بریکینگ بد !

بریکینگ بد از اون سریال ها بود که باید برای دیدنش وقت میذاشتم و تو هر فرصتی که گیرم میومد میشستم پاش . اینقدر خوش ساخت و جذاب بود که بعد از دیدن هر قسمتش ساعت ها فکرمو مشغول خودش میکرد . بازی بی نظیره برایان کرانستون تو نقش والتروایت ( اسم مستعار : هایزنبرگ ) و باقی بازیگرا جوری شمارو محو خودش میکنه که احساس میکنید عضوی از این خانواده هستین و در کنار سایر بازیگرا دارین داستان رو جلو میبرین . وقتی اوایل فصل آخر بودم بریکینگ بد رو به یکی از همکارام معرفی کردم و گفتم اگر این سریال رو نبیتی نصف عمرت بر فناست .تحریک شد و رفت دنبال دانلود کردنش و هفته بعد وقتی من دو قسمت رفته بودم جلو گفت رسیدم آخرش ! شاهکار بود !

بخونید معرفی سریال رو از ویکی‌پدیا ، دانشنامه آزاد :

بریکینگ بد ، افسارگسیخته یا از راه به در شدن ( به انگلیسی : Breaking Bad ) ؛ مجموعه تلویزیونی درام شاهکار آمریکایی است که سازنده و تهیه‌کننده آن وینس گیلیگان می‌باشد . این مجموعه در شهر البوکرکی در ایالت نیومکزیکوی آمریکا ساخته و تهیه شده‌است . افسارگسیخته داستان والتر وایت ( برایان کرانستون ) دانشمند شیمی زحمتکش و بی‌ حاشیه که از بخت بد معلم یک دبیرستان است که در ابتدای داستان متوجه می‌شود دارای سرطان ریه است . او پیش از فرارسیدن مرگش ، برای تأمین مالی خانواده‌اش به همراه دانش‌آموز پیشین خود ، جسی پینکمن ( آرون پال ) شروع به تولید و پخش مت‌ آمفتامین ( شیشه ) می‌کند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و خود تبدیل به یکی از بزرگترین مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده می‌شود.
در ۲۰ ژانویه ۲۰۰۸ ، نخستین قسمت مجموعه و در ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۳ قسمت آخر آن از طریق شبکه کابلی ای‌ام‌سی در آمریکا و کانادا پخش شد . در ۱۴ اوت ۲۰۱۱ ای‌ام‌سی اعلام نمود که این سریال برای فصل پنجم و پایانی در ۱۶ قسمت تمدید شده‌است . فصل آخر این مجموعه به دو بخش ۸ قسمتی تقسیم شد که در دو سال پخش می‌شود. بخش اول فصل آخر در ۱۵ ژولای ۲۰۱۲ آغاز شد و در ۲ سپتامبر ۲۰۱۲ پایان یافت و بخش دوم آن نیز در تابستان ۲۰۱۳ پخش شد .
افسارگسیخته تحسین گسترده منتقدان قرن را به دست آورد . این مجموعه توانست شانزده جایزه امی ساعات پربیننده از مجموع سی نامزدی را به دست بیاورد . از جمله این جوایز می‌توان به دو جایزه امی بهترین سریال درام ، چهار جایزه امی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام برای کرانستون ، سه جایزه امی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد درام برای پاول و دو جایزه امی بهترین بازیگر نقش مکمل زن درام برای آنا گان اشاره کرد . این سریال در جایزه گلدن گلوب توانسته دوبار نامزد بهترین سریال درام و چهار بار نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام برای کرانستون هر کدام با یک برد شود . همچنین آرون پاول یا همان جسی پنکمن ، یک بار نامزدی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرده بود . بازیگران این سریال در جایزه انجمن بازیگران فیلم نیز حضور موفقی داشتند . در این جوایز کرانستون توانسته از پنج نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد درام صاحب دو برد شود و مجموعه بازیگران نیز توانستند جایزه بهترین مجموع بازیگران سریال درام را تصاحب کنند .
در سال ۲۰۱۳ ، رکوردهای جهانی گینس رکورد « تحسین برانگیزترین سریال تلویزیونی تاریخ جهان » را به خاطر دریافت ۹۹ درصدی رای مثبت منتقدان به نام بریکینگ بد ثبت کرد !

با اینکه هنوز سریال رو به آخر نرسوندم و 8 الی 10 قسمت مونده تا تموم شدنش ولی به شدت توصیه میکنم این سریال رو از دست ندین . شاید فکر کنید یکم قدیمی و بی هیجان به نظر میرسه ولی بعد از دیدن چند قسمت نظرتون کاملا عوض میشه ..

مهمونی عجیب من در لندن !

  • دوشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۹ بازدید

مهمونی عجیبی بود ، روی پشت بوم یکی از ساختمون های بلند لندن بود . نمای اتاق ها شیشه بود و یه استخر بزرگ هم جلوش بود که پر از مهمون های زن و مردی بود که درینک ( بخونید نوشیدنی ! ) به دست داشتن با هم خوش و بش میکردن . من هم نشسته بودم رو یکی از صندلی های کنار استخر و داشتم درینک میزدم و مهمون هارو برانداز میکردم . همه چیز خوب داشت پیش میرفت که برق های کل شهر رفت . همه جا ساکت شد و همه مات و مبهوت تو تاریکی سر جای خودشون ایستاده بودن . یه لحظه دستم رفت سمت جیب شلوارم و دیدم گوشی های موبایلم نیست . با سرعت دویدم توی ساختمون و رفتم سمت میز اُپن آشپزخونه . یه آقای ق بلند رو دیدم که چهارتا موبایل دستش بود و داشت فرار میکرد . دویدم دنبالش و چند متر جلوتر از نقطه فرارش از پشت گرفتمش . چسبوندمش به دیوار و گوشی هارو از دستش گرفتم . تو همون تاریکی بلند داد زدم اینجا دزد هست مراقب گوشی هاتون باشید . مراقب کیف پول و لوازم گرون قیمتتون باشید . همه ترسیده بودن و شروع کردن جیغ و داد کشیدن . هر کسی میدوید به سمت یکی دیگه و خلاصه بلبشویی شده بود . من هم تو اون تاریکی با چهارتا گوشی که یادمه یکیش بالای 30 میلیون میارزید مهمونی رو ترک کردم . وقتی رسیدم پایین ساختمون و به خیال اینکه پول خوبی به جیب زدم دیدم چشمم به سمت راست شکمم خورد . خشکم زد ! یه چاقوی ده سانتی تا نزدیکای دسته اش تو شکمم فرو رفته ! ولی کی ؟ کجا ؟ چرا دردی رو حس نکردم من ! تو همین فکرا بودم که از شدت خونریزی بی حال روی زمین افتادم و با صدای بابا که میگفت پاشو پسر روز تعطییلی برو برامون نون تازه بگیر از خواب بیدار شدم . همه جارو گشتم ولی دیدم واقعا خواب بوده و خبری از چهارتا گوشی گرون قیمت تو خواب نبود . سرتون رو درد اوردم کاش همون اول گفته بودم همه ماجرا رو امروز تو خواب دیدم :دی

بز کوهی هستم !

  • جمعه ۱ تیر ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۲۵ بازدید

تو قسمت عبارت های سرچ شده داشتم چرخ میزدم که دیدم بیشترین ورودی که از گوگل داشتم اول آقای سر به هوا بوده دوم روزنوشت های یک بز کوهی ! نمیدونم قیافه م شبیه بز کوهیه یا نوشته هام به خواننده ها این حس رو القا میکنه که سلام من یک بز کوهی هستم که دارم برای شما از تپه های سرسبز کوههای اوراکل مینویسم . اینجا اینترنت بسیار ضعیف است ولی علف برای خوردن بسیار ! نکنید آقا ! منو عصبی نکنید مجبور شم تا سال 98 عکس علف پست کنم روح و روانتونو بریزم به هم ! بز آخه لامصب !

مرگ وبلاگنویسی فارسی ..

  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۱۰ بازدید

شاید اگر 10 سال پیش یه سری به سرویس های وبلاگدهی فارسی مثل بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ میزدی با حجم زیادی از وبلاگ های شخصی رو به رو میشدی که هر روز هزاران مطلب رو منتشر میکردن . رفت و آمد تو این وبلاگ ها خیلی زیاد بود و دوستی ها و صمیمیت های مجازی رنگ و بوی دیگه ایی داشت . اون زمان ها هر کسی وبلاگنویسی میکرد کاملا نگاه متفاوتی نسبت به بقیه افرادی که از این تکنولوژی بی اطلاع بودن داشت . کاربر به سادگی و بدون داشتن کمترین دانشی از طراحی و کدنویسی یه صفحه شخصی تو سرویس های بلاگدهی ایجاد میکرد و با کلیک روی دکمه ارسال مطلب تمام احساسات ، عواطف ، درگیری های فکری و غم و شادی رو با نوشتن های محاوره ای با خواننده های وبلاگش به اشتراک میگذاشت و بعد از گذشت مدتی با تعداد زیادی کامنت از وبلاگ نویس های دیگه رو به رو میشد و همین صفحه مجازی براش حکم یه خونه امن رو پیدا میکرد .
متاسفانه امروز وبلاگنویسی فارسی نه رنگ و بوی قدیم خودش رو داره و نه به کاربر اون انگیزه و اشتیاق رو برای نوشتن میده . اینقدر دل مشغولی های زندگی زیاد شده که هر وبلاگ نهایتا یک سال دوام میاره و کم کم شروع به کمرنگ شدن میکنه تا کلا از چرخه نیاز نویسنده خارج بشه . با اومدن شبکه های اجتماعی موبایل مثل توییتر و ایسنتاگرام و پیام رسان های مختلف مثل تلگرام این خونریزی بلاگ نویسی فارسی به آخرای جون خودش رسیده و این روزها همون افرادی که نیاز به نوشتن و اشتراک گذاری احساسشون تو صفحه ایی به نام وبلاگ داشتن کانال های تلگرامی و اکانت های توییتری رو ترجیح میدن . نوشتن هایی بدون دردسر و مطمئن با مخاطب های فراوون و همچنین همیشه در دسترس . از ایجاد یه فکر تا انتشار اون توی شبکه مجازی زمانی چندین برابر کمتر از وبلگ نویسی صرف میشه و بشر امروز هم هیچ چیز مثل راحتی براش جذاب و خوشایند نیست ..

نمیدونم تا چه حد با این نوشته و دغدغه فکری من موافقین . نمیدونم تا چه حد قبول دارین که بلاگستان فارسی دیگه رنگ و بوی قدیم خودش رو نداره . یک ماه نوشتن رو تعطیل کنین و دوباره برگردین با تعداد زیادی وبلاگ متروک مواجه میشین که تا قبل از رفتنون به شدت فعال و به روز بودن . این خونریزی و به مرگ نزدیک شدن اصلا برای من که سن وبلاگنویسیم به 14 سال میرسه اصلا خوشایند نیست و پیش بینی اینکه تا چند سال آینده اسم انقراضی هارو یدک بکشیم اصلا دور از انتظار نیست ..
پی نوشتـــ :
خیلی وقت بود که تو فکر نوشتن این مطلب بودم . احساس میکردم بتونم خیلی طولانی تر بنویسم ولی انگار نه نشد . امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو تو همین چند خط ادا کرده باشم . واقعا به نظر شما چی شد که به اینجا رسیدیم ؟ چی شد که دیگه دست و دلمون به نوشتن نمیره . حضورمون اینجا همه موقتی و گذرا شده . چه وبلاگ های قوی و خوبی داشتیم که آخرین پستشون مربوط به سال های قبل و با یه خداحافظی ساده دل کندن از چندین سال خاطره و عشق .. این نوشته رو توی بلاگتون به اشتراک بذارین ، ممنون ..

جام جهانی چشم هایت

چشم ها راویان روزهای سخت و شیرینند ..
این مردمک های تنگ ،
از نگاه آویزان دختری که فقط ،
پشت چهارراه به انتظار فروش گل و دست های من و توست ،
از همان گوینده های تلخ زندگیست ..
و ما ،
که با یک اشاره شیشه را بهانه نشنیدن صدایش میکنیم ،
روی خوش زندگی را دیده ایم ..
نگاه کن ،
ببین ،
این ها راویان دردند ،
نه غصه های کوچک ما ..
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
خیلی اهل شرکت تو چالش های بلاگی نیستم ولی به خاطر علاقه ایی که به بچه های رادیوبلاگی دارم تو چالش پست " جام جهانی چشات " شرکت میکنم . با این تفاوت که به جای سه نفر تمام دوستای بلاگیم رو به نوشتن در این باره دعوت میکنم . از نوشتن نترسید ، همه شما یه شاعر درون دارین که تا بهش پر و بال ندین نمیتونه خودشو نشونتون بده ..

سنگ کلیه !

  • يكشنبه ۲۷ خرداد ، ۱۸:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۵ بازدید

کلا گفتم در جریان باشید ! همیشه وقتی برای یه مریضی و مشکل دیگه میرین دکتر و بعد میفهمین یه مریضی دیگه هم دارین سورپرایز نشین ! مثلا وقتی مثل من برای مشکل صفرا میرین سونوگرافی و متوجه میشین صفراتون سالمه زیاد خوشحال نشین چون وقتی جواب سونو رو میخونین میبینین یه سنگ 5 میلیمتری تو کلیه راست دارین و یه کیست پاراپلویک هم تو کلیه چپ ! همونجاس که نمیدونی خداروشکر کنی که سالمی یا شکر کنی که نیستی ! یا اصلا شکر نکنی بگی گل بود به سبزه نیز .. یا شکر کنی که بیشتر از ایناس نیست ! نمیدونم والا !
امسال به خاطر همین سنگ مسخره که افتاده توی کالیس تحتانی کلیه و هیچ دوا درمونی هم روش جواب نمیده نتونستم روزه بگیرم و تو زمستون که روزها کوتاهه باید همش رو قضا کنم . البته شدنش که میشد گرفت ولی خوب یکم ریسک بود . ممکن بود همین بی آبیه بدن باعث بشه با سرعت بیشتری بزرگ بشه و دفع کردنش سخت تر بشه ..
حالا ماجرا وقتی جالبتر شد که چند وقت پیش ساعت دو شب بابام دست به کمر اومد بالا سرم گفت دارم از درد میمیرم ! کلیه ام میسوزه ! تو خواب و بیداری نگاش کردم که دوید و رفت سمت دستشویی و استفراغ کرد . بهش گفتم هیچی دیگه سنگ کلیه گرفتی ! بردمش اورژانس و بهش مورفین زدن تا یکم آروم شد . یه چند روزی درد داشت که به زور مسکن آرومش میکردم و از دیروز خداروشکر انگار دردش افتاده ، فکر کنم کامل سنگ رو دفع کرده ..
کی نوبت من میشه خدا میدونه ! شانسم نداریم که ! به قول عموم خانوادگی زدید تو کار ساخت و ساز !

طعم تلخ روزمره گی

  • يكشنبه ۲۰ خرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۶ بازدید

دستم به نوشتن نمیره . اصلا ! حتی بارها شده اومدم سر لپ تاپم و بی هدف توی نت چرخیدم ولی دست و دلم به باز کردن پنل بلاگم نرفته . نمیدونم چی میشه که آدمیزاد احساس میکنه یه دوره هایی از زندگیش رو باید تو خاموشی بگذرونه . باید بره یه جایی مثل یه غار دور افتاده تو یه جزیره ناشناس و ماه ها با خودش و طبیعت خلوت کنه تا دوباره نیرو و انرژی بگیره برای ادامه حیات . تو این چند ماهی که از ننوشتن من میگذره مشغول گذروندن همچین دوره ایی بودم و الان وقتشه که با نوشتن زیاد احساس نیازم رو دوباره زنده کنم ..
خیلی کامنت های پیگیر برام ارسال کردین ، چه توی تلگرام و چه اینستاگرام حالم رو پرسیدین که شدیدا باعث خوشحالیه منه . همین که این کامنت ها و احوال پرسی هارو میبینم احساس میکنم نوشتن یه وظیفه بزرگ روی دوشم هست که باید به انجام برسونمش ..
بخونید دوباره آقای سر به هوا رو از همین بلاگ ساده و بی آلایش ..

1397 ، بوی خوش زندگی ..

  • دوشنبه ۲۸ اسفند ، ۲۲:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۱۳ بازدید

سلام ! صدای من رو کسی میشنوه ؟ یکم آنتن هارو جا به جا کنید شاید نویز برطرف شد و صدای من رو شفاف روی بلاگ هاتون گوش کردید . بعد از دو ماه اومدم تو پنل بلاگم و دو ساعته دارم آب و جاروش میکنم . همه جا تار عنکبوت بسته بود . چقدر همه تون بزرگ شدید دو ماه نبودم ! یکی زن گرفته ، اون یکی کلا کوبیده بلاگشو و از نو ساخته ، یکی طلاق گرفته و اون یکی عمه شده . یکی کلا تخته کرده و یکی دیگه هم به همون روند خطی داره میره جلو .. دلتنگتون بودم ، خیلی زیاد . تو این مدت به شدت درگیر مسایلی بودم که همه رو باید باهاتون در میون بذارم چون مطمئنا خیلی براتون جالب و جذاب خواهد بود ..
بگذریم و بریم سراغ موضوع اصلی یعنی بهار دوست داشتنی من .. وای که چقدر زود گذشت و چقدر سریع رسیدیم به هزار و سیصد و نود و هفت ! یک سال دیگه هم رفت و ما هنوز در بیان بلاگ به حیاتمون ادامه میدیم .. ممنونیم ازت بیان عزیز به خاطر جمع کردن این خانواده بزرگ از بلاگرهای ایرانی دور هم .. از ساختن این فضای صمیمی با امکانات فوق العاده که نوشتن رو برای ما جذاب تر از همیشه کرده .. ممنونیم ازت ..

تشکر بعدی رو هم باید از خانواد کوچیک خودم بکنم که مثل همیشه یه سال دیگه رو هم کنارم بودن . با من خندیدن و با ناراحتیم ناراحت شدن . توی سخت ترین مسایل زندگی کمک حالم بودن و اونقدر با نقد و نظرهای قشنگشون همراهیم کردن که گاهی زندگی کردن بدون نوشتن رو برام بی معنی کردن . امیدوارم برای همیشه خانواده مرد بارانی پایدار بمونه و بتونم شما دوست های مهربون رو در کنارم داشته باشم . صحبتم رو طولانی نمیکنم چون اهل تکرار تبریک های تکراری نیستم . سال نو و بهار زیبای نود و هفتی رو به همتون تبریک میگم و برای تک تک شما آرزوی سلامتی ، سلامتی و سلامتی میکنم .. موقع تحویل سال این رفیق کوچیکتون رو فراموش نکنید ..
پی نوشتـــ :
سال 1397 شاید سال خیلی عجیب و جالبی برای من باشه ! چون قرار مهمترین اتفاقات زندگی من توی این سال رقم بخوره . چه از لحاظ اقتصادی و مالی و چه از لحاظ احساسی و عاطفی . امیدوارم هر روز با خبرهای خوب و قشنگ از زندگیم دستم روی ارسال مطلب جدید بره و خبری از غم ، غصه و ناراحتی در میون نباشه ..
امسال احتمالا مهمون شهر خودمون تهران باشم و از خلوتی شهر لذت ببرم . البته بدون حضور خانواده !

زنده اییم به بهایی اندک ..

  • يكشنبه ۸ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۸۱ بازدید

هنوز نفسی میاد و میره . نزدیک به بیست روز وارد پنل بلاگم نشدم و آب از آب هم تکون نخورد .. سیصد و چهل تا کامنت برای تایید بود که هنوز هم اون بالا جا خشک کرده و نزدیک به 90 تا وبلاگ سر نزده که بعید میدونم حالا حالاها فرصت کنم به همشون سر بزنم . یه رفیق عکاس از تو تصادف از دست دادم و دیشب تا مرز گاز گرفتگی و مسمومیت با منوکسید کربن پیش رفتم ولی هنوز زنده ام ! نه امپراطوری عوض شد و نه چوبی لای چرخ دنده دنیا رفت ! همه چیز جریان داشت حتی بدون حضور من ..
زندگی خیلی بی رحم . تا وقتی روی خاک قدم میزنی تو خاطر دو سه نفری هستی ، امان از روزی که چند متر بری پایین .. تموم .. کسی اسمتم یادش نیست .. بی حوصلگیمو ببخشید ، درگیر روزمرگی مسخره می باشم !

تلگرامو با خودت نبر !

  • يكشنبه ۱۷ دی ، ۱۹:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۷۷ بازدید

هر کی یه طرف میدویید ! وایییی خاک بر سر شدیم ! تلگرام فیلتر شد ! اون یکی از تو ریکاوری میومد بیرون و با چشم های پر از اشک میرفت تو استیشن و همزمان یه دستش گوشی بود و اون یکی دستش به حالت خاک بر سرون روی سرش ! دو نفر بیهوش بودن و یکی دیگه هم داشت فنتا به خودش تزریق میکرد تا این روزهای بی تلگرامی رو نبینه . یکی از منشی های اتاق عمل داد زد من وصل شدممممم !! فی*ترشکنم کار میکنه ! مسیج ها داره بالا میاد ! با همون حالت داد و بیداد دویید تو راهروی اتاق عمل ها و داد میزد وصل شددددددد وصل شدددددددد ! همه مثل گشنه های اتیوپی ریختن دورش و با چشم های گشاد شده گفتن اسمش چیه برای ما هم بفرست ! منشی اتاق عمل هم که حالا حس ناپلئون بناپارت بعد از فتح سرزمین روسیه رو داشت گوشیشو گرفت بالا و داد زد همین که عکس خرگوش داره !
بچه ها دونه دونه دوباره رفتن تو غارهاشون و خوشحال از وصل شدن دوباره تلگرامشو مشغول بالا پایین کردن کانال های مختلف شدن . بدن درد ناشی از خماری بچه ها کم کم داشت خوب میشد و زندگی به حالت اول برگشت . ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که ف*لترشکن منشی اتاق عمل قطع شد و های های کنان دویید وسط راهرو و داد زد قطع شدددددددددد قطع شددددددددد همه ریختن بیرون و با چشم های پر از اشک به سوگ نشستن . یکی با آنژیوکت خودشو خط خطی میکرد و اون یکی سرشو میکوید به چراغ سیالیتیک . یکی نگران مطالب از دست رفته کانال " آشپزی با خاله سوسن " بود و اون یکی خودشو میکشت از دوری مطالب کانال " خنده پاره " ! اوضاعی بود اصن ! همه به یه نحوی تو غم فراق داشتن میسوختن ..
شب که برگشتم خونه هر کاری کردم نتونستم وصل بشم و دست آخر از روی اعصاب خوردی گوشیمو انداختم یه گوشه و رفتم نشستم پای تلویزیون . خیلی کم پیش میاد من این کارو کنم و سر جمع فکر کنم هفته ایی 10 دقیقه هم جلوی تلویزیون نمیشینم چه برسه بخوام فیلم یا سریال هم ببینم . اکثرا یا بیرونم یا پای لب تاب و گوشی .. اون شب یه قسمت کامل از سریال تلویزیون رو کنار مامان بابا دیدم بعدش هم کلی با هم گپ زدیم . آخر شب هم یک ساعت زودتر خوابیدم و صبح سرحال تر بیدار شدم . شب جالبی بود ، تقریبا به دور از مدرنیته و فضای مجازی کنار واقعی ترین آدم های زندگیم بودم . همین تجربه باعث شد این فیلتر رو علاوه بر تلگرام روی خودم هم اعمال کنم و وقتایی که خونه ام از وقت گدرونی های بی مورد تو شبکه های اجتماعی جلوگیری کنم . البته اینم اضافه کنم که من هیچوقت به فیلتر شدن هیچ شبکه ایی راضی نیستم چون اعتقاد دارم راه درست هیچوقت محدود کردن نیست . اونم تلگرام و اینستاگرام که منبع درآمد خیلی از فروشنده ها و ارایه دهنده های خدمات که در صورت ادامه دار بودن این داستان ضررهای سنگینی رو متحمل میشن ..