طرح شما تموم شده که !

  • سه شنبه ۱ آبان ، ۱۳:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۹ بازدید

اگر به عنوان وب دقت نکردید و یا اولین بار میاین تو بلاگ من و یا حتی خواننده تمام این دو هزار روزی هستین که من دارم مینویسم بی زحمت وقت بذارید و یه بار دیگه بخونیدش ! « سلام ، آقای سر به هوا هستم .. » همین یه جمله میتونه خوندن این پست رو براتون ساده تر کنه و کمتر تعجب میکنید از من !
طبق معمول همه سه شنبه ها ساعت شش و نیم صبح بیدار شم و راس ساعت هفت اول اتوبان همت بودم تا یه روز خسته کننده با کلی مریض تو اتاق عمل رو شروع کنم .سه شنبه ایی که تا چند ساعت پیش خیلی مزخرف بود ولی الان حس آزادی از زندان رو برام داره ! از اونجایی که همیشه حواس پرتی دارم حدود ساعت های یازده بود که از دفتر پرستاری بیمارستان باهام تماس گرفتن که برم پیششون . سابقه نداشت اینطوری باهام تماس بگیرن و همین باعث شد به همه تاخیرهایی که داشتم و جر و بحث هایی که با بعضی از همکارهای تو مخی ( به قول امروزی ها ) پیش اومده بود فکر کنم و خودم رو آماده کنم برای قیافه در هم خانوم مومنی که اتفاقا همینطور هم بود . تا وارد دفترش شدم و سلام علیک کردم پرسید شما کی تشریف آوردین برای طرح ؟ گفتم پارسال یکم آذرماه . گفت شما چقدر باید طرح میگذروندید ؟ گفتم یازده ماه . گفت پس شما امروز طرحتون تموم شده و وسایلتون رو جمع کنید و تشریف ببرید منزل ! بعد از چند روز هم بیاید و کارهای پایان طرحتون رو انجام بدید ! خشکم زد اصلا ! من فکر میکردم یکم آذرماه آخرین ماه طرحم هست ! اینقدر گیج هستم که حتی با انگشت های دستم نشمرده بودم یازده ماه میشه آبان ماه ! سریع رفتم تو اتاق عمل و باز با قیافه در هم استادها و بقیه همکارا روبه رو شدم . همشون فهمیده بودن قضیه چیه و کلی سرم غر زدن که ما فکر میکردیم این ماه هم هستی و رو برنامه ات برای روزهای زوج حساب کرده بودیم . هم شرمنده شدم و هم دلم میخواست جواب همه اذیت های این یازده ماهشون رو بدم . رفتم و با تک تکشون خداحافظی کردم و گفتم چند روز آینده برای شیرینی پایان طرح مزاحمتون میشم . بعدم که لباس پوشیدم و خوشحال حرکت کردم به سمت خونه ! یعنی اینقدر این خطای سهوی من تو اشتباه کردن تاریخ پایان طرحم بهم مزه داد که نگو ! این یک ماه رو روز شماری میکردم و حالا با پایان طرح زودهنگام در خدمتم شما هستم .
برای شما پزشک ها ، پرستارها ، بیهوشی ها و باقی کادر درمان یه همچین روزی رو آرزو میکنم . امیدوارم مشابه همین پستی که امروز نوشتم رو تو بلاگ هاتون ببینم . خیلی حس خوبی بود و هست .. این روز باید ثبت میشد و باید مینوشتمش .. انگار همین دیروز بود که توی پست " با نام خدا به دوره طرح میرویم " انتظار امروز رو میکشیدم .. یادش بخیر ..

کلاس سوم ابتدایی و چسب نواری !

  • سه شنبه ۲۴ مهر ، ۱۹:۲۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۷ بازدید

سر خیابونمون یه مدرسه راهنماییه که همیشه وقتی از سر کار میام یه نیم ساعتی رو تو ترافیک ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون میگذرونم . قد و نیم قد تو سر و کله هم میزنن تا از هم جدا بشن و برن سوار ماشین مامان باباهاشون بشن و برن خونه . وقتی نگاهشون میکنم یاد دوران ابتدایی خودم میافتم . یه مدرسه قدیمی با کلی درخت چنار و کاج بلند که همیشه تو گرما زیر سایه ش میشستیم و وقتایی هم که برف میومد از ضربه های محکم ما در امان نبود تا سرشو خلوت کنیم و برفشو بریزیم رو سر بقیه همکلاسی هامون !
یادمه وقتی کلاس سوم بودیم با صمیمی ترین رفیقم که هنوز هم رفاقت بیست و چند ساله داریم تو یه کلاس افتادیم . من همیشه درسم خوب بود و اون خیلی اهل درس خوندن نبود برای همین تو یه کلاس نمیافتدیم و سال سوم هم استثنا چون تعداد دانش آموزا زیاد بود پخشمون کردن تو کلاس های دیگه و ما شدیم همکلاسی و بقل دستی . اینقدر خوشحال بودیم از این وضعیت که قراره بهترین سال تحصیلی عمرمون رو کنار هم بگذرونیم ؛ هر چند این اوضاع خیلی ادامه نداشت و مارو از هم جدا کردن . من سمت راست کلاس اون عقب ها ، اون سمت چپ کلاس جلوی جلو ! دلیلش هم فقط یه چیز بود ، حرف زدن هامون با هم تمومی نداشت !
این موضوع خیلی تو مخ معلم رفته بود و هر چی تذکر میداد ما کوتاه نمیومدیم ، البته بیشتر بقل دستیم حرف میزد و همیشه کلی خاطره دست اول برای تعریف کردن سر کلاس داشت ! جالبیش اینه که ما با هم همسایه هم بودیم و غیر از ساعت مدرسه هم بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم و نمیدونم چرا این خاطره های هیجانیش سر کلاس یادش میومد و چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اصلا یادمون میرفت سر کلاسیم و معلم داره برای ما درس میده !
این قضیه ادامه دار شد و معلم وقتی دید تذکراتش فایده نداره یه تصمیم جالب و بیشتر خنده دار گرفت . زمستون بود و سر کلاس نشسته بودیم ، درست یادم نیست کدوم زنگ بود . وسط خاطره مسافرت و مه شدید گردنه حیران بودیم که معلم رو بالا سرمون دیدیم ! بدون هیج حرفی دوستم رو بلند کرد و برد پای تخته . از توی کشوی میزش چسب نواری درآورد و دهنش رو با چندتا چسب محکم بست . بعدم فرستادش بشینه سرجاش و بقیه درسش رو بده . هم خنده م گرفته بود و هم دلم براش میسوخت که همه بچه ها داشتن بهش میخندیدن . چیزی نگفتم و با چهره ایی که سعی میکردم حالت همدرد رو به خودش بگیره به بقیه درس گوش دادم . چند دقیقه ایی گذشت و دیدم داره با دست میزنه به پام ، نگاش کردم دیدم یه گوشه چسب رو باز کرده و داره ادامه خاطره رو تعریف میکنه ! خیلی حرفاش واضح نبود و من از بخار پشت چسب فهمیدم باز هم داره حرف میزنه ! خودمو ول کردم و بهش خندیدم و گفتم تو آدم بشو نیستی انگار !
اون روز با هر مصیبتی بود گذشت و فرداش با مامانش اومد مدرسه . اومد با معلم دعوا کرد که غرور بچه م رو جلوی همه خورد کردی دیگه چطوری میتونه با بقیه دوستاش راحت باشه ، بگه بخنده و درس بخونه . معلم گفت بچه شما پر روتر از این حرفاس و هر جوریه حرفشو میزنه درسم که نمیخونه ! پس نگرانش نباشید ..
یادش بخیر ، از اول هم به درس علاقه نداشت و تا اول دبیرستان بیشتر بالا نیومد و رفت سراغ کار ، هر چند تو کار موفق بود و الان مشغول شغلی هست که همیشه آرزوشو داشت . سوم ابتدایی بهترین دوران تحصیلی زندگیم بود که هر وقت بهش فکر میکنم کلی دلم برای اون دوران تنگ میشه ! البته فقط تنگ میشه و هیچوقت دوست ندارم برگردم بهش ! :دی
پی نوشتـــ :
به نظر من باید قبول کنیم تحصیلات تکمیلی و عالی برای همه نیست ، کسی رو نباید مجبور به کاری کرد و آینده همه نباید به دکتر و مهندس شدن ختم بشه و اگر کسی تو نحصیلاتش موفق نبود حتما آدم به درد نخور و بی آینده ایی نخواهد شد . باید به استعدادهاش توجه کرد و اون استعداد میتونه تو موسیقی ، ورزش یا چیزهای دیگه باشه . به جای فشارهای بی مورد خانواده ها که اکثر شماها هم تجربه اش کردین باید به علایق بچه ها بها داد . ما یکی از فامیل های نزدیکمون خودش پزشک هست و دخترش تو اتریش موسیقی میخونه ، تمام !

به زمین گرم خوردگان !

  • يكشنبه ۱۵ مهر ، ۱۴:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۷ بازدید

یارو کلا نیمدونست دلار چیه و چه شکلیه ! فقط شنیده بود هی قیمتش میره بالا میاد پایین یه سری هم میرن میخرن و میفروشن و سود میکنن و از اونجایی که فقط به پول رسیدنه براش مهم بود رفت خونه و زندگی و ماشین و هر چی داشت و نداشت رو فروخت داد دلار خرید و گذاشت توی بالشتش تا قیمت که رفت بالا بفروشه و بدون زحمت چند ده میلیون سود کنه . تو همین رویاها بود که یهو دلار چند هزار تومن کشید پایین و دید نه همیشه نمیشه از بدبختی مردم پول درآورد و یه شبه تمام زندگیشو روی هوا دید . دستش رفت سمت چپ سینه اش و با مخ به همون زمین گرمی خورد که باید میخورد !
میدونی ؟ من اصلا کاری ندارم قیمت چرا بالا پایین شد و این پایین اومدن یه روزه دلیلش چی بود و چه هدفی پشتش بود ، فقط اینو میدونم که یکی از کثیف ترین خصلت های اخلاقی طمع زیادی داشتنه ! اینکه حرص بزنی واسه چیز مفتی ! دنبال راهی باشی واسه یه شبه راه صد ساله رو رفتن ! واسه نون در آوردن از بدبختی مردم ! من اینا تو کتم نمیره . من اینارو درک نمیکنم چون دارم لا به لای مردمی زندگی میکنم که درد رو تحمل میکنن تا نیان پیش من بگن ندارم فلان جامو عمل کنم ..
اگر ضرر کردی که هیچی حقت بوده بخور نوش جونت عاقبت طمع میشه همین ، اگرم سود کردی که منتظر باش تا با صورت بری همون جایی که باید میرفتی . دنیا همیشه روی خوششو نشون آدم ها نمیده ..

تقلید اثر جف وال از نگاه شما !

  • پنجشنبه ۱۲ مهر ، ۱۳:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۹ بازدید

هفته پیش تو کلاس نقد عکس استاد از همه بچه ها خواست عکس تقلید از مجموعه عکس های خیابانی جف وال رو نقد کنن و هر چی از این عکس متوجه میشن رو بنویسن و هفته آینده تو کلاس بخونن .. شما چی متوجه میشین از این عکس ؟ با نگاه کردنش چه حسی بهتون دست میده و احساس میکنید منظور جف وال از گرفتن این عکس چی بوده ؟

دین و مسلک ابزاری !

  • سه شنبه ۲۷ شهریور ، ۰۰:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۹ بازدید

دورادور نوشته های جناب تتلو رو دنبال میکردم و از اظهار فضل های بی شمارش بهره میبردم . کاملا برام مثل روز روشن بود این حرکت ها و برخوردهای چندگانه اش برای چیه چون امثال این افراد رو کم نداریم که برای رفتن از این مملکت و یه پناهندگی یا به قول خودشون اقامت یه جمعیت رو دنبال خودشون کشوندن و شدن سوژه خاص و عام . بدن پر از نقاشی ، پست های عجیب و غریب تو اینستاگرام ، رفتن به سمت دین و خدا و رهبر و خراب خوندن مادر خوش چون نماز رو ترک کرده و نمیخونه . وارد شدن به فوتبال و هزارتا از این رفتارهای غیر متعادل برای رسیدن به همین جایگاهی بود که الان توش قرار داره . تا قبل از این امام حسین یه شهید بزرگ و فداکار بود که برای زنده نگه داشتن دین و نماز قیام کرد امروز شد یه شخصی که هزار سال پیش مرده و با هزارتا ایستگاه صلواتی و چایی نظری نمیشه ازش انتظار کمک و فرجی داشت .
چی بگم ؟ اصلا چی میشه گفت ؟ کاش یکم پیش خودمون ببینیم برای رسیدن به چه جاهایی داریم به چه کارهایی تن میدیم . اگر کسی هستیم که یه رسانه پرطرفدار مثل اینستاگرام با چند میلیون دنبال کننده داریم فرهنگ ساز باشیم نه صرفا یه انگل ..

یک مکالمه ساده ولی دلنشین ..

  • يكشنبه ۴ شهریور ، ۲۱:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۱۹ بازدید

داشت تهرانو از بام ولنجک با لذت تموم نگاه میکرد . سر میچرخوند به شرق و غرب و دنبال یه چیزی میگشت . برگشت رو به من و گفت کاکو استادیوم آزادی از اینجا معلوم نیست ؟ گفتم نه خیلی دوره از اینجا . گفت تا حالا رفتی استادیوم ؟ گفتم آره زیاد . گفت استقلا یا پرسپولیس ؟ گفتم پرسپولیس . گفت منم استقلال . دوباره برگشت سمت شهر و بعد از دو دقیقه پرسید اینجا بالا شهره تهرانه  گفتم تقریبا آره . گفت بچه تهرانی ؟ گفتم تو چی ؟ گفت ماهشهر ، خوزستان . گفتم از چهره و لحجه ات مشخص بود بچه جنوبی ..
از جاش بلند شد و اومد کنار ما روی صندلی نشست . 24 ، 5 سالش بود و با چندتا از رفقاش اومده بود تهران و شمالو بگرده و برگرده . گفت امروز رسیدیم تهران با بچه ها . رفته بودیم رامسر ، جات خالی چه هوایی بود ! همش مه و بارون ! مردم فرار میکردن میرفتن خونه هاشون ما با رفقا زیر بارون میدویدیم و خیس میشدیم . سریع هم گوشیشیو در آورد و شروع کرد فیلم های سفرشو نشومون داد . از جواهرده و قبر حبیب تا قلیون کشیدن و رقصدنشون لب ساحل . فیلم هاش که تموم شد سوال هاش شروع شد . گفت بازیگرای معروف بالا شهر میشینن نه ؟ گفتم لزوما نه ولی اکثر آره . گفت دیدیشون از نزدیک گفتم بعضی هاشونو . کلی تعجب کرده بود و میگفت آرزومه محسن چاووشی رو از نزدیک ببینم گفتم منم ندیدمش . رفت تو فکر و دوباره خیره شد به چراغ های شهر .. خوش به حال شمالی ها ! همش بارون و مه و سر سبزی . سمت ما نه برفی نه بارونی نه برقی نه گازی و نه آبی . هوا هم که امسال همش گرد و خاک بود چشم چشمو نمیدید .. خیلی زندگی سخت شده اکثر همسایه ها دارن مهاجرت میکنن میرن شهرهای دیگه . گفتم از اوضای اونجا خبر دارم . لبخند و زد گفت ای خدا چی میشد یکم از ابرهای شمالو به ما هم میدادی !
گفتم کارت چیه ؟ گفت تو رستوران ظرف میشستم پولمو ندادن اومدم بیرون . رفقام هم بودن هی اصرار کردن برگرد میده چند ماهی یه بار ولی من برنگشتم چون پول لازم بودم . بهش قول داده بودم خونه بگیرم بیام خواستگاریش . خوب چی شد ؟ یک ساله ندیدمش . ولش کردم چون نداشتم . برام خیلی سخت بود ولی گفتم برو دنبال زندگیت من دست و بالم خیلی خالیه . جمله ش که تموم شد باز نگاهش رفت سمت چراغ های چشمک زن شهر ..
راستی فردا میریم سر قبر ناصر حجازی . رفتی تا حالا ؟ گفتم نه نرفتم . گفت خیلی دوسش دارم از اونورم میریم خوزستان . گفتم به سلامتی . همیشه به گردش باشین . سرشو نزدیک سرم کرد آروم تو گوشم گفت اینجا نمیشه قلیون کشید ؟ گفتم نه ممنوعه . گفت پس شما چی کار میکنید گفتم اهل دود نیستم اونایی هم که میکشن بیرون دم ماشیناشون میکشن . گفت جایی نمیشناسی قلیون بده . گفتم چرا گفت قلیون هاش چنده گفتم 50 به بالا . چشماش از تعجب گرد شد و گفت 50 تومن برای یه قلیون ؟ تو شهر ما 3 تومنه ! گفتم اینجا همه چیز چند برابره . جای خیلی خوب هست که 180 ، 200 باید پول برای قلیون بدی . گفت قلبم گرفت ادامه نده کاکو .. زندگی اینجا خیلی سخته گفتم کجا سخت نیست ، هر جا به سختی های خاص خودشو داره .. گرم صحبت بودیم که رفقاش صداش کردن . یه خداحافظی گرم باهامون کرد و رفت ..
کاش ازش یه عکس میگرفتم پیش خودم نگه میداشتم . خیلی قشنگ حرف میزد . سادگی تو چشماش موج میزد . رفت و براش آرزوی موفقیت کردم ..
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه اونهایی که حال دل دیگران رو خوب میکنن تبریک میگم . خوندن پست " اشتباه پزشک ماشینی " هم خالی از لطف نیست ..

افتخار ..

  • پنجشنبه ۱ شهریور ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۳ بازدید

چه روزی تونستی به خودت افتخار کنی ؟

روزهای تاریک و سخت !

  • جمعه ۲۶ مرداد ، ۲۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۱۶ بازدید

نمیدونم . واقعا نمیدونم این اوضاع به شدت آزار دهنده تا کی میخواد ادامه پیدا کنه و تا کی باید به بی انگیزه ترین شکل ممکن به زندگی ادامه بدیم . رو به رومون دیواری از بتن ساختن و هر روز با نقاشی های قشنگ میخوان حس آزادی رو بهمون القا کنن . این سرطان بدخیم کی میخواد مارو از پا در بیاره خدا میدونه . چند روز پیش برای کامل کردن تجهیزات عکاسیمون رفته بودیم سمت بورس دوربین و لوازم جانبی سمت جمهوری تهران که بعد از چندین ساعت گشتن و دور زدن فقط آه و حسرت از قیمت های نجومی نصیبمون شد . نتیچه ماه ها برنامه ریزی ما برای راه اندازی یه استودیوی حرفه ایی تبدیل شد به یه سری تجهیزات ناقص و باد کرده ! با بودجه ایی که در نظر گرفته بودیم امروز قدرت خرید ما یک سوم چند ماه پیش هم نیست ! باید این درد و غصه هارو به کی گفت ؟ باید جواب این اوضاع رو از کی گرفت ؟ جواب شرمندگی پدری که بچه ش دانشجوی عکاسیه و نداره چند میلیون برای یه دوربین ساده هزینه کنه رو کی میخواد بده ؟ جواب کشوری که در حال نابودی هست رو کی باید بده ؟ کاش حداقل ادعای چیزی رو نداشتین اونوقت دلمون نمیسوخت ..

بریکینگ بد !

بریکینگ بد از اون سریال ها بود که باید برای دیدنش وقت میذاشتم و تو هر فرصتی که گیرم میومد میشستم پاش . اینقدر خوش ساخت و جذاب بود که بعد از دیدن هر قسمتش ساعت ها فکرمو مشغول خودش میکرد . بازی بی نظیره برایان کرانستون تو نقش والتروایت ( اسم مستعار : هایزنبرگ ) و باقی بازیگرا جوری شمارو محو خودش میکنه که احساس میکنید عضوی از این خانواده هستین و در کنار سایر بازیگرا دارین داستان رو جلو میبرین . وقتی اوایل فصل آخر بودم بریکینگ بد رو به یکی از همکارام معرفی کردم و گفتم اگر این سریال رو نبیتی نصف عمرت بر فناست .تحریک شد و رفت دنبال دانلود کردنش و هفته بعد وقتی من دو قسمت رفته بودم جلو گفت رسیدم آخرش ! شاهکار بود !

بخونید معرفی سریال رو از ویکی‌پدیا ، دانشنامه آزاد :

بریکینگ بد ، افسارگسیخته یا از راه به در شدن ( به انگلیسی : Breaking Bad ) ؛ مجموعه تلویزیونی درام شاهکار آمریکایی است که سازنده و تهیه‌کننده آن وینس گیلیگان می‌باشد . این مجموعه در شهر البوکرکی در ایالت نیومکزیکوی آمریکا ساخته و تهیه شده‌است . افسارگسیخته داستان والتر وایت ( برایان کرانستون ) دانشمند شیمی زحمتکش و بی‌ حاشیه که از بخت بد معلم یک دبیرستان است که در ابتدای داستان متوجه می‌شود دارای سرطان ریه است . او پیش از فرارسیدن مرگش ، برای تأمین مالی خانواده‌اش به همراه دانش‌آموز پیشین خود ، جسی پینکمن ( آرون پال ) شروع به تولید و پخش مت‌ آمفتامین ( شیشه ) می‌کند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و خود تبدیل به یکی از بزرگترین مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده می‌شود.
در ۲۰ ژانویه ۲۰۰۸ ، نخستین قسمت مجموعه و در ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۳ قسمت آخر آن از طریق شبکه کابلی ای‌ام‌سی در آمریکا و کانادا پخش شد . در ۱۴ اوت ۲۰۱۱ ای‌ام‌سی اعلام نمود که این سریال برای فصل پنجم و پایانی در ۱۶ قسمت تمدید شده‌است . فصل آخر این مجموعه به دو بخش ۸ قسمتی تقسیم شد که در دو سال پخش می‌شود. بخش اول فصل آخر در ۱۵ ژولای ۲۰۱۲ آغاز شد و در ۲ سپتامبر ۲۰۱۲ پایان یافت و بخش دوم آن نیز در تابستان ۲۰۱۳ پخش شد .
افسارگسیخته تحسین گسترده منتقدان قرن را به دست آورد . این مجموعه توانست شانزده جایزه امی ساعات پربیننده از مجموع سی نامزدی را به دست بیاورد . از جمله این جوایز می‌توان به دو جایزه امی بهترین سریال درام ، چهار جایزه امی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام برای کرانستون ، سه جایزه امی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد درام برای پاول و دو جایزه امی بهترین بازیگر نقش مکمل زن درام برای آنا گان اشاره کرد . این سریال در جایزه گلدن گلوب توانسته دوبار نامزد بهترین سریال درام و چهار بار نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام برای کرانستون هر کدام با یک برد شود . همچنین آرون پاول یا همان جسی پنکمن ، یک بار نامزدی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرده بود . بازیگران این سریال در جایزه انجمن بازیگران فیلم نیز حضور موفقی داشتند . در این جوایز کرانستون توانسته از پنج نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام صاحب دو برد شود و مجموعه بازیگران نیز توانستند جایزه بهترین مجموع بازیگران سریال درام را تصاحب کنند .
در سال ۲۰۱۳ ، رکوردهای جهانی گینس رکورد « تحسین برانگیزترین سریال تلویزیونی تاریخ جهان » را به خاطر دریافت ۹۹ درصدی رای مثبت منتقدان به نام بریکینگ بد ثبت کرد !

با اینکه هنوز سریال رو به آخر نرسوندم و 8 الی 10 قسمت مونده تا تموم شدنش ولی به شدت توصیه میکنم این سریال رو از دست ندین . شاید فکر کنید یکم قدیمی و بی هیجان به نظر میرسه ولی بعد از دیدن چند قسمت نظرتون کاملا عوض میشه ..

مهمونی عجیب من در لندن !

  • دوشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۲۲ بازدید

مهمونی عجیبی بود ، روی پشت بوم یکی از ساختمون های بلند لندن بود . نمای اتاق ها شیشه بود و یه استخر بزرگ هم جلوش بود که پر از مهمون های زن و مردی بود که درینک ( بخونید نوشیدنی ! ) به دست داشتن با هم خوش و بش میکردن . من هم نشسته بودم رو یکی از صندلی های کنار استخر و داشتم درینک میزدم و مهمون هارو برانداز میکردم . همه چیز خوب داشت پیش میرفت که برق های کل شهر رفت . همه جا ساکت شد و همه مات و مبهوت تو تاریکی سر جای خودشون ایستاده بودن . یه لحظه دستم رفت سمت جیب شلوارم و دیدم گوشی های موبایلم نیست . با سرعت دویدم توی ساختمون و رفتم سمت میز اُپن آشپزخونه . یه آقای ق بلند رو دیدم که چهارتا موبایل دستش بود و داشت فرار میکرد . دویدم دنبالش و چند متر جلوتر از نقطه فرارش از پشت گرفتمش . چسبوندمش به دیوار و گوشی هارو از دستش گرفتم . تو همون تاریکی بلند داد زدم اینجا دزد هست مراقب گوشی هاتون باشید . مراقب کیف پول و لوازم گرون قیمتتون باشید . همه ترسیده بودن و شروع کردن جیغ و داد کشیدن . هر کسی میدوید به سمت یکی دیگه و خلاصه بلبشویی شده بود . من هم تو اون تاریکی با چهارتا گوشی که یادمه یکیش بالای 30 میلیون میارزید مهمونی رو ترک کردم . وقتی رسیدم پایین ساختمون و به خیال اینکه پول خوبی به جیب زدم دیدم چشمم به سمت راست شکمم خورد . خشکم زد ! یه چاقوی ده سانتی تا نزدیکای دسته اش تو شکمم فرو رفته ! ولی کی ؟ کجا ؟ چرا دردی رو حس نکردم من ! تو همین فکرا بودم که از شدت خونریزی بی حال روی زمین افتادم و با صدای بابا که میگفت پاشو پسر روز تعطییلی برو برامون نون تازه بگیر از خواب بیدار شدم . همه جارو گشتم ولی دیدم واقعا خواب بوده و خبری از چهارتا گوشی گرون قیمت تو خواب نبود . سرتون رو درد اوردم کاش همون اول گفته بودم همه ماجرا رو امروز تو خواب دیدم :دی