روحانی ها هم به بهشت میروند !

  • يكشنبه ۲۰ فروردين ، ۱۴:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۵۹ بازدید

هیچوقت یاد ندارم تو جمعی ، موقع صحبت با دوستی یا حتی حین فعالیت تو شبکه مجازیی به جامعه روحانیون توهین کرده باشم . حتی راجع بهشون اظهار نظر کرده باشم و بگم همه آخوندها فلان . پیش اومده با عملکرد و برخوردشون مخالفت نشون بدم ولی هیچوقت زبونم رو به سمت توهین نچرخوندم . به اعتقاد من تو همه قشری آدم خوب و بد هست . پزشک ها ، کاسب های بازار ، استادهای دانشگاه ، دانشجوها ، راننده ها ، مکانیک ها و ... به همین خاطر ما نمیتونیم کلمه " همه " رو راحت به کار ببریم و به قول گفتنی تر و خشک رو کنار هم قرار بدیم و بسوزونیمشیون ...
دیروز موقع برگشت به خونه روی پله برقی مترو یه روحانی پشت سرم وایساده بود . من سرم به گوشیم گرم بود و یه لحظه برگشتم پشتمو نگاه کنم که باهاش چشم تو چشم شدم . یه لبخند قشنگ تحویلم داد و بهم سلام کرد . من هم بهش لبخند زدم و گفتم سلام حاج آقا روزتون بخیر . دست کرد توی جیبش و بهم یه شکلات داد و گفت بفرمایید ، ما اونقدرها هم که میگن ترسناک نیستیم ! شکلاتو از دستش گرفتم و گفتم این چه حرفیه ! شما چه به عنوان یه روحانی و چه به عنوان یه انسان و همشهری برای من محترم و متشخص هستین . خداروشکر من اهل توهین و به یه چشم نگاه کردن آدم ها نیستم . یه لبخند دیگه زد و گفت احسنت ، ما سوار تاکسی که میشیم دیگه کنار ما کسی سوار نمیشه . گفتم این سطح شعور بعضی هارو میرسونه . مکالماتمون تا دم در مترو ادامه داشت و وقتی داشت خداحافظی میکرد گفت شماره منو اگر دوست دارین داشته باشین و هر سوال شرعی ، استخاره ایی ، امری و فرمایشی داشتین در خدمتتونم . من هم تشکر کردم و شمارشو توی گوشیم ذخیره کردم . باهام دست داد و گفت فردا صبح حرم حضرت معصومه نایب الزیاره شما هستم ...
از گوشه پیاده رو میرفت و کم کم از محدوده دیدم دور میشد ، حواسم بهش بود ؛ از کنار هر کسی که رد میشد بهش سلام میکرد . همین برخورد و اتفاق باعث شد تا شب حس خوبی داشته باشم ، چقدر این آدم های خوب ، جدا از روحانی بودنشون برای خوب کردن حال مردم نیازشون ضروریه ...

لانتوری ، دردی که باید دیده شود !

  • دوشنبه ۱۴ فروردين ، ۲۳:۳۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۱ بازدید

نمیدونم چقدر اهل دنبال کردن سینما هستین . چقدر وقتتون رو برای فیلم هایی با ژانر اجتماعی و گاها درد آور که این روزها تعدادشون هم روی پرده های سینما کم نیست صرف میکنید . از بیان واقعیات جامعه لذت میبرین یا نه دوست دارین با خانواده بشینین و از یه فیلم کمدی لذت ببرین . به شخصه فیلم هایی که فقط برای خندوندن مخاطب ساخته شدن رو دوست ندارم چون به نظر من اکثر این فیلم ها نه داستان مشخصی داره و نه بعد از دیدنش به شمارو وادار به فکر کردن و اثر پذیری میکنه . لانتوری رضا درمیشیان فیلمی بود که باید ساخته میشد . باید درد و حرفی رو به تصویر میکشید که شاید کمتر کسی به خودش جرات میداد حتی راجع بهش نقدی یا نظری بنویسه ...

این فیلم رو برای دومین بار تو یکی از شبکه های ماهواره ایی دیدم . تا پنج صبح و توی سکوت خونه عمیقا درگیر فیلم شده بودم ، حسی که شاید توی سینما نمیشد تجربه اش کرد . نقد و نظرهای جالب مردم ، صحنه های درگیر کننده و سکوت های به جای فیلم ، انتخاب بازیگر نقش مریم ، فلش بک های خوب و ... همه و همه باعث شدن این فیلم برای من جذاب و گیرا و در عین حال دردناک و زنده کننده خاطره اسید پاشی آمنه باشه .
بعد از دیدن این فیلم فقط با خودم فکر میکردم چقدر بعضی از کارها میتونه پست و زننده باشه . چقدر یه انسان میتونه تو یه چشم به هم زدن با تصمیم کاملا بی فکرش حال ، آینده و سرنوشت یه آدم رو نابود و تباه کنه . همونطوری که توی لانتوری مریم تباه شد و توی جامعه ما هم آمنه ها از بین رفتن . وقتی خودم رو جای آمنه میذارم درک اون لحظه ایی که از پشت یه صدای آشنا اسممو صدا میکنه و من بی خبر از همه جا برمیگردم و قربانی اسید پاشی میشم برام سخت ترین کار دنیاست ! یه جواب رد به یه خواستگاری که حق هر دختر و پسریه به قیمت نابود شدن دوتا چشم تموم میشه ...

از همه این فکرها که بگذریم ، چقدر یه انسان میتونه بزرگ باشه که کلمه " بخشیدم " رو به زبون بیاره ! اون انسانی هم که مورد بخشش قرار گرفته باید از این حجم سخاوت و بزرگی سرشو بذاره یه گوشه و بمیره . بخدا که باید بمیره . بعد از یدن این فیلم خیلی قلبم به درد اومد ، هم برای آمنه ، هم برای قربانی های اسید پاشی های اصفهان و هم برای تمام آمنه های سرزمینم که قربانی ذلیل ترین مذکرهای دنیا شدن . آرزو میکنم هیچوقت توی هیچ تیتر و روزنامه ایی کلمه اسید پاشی رو نبینیم . آمین ...
همچنین بخونید :
+ آمنه بهرامی ، قربانی اسیدپاشی زیر پل سیدخندان
+ نقدی بر فیلم لانتوری به قلم میثم کریمی

اولین روز کاری سال 96 ...

  • سه شنبه ۸ فروردين ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۶۵ بازدید

هیچوقت از کار کردن توی عید خوشم نمیومد ، نمیدونم چرا ولی حس میکردم تعتیطلات رو باید یا رفت مسافرت یا تو خونه گرفت تا لنگ ظهر خوابید ! تازه حس بدترش این بود که وقتی میریم سر کار همه جا خلوته و چون بقیه الان در حال خوشگذرونی هستن به من ظلم شده دیگه ! چه تفکراتی داشتم واقعا ، آدم هر چی سنش میره بالاتر بیشتر به افکار نوجوونیش لبخند میزنه و پیش خودش میگه چه دیوونه ایی بودما ! الان که دارم از پشت مانیتور مینویسم در حال گذروندن اولین روز کاری سال 96 هستم . البته به انتخاب خودم بود اومدن یا نیومدن سر کار ولی از اونجایی که امسال مسافرت نرفتم و تو خونه هم کار خاصی نداشتم گفتم بیام سر کار تا بقیه همکارا بتونن به مسافرت و گردششون برسن ...
بگذریم ؛ با اینکه نمیدونم قراره امسال چه اتفاقاتی بیافته و زندگیم تو چه مسیری قرار بگیره سال 96 رو دوست دارم . نگاهم از همین روزهای اولش مثبته و کلی برنامه ها براش دارم . از شروع کردن دوباره تدریس عکاسی تا نوشتن کتاب و تغییرات اساسیه دیگه تو زندگیم که کم کم راجع بهشون صحبت میکنیم و امیدوارم انگیزه ایی باشه برای اونهایی که هنوز برنامه ایی برای امسالشون ندارن . پس 96 عزیزم با ما مهربون باش که ما کلی دوست داریم !
پی نوشتـــ :
اونایی که آماده ان برای تغییر و شروع یه سال متفاوت اعلام حضور کنن !
تا همین لحظه بنده 0 ریال عیدی دریافت کردم !

مینیمال ؛ نوروز

  • پنجشنبه ۳ فروردين ، ۰۲:۰۰ ق.ظ
  • مینیمال
  • ۳۱۰ بازدید

احساسم به تو ،
مثل اسفندیست ،
که تا بهار را به همسریش در نیاورد ،
از سرما دل نمیکند ...

این روزها به لطف وجود شبکه های اجتماعی گوشمون از تبریک های بلند و جورواجور عید پره . برای همین به یه مینیمال ساده اکتفا میکنم و سال جدید رو به همتون تبریک میگم . ممنون که یه سال دیگه هم همراه من و بلاگ مرد بارانی بودین . برای تک تکتون عشق ، شادی و سلامت رو آرزو میکنم و امیدوارم تمام فصول زندگیتون رنگ و بویی خدایی داشته باشه که آدمی بدون عنایت و توجه خداوند بهره ایی از زندگیش نمیبره ...
توی قسمت نظرات این پست برای من و خودتون یه آرزوی قشنگ نود و شیشی کنید ...

بوسه بر چشم هایت میزنم مادر ...

  • يكشنبه ۲۹ اسفند ، ۲۲:۱۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۶۷ بازدید

هیچوقت یادم نمیره روزی رو که با دوچرخه رفتم تو خیابونی که تازه آسفالت شده بود . همه جام قیری شده بود . از لاستیک دوچرخه بگیر تا لباس ها و کل پاهام تا زانو . با اشک برگشتم خونه و تو راه بابام وقتی داشت از سر کار میومد و منو دید یه سیلی بهم زد و گفت برو اصلا نیا خونه با این خرابکاری که کردی . نیم ساعت نشستم پایین ساختمونمون و سرمو گذاشتم رو پاهامو اشک ریختم . 6 یا 7 سالم بود ، با همون تفکرات کودکانه احساس میکردم دیگه هیچی درست نمیشه و خانوادم منو پسر خودشون نمیدونن . بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوچرخمو که به زور راه میرفت و همه جاش پر از قیر بود بردم و رسوندم دم خونه . در زدم و بابام درو باز کرد ، کلی دعوام کرد که چرا همچین کار بی عقلی رو کردم . هنوز حرفاش تموم نشده بود که مامانم هم اومد دم در و گفت وای چی شده ؟ بابا بهش گفت آقا پسرت رفته تو قیر و ... مامان بدون اینکه به اطرافش و کثیفی من و دوچرخم توجه کنه محکم منو تو بغل گرفت و گفت گریه نکن مامان چیزی نشده که با هم درستش میکنیم . هنوز بعد از بیست و چند سال وقتی آخر شب میرسم خونه ، آخرین نفری که همیشه بیداره و میپرسه پسرم شام خوردی یا نه مادره . همیشه کنارمون باش دل گرمیه خونه ...

اگر هنوز خونتون بوی مادر میده ، در کنار کادو و گلی که برای تشکر از وجودش و بودنش میخرین ، محکم به آغوشش بکشین ، خیلی ها حسرت همین آغوش رو دارن ...

لطفا با ذوق وارد شوید !

به به ! بالاخره تموم شد . یکی دو هفته ایی وقتمو گرفت ولی بالاخره آخرین کدشم نوشتمو بارگذاریش کردم . فکر کنم ظاهرشم خوب شد و رسوندمش به جایی که میخواستم . با همه مرورگرها و تبلت ها و موبایل ها هم سازگارش کردم که همه بتونن راحت دسترسی داشته باشن . تشکر لازم نیست بخدا کاری نکردم که ! من فقط وظیفمو انجام دادم ! خواهش میکنم بشینید ، بلند نشید تورو خدا :دی
ولی به دور از شوخی این تنوع طلبی ما باعث میشه هر چند وقت یه بار از ظاهر یه چیزی خسته بشیم و یه دستی به سر و روش بکشیم . یعنی چند ماه بعد دیدین همین قالب هم عوض شد تعجب نکنین ، از بنده هیچی بعید نیست ! فقط بی زحمت اگر مشکلی توی لود شدن قالب دیدن بهم خبر بدین تا برطرفش کنم ...
اون ذوق رو هم که گفتم بی زحمت تر لحاظ کنید تا بسی شادمان بشم که نتیجه کارم رضایت بخش بوده ! مرسی :دی

شادی اسکار ، شوک متروی تئاتر شهر !

  • دوشنبه ۹ اسفند ، ۱۱:۴۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۱۵ بازدید

مرسی از اصغر فرهادیه عزیز بابت فیلم قوی و خوبش که اسم ایران رو دوباره سر زبون ها آورد ، به نظر من بهترین هدیه به مردم یه کشور میتونه کاری باشه که باعث بشه اسم کشورت چند پله بالاتر از بقیه قرار بگیره . واقعا حس خوبی داره آدم خودشو بذاره جای آقای فرهادی ، همه جا با لبخند نگات کنن و تو چهره همه تشکر و قدردانی باشه .
من هیچوقت راجع به عقایدم با کسی صحبت نمیکنم و حتی بدتر از اون سعی نمیکنم به خورد کسی بدمشون که نه یه کلام حرف من درسته ! میام اینجا مینویسم و نظراتمو بیان میکنم و دست آخر قضات رو میسپارم به کامنتدونی تا بقیه برام بنویسن درست میگم یا غلط و از نظر من باید هم اینطوری باشه . بلاگ نویسی یعنی بیان عقاید و باز گذاشتن دست مخاطب برای نقد و انتقاد ...
من حس میکنم فیلم هایی که اصغر فرهادی میسازه خیلی مورد توجه هالییود قرار میگیره . دلیلشم اینه که ساختارش مثل باقی فیلم های معمول نیست و همه چیز رو به شکل واقعیش نشون میده . واقعی یعنی دقیقا همون چیزی که ما مردم توی اجتماع میبینیم و ازشون آگاهیم و مسئولین سعی بر غلط نشون دادنشون دارن . شما فقر و فحشا رو خیلی بیشتر از اون چیزی که رسانه ها میگن میبینن . البته قانونش هم همینه هیچ کشوری نمیاد زشتی ها و پلشتی هاشو درشت کنه و تو بوق و کرنا تحویل مخاطب بده . همیشه سعی میکنه اوضاع رو آروم و غیر متشنج نگه داره . به همین خاطر هم اصغر فرهادی از بطن مردم فیلم میسازه . همه چیز رو عامه و کاملا حس کردنی میسازه به همین خاطر هم مخاطب داخل لذت میبره و هم سینمای هالیوود . فکر کنم توضیح بیشتر لازم نباشه و تا همین جا کل مطلب رو درک کرده باشین . همونطوری که مثلا یه آمریکایی میاد چهره کشورش رو سیاه و جوری که هست نشون میده و اون فیلم 30 بار از صدا و سیما پخش میشه و حتی جایزه هم از کشورهای ذینفع میگیره . البته بگم از هنر و استعداد فوق العاده اصغر فرهادی و بازیگرای فیلم هم نباید چشم پوشی کنیم چون اگر این قدرت ساخت هم نبود نمیتونست را به جایی ببره .
بگذریم کاممون به اندازه کافی شیرین شد :دی بریم سراغ تلخیه روزگار خودمون . به اون آدم شریفی که دیروز جلوی چشم ما خودشو انداخت زیر قطار مترو و له شد ! آقایی که نمیدونم کی بود و سایت ها گفتن انگیزه اش خودکشی بوده . ساعت حدود پنج و چهل دقیقه عصر بود که با بابام از متروی تئاتر شهر پیاده شدیم تا خط عوض کنیم و به سمت ایستگاه قائم بریم . وقتی قطار وارد ایستگاه رو به رویی شد یهو زد رو ترمز و صدای جیغ و داد مردم بلند شد ! همه نگاهشون رفت سمت قطار و دیدن یکی خودشو انداخته زیرش ! درست چیزی معلوم نبود چون از روش رد شده بود کاملا ! مسئولای مترو سریع اومدن و همرو بیرون کردن و گفتن تا یکی دو ساعت همه قطارهای متوقف میشن و خط سه تعطیله ! هیچی دیگه همه زدیم بیرون و به هر کسی که میومد هم میگفتیم برگرده و همچین اتفاقی افتاده . خدا ازش نگذره سه ساعت و نیم تو راه بودم با تاکسی و اتوبوس تا برسم خونه . یکی نیست بگه آخه مرد مومن اینم روشه برای خودکشی ؟ نمیتونستی بشینی تو خونت با یه قرص بی سر و صدا تمومش کنی ؟
چی دارم میگم ، من که جاش نبودم ، خدا از سر تقصیراتش بگذره ...

مینیمال ؛ لحد !

  • سه شنبه ۳ اسفند ، ۱۵:۰۲ ب.ظ
  • مینیمال
  • ۳۸۵ بازدید

سنگ لحد را به جان میخرم ،
برای یک روز مردن در کنار تو !

پی نوشتـــ :
و شاید یک روز بودن در کنار تو !

و داماد گفت به شما مربوطه ؟!

  • سه شنبه ۲۶ بهمن ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۵۴ بازدید

تو آسانسور داشتم میومدم پایین که برم سمت بانک ؛ در همین حین داشتم با موهام ور میرفتم و بلند بلند آواز میخوندم که یهو طبقه 2 وایساد . سریع خودمو جمع و جور کردم و قیافه کاملا جدی به خودم گرفتم جوری که از تو چشمام معلوم باشه این صداها مال همسایه اس و فرهنگ آپارتمان نشینی کم کم داره از بین میره ! در باز شد و یه آقا داماد شیک و مرتب با یه دسته گل سرخ که از شدت تازگی هنوز بوی دلچسبشو داشت وارد آسانسور شد . بوی عطرش منو مست کرد چه برسه به عروس خانوم !
یکم براندازش کردم و تو دلم گفتم بذار شب عروسیش یه مزه ایی هم پرونده باشم تا شاد و خوشحال به استقبال زندگی بره ! یهو بی مقدمه گفتم آقا تو هم افتادی تو دام ؟ یه لبخند زشت هم تحویلش دادم و منتظر شدم بزنه زیر خنده و بگه ای بابا چی کار کنیم دیگه ! همونطور که منتظر بودم و لبخندم داشت خشک میشد با یه قیاه کاملا عبوس و ژل زده برگشت رو به من و بعد از دو ثانیه خیره شدن تو چشم هام گفت : من شمارو میشناسم ؟ یا با هم شوخی داریم ؟ ازدواج کردن یا نکردن بنده به اجازه شما انجام میشه ؟ تازه بعدش پرسید شما ازدواج کردی ؟ گفتم نه خداروشکر ! گفت برخوردتون همه چیز رو توجیه میکنه ، براتون متاسفم که ازدواج رو مثل یه زنجیر دور گردن میبینید ! البته گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه ...
آسانسور رسید همکف و درش باز شد ، بدون کوچکترین حرفی سرمو انداختم زیر و زدم از ساختمون بیرون . یه خورده که مسیرو رفتم یدونه زدم پس کله خودم و گفتم شما ازدواج کردی ؟ نه ! پس سرت تو کار خودت باشه و نمک نریز :))
کلا این روزها فشار زندگیها زیاده با دامادها شوخی نکنید !

شاید این روزها مرده باشم !

  • شنبه ۲۳ بهمن ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۳۸ بازدید

روزهای آخر بهمن به سردترین حالت میگذره . سردترین حالت روحی که نه انگیزه ایی برای نوشتن داره و نه حالی برای خوندن . پنل بلاگم خاک میخوره و امروز 430 تا نظر منتظر تایید و 74 تا بلاگ نخونده بی حوصلگی این روزهامو نشون میده . هر چی سنم بیشتر میشه از شور و حرارتم برای نوشتن کم میشه . نمیدونم چرا به این حالتهای روحی دچار میشم . شاید مربوط به فص یا روتین شدن زندگیم باشه . اتفاق برای نوشتن ، حرف برای گفتن و سوژه برای اشتراک کم ندارن ولی انگشتام ارتباط حسیه خوبی با کیبورد برقرار نمیکنه . شاید لازم باشه مدتی از این خونه دور باشم تا دوباره بتونم به اون حال و هوای سابق برگردم . اینقدر کلافم که حتی سر به هوایی هام رو هم فراموش کردم . این روزها به شدت معمولی هستن و امسال تهوع آورترین بهمن ماه رو داره !

توادامه همین بی حوصلگی ها قالب جدید رو حذف کردم ؛ چون اون چیزیی که میخواستم نشده بود . شاید بعد از یکی دو هفته یا کمتر با یه ظاهر جدید بیام و با انگیزه تر از قبل بنویسم شاید هم به همین روند ادامه بدم . معلوم نیست چون حالت روحیم بری خودم هم قابل پیش بینی نیست . ممنون که هوامو دارین و از بی معرفتی و کم رنگ شدنم گله نمیکنین و عذرمو می پذیرین .

راستی ، یه نگاهی به پست جانی خرگوشه بندازید ، من چیزی نمیگم قضاوتش با شما ( + اینجا )

صفحات دیگر