قاعدگی یا پریود ، تابویی که باید شکسته شود ؟

  • دوشنبه ۸ خرداد ، ۱۶:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۲ بازدید

نینا گلستانی توی صفحه اینستاگرامش عکسی از یه نوار بهداشتی رو به اشتراک گذاشت که توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرد . خانوم گلستانی زیر این عکس نوشته بود :

خیلی وقته دارم به پیشنهاد دوستم تمرین می‌کنم راحت بتونم برم نوار بهداشتی بخرم و وقتی پریود هستم در جواب پرسش بعضی دوست‌های نزدیک ( پسر یا دختر ) که چرا بی‌حالی ؟ چرا عصبانی هستی ؟ چرا ... بتونم بگم موقع پریودمه و به این دلیل حال و ‌حوصله ندارم . اولش سخت بود ولی شدنیه . اما این کار چه کمکی به ما می‌کنه ؟ باور می‌کنیم مشکلات پریود ، مثل درد سینه ، بی‌حوصلگی ، عصبی شدن ، زود رنجی ، گریه‌های بی‌دلیل ، گُر گرفتنگی و ... فقط مختص ما نیست . به خودمون یادآوری می‌کنیم این زمان ، فرصت مناسبی برای گرفتن تصمیم‌های بزرگ نیست‌ .
با شرح وضعیت و حال خودمون برای دوست‌های جنس مخالف یا برادرمون ، دید اون‌ها رو نسبت به این مسئله باز می‌کنیم تا اگر در کنار کسی در این موقعیت هستن زیاد سر به سرش نذارن و وضعیتش رو درک کنن . زن‌ها در این زمان به محبت و توجه بیشتری نیاز دارن .
در خیلی خانواده‌ها ، پدر خانواده مسئول خرید نوار بهداشتی خانواده است ! از بچگی به ما طوری آموزش داده شده که این مسئله باید مخفی نگه‌داشته بشه ٬ ولی چرا ؟! بهتره بدونیم پریود شدن زنان یک امر طبیعیه و فکر می‌کنم در دنیای امروز مخفی کردن و صحبت نکردن ازش بیشتر از همه به خودمون آسیب می‌زنه . بیست و هشت می روز جهانی قاعدگی مبارک ...

بعد از خوندن این متن رفتم و کامنت های زیرشو خوندم ، یه سری ها که توهین کرده بودن و میخواستن شیرین بازی در بیارن ، یه سری ها هم این خانوم گلستانی رو به خاطر نوشتن این به قول خودشون اراجیف کوبیده بودن که کاری به این دو گروه ندارم ولی بعضی هاشون به نکته های جالبی اشاره کرده بودن . مثلا خانوم فاطیما گفته بود :

پریود یه امر عادیه ولی باید بزاریم پای حجب و حیایی که خانواده ها تحمیل میکنن به دختراشون ... خود من تنها میرم واسه خودم از فروشگاه داروخانه میخرم دربعضی مواقع شده همکارم همراهش نیاورده درگوشی از من خواسته یا نتونسته بگه نوار میخواد درخواست دستمال کاغذی کرده من از حالتاش فهمیدم چی میخواد چون نوار بهداشتی همیشه همراهم داشتم ...

و یا خانوم هدیه گفته بود :

آفرین نینا . چه متن خوب و چه حرف های به جا و درستی . تو این 17 سالی که بروکسل زندگی میکنم ، یاد گرفتم که راجع به مسائل طبیعی خودمون زنها ، با خودمون و مردها راحت صحبت کنم و این تاثیر این محیط اجتماعی باز بوده . ایمان دارم که فضای اجتماعی ما تو ایران ، بدون شک ، نه با جنگ یا طعنه ، بلکه به همت کسانی مثل شما که با هنر و لطافت و ظرافت مسائل رو از دید زنانه مطرح میکنند ، تغییر خواهد کرد . خوشحالم که از طریق این فضای مجازی با تو و دنیات آشنا شدم . خوشا به همشهریان من که یه همچنین زنی در کنار شون زندگی میکنه . مرسی که هستی و تقسیم میکنی و تغییر رو پیشنهاد میکنی ، این روز جهانی هم مبارک ...

همینطور خانوم سمانه گفته بود :

خیلی خوب گفتی عزیزم ، من و نامزدم که البته الان دوران آشنایی رو سپری میکنیم همیشه تو این دوران به مشکل میخوریم ، همین چندروز پیشم سر یه موضوع الکی بحثمون شد حسابی ، منم روم نمیشه بهش بگم تو این دوران سر به سرم نزار ، بهم میگه تو خودت با خودت درگیری ، زودرنجی ، لوسی ، منم ازونجایی که روم نمیشه بگم تو این دوران خلق و خوم بهم میریزه دست خودم نیست ، این مشکل ادامه پیدا میکنه ...

و خانوم پریسا :

نمیدونستم روزجهانی قاعدگی هم داریم جالب بود . واقعاسخت ترین دوران برای یه خانم همین مسئله ک ازهمه لحاظ بهم میریزه . الان جامعه هم طوری شده اقایون در مقابل این مسئله اصن تعجب نمیکنن ک بگن وااااای واینا من خودم میرم میخرم لوازم بهداشتی میرم تو برمیدارم میذارم رومیز حساب میکنه میام بیرون البته خجالتم میکشم یکم ولی خب طبیعیه اوایل سختم بود ولی گفتم بایدبری شاید تو موقعیتی بودی ک کسی نبود برات تهیه کنه اونوقت چی ... بنظرم تا اینجاش اینجوری بودن خوبه ولی اینکه بخوای به پدر وبرادرت بگی موافق نیستم چون ادم معذب میشه جلوشون همینکه بگی لطفا چن روزی مراعاتموبکنید حالم خوب نیست شایدمتوجه بشن و شاید اینجوری خوب باشه‍ ... البته من اینجوری ام در اینده به همسرمم توضیح میدم همینطوری موعدش بهش میگم ک بدونه دیگه نمیدونم صحیح ترش چیه ...

خیلی این پست ( که میتونید از اینجــا بخونیدش ) برام جالب بود . مخصوصا بازتابی که داشت . من با نظر ایشون موافقم که باید پریود یا قاعدگی یه امر کاملا طبیعی تو بدن جنس مونث به حساب بیاد و دلیلی بر پنهان کردنش نباشه . حالا نظر شما چیه ؟ به نظر شما این تابو باید شکسته بشه یا نه پنهان بودنش میتونه ارتباط مستقیمی با حفظ حیا و عفت زن تو جامعه داشته باشه .

رادیوبلاگیها حیا کن ، مرد بارانی رو رها کن !

  • يكشنبه ۷ خرداد ، ۱۰:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۳ بازدید

میخوام جمع کنم برم کلا ! در بلاگم رو هم میبندم و روش مینویسم تا حرف میزد سوژه میشد ! روزگاری شده بخدا نمیذارن یه آب خوش از گلومون بره پایین . اصلا چشم ندارن ببینن مارو دو روز همکارامون مهمون کردن . برامون کباب و پاستا خریدن ! همش حسودی میکنن مرسی اه ! ولی به دور از شوخی ممنون که هستین و لبخند رو روی لب هامون میارین و ممنون از ایده متفاوت و جدیدی که داشتین و با جدیت هم دارین دنبالش میکنین . یه نکته ایی رو هم دوست دارم اینجا بگم که بچه های رادیوبلاگی نه برای کارشون هزینه ایی میگیرن و نه دنبال مسائل مادیش هستن ؛ فقط و فقط برای آوردن لبخند روی لب هامون زحمت تحریر و ضبط اخبار رو میکشن . از طرف همه بلاگرها ازشون تشکر میکنم و خیلی خوشحالم که به عنوان یه عضو کوچیکی از این خانواده تو قسمت مینیمال باهاشون همکاری میکنم .

وبلاگ رادیوبلاگیها ( اینجا ) ، قسمت 36 اخبار رادیوبلاگیها ( اینجا ) ، دانلود فایل اخبار ( اینجا )

پی نوشتـــ :
برای حمایت از رادیوبلاگیها کمترین کاری که میشه کرد نوشتن یه پست ، ارسال یه لینک تو لینکدونی یا حتی ارسال یه کامنت گرم و پر از انرژی زیر پستاشونه ...

معده گفت کمی رحم کن برادر !

  • سه شنبه ۲ خرداد ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۸ بازدید

دیروز یکی از همکارها که قول داده بود اگر آقای روحانی رای بیاره و رییس جمهور بشه به همتون ناهار میدم به وعده اش عمل کرد و به کل بچه ها ناهار داد . من کباب خوردم ، اسمشو یادم نیست کباب چی بود ولی هر چی بود خیلی خوشمزه و متفاوت بود . مراعات هم نکردم و یکم برنج خوردم باهاش . شبش که رفتم باشگاه یه دست کشیدم رو شکمم حس کردم یه لایه نازک چربی اومده زیرش ! امروز هم یکی دیگه از همکارها ماشین خرید و به همه ناهار داد . ایندفعه پاستا خوردم و باز یه جنایت دیگه علیه خودم کردم :دی فکر کنم امشب هم یه میلی متر شکمم بیاد جلو . بعضی وقتا باید خوب غذا خورد ، مخصوصا وقتی همکارت خسیسه و پولدار ! راستی ، فردا هم یکی زحمت بکشه خونه بخره یا بچه دار بشه گشنمونه بابا :دی

برای تندرویان بی منطق !

  • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ، ۲۳:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۷ بازدید

هیچوقت اهل سیاست نبودم و نیستم چون هیچ چیز توش قطعی نیست . هیچوقت شما نمیتونی بگی من طرفدار فلانیم چون 100 درصد کارش درسته و از من از همین نصفه و نیمه بودنه واقعا متنفرم . به همین خاطر هیچوقت خودم رو درگیرش نمیکنم . من تو انتخابات امسال مثل سال های قبل شرکت میکنم و سفید موندن شناسنامم رو افتخار نمیدونم و از نظر من این یه وظیفه و دین هست که گردن همه ایرانی هاست . انتخابم هم با توجه به سابقه ایی که از دولت یازدهم دیدم باز هم آقای روحانی هست و از ایشون حمایت میکنم . این حمایت به معنی تنفر داشتنم از آقای رییسی نیست و برای ایشون هم به عنوان یه کاندید که حتی ممکنه رییس جمهور بعدی هم باشه احترام قائلم . این چیزیه که خیلی از تندروها چندین سال زمان میبره تا یاد بگیرن . یاد بگیرن که اینجا نه میدون جنگه و نه صحرای محشر . یه رقابت سالمه که باید خیلی چیزها توش رعایت بشه . وقتی یه کاندید رو انتخاب میکنید دلیلی نداره شروع به توهین به انتخاب یه نفر دیگه کنید ...
بگذریم . دیروز توی اینستاگرام مصاحبه با یه جوونی رو دیدم که خیلی برام جالب و در عین حال تاسف بار بود . یه جوون حدودا 25 ساله با پیراهن یقه بسته ، شلوار پارچه ایی ، تسبیح و صورت پر از ریش که کاملا نشون دهنده جبهه فکری و طرز تفکرش بود . یه مقوای بزرگ دستش بود که روش نوشته شده بود : " برجام ، ننگ بزرگ ! تحریم اصلا چی هست ؟ هواپیما نمیخوایم " توی مصاحبه اش هم مدام دولت رو میکوبید و میگفت ما رفتیم زیر بار ننگ و فلان . اینقدر برای این آدم تاسف خوردم که دوست داشتم یه روزی پیداش کنم و ازش این سوالهارو بپرس :
1 . تو خانوادتون مریض دیالیزی یا پیوندی دارین ؟ مریض سرطانی چی ؟ شده بری دنبال داروهای شیمی درمانیش بگردی و بهت بگن تحریمیم نمیاد تو ایران ، به زور بگردی قاچاقشو پیدا کنی 850 هزار تومن و بعد از یه ماه برسه دستت ؟ تازه آیا کار از کار گذشته یا نه هنوز مریضتون عمرش به دنیاست ؟
2 . تا حالا سوار هواپیما شدی ؟ تا حالا از نزدیک دیدی هواپیما رو ؟ یا نه اونو مخالف عقاید مسخرت میدونی و میگی این کارها تجمله ؟ شده باهاش پرواز کنی تا بفهمی حتی صندلی های سالم هم نداره و عمره همشون بالای 40 ساله ؟ بعید میدونم چون شما باید منتظر شتر وایسی بیاد و سوارت کنه تا مطابق با قوانین صدر اسلام برخورد کرده باشی .
3 . چیزی از کلمه تورم شنیدی ؟ چیزی شنیدی یا نه شما به یه جا وصلی و زیر باد کولر نشستی برات چه فرقی میکنه گوشت کیلویی 7 تومن باشه یا 70 تومن . شما بزرگترین دغدغه زندگیت تنظیم کردن قدم هات برای ورود با پای چپ به دستشوییه . نه شما درکش نمیکنی چون زندگیه انگلی داری . اون کارگر بدبخت که هر شب شرمندگی میذاره سر سفره خانوادش باید کار کنه تا شما بیای اینجا و مقواتو بگیری جلوت .
4 . خارج از کشور رفتی ؟ بعید میدونم جز سر کوچه تون جایی رفته باشی . رفتی ببینی چه چیزهایی اونجا در دسترس همه هست و تو اینجا باید به بدبختی تهیه شون کنی چون تحریمی ؟ نه ! اونجاها خوب نیست ! پر از فساده ! اونایی که میرن هم ...
باز هم نام ببرم ؟ یا کافیه ؟ برو ببین الان داروی 850 هزار تومنی شده 4 تومن و بیشتر مراکز درمانی گیر میاد . خانوادتو با خیال راحت سوار هواپیمای نو میکنی و دلت نمیلرزه که شاید این آخرین دیدارتون باشه . سوار هواپیمایی میشی که لایقشی . تورم 49 درصد رو روی عدد 9 نگه داشتن کم کار بزرگی نیست ، البته اگر ازش سر در بیاری . یه روزی هم گذرت به خارج از کشور خورد خیلی چیزهای اونجارو هم به مرور زمان اینجا خواهی دید ...
نکته بعدی هم اینه که انتظار معجزه از کسی نداشته باشین . یکم واقع بین باشین توی چهار سال نمیشه وضعیت 40 ساله رو تغییر داد . نمیشه گفت فلانی هم هیچ غلطی نکرد . این از نتونستنش نیست از نشدنش هست . شما مطمئن باشین آقای ایکس هم که امروز شعار نه به گذشته و فلان رو میده چهار ساله دیگه با این جمله که " هیچ غلطی هم نکرد " رو به رو خواهد شد ...

بازماندگان خاندان پهلوی در مترو !

  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۵۲ بازدید

دیروز کلا روز عجیبی بود ، از صبحش که خوابم برد و دیر به سر کارم رسیدم تا شبش که جنازه اومدم خونه و رفتم باشگاه و اینقدر داغون بودم که دوست داشتم تو همون باشگاه یه گوشه بگیرم بخوابم ! البته اتفاق جالب دیگه ایی هم افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست :دی
ساعت 8 از خواب پریدم ، صورتو شسته و نشسته ، صبحونه رو خورده و نخورده با قیافه در هم و ژولیده از خونه زدم بیرون و حرکت کردم به سمت ایستگاه مترو . خیلی شلوغ بود و به زور خودمو تو واگن جا کردم . همه با چشم های خواب آلود داشتن میرفتن سر کار ، مترو ساکت بود و فقط صدای خنده های چند نفر از واگن کناری میومد . کنجکاو شدم ببینم کیه سر صبحی اینقدر خوشحاله و مترو رو گذاشته رو سرش . از لا به لای جمعیت خودمو رسوندم و به محل سر و صدا و دیدم چهارتا پیرمرد نشستن دارن بلند بلند میگن و میخندن . همشون شیک و مرتب و اتو کشیده با بوی تند عطر فیلیپ موریس ! تو دلم گفتم نگاه کن تورو خدا ، من هم سن و سال اینا بشم یا اینقدر آلزایمر دارم که اسم خودم رو هم یادم نمیاد ، یا یه گوشه دنیا نشستم لب ساحل و به انتظار فرشته مرگم تا بدرود حیات بگم ...!
چندتا ایستگاه گذشت و من با فضولی تمام محو صحبت هاشون بودم . سه تاشون داشتن یکیشونو اذیت میکردن ، اینقدر این کارو ادامه دادن تا یارو مثل گچ سفید شد و ایستگاه بعدی بدون هیچ حرفی پیاده و شد و با عجله رفت . هم خندم گرفته بود هم تاسف میخوردم . قضیه از این قرار بود که اینا هم از نزدیکای شاه و بازنشسته های دوران پهلوی بودن ! یکی از این چهارتا یه عکس توی کیفش داشت که توی عکس چندتا درجه دار داشتن دست شاه و فرح رو ماچ میکردن ! دور سر یکیشون خط کشیده شده بود و با یکم دقت میشد فهمید این آقا همونیه که رنگش سفید شد و سریع پیاده شد ! دوستاش داشتن به شوخی میگفتن میریم به اطلاعات لو میدیم که تو کی هستی و چی کار میکنی ، یارو هم جدی گرفته بود و ترجیح داده بود محل رو ترک کنه . این شوخی هم خنده دار و هم باعث تاسف ! تاسف برای همچین آدم هایی که هیچوقت روی اعتقاداتشون نیستن و به قولی حزب بادن ، یعنی زمان شاه نوکریه شاه و دور و اطرافیانشون رو میکردن ، حالا هم اگه نوکریه ...
بعد از چندتا ایستگاه که دیگه شوخی از سرشون پریده بود جدی داشتن راجع به زمان شاه صحبت میکردن و میگفتن که اون موقع ها فلان بود ، همه چیز بهتر بود و اوضاع کار و اقتصاد و ... خیلی از الان بهتر بود . حتی به من هم اشاره میکردن که نگاه کن جوون هارو ، خنده و شادی رو لباشون نیست و خوشی چهل ساله از این مملکت رفته . و من ترجیح میدادم خودمو بزنم به اون راه و چیزی نگم . چون نه میتونستم باهاشون موافقت کنم و نه میتونستم از بعضی حرف های حقشون بگذرم ! البته من کلا خودم رو تو سیاست درگیر نمیکنم . سعی میکنم آگاه باشم ، مطالعه داشته باشیم ، ولی هیچوقت اظهار فضل نمیکنم ...

کلاس های بی هیجان تجهیزات پزشکی ...

  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ، ۰۰:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۷ بازدید

شما فکر کن هر روز ساعت هفت صبح بیدار شی بری سر کار تا 3 بعد ازظهر ، بعد از اونجا سریع خودتو برسونی به کلاس های تجهیزات پزشکی و یه جوری تایم رو تنظیم کنی که 4 اونجا باشی . 4 ساعت سر کلاس باشی و هشت راه بیافتی به سمت خونه و 9 برسی ! 9 هم یه سُک سُک کنی خونه و بری باشگاه تا 11 . جونی میمونه واست ؟ رمق و حسی میمونه ؟ نه نمیمونه دیگه ! من نمیدونم کدوم آدم روان پریشی اولین بار گفت آدم های موفق از تک تک لحظه های زندگیشون استفاده میکنن ؟ مگه یکم بیشتر خوابیدن و شروع کردن روز از ساعت 10 چه مشکلی داشت که مثل خودشیرینا رفتن کردنش 7 ؟ نکنین آقا ! بخدا من همش سر کلاس خوابم و سوژه خاص و عام شدم . همه میگن خرس قطبی اومد . باورشونم نمیشه من یه راست از سر کلاس میرم اونجا و چقدر خسته ام .. تازه میشینن راجع به یه سری مباحث به درد نخور حرف میزنن که شما بخوای نخوای خوابت میبره . این روند هر روز شنبه تا چهارشنبه و به مدت 3 هفته هم ادامه داره .. چه غلطی کردیم به بابا گفتیم ما میشیم ناظر فنی شرکتت و از مدرکمون استفاده کن . بیا ، حالا خر بیار و باقالی بار کن ...

خودش میدونه دل گرمیمه ...

  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ، ۱۱:۵۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۹۱ بازدید

توی برنامه FaceApp صورت پیر شدمو درست کردم و براش فرستادم ، به جای اینکه بخنده و بگه چقدر زشت شدی گفت نکن همچین دلم میگیره وقتی میبینم پیر شدی . بهش گفتم چیه میگه دیوونه پیری هم یه مرحله از زندگیه دیگه ، مهم اینه که دو نفر تا آخر عمر همو بخوان و برای هم جذاب باشن . گفت راست میگی ولی من اصلا دوست ندارم پیر شم ، دوست دارم همیشه جوون بمونم و برات قشنگ باشم . از همون دور براش یه استکیر فرستادم و گفتم تو همیشه برای من زیباترین زن دنیا میمونی ... لبخندشو از پشت صفحه موبایل میشد تجسم کرد ، اینجور موقع ها تو دلش یه ذوق های کوچیکی میکنه ، حسش میکنم ...

سربازهایی که ایستاده میمیرند ...

  • جمعه ۸ ارديبهشت ، ۱۴:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۸ بازدید

تا وقتى خودم سرباز نشده بودم معنی دلتنگی رو نمیفهمیدم . درک نمیکردم که درد دوری یعنی چی . تازه من تو شهر خودمون و وسط تهران خدمت میکردم ولى باز هم احساس میکردم تو یه جاى دور افتاده با دلگیرترین غروب دارم روزهای طولانیه خدمت رو میگذرونم .
یادمه توی دو ماه آموزشی مسئول بهدارى بودم و سربازهای مریض رو میبردم بیمارستان و میاوردم . یه شب توی آسایشگاه شماره 4 یه سربازى از شدت سر درد به خودش میپیچید ، اینقدر حالش خراب بود که نصف شب مجبور شدیم با آمبولانس اعزامش کنیم بیمارستان . مسئول ام آر آى اورژانس از سرش عکس گرفت و وقتى دکترش عکسو دید بهم نشونش داد و گفت این چیه به نظرت ، گفتم هماتوم مغزى ( لکه یا همون تجمع خونى ) . جا خوردم ! اوضاع خوبى نداشت ، نمیدونستم چطور باید بهش میگفتم نیاز به عمل دارى ، اینقدر دست و پامو گم کرده بودم که از پسش برنیومدم و این کارو به رفقاش سپردم . صبح که میخواستیم برگردیم پادگان ، دستمو گرفت و بهم گفت برگشتیم آسایشگاه به کسى چیزى نگو ، من بابام فوت شده و مادرم تو روستامون خرج خواهرمو میده ، سواد هم نداره نمیدونه چیه شروع میکنه به غصه خوردن . با وجود اینکه قولم دروغ بود و وظیفه م بود که گزارش بدم بهش گفتم خیالت راحت بین خودمون میمونه . عصر همون روز فرستادنش واسه کارهاى عملشو و بعدم کمیسیون پزشکی و معافیتش . دیگه ازش خبری نداشتم تا آخراى خدمتم ، صدام کردن رفتم در در اتاق عمل دیدم اومد و بدون هیچ حرفى محکم بغلم کرد . از روستاشون اومده بود و برام نون برنجى آورده بود . حالش خوب بود و معافیتشو گرفته بود . پفتم اسماعیل اینجا چی کار میکنی ؟ گفت اومدم به هم خدمتى هام شیرینیه معافیمو بدم .بهش تبریک گفتم و یا خوشحالی بدرقه اش کردم رفت ...
همون شب ما شیفت شب بودیم ، ساعت حدود 11 گفتن دوتا سرباز با موتور تصادف کردن که اتفاقا از بچه هاى همین بیمارستانن ، یکیشون که وضعیت بهتری داشت رو آوردن اتاق عمل و رفت زیر عمل ، داغون شده بود ، اون یکى هم که ترک موتور بود تا دم در اتاق رسوندنش ولى تموم کرده بود . بچه ها میگفتن داشتن میرفتن شیرینى پایان خدمت بخورن ... مزه نون برنجى هاش هنوز زیر زبونمه . همیشه مظلوم بود و مظلوم هم رفت ...
پی نوشتـــ :
این مطلبو وقتی یادم اومد که چند روز پیش توی خبرها خوندم 8 تا سرباز مرزبانی و نیروهای انتظامی سیستان و بلوچستان تو حمله اشرار شهید شدن . واقعا قلبم به درد میاد وقتی خبر شهادت این سربازهارو تو گوشه و کنار ایران میشنوم و گلوم پر از بغض میشه . نامردترین آدم های دنیا هستن اینایی که به سربازهای بیگناه تیراندازی میکنن و اونار میکشن . همه این بچه ها مجبور به خدمت کردن هستن و حقشون این نیست ...

انتقاد پذیر باش ، حتی شما فامیل عزیز !

  • يكشنبه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۱۷ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۴ بازدید

دیشب توی اینستاگرام چشمم به یه کامنتی خورد که نوشته بود مرگ بر روحانی ، درود بر رئیسی ! یکم بیشتر دقت کردم دیدم کامنت زیر عکس سیاسیه یکی از فامیل هامون که ایشون هم روحانی رو کوبیده بود نوشته شده . اول اومدم بیخیال از کنارش رد بشم ولی دیدم جوابشو بدم بهتره . کامنت اون آقا رو جواب دادم و گفتم دوست عزیز رقابت انتخاباتیه ، آقای روحانی هم دشمن نیست . شما هم اگر میخوای از شخصه دیگه ایی حمایت کنی نباید به کاندید غیرمحبوبت توهین کنی اونم به این شدت ! مرگ بر روحانی ؟
جالبترین قسمت قضیه اینه که فردا صبحش وقتی بیدار شدم ، قبل از اینکه برم سر کار رفتم سراغ پیجش تا ببینم جواب کامنتم رو چی داده . هر چی سرچ کردم صفحه شو پیدا نکردم . یعنی چی شده بود ؟ بسته بودش ؟ نه ! بلاکم کرده بود ! به همین راحتی و بی شعوری . مطمئنم یه روز که ببینمش میرنم تو روش و میگم شما که ادعای فرهنگت میشه و به قولی فعال سیاسی هستی ، تحمل مخالفت و انتقاد دیگران رو هم داشته باش . سعی کن صحبت های همه رو بشنوی بعد نظرتو اعلام کنی . این حرکت ها منو عجیب یاد آدم های خشک مذهب میندازه که با خون و خونریزی میخوان عقایدشون رو تحمیل کنن .. اینجاس که میگن فک و فامیله داریم ؟

ماشین باید کلاسیکی باشه !

  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ، ۱۰:۱۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۲۵ بازدید

مشکلش چیه ؟ یکی به من بگه اینکه من دوست ندارم ماشین آشغالی های ایرانخودرو و سایپا و ... رو سوار بشم و به ماشین های کلاسیکی علاقه مندم مشکلش چیه که تو خونه باید خانواده دعوام بشه ؟ هر کسی سلیقه ایی داره خوب غیره اینه ؟ من ترجیح میدم 40 تومن پولی که میخوام بدم 206 صفر سوار شم که هر قطعه اش مال یه کشوره و به زور سر همش کردن و تحویلمون میدن برم یه ماشین قدیمی تر و با اصالت تر آلمانی یا ژاپنی سوار بشم . چند روز پیش تو خونه بحث ما سر همین موضوع بود که این ماشین ها دیگه آپشنی ندارن و لوازمشون گیر نمیاد و داشتنش معقول نیست و بیا برو یه 206 یا یه ماشین چینی بخر خودتو راحت کن ! گفتم عمرا ! من کاری به قدیمی بودن و حتی کم آپشن بودن ماشین های کلاسیکی که سوار میشم ندارم ، برای من لذتی که رانندگی کردن با این ماشین ها هست به تمام دردسرها و مشکلاتش میارزه . حتی حاضرم برم برای یه سپرش کل شهرو بگردم چون این کار برام واقعا لذت بخشه . تو همین بحث ها بودیم که دعوا بالا گرفت و من الان سه روزه با خانواده قطع رابطه ام تا متوجه بشن به خواسته های منم باید احترام بذارن ...

صفحات دیگر