logo

اولین روز کاری سال 96 ...

  • سه شنبه ۸ فروردين ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۸۸

هیچوقت از کار کردن توی عید خوشم نمیومد ، نمیدونم چرا ولی حس میکردم تعتیطلات رو باید یا رفت مسافرت یا تو خونه گرفت تا لنگ ظهر خوابید ! تازه حس بدترش این بود که وقتی میریم سر کار همه جا خلوته و چون بقیه الان در حال خوشگذرونی هستن به من ظلم شده دیگه ! چه تفکراتی داشتم واقعا ، آدم هر چی سنش میره بالاتر بیشتر به افکار نوجوونیش لبخند میزنه و پیش خودش میگه چه دیوونه ایی بودما ! الان که دارم از پشت مانیتور مینویسم در حال گذروندن اولین روز کاری سال 96 هستم . البته به انتخاب خودم بود اومدن یا نیومدن سر کار ولی از اونجایی که امسال مسافرت نرفتم و تو خونه هم کار خاصی نداشتم گفتم بیام سر کار تا بقیه همکارا بتونن به مسافرت و گردششون برسن ...
بگذریم ؛ با اینکه نمیدونم قراره امسال چه اتفاقاتی بیافته و زندگیم تو چه مسیری قرار بگیره سال 96 رو دوست دارم . نگاهم از همین روزهای اولش مثبته و کلی برنامه ها براش دارم . از شروع کردن دوباره تدریس عکاسی تا نوشتن کتاب و تغییرات اساسیه دیگه تو زندگیم که کم کم راجع بهشون صحبت میکنیم و امیدوارم انگیزه ایی باشه برای اونهایی که هنوز برنامه ایی برای امسالشون ندارن . پس 96 عزیزم با ما مهربون باش که ما کلی دوست داریم !
پی نوشتـــ :
اونایی که آماده ان برای تغییر و شروع یه سال متفاوت اعلام حضور کنن !
تا همین لحظه بنده 0 ریال عیدی دریافت کردم !

بوسه بر چشم هایت میزنم مادر ...

  • يكشنبه ۲۹ اسفند ، ۲۲:۱۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۹۳

هیچوقت یادم نمیره روزی رو که با دوچرخه رفتم تو خیابونی که تازه آسفالت شده بود . همه جام قیری شده بود . از لاستیک دوچرخه بگیر تا لباس ها و کل پاهام تا زانو . با اشک برگشتم خونه و تو راه بابام وقتی داشت از سر کار میومد و منو دید یه سیلی بهم زد و گفت برو اصلا نیا خونه با این خرابکاری که کردی . نیم ساعت نشستم پایین ساختمونمون و سرمو گذاشتم رو پاهامو اشک ریختم . 6 یا 7 سالم بود ، با همون تفکرات کودکانه احساس میکردم دیگه هیچی درست نمیشه و خانوادم منو پسر خودشون نمیدونن . بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوچرخمو که به زور راه میرفت و همه جاش پر از قیر بود بردم و رسوندم دم خونه . در زدم و بابام درو باز کرد ، کلی دعوام کرد که چرا همچین کار بی عقلی رو کردم . هنوز حرفاش تموم نشده بود که مامانم هم اومد دم در و گفت وای چی شده ؟ بابا بهش گفت آقا پسرت رفته تو قیر و ... مامان بدون اینکه به اطرافش و کثیفی من و دوچرخم توجه کنه محکم منو تو بغل گرفت و گفت گریه نکن مامان چیزی نشده که با هم درستش میکنیم . هنوز بعد از بیست و چند سال وقتی آخر شب میرسم خونه ، آخرین نفری که همیشه بیداره و میپرسه پسرم شام خوردی یا نه مادره . همیشه کنارمون باش دل گرمیه خونه ...

اگر هنوز خونتون بوی مادر میده ، در کنار کادو و گلی که برای تشکر از وجودش و بودنش میخرین ، محکم به آغوشش بکشین ، خیلی ها حسرت همین آغوش رو دارن ...

شادی اسکار ، شوک متروی تئاتر شهر !

  • دوشنبه ۹ اسفند ، ۱۱:۴۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۸۴

مرسی از اصغر فرهادیه عزیز بابت فیلم قوی و خوبش که اسم ایران رو دوباره سر زبون ها آورد ، به نظر من بهترین هدیه به مردم یه کشور میتونه کاری باشه که باعث بشه اسم کشورت چند پله بالاتر از بقیه قرار بگیره . واقعا حس خوبی داره آدم خودشو بذاره جای آقای فرهادی ، همه جا با لبخند نگات کنن و تو چهره همه تشکر و قدردانی باشه .
من هیچوقت راجع به عقایدم با کسی صحبت نمیکنم و حتی بدتر از اون سعی نمیکنم به خورد کسی بدمشون که نه یه کلام حرف من درسته ! میام اینجا مینویسم و نظراتمو بیان میکنم و دست آخر قضات رو میسپارم به کامنتدونی تا بقیه برام بنویسن درست میگم یا غلط و از نظر من باید هم اینطوری باشه . بلاگ نویسی یعنی بیان عقاید و باز گذاشتن دست مخاطب برای نقد و انتقاد ...
من حس میکنم فیلم هایی که اصغر فرهادی میسازه خیلی مورد توجه هالییود قرار میگیره . دلیلشم اینه که ساختارش مثل باقی فیلم های معمول نیست و همه چیز رو به شکل واقعیش نشون میده . واقعی یعنی دقیقا همون چیزی که ما مردم توی اجتماع میبینیم و ازشون آگاهیم و مسئولین سعی بر غلط نشون دادنشون دارن . شما فقر و فحشا رو خیلی بیشتر از اون چیزی که رسانه ها میگن میبینن . البته قانونش هم همینه هیچ کشوری نمیاد زشتی ها و پلشتی هاشو درشت کنه و تو بوق و کرنا تحویل مخاطب بده . همیشه سعی میکنه اوضاع رو آروم و غیر متشنج نگه داره . به همین خاطر هم اصغر فرهادی از بطن مردم فیلم میسازه . همه چیز رو عامه و کاملا حس کردنی میسازه به همین خاطر هم مخاطب داخل لذت میبره و هم سینمای هالیوود . فکر کنم توضیح بیشتر لازم نباشه و تا همین جا کل مطلب رو درک کرده باشین . همونطوری که مثلا یه آمریکایی میاد چهره کشورش رو سیاه و جوری که هست نشون میده و اون فیلم 30 بار از صدا و سیما پخش میشه و حتی جایزه هم از کشورهای ذینفع میگیره . البته بگم از هنر و استعداد فوق العاده اصغر فرهادی و بازیگرای فیلم هم نباید چشم پوشی کنیم چون اگر این قدرت ساخت هم نبود نمیتونست را به جایی ببره .
بگذریم کاممون به اندازه کافی شیرین شد :دی بریم سراغ تلخیه روزگار خودمون . به اون آدم شریفی که دیروز جلوی چشم ما خودشو انداخت زیر قطار مترو و له شد ! آقایی که نمیدونم کی بود و سایت ها گفتن انگیزه اش خودکشی بوده . ساعت حدود پنج و چهل دقیقه عصر بود که با بابام از متروی تئاتر شهر پیاده شدیم تا خط عوض کنیم و به سمت ایستگاه قائم بریم . وقتی قطار وارد ایستگاه رو به رویی شد یهو زد رو ترمز و صدای جیغ و داد مردم بلند شد ! همه نگاهشون رفت سمت قطار و دیدن یکی خودشو انداخته زیرش ! درست چیزی معلوم نبود چون از روش رد شده بود کاملا ! مسئولای مترو سریع اومدن و همرو بیرون کردن و گفتن تا یکی دو ساعت همه قطارهای متوقف میشن و خط سه تعطیله ! هیچی دیگه همه زدیم بیرون و به هر کسی که میومد هم میگفتیم برگرده و همچین اتفاقی افتاده . خدا ازش نگذره سه ساعت و نیم تو راه بودم با تاکسی و اتوبوس تا برسم خونه . یکی نیست بگه آخه مرد مومن اینم روشه برای خودکشی ؟ نمیتونستی بشینی تو خونت با یه قرص بی سر و صدا تمومش کنی ؟
چی دارم میگم ، من که جاش نبودم ، خدا از سر تقصیراتش بگذره ...

و داماد گفت به شما مربوطه ؟!

  • سه شنبه ۲۶ بهمن ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۸۴

تو آسانسور داشتم میومدم پایین که برم سمت بانک ؛ در همین حین داشتم با موهام ور میرفتم و بلند بلند آواز میخوندم که یهو طبقه 2 وایساد . سریع خودمو جمع و جور کردم و قیافه کاملا جدی به خودم گرفتم جوری که از تو چشمام معلوم باشه این صداها مال همسایه اس و فرهنگ آپارتمان نشینی کم کم داره از بین میره ! در باز شد و یه آقا داماد شیک و مرتب با یه دسته گل سرخ که از شدت تازگی هنوز بوی دلچسبشو داشت وارد آسانسور شد . بوی عطرش منو مست کرد چه برسه به عروس خانوم !
یکم براندازش کردم و تو دلم گفتم بذار شب عروسیش یه مزه ایی هم پرونده باشم تا شاد و خوشحال به استقبال زندگی بره ! یهو بی مقدمه گفتم آقا تو هم افتادی تو دام ؟ یه لبخند زشت هم تحویلش دادم و منتظر شدم بزنه زیر خنده و بگه ای بابا چی کار کنیم دیگه ! همونطور که منتظر بودم و لبخندم داشت خشک میشد با یه قیاه کاملا عبوس و ژل زده برگشت رو به من و بعد از دو ثانیه خیره شدن تو چشم هام گفت : من شمارو میشناسم ؟ یا با هم شوخی داریم ؟ ازدواج کردن یا نکردن بنده به اجازه شما انجام میشه ؟ تازه بعدش پرسید شما ازدواج کردی ؟ گفتم نه خداروشکر ! گفت برخوردتون همه چیز رو توجیه میکنه ، براتون متاسفم که ازدواج رو مثل یه زنجیر دور گردن میبینید ! البته گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه ...
آسانسور رسید همکف و درش باز شد ، بدون کوچکترین حرفی سرمو انداختم زیر و زدم از ساختمون بیرون . یه خورده که مسیرو رفتم یدونه زدم پس کله خودم و گفتم شما ازدواج کردی ؟ نه ! پس سرت تو کار خودت باشه و نمک نریز :))
کلا این روزها فشار زندگیها زیاده با دامادها شوخی نکنید !

شاید این روزها مرده باشم !

  • شنبه ۲۳ بهمن ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۳۷

روزهای آخر بهمن به سردترین حالت میگذره . سردترین حالت روحی که نه انگیزه ایی برای نوشتن داره و نه حالی برای خوندن . پنل بلاگم خاک میخوره و امروز 430 تا نظر منتظر تایید و 74 تا بلاگ نخونده بی حوصلگی این روزهامو نشون میده . هر چی سنم بیشتر میشه از شور و حرارتم برای نوشتن کم میشه . نمیدونم چرا به این حالتهای روحی دچار میشم . شاید مربوط به فص یا روتین شدن زندگیم باشه . اتفاق برای نوشتن ، حرف برای گفتن و سوژه برای اشتراک کم ندارن ولی انگشتام ارتباط حسیه خوبی با کیبورد برقرار نمیکنه . شاید لازم باشه مدتی از این خونه دور باشم تا دوباره بتونم به اون حال و هوای سابق برگردم . اینقدر کلافم که حتی سر به هوایی هام رو هم فراموش کردم . این روزها به شدت معمولی هستن و امسال تهوع آورترین بهمن ماه رو داره !

توادامه همین بی حوصلگی ها قالب جدید رو حذف کردم ؛ چون اون چیزیی که میخواستم نشده بود . شاید بعد از یکی دو هفته یا کمتر با یه ظاهر جدید بیام و با انگیزه تر از قبل بنویسم شاید هم به همین روند ادامه بدم . معلوم نیست چون حالت روحیم بری خودم هم قابل پیش بینی نیست . ممنون که هوامو دارین و از بی معرفتی و کم رنگ شدنم گله نمیکنین و عذرمو می پذیرین .

راستی ، یه نگاهی به پست جانی خرگوشه بندازید ، من چیزی نمیگم قضاوتش با شما ( + اینجا )

چه احمقانه برخورد کردم ...

  • شنبه ۲ بهمن ، ۱۴:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۹۹

لباس های فوتبالم رو عوض کردم و ریختم توی ساکم ، زیپشو بستم و راه افتادم سمت ماشین . پای راستم هم تو بازی ضربه خورده بود و با اون پای لنگ باید کلی پیاده میرفتم تا برسم به ماشین . وقتی رسیدم دست کردم توی جیبم تا سویچ رو در بیارم . صدام کرد و گفت پسرم ؟ پسرم ؟ 5 تومن داری بهم بدی برم خونه ؟ برگشتم و نگاهش کردم . حدود 60 سال داشت و اصلا به ظاهرش نمیخورد فقیر و نیازمند باشه . یه ساک دستی هم داشت و شروع کرد به دعا کردن برام ، خدا مادرتو بیامرزه ، پدرتو نگه داره ، انشالله خوشبخت شی مادر و ...
بی توجه به حرفش گفتم ندارم مادر ببخشید ؛ گفت اشکالی نداره عزیزم و به راهش ادامه داد . دو سه قدمی رفت و باز برگشت ، مادر جان مسیرت کجاست ؟ من میرم صیاد شیرازی منم میبری ؟ گفتم نه شرمنده مسیرم نمیخوره من . باز تشکر کرد و رفت . نشستم توی ماشین و یه لحظه به خودم اومدم ، نگاش کردم که داشت دور میشد . احمق ! چی کار کردی ؟ به کجای این پیرزن میخورد کاسب باشه ؟ تو وظیفه ات بود برسونیش چرا این کارو نکردی ؟ تو همین فکرا بودم که دیگه ندیدمش . کجا رفت ؟ لعنت به من ...
تمام شب رو بهش فکر کرم ، مثل یه عالم بی عمل که فقط بلده حرف بزنه دریغ از یه اقدام . چرا این کارو کردی ؟ تو که همیشه قلبت میتپه برای اینجور آدمها ، این یکی چرا اینطوری شد ؟ منو ببخش مادر ...

درد دل های یواشکی ...

  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۲

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...

خداحافظ مرد بزرگ ...

  • يكشنبه ۱۹ دی ، ۲۱:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۵۴

مشغول طراحی و بالا پایین کردن قلمو های فتوشاپ بودم که خبرش اومد روی گوشیم ؛ آیت الله هاشمی رفسنجانی بر اثر عارضه قلبی درگذشت ! شوکه شدم ، نیدونم چرا ولی تمام موهای بدنم سیخ شد . چقدر براش جوک ساختیم و چقدر خوب و بد بهش تهمت زدیم . کاری نداریم کی بود ، چی بود و چقدر پول و قدرت داشت ، دست مرگ از همه دست ها بالاتر و قوی تره ...
لطفا توی شبکه های اجتماعی نه کسی رو اسطوره کنید و ازش پیامبر بسازید و نه با شوخیهای بی جا و عکس های نامربوط تحقیرش کنید ...
روحت شاد مرد بزرگ ...

پی نوشتـــ :
صرفا ثبتش کردم برای حسی که داشتم ، نه چیزه دیگه ...

بازی وبلاگی ؛ 100 دلخوشی کوچک زندگی

  • شنبه ۱۱ دی ، ۲۰:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۵۶

معمولا هیچوقت توی چالش ها و بازی های وبلاگی که اینور و اونور میبینم و دعوت میشم شرکت نمیکنم . باور کردنش سخته که دلیلش رو هنوز خودم هم نمیدونم که چرا با این موضوع ارتباط برقرار نمیکنم . بگذریم ؛ امروز صبح داشتم توی بلاگ محمد عباسی فرد پست 100 دلخوشی کوچک زندگی رو میخوندم که 50 موردش رو نوشته بود و زیر آخرین مورد " ادامه دارد " رو ذکر کرده بود ، همین ادامه دارد باعث شد چشمم رو از صفحه مانیتور بردارم و همزمان با خوردن چاییم توی ذهنم شروع کنم به شمردن ! پنجاه و یک ؛ لمس دست نوزاد ، پنجاه و دو ؛ لواشک شیرین دربند ؛ پنجاه و سه ؛ ...
توی این پست قصد دارم همه 100 تا دلخوشیه زندگیم رو بنویسم ، بنویسم تا بعده ها که برمیگردم و مرورش میکنم به یاد بیارم زندگیم چقدر شیرین و دلچسبه ...

پی نوشتـــ :
شما هم اگر دوست داشتین میتونین این بازی وبلاگی شرکت کنین ...

زندگی در مترو جریان دارد ...

  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۷۸

چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...

صفحات دیگر