logo

چه احمقانه برخورد کردم ...

  • شنبه ۲ بهمن ، ۱۴:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۹۹

لباس های فوتبالم رو عوض کردم و ریختم توی ساکم ، زیپشو بستم و راه افتادم سمت ماشین . پای راستم هم تو بازی ضربه خورده بود و با اون پای لنگ باید کلی پیاده میرفتم تا برسم به ماشین . وقتی رسیدم دست کردم توی جیبم تا سویچ رو در بیارم . صدام کرد و گفت پسرم ؟ پسرم ؟ 5 تومن داری بهم بدی برم خونه ؟ برگشتم و نگاهش کردم . حدود 60 سال داشت و اصلا به ظاهرش نمیخورد فقیر و نیازمند باشه . یه ساک دستی هم داشت و شروع کرد به دعا کردن برام ، خدا مادرتو بیامرزه ، پدرتو نگه داره ، انشالله خوشبخت شی مادر و ...
بی توجه به حرفش گفتم ندارم مادر ببخشید ؛ گفت اشکالی نداره عزیزم و به راهش ادامه داد . دو سه قدمی رفت و باز برگشت ، مادر جان مسیرت کجاست ؟ من میرم صیاد شیرازی منم میبری ؟ گفتم نه شرمنده مسیرم نمیخوره من . باز تشکر کرد و رفت . نشستم توی ماشین و یه لحظه به خودم اومدم ، نگاش کردم که داشت دور میشد . احمق ! چی کار کردی ؟ به کجای این پیرزن میخورد کاسب باشه ؟ تو وظیفه ات بود برسونیش چرا این کارو نکردی ؟ تو همین فکرا بودم که دیگه ندیدمش . کجا رفت ؟ لعنت به من ...
تمام شب رو بهش فکر کرم ، مثل یه عالم بی عمل که فقط بلده حرف بزنه دریغ از یه اقدام . چرا این کارو کردی ؟ تو که همیشه قلبت میتپه برای اینجور آدمها ، این یکی چرا اینطوری شد ؟ منو ببخش مادر ...

چمدانش پشت در بود ...

  • چهارشنبه ۲۹ دی ، ۱۱:۰۶ ق.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۲۲۷

رفت ،
بی آنکه پشت سرش را هم نگاه کند ؛
به آبی که برایش ریختم و قرآنی که به سرش گرفتم .
حتی چمدانش را هم با خودش نبرد ،
میگفت باید این کار را بکند ، برای هر دوی ما خوب است  .
عاشق ها گاهی مدتی از هم دور بمانند قدر داشته هایشان را میدانند ...
او نمیدانست که زمان با او هم عقیده نیست !
وقتی برگشت چمدانش هنوز پشت در بود ،
در زد ، صدایم کرد ؛
صدایش را شنیدم ، ولی نشناختم ...
رفتنی اگر نرود هم دیگر مال تو نیست ؛
چون یکبار در فکرش رفته است ...
برای داشتنش نجنگ !
ماندنی باشد میماند ،
حتی اگر تمام نشانه ها به رفتن دعوتش کند ...
#مسعودکوثرى

درد دل های یواشکی ...

  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۲

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...

خداحافظ مرد بزرگ ...

  • يكشنبه ۱۹ دی ، ۲۱:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۵۴

مشغول طراحی و بالا پایین کردن قلمو های فتوشاپ بودم که خبرش اومد روی گوشیم ؛ آیت الله هاشمی رفسنجانی بر اثر عارضه قلبی درگذشت ! شوکه شدم ، نیدونم چرا ولی تمام موهای بدنم سیخ شد . چقدر براش جوک ساختیم و چقدر خوب و بد بهش تهمت زدیم . کاری نداریم کی بود ، چی بود و چقدر پول و قدرت داشت ، دست مرگ از همه دست ها بالاتر و قوی تره ...
لطفا توی شبکه های اجتماعی نه کسی رو اسطوره کنید و ازش پیامبر بسازید و نه با شوخیهای بی جا و عکس های نامربوط تحقیرش کنید ...
روحت شاد مرد بزرگ ...

پی نوشتـــ :
صرفا ثبتش کردم برای حسی که داشتم ، نه چیزه دیگه ...

بازی وبلاگی ؛ 100 دلخوشی کوچک زندگی

  • شنبه ۱۱ دی ، ۲۰:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۵۷

معمولا هیچوقت توی چالش ها و بازی های وبلاگی که اینور و اونور میبینم و دعوت میشم شرکت نمیکنم . باور کردنش سخته که دلیلش رو هنوز خودم هم نمیدونم که چرا با این موضوع ارتباط برقرار نمیکنم . بگذریم ؛ امروز صبح داشتم توی بلاگ محمد عباسی فرد پست 100 دلخوشی کوچک زندگی رو میخوندم که 50 موردش رو نوشته بود و زیر آخرین مورد " ادامه دارد " رو ذکر کرده بود ، همین ادامه دارد باعث شد چشمم رو از صفحه مانیتور بردارم و همزمان با خوردن چاییم توی ذهنم شروع کنم به شمردن ! پنجاه و یک ؛ لمس دست نوزاد ، پنجاه و دو ؛ لواشک شیرین دربند ؛ پنجاه و سه ؛ ...
توی این پست قصد دارم همه 100 تا دلخوشیه زندگیم رو بنویسم ، بنویسم تا بعده ها که برمیگردم و مرورش میکنم به یاد بیارم زندگیم چقدر شیرین و دلچسبه ...

پی نوشتـــ :
شما هم اگر دوست داشتین میتونین این بازی وبلاگی شرکت کنین ...

زندگی در مترو جریان دارد ...

  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۷۸

چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...

و باز تکرار اولین صبح زمستانی !

  • چهارشنبه ۱ دی ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۴۸

یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و چهار :

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج :

ساعت 7 صبح سرمو از زیر پتو آوردم بیرون و مستقیم به ساعت روی دیوار اتاقم خیره شدم ؛ لعنتی ! چرا هیچوقت من زودتر از ساعت بیدار نمیشم تا بتونم بالشتم رو بچرخونم به سمت خنکش و دوباره از ادامه خوابم لذت ببرم ؟ همیشه باید راس ساعت بیدار شم . به زور خودمو میکشم بیرون و میرم به سمت دستشویی تا یه آبی به صورتم بزنم و برم برای خوردن صبحونه . چایی رو دم کردم ، میز صبحونه رو چیدم ولی کاملا بی میل بودم ، فکر کنم برای دیشب بود که هم دیر خوابیدم و هم برخلاف همیشه که اندازه یه کف دست غذا میخورم به میز شام حمله کردم و همه غذاهای عمه جان رو تست کردم !

چایی رو با یکم پنیر خوردم و تو همین حین لباسهامو میپوشیدم ، چروکه ولی مهم نیست من حولشو اصلا ندارم امروز . به زور و با قیافه کج و کوله خودمو به ماشین رسوندم و انداختم تو اتوبان . خدایا ! چی شده ؟ همه خوابن ؟ چرا اینقدر همت خلوته ؟ نکنه امروزو تعطیل کردن ؟ نکنه امروز جمعه اس ؟ نکنه خوابم هنوز ؟ تو همین فکر و خیالا بودم که ده دقیقه ای رسیدم سر کار ! مسیر یک ساعته رو به این زودی رفتن خیلی عجیبه . انگار همه دیشب مثل من ساعت 3 خوابیدن و امروز رو ترجیح دادن یکم دیرتر برن سر کار . البته من ترجیحم دست خودم نیست و باید میرفتم سر عمل . الان هم به زور چایی زنده ام و تو دفتر بابام یه چشمی دارم این پست رو تایپ میکنم .

خدا یکم دی ماه سال آینده رو بخیر کنه ، امسال که 180 درجه متفاوت تر از پارسال بود و همش با خواب شروع شد ...
بگذریم ، زمستونتون برفی !
دل نوشتـــ :
بر لبم نام تو را می برم تا برف مثل قند در دل زمستان آب شود ...

مینیمال ؛ یلدا

  • سه شنبه ۳۰ آذر ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۲۵۰

گمانم انارها به یلدا نرسیدند ؛
مثل منی که تو را یک دقیقه بیشتر ندارم ...

پی نوشتـــ :
بلندترین شب سال رو در کنار عزیزترین هاتون به شادی و سرور آرزومندم ...

دزدی به سبک فیلم های جیمزباند !

  • دوشنبه ۲۹ آذر ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۴۰

یعنی اگر با چشم های خودم ندیده بودم و جلوی روم این اتفاق نیافتاده بود باورکردن برام محال بود ! مگه میشه تو روز روشن و جلوی اون همه آدم با خونسردیه تمام با موفقیت کامل دزدی کرد ؟ قضیه از این قراره که ما 5 ساله جمعه ها ساعت 6 تا 8 عصر با چندتا از دوستها و قدیمی های عشق فوتبال میریم یه زمین چمن مصنوعی وسط شهر و بازی میکنیم . طبق معموله همیشه بعد از عوض کردن لباس و یارکشی داشتیم گرم میکردیم که مشغول بازی بشیم ، من و یکی از رفقا همینطور که از پشت نرده های زمین داشتیم خیابون و ماشین های پارک شده رو نگاه میکردیم با صدای شکستن شیشه صحبتمون قطع شد و نگاهمون رفت سمت یه آقایی که با آرنجش زده بود شیشه یه 206 رو شکونده بود . من گفتم چرا اینطوری شد ؟ داره چی کار میکنه ؟ یهو دیدم این رفیقم گفت مسعود این دزده ! دزززد ! منم که دو زاریم تازه افتاده بود گفتم آره دزده ! همه جمع شدن نزدیک نرده ها و شروع کردن داد و بیداد تا طرف ول کنه و بره ولی انگار نه انگار !
دزد محترم با آرنج شیشه 206 اول رو شکوند و نشست توش ، کمتر از سه ثانیه ضبط به دست اومد سمت رفیقش که پشت موتور منتظرش بود ! ضبط رو تحویلش داد و رفت سراغ 206 بعدی ! درشو خم کرد و باز کمتر از 5 ثانیه ضبط این یکی رو هم جدا کرد و آورد تحویل دوستش داد و تو این حین ما هنوز داشتیم داد و بیداد میکردیم ! من و رفیقم با سرعت دویدیم و از در ورزشگاه رفتیم بیرون ، رفتیم سمتشون و داد زدیم که چی کار میکنین ؟ شخصی که داشت ضبطهارو میزد یه قمه از پشتش درآورد و گرفت سمت ما ! گفت بیاین جلو میزنم ! ما هم که ترسیده بودیم سر جامون وایسادیم و قدم قدم رفتیم عقب ! دزد محترم باز هم بیخیال نشد و رفت سراغ 206 سومی ، درشو خم کرد و نشست توش و باز هم به همون روال ضبط به دست سوار موتور رفیقش شد و رفت ...
خیلی جالب و البته عجیب بود ! دزدی ساعت 6 بعدازظهر ، تو یه منطقه شلوغ ، با آرامش تمام و تسلط کافی که شما بگو یه ذره هول شد ! یه ذره دست و پاشو گم کرد و یا حتی سریع فرار کرد ! اصلا ! راحت کارشو کرد و رفت و ما موندیم و سه تا ماشینه شیشه شکسته و در باز که دوتاش مال بچه های خودمون بود ...
روز عجیبی بود ، وقتی داشتم میومدم فوتبال ناخودآگاه بهش فکر کرده بودم ! نمیدونم اصلا انگار یجور بهم الهام شده بود که امروز میخواد این اتفاق بیافته . هی داشتم تو ذهنم میگفتم بیشتر مراعات کنم و وقتی رسیدم حتما قفل فرمون بزنم ، ماشین های ایرانی که چفت و بند درست حسابی نداره راحت میبرنش ، نه بابا تو اون شلوغی کدوم دزد نادونی میاد دزدی کنه و خودشو گیر بندازه ! نمیدونم ...
حالا جالبتر از همه این ها یه ماشین نیروانتظامی داشت از اونجا رد میشد و ما همه با هم داد و بیداد کردیم تا متوجه شد و اومد سمت ما ، یه سرباز پیاده شد و گفت کدوم گوسفندی به ما فوحش داده و به من گفته هوی ! تو این هیر و ویر بیا به این بنده خدا حالی کن که کسی به شما توهین نکرده و ما فقط با سر و صدا خواستیم توجهتو به سمت خودمون جلب کنیم ! بعدم که بیخیال شد گفت تو حیطه کاری ما نیست زنگ بزنید 110 ! ما هم همین کارو کردیم و بعد از نیم ساعت یه موتور پیس اومد و گزارش دزدی هارو نوشت . 20 تومن هم گرفت و در ماشین هارو که خم کرده بودن به حالت اول برگردوند . دستشون درد نکنه واقعا . نمیدونم من اینطوریم که حس میکنم یه رفاقت هایی بینشون هست یا شما هم همینطوری فکر میکنید ؟
نکته اخلاقیشم بگم که جنبه آموزشیشو رعایت کرده باشم و فردا پلیس فتا نریزه تو بیان بلاگ و منو با خودش ببره ؛ همیشه قفل فرمون بزنید ، سیستم صوتی گرونقیمت رو برای ماشین های مدل بالا استفاده کنید و همیشه موقع رانندگی 4 تا در ماشینو قفل کنید .

به بهانه فیلم سلام بمبئی !

  • يكشنبه ۲۱ آذر ، ۱۵:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۶۷

سلام بمبئی یا بهتر بگم سلام فیلم هندی به روز شده یکی از ضعیف ترین فیلم هایی بود که تو این مدت دیدم . از دیالوگ های به شدت تکراری بگیر تا بازی فوق العاده خشک و مصنوعی بازیگرا به خصوص بنیامین بهادری که فکر کنم کارگردان یادش رفته این شخص چون خواننده خوبیه دلیل نمیشه بازیگر خوبی هم باشه . البته این فیلم چون بعد از مدت ها گلزار رو روی پرده سینما برد و اسمشو سر زبون ها آورد خوب فروش میکنه . سلام بمبئی به من حس و حال فیلم های هندی با چاشنی داستان های عاشقانه و سوزناک رو منتقل میکرد ، فیلمی که نه سر و ته درست و حسابی داشت و نه فیلم نامه قوی و گیرایی ، از اول فیلم شما میتونستی آخرشو حدس بزنی . سکانس ها و دیالوگ ها پر از عیب و ایراد بود . دوستانی که این فیلم رو دیدن حتما متوجه شدن که تمام اصرار پدر و مادر کاریشما به ازدواج دخترشون با نامزدش با یه دیالوگ کوتاه گلزار از بین میره و کل خانواده با دخترشون همراه میشن و کمکش میکنن به علی ( محمدرضا گلزار ) برسه ! جوری که بیننده پیش خودش میگه چی شد یهو ؟! دومین ایراد فاحش فیلم از نظر من توی قسمت آخر فیلم اتفاق میافته ، وقتی که گلزار توی بیمارستان کاریشما رو ملاقات میکنه که لحظه های آخر زندگیشو میگذرونه و سرطان از پا درآوردتش . تا اینجا مشکلی نیست ولی کجای دنیا علایم سرطان مثل لکه های سوختگی روی پوست بروز میکنه ؟
در کل دیدن این فیلم رو به سینما دوست ها و کسایی که درک هنری بالایی دارن پیشنهاد نمیکنم چون فقط وقت و هزینه شون رو هدر میدن . ولی اگر دوست دارین بعد از مدت ها گلزار رو روی پرده سینما ببینید و از قسمت های شاد و رقص های هندی فیلم که به نظر من عجیب بود که چطوری از زیر تیغ وزارت ارشاد رد شده و یه جور تابوشکنی به حساب میاد لذت ببرید این فیلم رو از دست ندین ...

بد نیست ببینید :
+ پشت صحنه فیلم ( ببینید در آپارات )
+ تیزر تصویری فیلم ( ببینید در آپارات )
+ قسمت های حذف شده فیلم ( ببینید در آپارات )

صفحات دیگر