع) رسیدم ؛ هرگاه از کاری ترسیدی ، خود را به کام آن بیانداز ! رفتم و تو مرکز فوبیای ذهنم قرار گرفتم ، مسافرت های هوایی طولانی کردم و با آگاهی کامل از شرایط سوار غول ترسناک بچگی شدم . هنوز یکم ترس داشتم ولی پا پس نکشیدم . توی یازده روز مسافرت به اروپا بین سه تا کشور رو پرواز کردم ، توی هوای بارونی و خراب و ترس رو توی دلم کشتم ، به جای فشار دادن دسته های صندلی چشم هامو روی هم گذاشتم و اژ پروازم لذت بردم . حتی کنار پنجره نشستم و لا به لای ابرهایی که مثل پنبه های تشک حلاجی شده بودن شناور شدم ..
امروز یاد گرفتم از بیان ترس هام نترسم ، ازشون فرار نکنم و از اون ها برای خودم یه بت سنگی نسازم ..
یاد گرفتم بزرگترین قدرت ، ایمان به بزرگی و عظمت خداست .. خدایی که همیشه همراه و همگام بنده هاش ، تو سخت ترین لحظات زندگی قدم برمیداره ..
خدایا شکرت ..

مینیمال ؛ گوش هایش ..

  • چهارشنبه ۵ مهر ، ۱۶:۱۴ ب.ظ
  • مینیمال
  • ۶۷۲ بازدید

گوش هایش ،
مثل صدف های دریایی ،
صدای دریا میداد ..

دست هایش پر بود از شن های ساحلی و نگاهش پشت پلک هایش پنهان شده بود .. گمانم عاشق باران بود که این چنین بی پروا به دریا زد و رفت .. رفت تا جایی که چشم کار میکرد دریا بود و دریا .. رها ، مثل صدف های دریایی ..

خبرهای شیرین لا به لای لجنزار زندگی !

  • يكشنبه ۲ مهر ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۰ بازدید

گاهی وقتا لا به لای خبرهای دردناک و ناراحت کننده روزنامه ها ، کانال های تلگرامی و اخبار یه خبرهای خوبی به آدم میرسه که ته دلش امیدوار میشه و میگه نه انگار هنوز عشق و علاقه نمرده .. واقعا خیلی مردن اونایی که تو هر شرایطی پای عشق و کسی که عاشقشن میمونن ، حتی با وجود یه چشم از دست رفته و صورت اسیدپاشی شده . خبر ازدواج مهرداد و مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسیدپاشی های سریالی اصفهان دقیقا همون خبر خوشحال کننده ایی بود که شنیدنش لبخند رو روی لب های خیلی ها آورد . براتون آرزوی خوشبختی میکنم زیباترین زوج های دنیا ..
همچنین بخونید :
+ لانتوری ؛ دردی که باید دیده شود !
+ ازدواج مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسید پاشی اصفهان ..
+ حادثه اسیدپاشی‌های زنجیره‌ای در اصفهان ..

کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۵۱ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..

بچه شهرستانی !

  • سه شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۱۲ بازدید

برام خیلی عجیبه این لفظ " بچه شهرستانی " ! اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم ! یعنی چی ؟ چرا باید به عنوان یه توهین ازش موقع دعواها و تحقیر دیگران استفاده کنیم ؟ نمیفهمم ، واقعا هم نمیفهمم ! موقعی که خدمت بودم یه هم خدمتی داشتیم بچه شهرستان گالیکش استان گلستان بود . چون ترکمن بود به راحتی نمیتونست فارسی صحبت کنه و گاهی فعل های جمع رو برای یک نفر مفرد به کار میبرد . تو همون هفته های اول با هم عیاق شدیم و تمام شیف شب های بیمارستان رو با هم برمیداشتیم . از ترک دیوار هم میگفتیم و میخندیدیم . هفت ماه خدمت رو کنار هم بودیم تا اون یه مشکلی براش پیش اومد و تونست معافیتشو بگیره . چند ماه بعدشم خدمت من تموم شد . الان یک سالی هست مونده تهران و همین جا خونه گرفته و مشغول به کار شده و رفاقت صمیمی ما با چندتا دیگه از بچه های خدمت هنوز ادامه داره . من بچه تهران و اون به قول بعضی ها بچه شهرستانی و دهاتی که بوی علف میده . من از یه فرهنگ شهری و اون از یه فرهنگ ساده تر روستایی که شاید برای خیلی ها افت کلاس باشه رفت و آمد با اینجور افراد ولی برای من بزرگترین افتخاره که یه رفیق غیر تهرانی دارم و کلی ازش چیز یاد میگیرم . رفیقی که نه بوی علف میده و نه رفتار جلفی که بعضی ها از به قول خودشون شهرستانی ها انتظار دارن ازش سر میزنه . همیشه بهترین نوع قهوه رو برامون درست میکنه و با موهای آب و شونه شده باهامون میاد بیرون . نه اهل به رخ کشیدن داشته هاشه و نه باهاش احساس غیر راحتی میکنی . واقعا من افتخار میکنم به داشتن یه همچین رفیق شهرستانیی !
بیاین کلیشه هارو دور بریزیم و بیشتر راجع به حرف زدنامون فکر کنیم ! به خودمون بقبولونیم که بین یه تهرانی و کسی که تو شهر یا شهرستان های دیگه ایران زندگی میکنه هیچ فرقی نیست و همه ایرانی هستیم . هیچ لحجه و هیچ صورت آفتاب سوخته ای زشت نیست و ما حق نداریم از این لفظ " شهرستانی " به عنوان توهین و تحقیر استفاده کنیم ..

چشم هایش ، چشم هایش ، چشم هایش ..

  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ، ۱۲:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲۴ بازدید

محکم به پای باباش چسبیده بود و با صدای بلند سوال میکرد . بابا کجاییم الان ؟ تو مترو عزیزم . جا نیست بشینیم ؟ نه پسرم شلوغه دوتا ایستگاه دیگه پیاده میشیم . دیگه سوال نکرد و همونطوری به پای باباش چسبیده بود . چند ثانیه ایی نگاش کردم و خواستم بلند شم تا جامو بهشون بدم که نفر رو به روییم پیش قدم شد و این کارو کرد . آروم رفتن به سمت صندلی ، دستش هنوز به پای باباش بود و وقتی نشست روی صندلی خیره شد به جلوش . چشم از چشماش برنمیداشتم و محو تماشاش بودم . ولی چرا ؟ چرا خیره شده بودم بهش ؟ هیچ صدایی رو نمیشنیدم جز صدای حرف زدن اون کوچولو با باباش . سوال پرسیدنش دوباره شروع شد و بابا با حوصله همه چیز رو براش توضیح میداد . دست فروش ها میومدن و خط نگاهمو قطع میکردن و وقتی دور میشدن باز خیره میشدم بهش . یکیشون از دور صداش میومد ؛ چراغ های رقص نور مخصوص چشن ها و مهمونی های شما ، با کیفیت و زیبا ، حتی قابل استفاده برای اتاق خواب بچه ها .. نزدیک شد و صداش واضح تر شد ، رقص نورهای ... گوش های پسر تیز شد ، بازوی بابارو فشار داد و گفت بابا اینا چیه ؟ لامپ عزیزم ، نور میده . قشنگه ؟ آره پسرم نورهای رنگی میده . دستفروش نزدیک شد و یکیشو داد بهش ، پسر لمسش کرد و لبخند زد ، گفت بابا چطوری کار میکنه این ، بابا دستشو گرفت و گذاشت روی دکمه اش ، اینجاست ، اینو بزنی روشن میشه . دکمه رو فشار داد و نورهای رنگی کل صورتشو روشن کردن ، فضای مترو و صورت همه مسافرا که سکوت کرده بودن و محو تماشای ذوق های پسر بودن هم مثل دونه های الماس میدرخشید ..
چشم هاش شاید نابینا بود ، ولی انعکاس رنگ ها توی سیاهی قرنیه اش قشنگترین رقص دنیا بود .. نیم ساعت تمام نگام روی صورت مثل ماهش بود و اشک هام از گونه هام سر میخورد و پایین می افتاد . شاید نه فقط من ، تمام مسافرای قطار توی دلشون اشک میریختن و با چشم های بارونی ذوق های روشن پسرک رو نگاه میکردن ..
خدایا ! میشه چشم هاشو بهش برگردونی ؟ اون بیشتر از ما آدم ها لایق این چشم هاس ..
پی نوشتـــ :
تحریم شدیم ؟ نقدی ؟ نظری ؟ فکر کنم نوشته هام دیگه خریدار نداره که کامنت پست هام اومده زیر 4 ، 5 تا ..

تانگو به وقت پاریس ، ساعت 22:30 !

  • يكشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۶۴۱ بازدید

آخرین شب اقامتمون توى پاریس ، حدود ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت برج ایفل . هوا خیلى خنک بود و از هتل ما تا مقصد نیم ساعتى پیاده راه بود . قدم زنان میرفتیم و مغازه هارو تماشا میکردیم . شهر آروم و خیابون ها خلوت بود و فقط جلوى رستوران هاى کنار خیابون صداى موزیک و خنده مشترى ها میومد . گاهى هم گروهى از جوون ها دور هم جمع میشدن و سیگار به دست بلند بلند میخندیدن . خیلى دوست داشتم ببینم راجع به چیزهایى صحبت میکنن و چقدر فرهنگشون با فرهنگ کشور ما فاصله داره که متاسفانه زبون فرانسوى بلد نبودم و سوالم بی جواب موند .
بگذریم ، بعد از نیم ساعت پیاده روى رسیدیم به میدون رو به روى برج ، خیلى شلوغ بود ، همه ساعت به دست خیره شده بودن به ایفل و منتظر بودن . از بقیه اعضاى خانواده سوال کردم که چه اتفاقى قراره بیافته ؟ اون ها برعکس من بار اولشون نبود که میومدن پاریس ولى سوالمو بى جواب گذاشتن و گفتن خودت تماشا کن ببین .
ساعت 22.30 که شد کل برج با نورهاى چشمک زن تزئین شد . منظره فوق العاده ایى بود . همه شروع به دست زدن کردن و زوج ها هم همدیگرو میبوسیدن .

یکم اونورتر یه گروه خیابونى شروع به پیانو زدن کردن و مردم دورشون جمع شدن . زوج هاى پیرو جوون اومدن واست و شروع به رقص تانگو کردن .. هوا خیلى خنک بود و هیچ صداى جز ضرب آهنگ و ضرب هماهنگ پاى زوج ها نمیومد .. تا ساعت 1 شب اونجا بودیم و از آرامش محیط لذت میبردیم ..
وقتى برگشتم ایران و چشمم به میدون آزادى خورد تمام خاطرات برام یادآورى شد .. کاش ما هم کمى رقص و عشق توى این شهر داشتیم .. کمى شادى به هیچ جاى دنیامون برنمیخوره ..

دلشوره های گاه و بی گاه ..

  • چهارشنبه ۸ شهریور ، ۱۵:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۹۷ بازدید

همه چیز خوب و آروم داره به بهترین حالت ممکن پیش میره . زندگی هم مارو روی دوشش گذاشته و داره لب ساحل خوشبختی میگردونه . بوی نم و شن های ساحلی به صورتم میخوره و دارم نهایت لذت رو میبرم . فقط نمیدونم این دلشوره های گاه و بی گاه چیه که گاهی اوقات سراغ دلم رو میگیره و باعث میشه برم تو فکر . این روزها به شدت خدارو تو زندگیم کم دارم که بیاد و بزنه روی شونه هام ، حواسمو جمع خودش کنه و بگه نترس مرد ، تنها نیستی ، ما دو نفریم ..
#به_امید_روزهای_روشن_تر

خوشه های خشک خشم !

  • پنجشنبه ۲ شهریور ، ۱۳:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۰۴ بازدید

داشتم تو لاین خودم میرفتم و خیابون خیلی شلوغ بود . هوا سرد بود و شیشه ماشین ها بخار کرده بود . یه دفعه از لاین رو به رو با سرعت اومد و پیچید جلوی من ، زدم رو ترمز تا بهش نخورم . همینطوری به بخار روی شیشه ماشینش نگاه میکردم تا چهرشو تشخیص بدم . عین خیالش نبود و پیاده شد تا بره سمت مغازه خرید کنه . ماشینشم همون وسط ول کرده بود . اینقدر عصبی شدم که شیشه رو دادم پایین و یه صفت حیوونی بهش نسبت دادم . بعدم وایسادم تا ببینم چی جواب میده و به قول خودمون ببینم چه غلطی میخواد بکنه ! اومد سمت ماشینم و رفیقشم شیشه رو داد پایین ببینه چه خبره . زد به شیشه و شروع کرد پر رو بازی درآوردن . منم که از کوره در رفته بودم و عصبانیتم به بالاترین حد خودش رسیده بود قفل فرمون رو برداشتم و حمله کردم سمتش . هم ترسیده بود و هم خودشو آماده کرده بود برای دفاع . رفیقشم از ماشین پیاده شد و داشت میدویید سمت ما . رسیدم به 10 سانتیش یهو خشکم زد ! به خودم اومدم ! گفتم داری چی کار میکنی احمق ؟ قفل فرمون برداشتی باهاش چی کار کنی ؟ هم بزنی جوون مردمو ناقص کنی هم خودتو بندازی گوشه زندان ؟ تمام این فکرها تو یه ثانیه از سرم گذشت . قفل فرمونو آوردم پایین و چشمامو بستم . چند ثانیه بعد تو چشماش نگاه کردم و گفتم چه از کوره در رفتم . قفل فرمون چرا برداشتم ؟ اومدم من بزنم تو بزنی که چی بشه . چندتا نفس عمیق کشیدم و رفتم نشستم لب جوب آب . اونم که هنوز مات و مبهوت بود اومد وایساد کنارم و گفت داداش گفتم زدی ناقصمون کردی . بهش گفتم شرمنده الکی عصبی شدم . نشست کنارم و گفت من عذرخواهی میکنم هم بد پیچیدم جلوت و هم بهت توهین کردم . یه ده دقیقه ایی به همین منوال و با همین حرفها گذشت تا آروم شدیم . دست کرد توی جیبش و سیگار بهم تعارف کرد گفتم اهل دود نیستم . یه نخ کشید و با هم روبوسی کردیم . سوار ماشین شدیم و هر کی رفت سمت خودش ..
این اتفاق یکی از بزرگترین درس های زندگیه من تو کنترل خشم بود . بهم یاد داد چقدر عصبانیت شدید میتونه خطرناک باشه . ممکن بود الان اون گوشه بیمارستان بود یا دور از جون فوت شده بود و منم تو گیرو دار دادگاه یا حتی درگیر با حکم اعدام بودم . تازه بدترش اینه که وقتی کشتی کسی رو مهم نیست کی باشی چی باشی قانون باید برات اجرا بشه . چون گرفتن جون کسی به هر عنوان و بهانه ایی قابل قبول نیست ..
از این ماجرا یک سالی میگذره و من یاد گرفتم کمی بیشتر رو خودم کنترل داشته باشم . کمتر به حرکات بقیه عکس العمل های آنی نشون بدم و منطقی تر برخورد کنم . اینطورری بیشتر سودشم به خودم میرسه ..
تو همین رابطه بخونید :
+ ناگفته های جدید مادر « حمید صفت » درباره قتل همسرش
+ جزئیات ماجرای قتل ناپدری حمید صفت از زبان خانواده‌اش

تأثیرگذارترین تصاویر تاریخ ( بخش اول )

  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • عکاسی
  • ۷۱۴ بازدید

عکاسی همیشه تاثیرگذارترین راه برای نشون دادن عمق یه فاجعه ، شدت احساس و حتی میزان سردی یه دوران بوده . نمیدونم تا حالا این سوال براتون پیش اومده یا نه که کدوم عکس های ثبت شده تو تاریخ عکاسی از همه گیراتر و تاثیرگذارتره ؟ کدوم عکاس ها به صورت اتفاقی برای ثبت کدوم وقایع حساس تاریخ جایزه های زیادی رو نصیب خودشون کردن ؟ و یا تا حالا شده چشمتون به عکسی بخوره که نتونین از دیدنش دل بکنین ؟ یه عکس که مثل یه سکانس از فیلم میمونه و انگار همه چیزش کنار هم چیده شده برای برجسته شدن تو دنیای عکاسی . این مطلب رو اتفاقی تو سایت Zoomit دیدم و به نظر من دیدنش حتی برای اونهایی که از عکاسی هم سررشته ایی ندارن میتونه جذاب و جالب باشه ..
تأثیرگذارترین تصاویر تاریخ به انتخاب مجله تایم و به نقل از زومیت :
برخی از تصاویر منتخب فهرست ما به این دلیل انتخاب شدند که اولین نوع خود بودند و شماری دیگر ، به دلیل شکل دادن به زاویه‌ی نگاه و تفکرات ما جایی در این فهرست به خود اختصاص دادند و البته در این میان تصاویری هم هستند که گامی فراتر نهادند و شیوه‌ی زندگی ما را تحت‌الشعاع خود قرار دادند . درمجموع تمامی گزینه‌های معرفی‌شده در این فهرست ، به سبک و سیاق خود تجربیات انسانی ما را دگرگون کردند ..

کودک گرسنه و کرکس - عکاس : کوین کارتر ( Kevin Carter )

« کوین کارتر » عکاسی است که بیش از هر چیز دیگر به خاطر نمایش مرگ شناخته شده است . به‌عنوان عضوی از کلوب « بنگ بنگ » ( Bang Bang ) ، این عکاس شجاع سری نترس داشت و مشتاق ماجراجویی بود و به همین خاطر برای نمایش رفتارهای رژیم آپارتاید روانه‌ی آفریقای جنوبی شد . سفری که مملو از لحظات تلخ و متأثرکننده‌ای بود که اشتراک گذاشتن آن‌ها با دیگران قلب‌های بسیاری را دستخوش غم و اندوه کرد .
در سال 1993 او به سودان سفر کرد تا تصویرگر قحطی شود که گریبان‌گیر مردم فقیر این کشور شده بود . هنگامی که او در اطراف روستایی به نام آیود ( Ayod ) به دنبال سوژه‌ای برای عکاسی می‌گشت ، به بیشه‌ای گسترده رسید . او در آنجا با کودکی خردسال و نحیف روبرو شد که از درد گرسنگی می‌نالید و ضجه می‌زد . هنگامی که او می‌خواست عکس کودک را بگیرد متوجه کرکسی شد که درست همان نزدیکی به زمین نشست . به کارتر قبلا هشدار داده شده بود که به دلیل مسائل بهداشتی، بهتر است به هیچ‌کدام از قربانیان نزدیک نشود. به همین خاطر او چاره‌ای نداشت جز آنکه آنجا بایستد ؛ بلکه پرنده‌ی گرسنه ، بال گشاید و از محل دور شود . او بیست دقیقه همان‌جا ماند اما پرنده هم از جایش تکان نخورد ، کارتر حتی شروع به سروصدا کرد ، اما این راهکار هم جواب نداد . او بعدا سیگاری روشن کرد و شروع به صحبت کردن با خدا کرد و گریست . نیویورک تایمز این تصویر را منتشر کرد و بسیاری از خوانندگان مشتاق آن بودند که سرانجام آن طفل چه شد ؟ و بعضی حتی کارتر را مورد انتقاد قرار دادند که چرا به کودک کمک نکرده است ..
حتی این تصویر به‌سرعت مبدل به سوژه‌ای برای بحث و مناظره پیرامون اهمیت دخالت عکاسان در موارد خاص شد . البته طبقه تحقیقات به عمل‌آمده مشخص شد که کودک بعدا نجات پیدا کرده اما متأسفانه 14 سال بعد به دلیل ابتلا به بیماری مالاریا جان خود را از دست داده است . کارتر به خاطر ثبت این لحظه‌ی دردآور موفق به دریافت جایزه « پولیتزر » شد ، اما تلخی و سیاهی که آن روز ناگزیر از تجربه‌اش بود ، هرگز دست از سرش برنداشت و همواره سایه‌ی سنگینش را روی زندگی خود احساس می‌کرد . در نهایت او دیگر تاب نیاورد و در جولای سال 1994 به زندگی خود پایان داد و در یادداشتی در مورد علت خودکشی خود چنین نوشت :
من توسط خاطرات سراسر سیاهی و رنج کشتار ، اجساد ، خشم و درد مردم احاطه و تسخیر شده‌ام .

راهبی در حال سوختن - عکاس : مالکم براونی ( Malcolm Browne )

در ماه ژوئن سال 1963 ، اغلب مردم آمریکا حتی نمی‌توانستد ویتنام را روی نقشه پیدا کنند ، اما این مسئله تأثیری در جلب توجه آن‌ها به رویدادهای این کشور نداشت . در واقع یک تصویر سؤالات بسیاری را پیش روی این مردم قرار داد . تصویری دردناک و در عین حال به‌یادماندنی که راهبی را حین خودسوزی در خیابان سایگون در ویتنام نشان می‌داد . این راهب « تیچ کوانگ دوک » ( Thich Quang Duc ) نام داشت و نام عکاس هم « مالکوم براونی » بود .
مالکوم از سر شانس تصویرگر آن چیزی شد که در پاسخ به رفتارهای نادرست رئیس‌جمهور « نگو دین دیم » ( Ngo Din Diem ) بود که نسبت به بودائیان اعمال می‌شد . ظاهرا مالکوم ناگهان متوجه دو راهب می‌شود که روی مرد مسنی که روی زمین نشسته بود، گازوئیل می‌ریختند . او در مورد لحظه‌ی به ثبت رسیدن عکس چنین می‌گوید .
در آن لحظه من ناگهان متوجه شدم چیزی در شرف رخ دادن است و زمانی کمی برای ثبت آن در اختیار دارم .
این تصویر نیز جایزه‌ی معتبر پولیتزر را نصیب عکاس خود کرد . در این تصویر شما راهبی بودایی را می‌بینید که با طمأنینه و فارغ از آن چیزی که در اطرافش روی می‌دهد ، به حال گل نیلوفر نشسته و در میان شعله‌های آتش احاطه شده است . از سوی دیگر این تصویر به‌نوعی نمایش‌دهنده‌ی مردابی بود که خیلی زود آمریکا را نیز به درون خود کشید . درواقع این عکس به‌نوعی تجلی دهنده‌ی شعله‌های آتش جنگ ویتنام بود که دامن آمریکا را گرفت .
شهادت این راهب مبدل به نشانی از خشونت و رنجی شد که دامن‌گیر ملت او شده بود ، به طوری که بعدها رئیس‌جمهور کندی در این مورد چنین گفت :
شاید هیچ تصویر خبری در طول تاریخ به اندازه‌ی این تصویر تأثیرگذار و الهام‌بخش نبوده باشد . این تصویر مردم را مجبور کرد در مورد نقش همکاری آمریکا با دولت « دیم » سؤالاتی مطرح کنند و به دنبال آن ، دولت تصمیم گرفت در کودتایی که در ماه نوامبر رخ داد هیچ‌گونه دخالتی نداشته باشد ..

مردی در حال سقوط - عکاس : ریچارد درو ( Richard Drew )

مشخص‌ترین تصاویر منتشرشده از حادثه‌ی یازده سپتامبر ، تصویری از برج‌های دوقلو و هواپیماهایی است که در حال اصابت به آن‌ها هستند . اما در این تصاویر اثری از مردم نیست و از این نظر ، تصویر مرد در حال سقوط ، تصویری است متفاوت که درست لحظاتی بعد از این حملات تروریستی ، توسط عکاسی به نام « ریچارد درو » به ثبت رسیده است .
در این تصویر مردی را مشاهده می‌کنید که ظاهرا برای فرار از آوار ساختمان در حال ریزش ، خود را از پنجره به بیرون انداخته است . تصویری که به نمادی از فردیت انسان در مقابل پس‌زمینه‌ای از آسمان‌خراش‌ها مبدل شده است . در روزی که عمق تراژدی رخ‌داده همگان را در شوک و حیرت فرو برده بود ، این تصویر تنها چیزی است که نشان می‌دهد در کنار این خرابی‌های گسترده ، انسانی نیز در شرف جان باختن بود .
در چند روز بعد از این حادثه‌ی تروریستی ، تصویر مرد در حال سقوط به‌صورت گسترده در روزنامه‌های آمریکایی به چاپ رسید ، اما عکس‌العمل خوانندگان روزنامه‌ها را واداشت تا دست کم بازنشر این تصویر را برای مدتی به تعویق بیندازند .
بی‌شک این تصویر ، بازتاب‌دهنده‌ی لحظه‌ای بسیار تأثربرانگیز است . مردی ناتوان از نجات جان خویشتن ، ناخواسته تن به خودکشی می‌دهد ، گویی او دارتی است که مستقیما به سمت زمین نشانه رفته است و دیر یا زود به هدف خواهد خورد .
هویت واقعی این مرد هنوز هم نامشخص است ، اما گمان می‌رود او یکی از کارکنان بخش رستوران جهان بود که در بخش فوقانی برج شمالی واقع شده بود . اما در نهایت قدرت اصلی این تصویر نه در هویت این مرد ، که در چیزی خلاصه شده است که او در شرف رسیدن به آن بود . سربازی گمنام در جنگی غریب و نامعلوم که برای همیشه در صفحات تاریخ معلق باقی مانده است ..

پی نوشتـــ :
مجموعه 100 تایی تاثیرگذارترین تصاویر تاریخ رو به خاطر تعداد خیلی زیاد عکس ها به صورت سریالی و به فاصله چند پست در میون ارسال میکنم تا هم مطلب خیلی طولانی نشه و هم راحتتر بتونید با عکس ها ارتباط برقرار کنید ..