تولدت مبارک آقای سر به هوا !

  • شنبه ۳۱ تیر ، ۱۲:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۳ بازدید

بزرگ شدم ، کمى بیشتر از سال قبل ، قد کشیدم و انگشتانم کمى بلندتر شده است .. اکنون که این نوشته را ثبت میکنم در نخستین ساعات بیست و چند سالگى قدم میزنم . نیمى از راه زندگى را رفته ام و هنوز چند شعر و قهوه براى ادامه حیات مانده است ...
از درخت مادر جدا شده ام و حالا ریشه ایى نازک در خاک دارم ، گرما نوازشم میکند و سوز زمستان به چین هاى پیشانى ام اضافه میکند ! من امروز را خوشحالم ، خوشحال از اینکه زادروزم را جشن میگیرم ؛ از اینکه کامل تر میشوم و هر روز ریشه هایم بیشتر به زیر خاک میرود ..
و امید دارم روزى این دانه تابستانى ، به درختى قطور و همیشه سبز تبدیل شود تا کمترین سودش براى اطرافیان سایه خنک و عطر گس کاجش باشد ..
استشمامم کن ،
عطرم را احساس میکنى ؟
یادگارى ات را روى شاخه هایم بنویس و مرا در شعرهایم جستجو کن ،
شاید روزى اسمم را ،
لا به لاى قافیه اى ،
و یا در ایهام و آرایه اى ،
پیدا کردى .
تولدت مبارک بیست و چند ساله ترین کاج زمینى ...

حرفی نیست ، نمیدونم باید شاد باشم یا ناراحت ! بخندم یا غصه دار سال های از دست رفته زندگیم باشم . به نظر من زادروزی رو میتونیم جشن بگیریم که از نتیجه عملکردمون راضی باشیم و احساس کنیم نسبت به سال قبل بیشتر به سود اطرافیانمون نفس کشیدیم . قوی تر شدیم و کمتر توی عمق زندگی فرو رفتیم . خدارو بیشتر وارد سفره زندگیمون کردیم و بیشتر به اضافه شدن زیبایی های زندگی کمک کردیم . من امروز تقریبا به نیمه راه رسیدم ، نیمه راهی که شاید خیلی کوتاه تموم بشه و میدونم بیشتر از این هم کاری تو این دنیا ندارم . چندتا شعر که شاید فکری رو عوض کنه و دل هارو بیشتر به سمت عشق و دوست داشتن سوق بده ، چندتا عکس که بتونه درد و رنج بشر رو به تصویر بکشه و در آخر شاید اسمی که بعد از مرگم یادی رو همراهم کنه ..
سی و یکم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش ، تولدم مبارک ..

برای آتناهای سرزمینم ...

  • پنجشنبه ۲۲ تیر ، ۱۳:۱۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۳ بازدید

قلبم فشرده شد وقتى داستان رو شنیدم . وقتى براى اولین بار چهره معصوم آتناى هفت ساله رو دیدم .. دخترى که قربانى افکار بیمار و شوم مردى چهل و هفت ساله شد . بخونید مقاله " برای آتناهای سرزمینم " رو به قلم #مسعودکوثرى و به نقل از کانال تلگرامم :

از کنار مسئله تجاوز نباید مثل جرم هاى دیگه رد شد و فقط به زندان انداختن متجاوز اکتفا کرد . شخصى که توى فکرش تجاوز رو پروش میده ، به بلوغ میرسونه و اینقدر مسئله رو جدى دنبال میکنه که دست به عملى کردن نیت شومش میزنه نمیتونه یه فرد عادى و سلامت از لحاظ روحى و فکرى باشه ..
برخورد قانون با شخص متجاوز باید در کنار زندان و جنبه عمومى جرم روانشناسانه و اصلاحگر باشه . یعنى جلساتى گذاشته بشه و این علاقه توى فرد ریشه یابى و کندوکاو بشه . اینقدر این بررسى ها ادامه پیدا کنه تا مشخص بشه آیا این شخص صلاحیت لازم براى حضور مجدد توى جامعه رو دارا هست یا نه ؟ آیا بعد از اتمام دوران محکومیت هنوز به دنبال عملى کردن نیت هاى شومش روى قربانى هاى دیگه هم هست ؟ یا همین فشار زندان و پذیرش اشتباه باعث قرار گرفتنش توى مسیر درست شده و میتونه به عنوان به فرد عادى به آغوش جامعه برگرده ..
پس نتیجه اینکه از جرم تجاوز نباید ساده گذشت ، نباید سطح زشتى و پلشتى این عمل رو با سایر جرایمى که به انگیزه هاى مالى صورت میگیرن برابر دونست ..
مسئله مهم دیگه دلجویى و درک صحیح شخص مورد تجاوز قرار گرفته هست ، شخصى که توى این نیت شوم هیچگونه اختیار عملى نداشته و قربانى یک ذهن بیمار شده . از اونجایى که 99% قربانیان تجاوز رو خانوم ها تشکیل میدن، ترس از آینده و آبرو باعث و بدتر از اون نگاه هاى سرزنشگر اطرافیان باعث سکوت و عدم ارجاع این مسئله به مراجعه قانونى و پیگرى هاى آتى و در نتیجه قربانى شدن هاى زن هاى دیگه و تکرار عمل شوم متجاوز میشه ..
به امید روزى که تابوى اعتراض به این عمل شکسته بشه و خدایى ناکرده اگر هر کدام از زنان و دختران سرزمین من قربانى این اتفاق شدن بتونن اعتراضشون رو با صداى بلند به گوش افرادى که مسئول برقرارى امنیت و نظم هستن برسونن و جامعه به این حد از رشد و تعالى رسیده باشه که بتونه این افراد رو با آغوش باز و گرم پذیرا باشه ..

و همینطور ویدیوی کمل ( Komal ) رو ببینید و براى کودکانتون به نمایش بذارین ، با اونها صحبت کنید و بهشون یاد بدین چطور از اندام هاى جنسیشون محافظت کنن :

+ فیلمی کوتاه درباره ی آموزش به کودکان برای جلوگیری از آزار جنسی ( دانلــود ) ( مشاهده آنلاین در آپارات )

مدارکمان پیدا شد ، هیپ هیپ هورا !

  • شنبه ۱۷ تیر ، ۱۵:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۰ بازدید

فردای همون روزی که ساکم رو زدن رفتم کلانتری و طرح شکایت کردم و بعد از انجام روال اداریش رفتم پست و مدارکم رو تو سامانه پست یافته ثبت کردم . خیلی جالب بود خانومی که پشت باجه پست یافته نشسته بود یه برگه داد گفت مدارکی که ازت زدن رو علامت بزن . منم دونه دونه مشخص کردم و وقتی برگه رو نگاه کرد گفت هزینه اش میشه 40 تومن ! گفتم چرا اینقدر زیاد ؟ گفت ما شرکت خصوصی هستیم و روال کارمون به این صورته که وقتی مدارک تو هر منطقه پستی پیدا شد با پیامک و تماس به شما اطلاع میدیم و با پست پیشتاز میفرستیمشون به آدرسی که اینجا ثبت کردین . حتی شهرهای دیگه اگه باشه . گفتم چه خوب ، هزینه رو دادم و اومدم بیرون .. دو سه روز بعدش تماس گرفتم و گفتم فلانی هستم خبری از مدارکم نیست ؟ گفتن پیدا شد تماس میگیریم نیازی به پیگیری شما نیست . با اینکه میدونستم تو این مملکت هیچ چیزی سر جای خودش نیست بیخیال نشدم و دو روز بعدش باز تماس گرفتم ، بهم یه شماره دادن و گفتن این شماره مرکزی پست یافته هست زنگ بزن از اونجا پیگیری کن . شمارشو گرفتم یه خانومی برداشت و شماره ملیمو پرسید ، بهش گفتم و بعد از سرچ تو سامانه گفت تبریک میگن مدارکتون پیدا شده ! اصلا داشتم بال در میاوردم از خوشحالی ! گفتم همش با هم ؟ گفت آره همش ! گفتم کجا ؟ گفت تو یه صندق پستی تو خاوران انداخته شده بود . فقط هم مدارک بوده و کیف و ساک هیچکدوم پیدا نشده . گفتم اونا مهم نیست همین مدارک فقط مهم بود ! کلی خداروشکر و کلی از شما ممنون . فقط کی میرسه دستم اینا ؟ گفتن هر موقع بری منطقه پستی 17 بگیریشون ! گفتم نه من تو سامانه پست یافته ثبت نام کردم و هزینشو دادم گفتن میاد در خونمون . گفت نمیاد تا 24 ساعت آینده تشریف نیارین مدارک میره پست مرکز . هیچی خلاصه مکالمه ما یه 15 دقیقه ایی طول کشید و بعد از اینکه صحبتامون تموم شد بهم گفت هزینه این تماس دقیقه ایی ده هزار ریال بود ! خشکم زد اصن ! پونزده هزار تومن رفت به حسابم ! چرا واقعا ؟ چرا اینقدر گرون ؟ فردا صبحش رفتم منطقه پستی 17 و بعد از نشون دادن برگه مفقودی مدارکم رو تحویل دادن . مسئول پستی که یه خانوم مسنی بود گفت شانس آوردی دزد با وجدانی بوده که مدارکتو انداخته صندوق پستی وگرنه باید حالا حالا می دویدی دنبال المثنی . یه لبخند خشکی تحویلش دادم و گفتم یه سوال دارم ازتون ! این هزینه ایی که از من بابت ثبت نام تو پست یافته گرفته شد بابت چی بود ؟ مگه نگفتن با پست میاد دم خونه مدارکم ؟ گفت نه پستشو دیگه حذف کردن ! گفتم ولی پولشو میگیرن درسته ؟ حرفی نداشت بزنه . مدارکمو گرفتم و امضای تحویلم بهشون دادم و اومدم خداحافظی کنم گفت بیست تومن میشه ! گفتم چی بیست تومن ؟ برای چی دیگه ؟ گفتن هزینه تحویل مدارک ! پولو انداختم جلوش و گفتم خدا نکنه کار یکی گیر شماها باشه ، دزدترین سیستم حکومتی رو دارین !
مدارکو گرفتم ولی خوشحال نبودم ، دوست ندارم وقتی این چیزهارو میبینم ...

امان از دزد بی شرف !

  • شنبه ۱۰ تیر ، ۱۶:۴۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۵۴ بازدید

اصلا نمیدونم یهو چی شد ! هر چی چشم انداختم اینور اونور دیدم ساک ورزشیم نیست . یعنی کی میتونه اشتباه برده باشه ؟ همه چشم ها اینور اونورو نگاه میکنه ، کسی ساک مسعود رو ندیده ؟ هر کی یه چیز میگه ؛ شاید تیم قبلی اشتباه بردن ، شاید یه جای دیگه لباس عوض کردی ، شاید .. نه هیچکدوم ! سریع ذهنم میره سمت غریبه ایی که اومد نیم ساعت با ما بازی کرد و بعدم به بهونه کار پیش اومده رفت ، یکی یه گوشی بده به من ! گوشی میخوای چی کار تو این وضعیت ! زود بدینننن ! شماره خودمو میگیرم ، " مشترک مورد نظر در دسترس نیست ... " دزدیدن ! ساکمو با تمام وسایل توش دزدیدن ! نه بابااا اینجا دزد نداره اشتباه میکنی ! نه نمیکنم وقتی میگه در دسترس نیست یعنی سیم کارتت از گوشیت خارج شده و طرف حرفه ایی بوده . حالا چی داشتی تو ساکت ؟ همه چیزم توش بود ! گوشیم ، ساعتم ، کیف پولم ، مدارک ماشینم ، سویچ ماشینم ! ماشینم ؟ یا علیییی ، دویدم سمت ماشینم دیدم سر جاش و طرف یا وقتشو نداشته ببرتش یا کارش دزدیه ماشین نبوده . یه نفس راحت کشیدم و برگشتم تو زمین ، ولی باز یادم افتاد که زندگیمو برده .. تمام مدارکم ، کارت ملیم ، گواهینامه ام ، پایان خدمتم ، مدارک ماشینم ، بیمه ماشینم ، ساعتم ، ... اینقدر عصبی شدم که نشستم رو زمین ، حتی لباس هامو هم برده بود و با شرت فوتبال باید میرفتم خونه . زنگ زدیم پلیس اومد صورت جلسه کرد و بنده خدا بابا با دهن روزه سویچ زاپاس آورد و ماشینو بردیم خونه . بی احتیاطی خودم بود که این هم مدارک رو حمل میکردم ولی پیش خودم میگم انگار باید اینطوری میشد و دست من نبوده . من همیشه مراقب وسایلم هستم ولی ایندفعه انگار دزده از من بیشتر بهشون احتیاج داشته ...
دو روز تمام رفتم کلانتری واسه ردگیری موبایل ، طرح شکایت ، المثنی مدارک ، اداره پست ، از صبح تا 8 شب فقط میدوییدم اینور اونور . ین اتفاق جمعه پیش افتاد و الان یک هفته و یک روز از اون ماجرا میگذره . گوشی رو که بیخیال شدم و رفتم یکی دیگه خریدم ، خبری هم از مدارکم نیست . همه میگن به دردش نمیخوره یه جا میندازه دور کسی پیدا کنه بده پست میرسه دستت ، فردا صبح باز باید برم سوال کنم چیزی تخویلشون ندادن ؟ انشالله سر هیچکدومتون نیاد که همش اسیریه . ضرر مالی به کنار اون دوندگیه واسه مدارک سرطانه سرطان !
کاش میومدی بهم میگفتی میدونستم تو کیفت چیا داشتی ولی شرفم اجازه نداد بدزدمش ، همونجا میبردمت پیش عابر بانک یه مبلغی بهت کمک میکردم که دیگه چشمت نره سمت مال کسی . حیف ، حیف که همون شرف رو نداری ...

خواب های دنباله دار ؛ بریم پاریس !

  • سه شنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۵ بازدید

اگر پست های " عزت الله انتظامی در خواب " و " و باز هم خواب های دنباله دار ... " رو مطالعه نکردید حتما یه نگاهی بهشون بندازید تا به داستان خواب های عجیب و غریب من واقف بشین و بعد بریم سراغ این سری از ولگردی های روحی شبانه من . البته شب که نه نزدیک های صبح بود ، بعد از سحر . همون موقع ها بود که رفتیم پاریس !
طرفای ساعت چهار بود که سحری رو خوردم و خوابیدم . به قسمت عمقی خواب که رسیدم دیدم چمدون به دست توی فرودگاه وایسادم . خیلی خوشحال بودم و بلیط پرواز فرانسه هم دستم بود ! ساک هارو که تحویل دادیم رفتیم سوار هواپیما شدیم و به یه چشم به هم زدنی پرواز 5 ساعت رو رد کردیم و رسیدیم پاریس . همه چیز خیلی جالب بود . همونجا مثل اینایی که اولین باره میان تهران و میپرسن برج میلاد کجاست گفتم بریم برج ایفل . سوار تاکسی شدیم و رفتیم توی کوچه پس کوچه هاش شهر که بیشتر شبیه پامنار خودمون بود ! پیاده شدیم و دیدم برج ایفل رو به رومونه . فکر کنم ده متر هم ارتفاع نداشت ! به بابام گفتم چرا اینقدر کوچیکه ؟ تو فیلم ها که بزرگتر از این حرفا بود ! خندید و گفت نه همینقدره اون مال تو فیلم هاس ! تا اومدیم بریم سوار آسانسورش بشیم و بریم بالا هوا ابری شد و مه آلود ، برفم شروع کرد به باریدن و همه مردم رفتن سمت خونه هاشون . من که خشکم زده بود ! وسط تابستون برف ؟ اینقدر آدم بد شانس ؟ دقیقا باید این اتفاق نادر وقتی میافتاد که ما اومدیم اینجا ؟ هیچی دیگه یه کم صبر کردم تا بند اومد ولی مه همچنان بود . بابام گفت بالا که نمیشه رفت حداقل چندتا عکس بگیر بریم . گفتم آهان عکس ! الان میگیرم . اینور اونورو نگاه کردم دیدم دوربینم نیست ! اوه دوربینم کجاست ؟ یادم اومد که اصلا نیاوردمش ! همه تعجب کردن ! گفتن مگه میشه ؟ گفتم خودم هم هنگ کردم مگه میشه من جایی برم دوربینم نباشه ؟ خلاصه این هم شد بدشانسی دوم و ایفل ندیده رفتیم سمت هتل . دم در هتل یه آقایی وایساده بود داشت فارسی حرف میزد ، تا منو دید بدون مقدمه گفت رفیق هوا خیلی سرد شده و تا حالا سابقه نداشته وسط تابستون برف بیاد ! گفتم Yes ! گفت میدونم مسافری ، تو پاریس یه جا هست به اسم اوراکل که مجسمه یه عقاب بزرگه و خیلی ها نرفتن و اصلا نمیدونن کجاست ، من آدرسشو دارم میدم شما برین و حال کنین . گفتم Thanks , Give Me Please ! گفت حالا چرا انگلیسی حرف میزنی من ایرانیم ! گفتم جدی ؟ نمیدونستم . گفت آره اینجا زندگی میکنم . آدرسو داد و قرار شد که بریم . ولی یهو بابا اومد گفت باید برگردیم سفر تموم شد ! من که هنگ کرده بودم گفتم یه روزم نیست اینجاییم گفت همینه دیگه مسافرت . اومدیم فرودگاه و بدون هیچ عکس گرفته شده و هیچ جای دیدنی دیده شده برگشتیم ایران . این بود سفرنامه که بهتر بگم خوابنامه و شبنامه پاریس به مزخرف ترین حالت ممکن . صبح که بیدار شدم کلی خندم گرفته بود ؛ هم اینکه یارو داشت ایرانی حرف میزد و من فکر میکردم باید انگلیسی جواب بدم تا بفهمه و هم اینکه برج ایفل وسط منطقه پامنار پاریس بود :دی

حال خوش قدر کنار مسجد ارگ ...

  • شنبه ۲۷ خرداد ، ۱۴:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۷۷ بازدید

تا عصر پنجشنبه که از سر کار اومدم خونه برنامه ایی برای جایی رفتن نداشتم و تصمیم داشتم بخوابم تا شب اینقدر که خسته بودم . تازه پیش خودم گفتم نهایتا میرم مسجد محله خودمون یا محل قبلیمون پیش رفقای قدیمیم ولی انگار قسمت جای دیگه با یه حس و حال دیگه بود . ساعت حدودا 9 بود که یکی از دوستام زنگ زد و گفت امشب جایی نمیری ؟ گفتم نه هنوز برنامه مشخصی ندارم . گفت بیا با هم بریم مسجد ارگ ، من زیر انداز هم آوردم تو حیاطش بشینیم هوا هم خیلی خوبه ، هم دعامونو میخونیم هم جای باصفاییه . یکم من و من کردم و با دو دلی گفتم باشه بریم . قرارمون شد ساعت 12 . لباس پوشیدم ، یه قرآن کوچیک هم داشتم با یه مفاتیح خیلی قدیمی برش داشتم و با ماشین اون رفتیم سمت مسجد ارگ . مسیر خیلی شلوغ بود و پلیس همه راه هارو بسته بود ، ساعت حدود 1.30 بود که رسیدیم و رفتیم تو مسجد ارگ . جای سوزن انداختن نبود و یه متر مربع هم جا برای نشستن پیدا نمیشد . به زور اون گوشه کنارها یه جای کوچیک پیدا کردیم و زیر اندازمونو پهن کردیم برای نشستن . هوا خیلی خنک بود و باد ملایمی هم صورتمون رو نوازش میکرد . تا سحر اونجا بودیم ، حس خیلی خوبی داشت ، هم مراسم احیا بود و هم تغذیه روحی . وقتی داشتیم برمیگشتیم کلی خدارو شکر کردم برای این حس ناب ، برای داشتن خدا تو قلبم .. امشب هم قسمت بشه میریم ، دعامون کنید ...

پدر همیشه قهرمان میماند !

  • سه شنبه ۲۳ خرداد ، ۱۳:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۴ بازدید

وقتی 6 سالم بود ، بابا قوی ترین مرد دنیا بود ! همیشه و همه جا کنارم بود و هیچ سوالی رو برام بی جواب نمیذاشت .. جلوی همه دوستام با ذوق تمام تعریف میکردم که وقتی پشت فرمون میشینه هیچ آدرسی رو گم نمیکنه و همه جای تهران رو بلده ! همه خیابون ها و حتی کوچه پس کوچه هارو هم زیر پاش میذاره و مارو سریع به مقصد میرسونه .. اون موقع ها پیکان سبز رنگ مدل 48 ش نرم ترین و سریع ترین ماشین دنیا بود . بزرگتر که شدم هر وقت درسی رو تو مدرسه متوجه نمیشدم دلم رو به دانش بابام گرم میکردم و میدونستم که شب وقتی از سر کار میاد با حوصله میشینه و برام توضیح میده . اینقدر درس هارو خوب متوجه میشدم که فرداش تو مدرسه به هم کلاسی هام میگفتم بابای من حتی از خانوم معلم هم بیشتر بلده . اونا هم با چشم های بیرون زده شروع به تحسین و تمجدید بابا میکردن و من هم از داشتن همچین پدری احساس غرور میکردم . یادمه یه بار معلم علوم ازمون خواست کاردستی صورت یه ببر رو درست کنیم و بیاریم ، شبش بابا رفت کاغذ رنگی و مقوا و چسب و ... خرید و خودش شروع به ساختن کرد . صبح که از خواب بلند شدم تا برم مدرسه دیدم آماده شده روی کیفمه . بردش مدرسه و اینقدر با سلیقه درست شده بود که تا آخر سال روی در کلاس چسبونده بودنش ...
از اون روزها بیست و چند سالی میگذره ، از روزهایی که دیگه پیکان بابا زیر پامون نیست و ماشینش تبدیل به مدل جدید شده و چندتا چین عمقی هم روی پیشونیش اضافه شده . دیروز وقتی که داشتیم از کرج به سمت تهران میومدیم ازم سوال کرد اسم این اتوبان چیه و با تعجب جواب دادم شهید باکری دیگه ! گفت آره فراموش کرده بودم . همین لحظه بود که تمام خاطرات بچگی از جلوی چشمام رد شد .. پیر نشو لعنتی تو هنوز قوی ترین بابای دنیایی ...

سعدیا مرد تلگرام نمیرد هرگز !

  • شنبه ۲۰ خرداد ، ۱۶:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۳۰ بازدید

تا حالا با شاعرا در رفت و آمد بودین ؟ باهاشون رو در رو یا تو تلگرام صحبت کردین ؟ به نظر کار ساده ایی میاد ولی انصافا جزو سخت ترین کارهای دنیاست ! چند روز پیش یکی از دوستان شاعر ما تو تلگرام منو توی گپ دوستانشون اد کرد و گفت اینجا چندتا رفیق شاعریم که با هم گپ و گفت میکنیم و خوشحال میشیم توام تو جمع ما باشی . ازش تشکر کردم و گفتم والا من شاعر نیستم و خیلی سواد وزن و قافیه ندارم ، گفت مشکلی نیست دوست داریم تو هم تو جمع ما باشی .. الان سه روز گذشت و من هنوز نتونستم یه کلمه صحبت کنم :دی اصلا هنگ میکنید نشونتون بدم چطوری با ادبیات بازی میکنن و با شعر و قافیه حال و احوال همو میپرسن ! من یه دستشویی میخواستم برم اینقدر فکر کردم چی بنویسم دستشوییم هضم شد !
پی نوشتـــ :
یه نکته رو خیلی وقت بود میخواستم بگم . لطفا اگر از قالب بنده کپی برداری میکنید زحمت بکشید یکم تغییرش بدین تا احساس کنم کارتون بی زحمت نبوده . البته اینکه میبینم اولین بار من از قالب مترو استایل برای بیان استفاده کردم و الان همه دارن کپی برداری میکنن از کارم احساس رضایت میکنم ...

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم !

  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ، ۱۳:۲۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۶۳ بازدید

امروز باید ثبت میشد ! روزی که ناامنی رو بعد از سال ها تو پایتخت به چشم دیدیم و تمام تن و بدنمون به لرزه افتاد . حمله مسلحانه به مجلس و منفجر کردن جلیقه انفجاری تو حرم امام خمینی سکوت شهر رو به هم ریخت . خدا امروز و روزهای بعد از این رو به خیر کنه ، برای آرامش تهران و ایران دعا کنیم ...
بخونید جزییات امروز رو به نقل از فارس نیوز : به گزارش خبرنگار پارلمانی خبرگزاری فارس، صبح امروز ( 17 خرداد ماه 96 ) فردی با ورود به مجلس شورای اسلامی به سمت نیروهای حفاظت مجلس تیراندازی کرد.
ساعت 10:40 :
طبق آخرین اطلاعات، فردی در پوشش مراجعه‌کننده وارد راهروی مجلس شده و با تیراندازی به یکی از محافظین وی را از ناحیه پا مجروح کرده و متواری شده است.
در زمان تیراندازی 2 نفر از مراجعه کنندگان هم زخمی شده اند.
ساعت 10:55 :
گزارش خبرنگار فارس از مجلس حاکیست، شنیده شده ضاربان سه نفر هستند که دو نفر آنها مسلح به سلاح کلاشینکف و یک نفر کلت کمری داشته اند؛ ضاربان متواری شده‌اند و تلاش نیروهای حفاظتی مجلس برای دستگیری آنها ادامه دارد.
ساعت 11:15 :
طبق آخرین اخبار تعداد مجروحان حادثه تیراندازی در مجلس به 8 نفر رسیده است.
در پی این درگیری، درب‌های ورود و خروج خبرنگاران به راهروهای مجلس بسته شده است و تعدادی از نمایندگان نیز برای بررسی موضوع از صحن علنی مجلس خارج شده‌اند.
ساعت 11:30 :
گفته می شود ضاربان به سمت ساختمان شمالی مجلس که دفتر نمایندگان در آن قرار دارد، حمله کرده و اکنون در آن مستقر هستند.
از سوی دیگر در خیابانهای اطراف مجلس محدودیت های عبور و مرور حاکم شده است.
ساعت 11:35 :
بر اساس گزارش خبرنگار فارس، محمد جعفری مسئول دفتر رئیس مجلس شورای اسلامی دقایقی قبل با حضور در صحن علنی مجلس برای دقایقی با مسعود پزشکیان نائب رئیس اول خانه ملت که در غیاب لاریجانی ریاست صحن علنی را بر عهده داشت‌، گفت‌وگو کرد.
ساعت 11:40 :
طبق شنیده‌ها، یکی از مهاجمان تیراندازی به مجلس عامل انتحاری است که در محاصره‌ی نیروهای امنیتی است.
ساعت 11:48 :
در پی تیراندازی در مجلس، برخی رسانه گزارش دادند که هم اکنون نهاد ریاست جمهوری تدابیر حفاظتی و امنیتی بیشتری برای تردد مراجعه‌کنندگان در نظر گرفته است.
ساعت 11:50 :
علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی که ساعتی قبل ضیافت مجلس را به مسعود پزشکیان سپرده بود، با حضور در صحن علنی پارلمان به گفت‌وگوی کوتاهی با پزشکیان و برخی نمایندگان مجلس پرداخت و صحن علنی را ترک کرد اما پس از دقایقی مجدداً در صحن علنی حضور یافته و ریاست جلسه را بر عهده گرفت.
از زمان شنیده شدن صدای تیراندازی در راهروهای پارلمان، همه خبرنگاران، تصویربرداران و عکاسان به داخل صحن علنی هدایت شدند و هم‌اکنون اجازه خروج به آنها داده نمی‌شود.
ساعت 11:54 :
وزارت اطلاعات دقیقی قبل طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد که درصورت دیدن فعالیت و یا اشخاص مشکوک به تروریست، درمحلی که هستید با شماره 113وزارت اطلاعات تماس بگیرید.
ساعت 12:00 :
علی لاریجانی دقایقی پیش با همراهی تعدادی از نمایندگان وارد صحن مجلس شد و پس از وقفه‌ای کوتاه در جایگاه رئیس مجلس قرار گرفت.
پس از اتفاق تروریستی امروز مجلس خبرهای متفاوتی از نمایندگان به گوش می‌رسد اما مجلس همچنان به کار خود ادامه می‌دهد، هرچند که نمایندگان به طور مستمر درحال تردد و تجمع در صحن مجلس هستند ...
این خبرها مرتب به روز میشه و میتونید لحظه ایی این حادثه رو از اینــجا دنبال کنید ...

قاعدگی یا پریود ، تابویی که باید شکسته شود ؟

  • دوشنبه ۸ خرداد ، ۱۶:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۷۲ بازدید

نینا گلستانی توی صفحه اینستاگرامش عکسی از یه نوار بهداشتی رو به اشتراک گذاشت که توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرد . خانوم گلستانی زیر این عکس نوشته بود :

خیلی وقته دارم به پیشنهاد دوستم تمرین می‌کنم راحت بتونم برم نوار بهداشتی بخرم و وقتی پریود هستم در جواب پرسش بعضی دوست‌های نزدیک ( پسر یا دختر ) که چرا بی‌حالی ؟ چرا عصبانی هستی ؟ چرا ... بتونم بگم موقع پریودمه و به این دلیل حال و ‌حوصله ندارم . اولش سخت بود ولی شدنیه . اما این کار چه کمکی به ما می‌کنه ؟ باور می‌کنیم مشکلات پریود ، مثل درد سینه ، بی‌حوصلگی ، عصبی شدن ، زود رنجی ، گریه‌های بی‌دلیل ، گُر گرفتنگی و ... فقط مختص ما نیست . به خودمون یادآوری می‌کنیم این زمان ، فرصت مناسبی برای گرفتن تصمیم‌های بزرگ نیست‌ .
با شرح وضعیت و حال خودمون برای دوست‌های جنس مخالف یا برادرمون ، دید اون‌ها رو نسبت به این مسئله باز می‌کنیم تا اگر در کنار کسی در این موقعیت هستن زیاد سر به سرش نذارن و وضعیتش رو درک کنن . زن‌ها در این زمان به محبت و توجه بیشتری نیاز دارن .
در خیلی خانواده‌ها ، پدر خانواده مسئول خرید نوار بهداشتی خانواده است ! از بچگی به ما طوری آموزش داده شده که این مسئله باید مخفی نگه‌داشته بشه ٬ ولی چرا ؟! بهتره بدونیم پریود شدن زنان یک امر طبیعیه و فکر می‌کنم در دنیای امروز مخفی کردن و صحبت نکردن ازش بیشتر از همه به خودمون آسیب می‌زنه . بیست و هشت می روز جهانی قاعدگی مبارک ...

بعد از خوندن این متن رفتم و کامنت های زیرشو خوندم ، یه سری ها که توهین کرده بودن و میخواستن شیرین بازی در بیارن ، یه سری ها هم این خانوم گلستانی رو به خاطر نوشتن این به قول خودشون اراجیف کوبیده بودن که کاری به این دو گروه ندارم ولی بعضی هاشون به نکته های جالبی اشاره کرده بودن . مثلا خانوم فاطیما گفته بود :

پریود یه امر عادیه ولی باید بزاریم پای حجب و حیایی که خانواده ها تحمیل میکنن به دختراشون ... خود من تنها میرم واسه خودم از فروشگاه داروخانه میخرم دربعضی مواقع شده همکارم همراهش نیاورده درگوشی از من خواسته یا نتونسته بگه نوار میخواد درخواست دستمال کاغذی کرده من از حالتاش فهمیدم چی میخواد چون نوار بهداشتی همیشه همراهم داشتم ...

و یا خانوم هدیه گفته بود :

آفرین نینا . چه متن خوب و چه حرف های به جا و درستی . تو این 17 سالی که بروکسل زندگی میکنم ، یاد گرفتم که راجع به مسائل طبیعی خودمون زنها ، با خودمون و مردها راحت صحبت کنم و این تاثیر این محیط اجتماعی باز بوده . ایمان دارم که فضای اجتماعی ما تو ایران ، بدون شک ، نه با جنگ یا طعنه ، بلکه به همت کسانی مثل شما که با هنر و لطافت و ظرافت مسائل رو از دید زنانه مطرح میکنند ، تغییر خواهد کرد . خوشحالم که از طریق این فضای مجازی با تو و دنیات آشنا شدم . خوشا به همشهریان من که یه همچنین زنی در کنار شون زندگی میکنه . مرسی که هستی و تقسیم میکنی و تغییر رو پیشنهاد میکنی ، این روز جهانی هم مبارک ...

همینطور خانوم سمانه گفته بود :

خیلی خوب گفتی عزیزم ، من و نامزدم که البته الان دوران آشنایی رو سپری میکنیم همیشه تو این دوران به مشکل میخوریم ، همین چندروز پیشم سر یه موضوع الکی بحثمون شد حسابی ، منم روم نمیشه بهش بگم تو این دوران سر به سرم نزار ، بهم میگه تو خودت با خودت درگیری ، زودرنجی ، لوسی ، منم ازونجایی که روم نمیشه بگم تو این دوران خلق و خوم بهم میریزه دست خودم نیست ، این مشکل ادامه پیدا میکنه ...

و خانوم پریسا :

نمیدونستم روزجهانی قاعدگی هم داریم جالب بود . واقعاسخت ترین دوران برای یه خانم همین مسئله ک ازهمه لحاظ بهم میریزه . الان جامعه هم طوری شده اقایون در مقابل این مسئله اصن تعجب نمیکنن ک بگن وااااای واینا من خودم میرم میخرم لوازم بهداشتی میرم تو برمیدارم میذارم رومیز حساب میکنه میام بیرون البته خجالتم میکشم یکم ولی خب طبیعیه اوایل سختم بود ولی گفتم بایدبری شاید تو موقعیتی بودی ک کسی نبود برات تهیه کنه اونوقت چی ... بنظرم تا اینجاش اینجوری بودن خوبه ولی اینکه بخوای به پدر وبرادرت بگی موافق نیستم چون ادم معذب میشه جلوشون همینکه بگی لطفا چن روزی مراعاتموبکنید حالم خوب نیست شایدمتوجه بشن و شاید اینجوری خوب باشه‍ ... البته من اینجوری ام در اینده به همسرمم توضیح میدم همینطوری موعدش بهش میگم ک بدونه دیگه نمیدونم صحیح ترش چیه ...

خیلی این پست ( که میتونید از اینجــا بخونیدش ) برام جالب بود . مخصوصا بازتابی که داشت . من با نظر ایشون موافقم که باید پریود یا قاعدگی یه امر کاملا طبیعی تو بدن جنس مونث به حساب بیاد و دلیلی بر پنهان کردنش نباشه . حالا نظر شما چیه ؟ به نظر شما این تابو باید شکسته بشه یا نه پنهان بودنش میتونه ارتباط مستقیمی با حفظ حیا و عفت زن تو جامعه داشته باشه .