معده گفت کمی رحم کن برادر !

  • سه شنبه ۲ خرداد ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۲ بازدید

دیروز یکی از همکارها که قول داده بود اگر آقای روحانی رای بیاره و رییس جمهور بشه به همتون ناهار میدم به وعده اش عمل کرد و به کل بچه ها ناهار داد . من کباب خوردم ، اسمشو یادم نیست کباب چی بود ولی هر چی بود خیلی خوشمزه و متفاوت بود . مراعات هم نکردم و یکم برنج خوردم باهاش . شبش که رفتم باشگاه یه دست کشیدم رو شکمم حس کردم یه لایه نازک چربی اومده زیرش ! امروز هم یکی دیگه از همکارها ماشین خرید و به همه ناهار داد . ایندفعه پاستا خوردم و باز یه جنایت دیگه علیه خودم کردم :دی فکر کنم امشب هم یه میلی متر شکمم بیاد جلو . بعضی وقتا باید خوب غذا خورد ، مخصوصا وقتی همکارت خسیسه و پولدار ! راستی ، فردا هم یکی زحمت بکشه خونه بخره یا بچه دار بشه گشنمونه بابا :دی

برای تندرویان بی منطق !

  • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ، ۲۳:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۷۷ بازدید

هیچوقت اهل سیاست نبودم و نیستم چون هیچ چیز توش قطعی نیست . هیچوقت شما نمیتونی بگی من طرفدار فلانیم چون 100 درصد کارش درسته و از من از همین نصفه و نیمه بودنه واقعا متنفرم . به همین خاطر هیچوقت خودم رو درگیرش نمیکنم . من تو انتخابات امسال مثل سال های قبل شرکت میکنم و سفید موندن شناسنامم رو افتخار نمیدونم و از نظر من این یه وظیفه و دین هست که گردن همه ایرانی هاست . انتخابم هم با توجه به سابقه ایی که از دولت یازدهم دیدم باز هم آقای روحانی هست و از ایشون حمایت میکنم . این حمایت به معنی تنفر داشتنم از آقای رییسی نیست و برای ایشون هم به عنوان یه کاندید که حتی ممکنه رییس جمهور بعدی هم باشه احترام قائلم . این چیزیه که خیلی از تندروها چندین سال زمان میبره تا یاد بگیرن . یاد بگیرن که اینجا نه میدون جنگه و نه صحرای محشر . یه رقابت سالمه که باید خیلی چیزها توش رعایت بشه . وقتی یه کاندید رو انتخاب میکنید دلیلی نداره شروع به توهین به انتخاب یه نفر دیگه کنید ...
بگذریم . دیروز توی اینستاگرام مصاحبه با یه جوونی رو دیدم که خیلی برام جالب و در عین حال تاسف بار بود . یه جوون حدودا 25 ساله با پیراهن یقه بسته ، شلوار پارچه ایی ، تسبیح و صورت پر از ریش که کاملا نشون دهنده جبهه فکری و طرز تفکرش بود . یه مقوای بزرگ دستش بود که روش نوشته شده بود : " برجام ، ننگ بزرگ ! تحریم اصلا چی هست ؟ هواپیما نمیخوایم " توی مصاحبه اش هم مدام دولت رو میکوبید و میگفت ما رفتیم زیر بار ننگ و فلان . اینقدر برای این آدم تاسف خوردم که دوست داشتم یه روزی پیداش کنم و ازش این سوالهارو بپرس :
1 . تو خانوادتون مریض دیالیزی یا پیوندی دارین ؟ مریض سرطانی چی ؟ شده بری دنبال داروهای شیمی درمانیش بگردی و بهت بگن تحریمیم نمیاد تو ایران ، به زور بگردی قاچاقشو پیدا کنی 850 هزار تومن و بعد از یه ماه برسه دستت ؟ تازه آیا کار از کار گذشته یا نه هنوز مریضتون عمرش به دنیاست ؟
2 . تا حالا سوار هواپیما شدی ؟ تا حالا از نزدیک دیدی هواپیما رو ؟ یا نه اونو مخالف عقاید مسخرت میدونی و میگی این کارها تجمله ؟ شده باهاش پرواز کنی تا بفهمی حتی صندلی های سالم هم نداره و عمره همشون بالای 40 ساله ؟ بعید میدونم چون شما باید منتظر شتر وایسی بیاد و سوارت کنه تا مطابق با قوانین صدر اسلام برخورد کرده باشی .
3 . چیزی از کلمه تورم شنیدی ؟ چیزی شنیدی یا نه شما به یه جا وصلی و زیر باد کولر نشستی برات چه فرقی میکنه گوشت کیلویی 7 تومن باشه یا 70 تومن . شما بزرگترین دغدغه زندگیت تنظیم کردن قدم هات برای ورود با پای چپ به دستشوییه . نه شما درکش نمیکنی چون زندگیه انگلی داری . اون کارگر بدبخت که هر شب شرمندگی میذاره سر سفره خانوادش باید کار کنه تا شما بیای اینجا و مقواتو بگیری جلوت .
4 . خارج از کشور رفتی ؟ بعید میدونم جز سر کوچه تون جایی رفته باشی . رفتی ببینی چه چیزهایی اونجا در دسترس همه هست و تو اینجا باید به بدبختی تهیه شون کنی چون تحریمی ؟ نه ! اونجاها خوب نیست ! پر از فساده ! اونایی که میرن هم ...
باز هم نام ببرم ؟ یا کافیه ؟ برو ببین الان داروی 850 هزار تومنی شده 4 تومن و بیشتر مراکز درمانی گیر میاد . خانوادتو با خیال راحت سوار هواپیمای نو میکنی و دلت نمیلرزه که شاید این آخرین دیدارتون باشه . سوار هواپیمایی میشی که لایقشی . تورم 49 درصد رو روی عدد 9 نگه داشتن کم کار بزرگی نیست ، البته اگر ازش سر در بیاری . یه روزی هم گذرت به خارج از کشور خورد خیلی چیزهای اونجارو هم به مرور زمان اینجا خواهی دید ...
نکته بعدی هم اینه که انتظار معجزه از کسی نداشته باشین . یکم واقع بین باشین توی چهار سال نمیشه وضعیت 40 ساله رو تغییر داد . نمیشه گفت فلانی هم هیچ غلطی نکرد . این از نتونستنش نیست از نشدنش هست . شما مطمئن باشین آقای ایکس هم که امروز شعار نه به گذشته و فلان رو میده چهار ساله دیگه با این جمله که " هیچ غلطی هم نکرد " رو به رو خواهد شد ...

بازماندگان خاندان پهلوی در مترو !

  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۵۹ بازدید

دیروز کلا روز عجیبی بود ، از صبحش که خوابم برد و دیر به سر کارم رسیدم تا شبش که جنازه اومدم خونه و رفتم باشگاه و اینقدر داغون بودم که دوست داشتم تو همون باشگاه یه گوشه بگیرم بخوابم ! البته اتفاق جالب دیگه ایی هم افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست :دی
ساعت 8 از خواب پریدم ، صورتو شسته و نشسته ، صبحونه رو خورده و نخورده با قیافه در هم و ژولیده از خونه زدم بیرون و حرکت کردم به سمت ایستگاه مترو . خیلی شلوغ بود و به زور خودمو تو واگن جا کردم . همه با چشم های خواب آلود داشتن میرفتن سر کار ، مترو ساکت بود و فقط صدای خنده های چند نفر از واگن کناری میومد . کنجکاو شدم ببینم کیه سر صبحی اینقدر خوشحاله و مترو رو گذاشته رو سرش . از لا به لای جمعیت خودمو رسوندم و به محل سر و صدا و دیدم چهارتا پیرمرد نشستن دارن بلند بلند میگن و میخندن . همشون شیک و مرتب و اتو کشیده با بوی تند عطر فیلیپ موریس ! تو دلم گفتم نگاه کن تورو خدا ، من هم سن و سال اینا بشم یا اینقدر آلزایمر دارم که اسم خودم رو هم یادم نمیاد ، یا یه گوشه دنیا نشستم لب ساحل و به انتظار فرشته مرگم تا بدرود حیات بگم ...!
چندتا ایستگاه گذشت و من با فضولی تمام محو صحبت هاشون بودم . سه تاشون داشتن یکیشونو اذیت میکردن ، اینقدر این کارو ادامه دادن تا یارو مثل گچ سفید شد و ایستگاه بعدی بدون هیچ حرفی پیاده و شد و با عجله رفت . هم خندم گرفته بود هم تاسف میخوردم . قضیه از این قرار بود که اینا هم از نزدیکای شاه و بازنشسته های دوران پهلوی بودن ! یکی از این چهارتا یه عکس توی کیفش داشت که توی عکس چندتا درجه دار داشتن دست شاه و فرح رو ماچ میکردن ! دور سر یکیشون خط کشیده شده بود و با یکم دقت میشد فهمید این آقا همونیه که رنگش سفید شد و سریع پیاده شد ! دوستاش داشتن به شوخی میگفتن میریم به اطلاعات لو میدیم که تو کی هستی و چی کار میکنی ، یارو هم جدی گرفته بود و ترجیح داده بود محل رو ترک کنه . این شوخی هم خنده دار و هم باعث تاسف ! تاسف برای همچین آدم هایی که هیچوقت روی اعتقاداتشون نیستن و به قولی حزب بادن ، یعنی زمان شاه نوکریه شاه و دور و اطرافیانشون رو میکردن ، حالا هم اگه نوکریه ...
بعد از چندتا ایستگاه که دیگه شوخی از سرشون پریده بود جدی داشتن راجع به زمان شاه صحبت میکردن و میگفتن که اون موقع ها فلان بود ، همه چیز بهتر بود و اوضاع کار و اقتصاد و ... خیلی از الان بهتر بود . حتی به من هم اشاره میکردن که نگاه کن جوون هارو ، خنده و شادی رو لباشون نیست و خوشی چهل ساله از این مملکت رفته . و من ترجیح میدادم خودمو بزنم به اون راه و چیزی نگم . چون نه میتونستم باهاشون موافقت کنم و نه میتونستم از بعضی حرف های حقشون بگذرم ! البته من کلا خودم رو تو سیاست درگیر نمیکنم . سعی میکنم آگاه باشم ، مطالعه داشته باشیم ، ولی هیچوقت اظهار فضل نمیکنم ...

کلاس های بی هیجان تجهیزات پزشکی ...

  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ، ۰۰:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۲۰ بازدید

شما فکر کن هر روز ساعت هفت صبح بیدار شی بری سر کار تا 3 بعد ازظهر ، بعد از اونجا سریع خودتو برسونی به کلاس های تجهیزات پزشکی و یه جوری تایم رو تنظیم کنی که 4 اونجا باشی . 4 ساعت سر کلاس باشی و هشت راه بیافتی به سمت خونه و 9 برسی ! 9 هم یه سُک سُک کنی خونه و بری باشگاه تا 11 . جونی میمونه واست ؟ رمق و حسی میمونه ؟ نه نمیمونه دیگه ! من نمیدونم کدوم آدم روان پریشی اولین بار گفت آدم های موفق از تک تک لحظه های زندگیشون استفاده میکنن ؟ مگه یکم بیشتر خوابیدن و شروع کردن روز از ساعت 10 چه مشکلی داشت که مثل خودشیرینا رفتن کردنش 7 ؟ نکنین آقا ! بخدا من همش سر کلاس خوابم و سوژه خاص و عام شدم . همه میگن خرس قطبی اومد . باورشونم نمیشه من یه راست از سر کلاس میرم اونجا و چقدر خسته ام .. تازه میشینن راجع به یه سری مباحث به درد نخور حرف میزنن که شما بخوای نخوای خوابت میبره . این روند هر روز شنبه تا چهارشنبه و به مدت 3 هفته هم ادامه داره .. چه غلطی کردیم به بابا گفتیم ما میشیم ناظر فنی شرکتت و از مدرکمون استفاده کن . بیا ، حالا خر بیار و باقالی بار کن ...

خودش میدونه دل گرمیمه ...

  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ، ۱۱:۵۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۹۸ بازدید

توی برنامه FaceApp صورت پیر شدمو درست کردم و براش فرستادم ، به جای اینکه بخنده و بگه چقدر زشت شدی گفت نکن همچین دلم میگیره وقتی میبینم پیر شدی . بهش گفتم چیه میگه دیوونه پیری هم یه مرحله از زندگیه دیگه ، مهم اینه که دو نفر تا آخر عمر همو بخوان و برای هم جذاب باشن . گفت راست میگی ولی من اصلا دوست ندارم پیر شم ، دوست دارم همیشه جوون بمونم و برات قشنگ باشم . از همون دور براش یه استکیر فرستادم و گفتم تو همیشه برای من زیباترین زن دنیا میمونی ... لبخندشو از پشت صفحه موبایل میشد تجسم کرد ، اینجور موقع ها تو دلش یه ذوق های کوچیکی میکنه ، حسش میکنم ...

سربازهایی که ایستاده میمیرند ...

  • جمعه ۸ ارديبهشت ، ۱۴:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۲۰ بازدید

تا وقتى خودم سرباز نشده بودم معنی دلتنگی رو نمیفهمیدم . درک نمیکردم که درد دوری یعنی چی . تازه من تو شهر خودمون و وسط تهران خدمت میکردم ولى باز هم احساس میکردم تو یه جاى دور افتاده با دلگیرترین غروب دارم روزهای طولانیه خدمت رو میگذرونم .
یادمه توی دو ماه آموزشی مسئول بهدارى بودم و سربازهای مریض رو میبردم بیمارستان و میاوردم . یه شب توی آسایشگاه شماره 4 یه سربازى از شدت سر درد به خودش میپیچید ، اینقدر حالش خراب بود که نصف شب مجبور شدیم با آمبولانس اعزامش کنیم بیمارستان . مسئول ام آر آى اورژانس از سرش عکس گرفت و وقتى دکترش عکسو دید بهم نشونش داد و گفت این چیه به نظرت ، گفتم هماتوم مغزى ( لکه یا همون تجمع خونى ) . جا خوردم ! اوضاع خوبى نداشت ، نمیدونستم چطور باید بهش میگفتم نیاز به عمل دارى ، اینقدر دست و پامو گم کرده بودم که از پسش برنیومدم و این کارو به رفقاش سپردم . صبح که میخواستیم برگردیم پادگان ، دستمو گرفت و بهم گفت برگشتیم آسایشگاه به کسى چیزى نگو ، من بابام فوت شده و مادرم تو روستامون خرج خواهرمو میده ، سواد هم نداره نمیدونه چیه شروع میکنه به غصه خوردن . با وجود اینکه قولم دروغ بود و وظیفه م بود که گزارش بدم بهش گفتم خیالت راحت بین خودمون میمونه . عصر همون روز فرستادنش واسه کارهاى عملشو و بعدم کمیسیون پزشکی و معافیتش . دیگه ازش خبری نداشتم تا آخراى خدمتم ، صدام کردن رفتم در در اتاق عمل دیدم اومد و بدون هیچ حرفى محکم بغلم کرد . از روستاشون اومده بود و برام نون برنجى آورده بود . حالش خوب بود و معافیتشو گرفته بود . پفتم اسماعیل اینجا چی کار میکنی ؟ گفت اومدم به هم خدمتى هام شیرینیه معافیمو بدم .بهش تبریک گفتم و یا خوشحالی بدرقه اش کردم رفت ...
همون شب ما شیفت شب بودیم ، ساعت حدود 11 گفتن دوتا سرباز با موتور تصادف کردن که اتفاقا از بچه هاى همین بیمارستانن ، یکیشون که وضعیت بهتری داشت رو آوردن اتاق عمل و رفت زیر عمل ، داغون شده بود ، اون یکى هم که ترک موتور بود تا دم در اتاق رسوندنش ولى تموم کرده بود . بچه ها میگفتن داشتن میرفتن شیرینى پایان خدمت بخورن ... مزه نون برنجى هاش هنوز زیر زبونمه . همیشه مظلوم بود و مظلوم هم رفت ...
پی نوشتـــ :
این مطلبو وقتی یادم اومد که چند روز پیش توی خبرها خوندم 8 تا سرباز مرزبانی و نیروهای انتظامی سیستان و بلوچستان تو حمله اشرار شهید شدن . واقعا قلبم به درد میاد وقتی خبر شهادت این سربازهارو تو گوشه و کنار ایران میشنوم و گلوم پر از بغض میشه . نامردترین آدم های دنیا هستن اینایی که به سربازهای بیگناه تیراندازی میکنن و اونار میکشن . همه این بچه ها مجبور به خدمت کردن هستن و حقشون این نیست ...

معرفی کتاب ؛ صداهایی از چرنوبیل

  • چهارشنبه ۶ ارديبهشت ، ۲۳:۱۲ ب.ظ
  • معرفی کتاب
  • ۲۸۵ بازدید

همیشه سر در آوردن از تاریخ برام فوق العاده جذاب بوده و هست . پیشوای آلمان آدولف هیتلر ، نبرد نرماندی ، تاریخ مجهول آمریکا و ... همه کتاب ها و مستند های مورد علاقه من درباره تاریخ هستن . کتاب صداهایی از چرنوبیل رو کاملا اتفاقی وقتی که اصلا قصد خرید کتاب نداشتم پشت ویترین یکی از کتاب فروشی ها دیدم . اینقدر وسوسه شدم که با وجود چندتا کتاب دست نخورده تو قفسه کتاب هام رفتم تو و خریدمش و الان هم مشغول خوندنشم . کتاب بسیار جالبیه و فکر کنم یه هفته ای نشده تمومش کنم . البته اگر فرصت و وقت آزاد هم پیش بیاد .
درباره کتاب " صداهایی از چرنوبیل ، تاریخ شفاهی یه فاجعه اتمی " به نقل از مقدمه کتاب : حادثه اتمی چرنوبیل حادثه هسته‌ای فاجعه‌ باری بود که در روز 6 اردیبهشت 1365 ( 26 آوریل 1986 ) در نیروگاه چرنوبیل در اوکراین رخ داد . انفجار و آتش‌سوزی در در رآکتور شماره 4 نیروگاه چرنوبیل باعث پخش مواد رادیواکتیو در بخش بزرگی از غرب شوروی و اروپا شد . تصویر رسانه‌ای بازتاب داده شده از این حادثه هیچ گاه حتی پس از گذشت سال‌ها از این حادثه کامل نبود و نتوانست عمق فاجعه رخ داده را به نمایش بگذارد. داستانی که رسانه‌ها و دولت وقت از این حادثه روایت کردند با داستانی که شاهدان عینی ماجرا امروز روایت می‌کنند‌، بسیار متفاوت است،‌ در آن زمان کمتر کسی از میان مردم می‌دانست چه خبر است. مقامات دولتی در تلاش برای حفاظت از خود مردم را فریب دادند . آنها به مردم اطمینان دادند همه‌چیز تحت کنترل است و هیچ خطری آنها را تهدید نمی‌کند . با این حال تاکنون آثار مختلفی درباره این حادثه منتشر شده است،‌ یکی از مهمترین آن‌ها « صداهایی از چرنوبیل »‌ نام دارد کتابی که نویسنده بلاروسی آن سوتلانا الکسیویچ از سوی آکادمی سوئد برنده جایزه ادبی نوبل 2015 اعلام شد .

بریده ایی از این کتاب :‌ « آن‌ها در سردخانه گفتند : می‌خواهی ببینی چه لباسی تنش می‌کنیم ؟ و من می‌خواستم آن‌ها لباسی رسمی بر او پوشاندند و کلاه نظامی‌اش را هم بر سرش گذاشتند. آن‌ها نتوانستند کفشی برایش پیدا کنند زیرا پا‌هایش بزرگ‌تر از حد طبیعی شده بود. علاوه بر این آن‌ها مجبور شدند لباس را از چند جا پاره کنند زیرا نمی‌توانستند همانند سایر جنازه‌ها او را آماده کنند؛ بدنی وجود نداشت که بخواهی لباس تنش کنی. همه‌اش جراحت و پارگی و زخم بود. آخرین روز بیمارستان، بازوی او را کشیدم و‌‌ همان لحظه که استخوانش شروع به لرزیدن کرد، جوری که انگار چیزی معلق و خمیده و آویزان بود، جسمش او را ترک کرد. چیزی به نام بدن وجود نداشت، بر باد رفته بود. تکه پاره‌های ریه‌ها و کبدش به راحتی از درون دهانِ او قابل رویت بود . امعاء و احشاء درونیش آنقدر بالا آمده بودند که راه نفسش بسته شده و او را در آستانه خفگی قرار داده بود. دستم را باندپیچی کردم و آن را در دهانش فرو بردم و هر گوشت و خونی که آنجا گیر کرده بود را بیرون کشیدم و راحتش کردم. گفتن این حرف‌ها غیرممکن است. نوشتن در موردشان غیرممکن است و حتی زنده ماندن، وقتی که این‌ها را از سر گذرانده‌ای، چیز محالی است. همه این‌ها مالل من بودند.
درست جلوی چشم‌های من، آن‌ها او را با لباس رسمی‌اش، در محفظه نایلونیشان فرو کردند و سرش را محکم با طناب بستند. و بعد از آن ، محفظه‌ را در تابوتی چوبی قرار دادند و دوباره تابوت را در پوشش دیگری گذاشتند و گره زدند. پلاستیکی شفاف بود، کمی ضخیم و درست شبیه به یک سفره. و باز آن‌ها همه‌ این چیز‌ها را در تابوتی از جنس روی گذاشتند. آن‌ها حسابی وقت گذاشته بودند. ولی هیچ راهی برای موجه نشان دادن کاری که می‌کردند ، وجود نداشت .
هر کسی آمد، چه پدر و مادر او و چه والدین من، به همراه خود دستمال‌های سیاه جیبی داشت که از مسکو خریده بودند. ماموریتی غیرمعمول برای ملاقات ما داشتند. آن‌ها تک به تک حرف‌های مشابهی می‌زدند: به نظر ما غیرممکن است که جسد شوهر یا پسرتان را به شما تحویل دهند. آن‌ها آلوده به مواد رادیواکتیویته هستند و قرار است در گورستانی که در مسکوست به طور خاصی سوزانده شوند. در تابوت محافظی از جنس روی، زیر آجرهای سیمانی. و لازم است شما این سند‌ی که اینجاست را امضا کنید . »
پی نوشتـــ :
یه مستند با همین موضوع هم ساخته شده که با یه سرچ تو گوگل میتونین پیداش کنین ...

انتقاد پذیر باش ، حتی شما فامیل عزیز !

  • يكشنبه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۱۷ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۹۰ بازدید

دیشب توی اینستاگرام چشمم به یه کامنتی خورد که نوشته بود مرگ بر روحانی ، درود بر رئیسی ! یکم بیشتر دقت کردم دیدم کامنت زیر عکس سیاسیه یکی از فامیل هامون که ایشون هم روحانی رو کوبیده بود نوشته شده . اول اومدم بیخیال از کنارش رد بشم ولی دیدم جوابشو بدم بهتره . کامنت اون آقا رو جواب دادم و گفتم دوست عزیز رقابت انتخاباتیه ، آقای روحانی هم دشمن نیست . شما هم اگر میخوای از شخصه دیگه ایی حمایت کنی نباید به کاندید غیرمحبوبت توهین کنی اونم به این شدت ! مرگ بر روحانی ؟
جالبترین قسمت قضیه اینه که فردا صبحش وقتی بیدار شدم ، قبل از اینکه برم سر کار رفتم سراغ پیجش تا ببینم جواب کامنتم رو چی داده . هر چی سرچ کردم صفحه شو پیدا نکردم . یعنی چی شده بود ؟ بسته بودش ؟ نه ! بلاکم کرده بود ! به همین راحتی و بی شعوری . مطمئنم یه روز که ببینمش میرنم تو روش و میگم شما که ادعای فرهنگت میشه و به قولی فعال سیاسی هستی ، تحمل مخالفت و انتقاد دیگران رو هم داشته باش . سعی کن صحبت های همه رو بشنوی بعد نظرتو اعلام کنی . این حرکت ها منو عجیب یاد آدم های خشک مذهب میندازه که با خون و خونریزی میخوان عقایدشون رو تحمیل کنن .. اینجاس که میگن فک و فامیله داریم ؟

سی سالگی لعنتی ...

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ، ۱۶:۱۵ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۴۳۱ بازدید

گاهی وقتا به روزهای سی سالگی فکر میکنم ، روزهایی که هیچ تصوری ازشون ندارم و نمیدونم چقدر تغییر میکنم ، احتمالا یکم موهام کم پشت میشه و اون لا به لاها چندتا تار سفید هم دیده میشه . ریش هام هم شاید بعضی جاهاش سفید شده باشه و با این وضعیت کار کشیدن از چشمهام یه عینک هم همراهم دارم . کتابی که همیشه آرزوشو داشتم به چاپ رسوندم و درگیر کارهای انتشاراتی و پخشش تو کتابفروشی ها هستم . شب ها وقتی برمیگردم خونه به پروژه های عکاسی و خلق صحنه های جدیدی که از تو ذهنم میگذره فکر میکنم و برایی خودم قهوه دم میکنم . موزیک هایی که احتمالا متناسب با سنم خواهد بود گوش میدم و کمی از شیطنتم هم کم شده ...
اما همه اینها یه تصوره ، سی سالگی هم میاد و میره و ما هنوز همونی بودیم که هستیم ، همون کفش و کلاه و همون فکرهایی که احتمالا هیچوقت به عمل تبدیل نمیشن . فقط کمی فرسوده تر و بی رمق تر . دوست ندارم دیگه بهش فکر کنم ، خداروشکر هنوز چند سالی باهاش فاصله دارم ...
بعد از سی سالگی ،
خانه ایی که یک اتاق خواب دارد ،
و گوشه اش تخت یک نفره ایی جا خشک کرده است ،
خانه ایی که اسباب بازی های کودکی ،
گوشه و کنارش پهن نباشد ،
باید درش را گل گرفت !
اصلا میدانی ، زندگی که تو را ندارد ،
مفتش گران است !
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
سعی میکنم دست نوشته های ادبیمو توی کانال تلگرامم قرار بدم ، اگر دوست داشتین میتونین از اینجا عضو بشین ...
خیلی از رفقای بلاگی توی کامنت ها درخواست قیمت طراحی قالب رو داده بودن که من شرمنده همشون شدم . حقیقتا من طراحی رو قدیم ترها انجام میدادم و الان فقط برای تنوع میشینم پای طراحی قالب بلاگ خودم و فرصتی برای قبول کردن سفارش ندارم ...

ماشین باید کلاسیکی باشه !

  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ، ۱۰:۱۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۱۲ بازدید

مشکلش چیه ؟ یکی به من بگه اینکه من دوست ندارم ماشین آشغالی های ایرانخودرو و سایپا و ... رو سوار بشم و به ماشین های کلاسیکی علاقه مندم مشکلش چیه که تو خونه باید خانواده دعوام بشه ؟ هر کسی سلیقه ایی داره خوب غیره اینه ؟ من ترجیح میدم 40 تومن پولی که میخوام بدم 206 صفر سوار شم که هر قطعه اش مال یه کشوره و به زور سر همش کردن و تحویلمون میدن برم یه ماشین قدیمی تر و با اصالت تر آلمانی یا ژاپنی سوار بشم . چند روز پیش تو خونه بحث ما سر همین موضوع بود که این ماشین ها دیگه آپشنی ندارن و لوازمشون گیر نمیاد و داشتنش معقول نیست و بیا برو یه 206 یا یه ماشین چینی بخر خودتو راحت کن ! گفتم عمرا ! من کاری به قدیمی بودن و حتی کم آپشن بودن ماشین های کلاسیکی که سوار میشم ندارم ، برای من لذتی که رانندگی کردن با این ماشین ها هست به تمام دردسرها و مشکلاتش میارزه . حتی حاضرم برم برای یه سپرش کل شهرو بگردم چون این کار برام واقعا لذت بخشه . تو همین بحث ها بودیم که دعوا بالا گرفت و من الان سه روزه با خانواده قطع رابطه ام تا متوجه بشن به خواسته های منم باید احترام بذارن ...