امید در دلهایمان یا همان لنگ کفش در بیابان !

  • پنجشنبه ۲ خرداد ، ۱۶:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۴۲ بازدید

همیشه نوشته های " نیکولا " رو دوست داشتم ، حس همزاد پنداری جالبی بهم میده . امکان Select و Copy کردن نوشته هاشو بسته و از اونجایی که این امکانات برای آشنا به فنون طراحی و کدنویسی بسته نیست :دی من این پستشو نقل قول میکنم و امیدوارم ناراحت نشه  . بخونید از بلاگ نیکولای آبی :

بیایید همین اول کار با هم روراست باشیم. حقیقت تلخ این است که کیفیت زندگی‌هایمان پایین آمده. دیگر نمی‌توانیم فلان شامپوی خارجی را که موهایمان به آن عادت کرده بود بخریم؛ دیگر خریدن میوه از فلان مغازه‌ی خاص برایمان امکان‌پذیر نیست؛ دیگر موقع نگاه کردن به فروشگاه‌های اینترنتی به جای کلیک روی «پرفروش‌ترین اجناس» مجبوریم روی «ارزان‌ترین» بزنیم؛ دیگر برای هر موفقیت کوچکی به دور و بری‌هایمان شیرینی نمی‌دهیم؛ دیگر قبل از قرار گذاشتن با دوستانمان باید به وضع جیبمان و ماشین حساب گوشی‌مان نگاه کنیم؛ دیگر کمتر هدیه می‌دهیم و کمتر هدیه می‌گیریم و هزار چیز دیگر. اما خوبی‌اش این است که با همه‌ی این‌ها هنوز هم نقطه‌ی آبی کوچکی ته ذهنمان هست که نمی‌گذارد بپوسیم. نمی‌گذارد بنشینیم و لحظه‌ها را بشماریم تا ببینیم کی از ناامیدی تلف می‌شویم. وقتی از خریدن یک رژ لب ارزان قیمت دلمان می‌گیرد، نقطه‌ی امید است که می‌آید جلوی آینه و می‌گوید :«با این هم قشنگی!» نقطه‌ی امید است که طعم پرتقال‌های کوچک آبگیری را به اندازه‌ی پرتقال‌های بزرگ گران‌قیمت برایمان شیرین می‌کند؛ امید خودش را تار و پود می‌کند و جلوی کهنه دیده شدن لباس‌های قدیمی‌مان را می‌گیرد؛ امید است که اسم‌فامیل بازی کردن با دوستانمان را به اندازه‌ی کارتینگ و شهربازی و اسب‌سواری لذت‌بخش می‌کند. می‌دانید ؟ حقیقت قهوه‌ی تلخی است اما امید مثل دانه‌های شکر، تک و توک توی فنجان‌هایمان پیدا می‌شود و همان هم غنیمت است !

سحری خورهای لامصب !

  • سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ، ۱۵:۴۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۳۰ بازدید

یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو میدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری میخورن . اون موقع ها رادیو ما همیشه روشن بود و صدای ربنای شجریان میومد . نمیدونستم کسی که صداش داره میاد کیه فقط همیشه بهم حس دلتنگی و غصه میداد . با خودم فکر میکردم کاش منم میتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر میکردم وای چقدر داره بهشون خوش میگذره و از صدای قاشق چنگالشون معلومه چقدر غذاشون خوش مزه اس !

دیشب که ساعت 2 از دفتر اومدم خونه و بعد از یک ربع خوابیدن بیدار شدم که سحری بخورم یاد قدیما افتادم . کاش بزرگ نمیشدم و هنوز فکر میکرم اگر روزه بگیرم از تشنگی میمیرم . کاش اینقدر زود نمیرسیدم به سنی که به خودم میام و میبینم ریش هام یک سانت بلند شده و من حتی فرصت نکردم مرتبشون کنم و چقدر دیگه حس و حال قدیم رو نداریم . نه صدای ربنا ، نه قرمه سبزی هایی که بوش از خودش هم خوشمزه تر بود و نه نور نارنجی رنگ آشپزخونه ..

ماه رمضونتون مبارک ؛ این ماه ماه خداست ، باهاش زیاد حرف بزنید ..

زگیل تناسلی رو کاملا جدی بگیرید !

  • جمعه ۱۳ ارديبهشت ، ۱۷:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۲۰ بازدید

اگر با خودتون تعارف دارید یا احساس میکنید این پست به شما مربوط نمیشه همین الان صفحه بلاگ من رو ببندید چون مطلبی که میخوام راجع بهش صحبت کنم هم به شدت دردناکه و هم خطرآفرین ! اسم بیماری مقاربتی زگیل تناسلی رو اکثر شماها نشنیدین و اطلاعی هم ازش ندارین و این یعنی رفتن تو دل خطر ! یعنی افتادن تو منجلابی که تا آخر عمر باهاش دست به گریبانید . نترسید و خجالت رو کنار بذارید . صحبت کردن راجع به این مسایل ارتباطی به سنت های جامعه ما نداره و همه باید با آگاهی کامل اونو به دیگران منتقل کنن .. این مقاله نسبتا طولانی رو با صبر و حوصله یکبار برای همیشه بخونید و اونو با دیگران به اشتراک بذارین : 

زگیل تناسلی یا HPV چیست ؟

به نقل از وبسایت ویکیپدیا تاکنون بیش از 200 رده از ویروس اچ‌پی‌وی شناخته شده است و بسیاری آن را با زگیل‌های تناسلی می‌شناسند. این ویروس اما عامل بروز سرطان‌های گردن رحم، حلق، مقعد و آلت جنسی هم هست.
ویروس پاپیلومای انسانی یا HPV یک ویروس حاوی DNA است که بیش از دویست رده آن شناخته شده است و بیش از ۴۰ نوع آن نواحی جنسی را درگیر می‌کند. یکی از عمده‌ترین راه‌های انتقال این ویروس، تماس جنسی است. از هر ۴ فرد با آلت جنسی منتسب به زنانه، ۳ فرد در طول زندگی به این عفونت مبتلا می‌شوند. دراکثر مواقع عفونت‌های ناشی از HPV جدی نیستند، نشانه‌ای از خود بروز نمی‌دهند و خودبخود و بدون نیاز به درمان از بین می‌روند. به دلیل همین بروز ندادن نشانه‌های ظاهری است که ویروس HPV به راحتی منتقل می‌شود و بر خلاف باور عامه که ویروس‌های دیگری همچون HIV را خطر اصلی روابط جنسی محافظت نشده می‌داند، اچ‌پی‌وی این روزها شایع‌ترین ویروسی است که با تماس جنسی منتقل می‌شود. تنها چند رده از این ویروس موجب بروز سرطان‌های اندام‌های جنسی و تولید مثل، مقعد و حلق می‌شوند .
رعایت بهداشت در روابط جنسی و دوری از تماس‌های جنسی پرخطر مهم‌ترین روش پیشگیری از آلوده شدن به این ویروس است. در اینجا منظور از تماس جنسی پر خطر رابطه جنسی بدون حفاظت دهانی، رابطه جنسی بدون حفاظت مقعدی، تماس آلت‌های جنسی بدون حفاظت، دخول بدون حفاظت و حتی تماس مستقیم پوست یا دست با آلت جنسی فرد مبتلا به ویروس است. هنوز شواهد علمی قابل استنادی برای تأیید انتقال ویروس از طریق صندلی توالتی که فرد ناقل ویروس استفاده کرده است و یا شنا در استخری که فرد ناقل در آن شنا کرده وجود ندارد .
همانطور که گفته شد تنها چند رده از این ویروس می‌توانند موجب بروز سرطان شوند. ویروس اچ‌پی‌وی به عنوان عامل چهار نوع سرطان شناخته می‌شود؛ سرطان‌های حلق و دهان، سرطان آلت جنسی، سرطان مقعد و سرطان گردن رحم. همین‌جا یادآوری می‌کنیم که تست پاپ‌‌اسمیر مستمر و به طور متوسط هر سه سال برای افرادی که رحم دارند یکی از راه‌های پیشگیری و درمان به موقع سرطان رحم است.
باقی رده‌های ویروس تنها موجب بروز زگیل‌های پوستی می‌شوند که به راحتی هم قابل درمانند، اما بسته به بدن فرد و سیستم ایمنی‌اش، نیاز به طول زمان‌های متفاوتی برای دفع از بدن وجود دارد و تنها آزمایش‌های ویژه بعد از طی درمان می‌تواند شخص را از وضعیت ویروس در بدنش مطمئن کند.
پس از کشف ارتباط ویروس اچ‌پی‌وی و این سرطان‌ها و به ویژه با افزایش شیوع ویروس و سرطان‌ها توجه زیادی به ویروس اچ‌پی‌وی جلب شده است و به روایتی آن‌را خطرناک‌تر از ویروس اچ‌آی‌وی یا ایدز می‌کند. شیوع این ویروس در میان نوجوانان و جوانان بالاست. در این سنین عطش برای برقراری تماس جنسی و رابطه جنسی زیاد است. نهی و ممنوعیت برقراری روابط جنسی برای پیشگیری از شیوع این بیماری به هیچ وجه کافی نیست و تنها آگاه‌سازی و آموزش رعایت بهداشت جنسی می‌تواند از بروز آن پیشگیری کند.
واکسیناسیون و تکمیل دوره‌های چندگانه بهترین و امن‌ترین راه برای پیشگیری از ابتلا به ویروس برای همه افراد از هر جنس و جنسیت، گرایش و رفتار جنسی، به ویژه پیش از آغاز فعالیت جنسی توصیه می‌شود. این واکسن می‌تواند احتمال ابتلا به سرطان رحم را تا ۷۰٪ و بروز زگیل‌های تناسلی را تا ۹۰٪ کاهش دهد.
این واکسن‌ها تاثیری بر انواع ویروس‌های HPV که فرد ممکن است به آن مبتلا باشد ندارند.
پی نوشتـــ :
برای جلوگیری از طولانی شدن متن ادامه مطلب رو بخونید ..

حال همه ما خوب است / نیست !

  • چهارشنبه ۱۱ ارديبهشت ، ۱۷:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۳۴ بازدید

هیچقت تو زندگیم اینقدر تحت فشار مالی بودن رو حس نکرده بودم . بعد از راه اندازی کسب و کار استارتاپی خودم ( که بعدا راجع بهش مفصل صحبت میکنم ) فهمیدم چقدر اداره کردن یه شرکت سخته . چقدر وقتی کارمندا با جون و دل کار میکنن دلت میخواد آخر ماه شرمنده شون نباشی و با جیب پر پول بفرستیشون خونه تا آماده بشن برای ماه بعد و روزهای پر انرژی ..

متاسفانه همه این علاقه مندی ها تو فکرم اتفاق میافته . وضعیت اقتصادی کشور به نقطه بحرانی خودش داره میرسه و تقریبا با یه کشور ورشکسته و تعطیل داریم رو به رو میشیم . همه اینهارو وقتی با پوست و گوشتم حس کردم که کارفرماها وقتی برای توسعه کسب و کارشون میان سراغ تیم تبلیغاتی ما اولین نگرانیشون پرداخته ! ترس از اینکه چه اتفاقی قرار بیافته ! قراره به کجا برسیم ؟ قرار چوب ندونم کاریه اون بالا سری هارو تا کی بخوریم ؟ بیشتر از این نمی نویسم و طولانیش نمیکنم ، فقط حال همه ما خوب نیست ، همین ..

من هنوز نفس میکشم !

  • جمعه ۱۷ اسفند ، ۲۱:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۶۹ بازدید

من هنوز نفس میکشم ولی به زور ! همه جیز زندگیم بر وفق مرادم میگذره ولی وقتی نرسم به نوشتن توی بلاگم یعنی زنده ام بدون نفس کشیدن ! اینجا برام حکم یه خونه امن رو داره . نمیدونم تا کی اینجا سر پا هست ! نمیدونم تا کی دل و دماغ نوشتن دارم و آقای سر به هوا چراغش اون بالا روشن میشه ، اصلا نمیخوام بهش فکر کنم . میخوام بنویسم و بنویسم ، حداقل الان که زمان هست ..
یه کار جدیدی رو استارت زدم که تو پست بعدی حتما راجع بهش مینویسم و همه تون رو در جربانش میزارم . به همین خاطر هم هست که خیلی کمرنگ شدم . بابام همیشه میگفت فکرم به هزار جا هست و من امروز که مدیر عامل شرکت خودم هستم این رو درک میکنم .. حس میکنم مرد شدم ، قوی شدم و روی پاهای خودم وایسادم . همین برام کافیه که روزهامو بسازم باهاش .. پست تا همین جا تمام !

پیرمرد واگن شماره ده ، کوپه آخر

  • جمعه ۷ دی ، ۰۱:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۳۳ بازدید

همیشه مسافرت های یک روزه با قطار رو دوست داشتم و برای دیدن یه شخصی ( که بعدا مفصل راجع بهش مینویسم براتون ) هر دو ماه یکبار یه مسافرت یکی دو روزه به مشهد دارم . ترجیحا آخر شبها بلیطم رو میگیرم تا به وقت خواب توی قطار باشم و صبح زود برسم . توی این چند سالی که سفر میکنم ، توی هر سفر با آدم های جالبی هم کوپه میشم و همیشه از هم صحبتی با همشون لذت میبرم . یکی دکتر ، یکی مهندس ، یکی استاد دانشگاه ، یکی دانشجو ، یکی راننده آژانس و حتی یه بار با یه تور لیدر هم سفر شدم که خیلی آدم جالب و اهل هیجانی بود .
آخرین سفر من به مشهد دیروز بود ؛ سفری که باعث آشنایی من با یه پیرمرد فوق العاده جالب و جذاب شد . وقتی شماره کوپه و صندلیم رو پیدا کردم روی صندلی رو به رویی من نشسته بود . با خونگرمی تمام سلام کرد و با لبخند خودشو معرفی کرد . از همون ساعت های اولیه حرکت قطار مشغول صحبت شدیم تا نیمه های شب که چراغ رو خاموش کردیم و خوابیدیم . از تحصیلات و شغلم پرسید و گفت اصالتا مشهدیه ولی چند سالیه به واسطه درس و دانشگاه و ازدواج بچه هاش تهران زندگی میکنه . تمام تهران رو هم بلد بود ، مثل یه راننده تاکسی که هر روز کل شهر رو میگرده و خیابونهارو با چشم بسته میره ! تحصیل کرده دانشگاه تهران و به شدت آدم باسواد و پری بود . واقعا دوست داشتم این مسیر هیچوقت تموم نمیشد و تموم شب رو باهاش گپ میزدم . داشت میرفت نوه ش رو ببینه . انگار داشت میرفت کانادا تا درس بخونه . یه ساک کوچیک و جمع و جور هم همراهش بود . میگفت توش حوله و لباس خواب دارم فقط . اعتقادش این بود که تو سفر اهمیتی نداره شما چه لباسی تنت میکنی ، چون هیچکس منتظر دیدن لباس های شما نیست .. لذت بردم و فقط لذت بردم ، کاش هیچوقت این قطار به مقصد نمیرسید و ما همچنان مشغول صحبت بودیم . وقتی خداحافظی کردیم و پیاده شدیم تا خونه به این فکر میکردم که پیری من چه شکلی میتونه باشه ؟ میتونم برای دیگران دوست داشتنی باشم یا نه همه ازم به عنوان یه پیرمرد بداخلاق و غیرقابل تحمل یاد میکنن !؟

در راه موفقیت ، قسمت یکم ..

  • يكشنبه ۲ دی ، ۲۳:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۳ بازدید

سال اول دانشگاه وقتی اتفاقی دوربین به دست گرفتم و اولین عکسم از تابلوی روی دیوار اتاقم رو ثبت کردم این حس تمام وجودم رو گرفت که من دریچه ایی رو کشف کردم که به وسیله اون بتونم تمام روحیات و افکار درونیم رو با دیگران به اشتراک بذارم . تمام اون شب رو به اون عکس ساده فکر میکردم و اونقدر مجذوب دستگاه پیچیده دوربین شده بودم که تا نزدیکای اذان صبح خوابم نبرد . بیدار موندم و فقط رویا بافی میکردم . از کجا باید شروع کنم ؟ دکمه های روی دوربین برای چی هست ؟ از اینترنت باید کمک بگیرم یا کلاس برم ؟ همه این سوال ها با شوق تموم از ذهنم میگذشت .. یک ماه بعد تو کلاس های عکاسی مقدماتی شرکت کردم و پرذوق و شوق ترین شاگرد کلاس بودم و بالای بیست تا کتاب از نقد عکس و زندگینامه عکاسان بزرگ تا عکاسی آنالوگ و سخت ترین مباحث عکاسی تهیه کردم و سر ماه نرسیده دنبال کتاب های جدید بودم . مطالعه ، تمرین و تمرین برام شیرین ترین بخش روز بود . با پول های پس اندازم اولین دوربین حرفه ایم ( DSLR ) رو خریدم و خودم رو برای به تصویر کشیدن رویاهام آماده کردم ..
عکاسی کردم ، کتاب خوندم و با عشق برای کوچکترین پروژه ها بیشترین وقت رو گذاشتم و درآمد کم اهمیت ترین بخش داستان برای من بود ..
از اون روز حدود نه سال میگذره و من فکرهای بزرگی توی سرم دارم ! فکرهایی که تا عمل چند قدم فاصله دارن !
پی نوشتـــ :
اگر میخوای قدم تو مسیر علاقه هات بذاری دنبال کن .. این داستان " در راه موفقیت " ادامه داره ..

من یک ایرانی موفق هستم !

  • چهارشنبه ۲۱ آذر ، ۱۳:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۵۱ بازدید

همیشه از ایران و ایرانی بد میگیم . این که میگم میگیم چون خودم هم گاهی اوقات شاملش میشم و انگشت اتهامم رو به سمت هموطن هام میبرم ، از بعضی کارها یا رفتارهاشون عصبی میشم و غر میزنم که چقدر فرهنگ ما ایرانی پایین و ما لایق هیچی نیستیم ... قبول دارم این حرف اصلا درست نیست و ما از بهترین آدم های این کره خاکی هستیم . تازه برخلاف چیزی که سر زبون هامون افتاده و تا یه دزدی یا کلاهبرداری میبینیم میگیم ایرانی ها تو خلاف و کارهای نادرست استادن و مغزشونو فقط واسه این کارها میذارن ، کم دانشمند و انسان تاثیر گذار تو دنیا نداریم . اگر باور ندارید و یا اسم موفق ترین آدم های کشورمون تو دنیا رو نشنیدین یه سری به لینک های زیر بزنین و به خودتون افتخار کنین :

+ بابک فردوسی ؛ مهندس ایرانی‌تبار ناسا با مدل موی تاج خروسی
+ داریوش خنجی ؛ فیلم‌بردار ایرانی محبوب وودی آلن
+ مجید سمیعی ؛ برترین جراح مغز و اعصاب جهان
+ غلامعلی پیمان ؛ مخترع عمل جراحی لیزیک
+ ناصر جبلی ؛ برنامه‌نویسی که یک‌نفره فاینال فانتزی را کد زد
+ رامین جوادی ؛ آهنگ‌ساز ایرانی فرار از زندان و بازی تاج ‌و تخت
+ اصغر فرهادی ؛ تنها کارگردان اسکارگرفته‌ی ایران
+ محمود خیامی ؛ ‌شریک‌موسس ایران‌خودرو، پدر خودروسازی ایران
+ مریم میرزاخانی ؛ ملکه ریاضی ایران ، برنده جایزه فیلدز
+ کامران وفا ؛ از البرز تا ام‌آی‌تی ، از پرینستون تا هاروارد
+ پیر امیدیار ؛ موسس eBay ، ثروتمندترین مرد ایرانی
+ سالار کمانگر ؛ از رویای پزشک‌شدن تا مدیریت در گوگل
+ انوشه انصاری ؛ اولین ایرانی که به فضا رفت
+ امید کردستانی ؛ دیپلمات گوگل ، رییس هیات مدیره‌ی توییتر
+ علی جوان ؛ مخترع لیزر گازی ، کسی که پروژه‌ی بزرگش در ایران رد شد !
+ فیروز نادری ؛ مدیر ایرانی ناسا ، قهرمان سفرهای مریخ !
پی نوشتـــ :
امیدوارم یه روزی هم ما بتونیم اسمی از خودمون باقی بذاریم ...

طرح شما تموم شده که !

  • سه شنبه ۱ آبان ، ۱۳:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۱۳ بازدید

اگر به عنوان وب دقت نکردید و یا اولین بار میاین تو بلاگ من و یا حتی خواننده تمام این دو هزار روزی هستین که من دارم مینویسم بی زحمت وقت بذارید و یه بار دیگه بخونیدش ! « سلام ، آقای سر به هوا هستم .. » همین یه جمله میتونه خوندن این پست رو براتون ساده تر کنه و کمتر تعجب میکنید از من !
طبق معمول همه سه شنبه ها ساعت شش و نیم صبح بیدار شم و راس ساعت هفت اول اتوبان همت بودم تا یه روز خسته کننده با کلی مریض تو اتاق عمل رو شروع کنم .سه شنبه ایی که تا چند ساعت پیش خیلی مزخرف بود ولی الان حس آزادی از زندان رو برام داره ! از اونجایی که همیشه حواس پرتی دارم حدود ساعت های یازده بود که از دفتر پرستاری بیمارستان باهام تماس گرفتن که برم پیششون . سابقه نداشت اینطوری باهام تماس بگیرن و همین باعث شد به همه تاخیرهایی که داشتم و جر و بحث هایی که با بعضی از همکارهای تو مخی ( به قول امروزی ها ) پیش اومده بود فکر کنم و خودم رو آماده کنم برای قیافه در هم خانوم مومنی که اتفاقا همینطور هم بود . تا وارد دفترش شدم و سلام علیک کردم پرسید شما کی تشریف آوردین برای طرح ؟ گفتم پارسال یکم آذرماه . گفت شما چقدر باید طرح میگذروندید ؟ گفتم یازده ماه . گفت پس شما امروز طرحتون تموم شده و وسایلتون رو جمع کنید و تشریف ببرید منزل ! بعد از چند روز هم بیاید و کارهای پایان طرحتون رو انجام بدید ! خشکم زد اصلا ! من فکر میکردم یکم آذرماه آخرین ماه طرحم هست ! اینقدر گیج هستم که حتی با انگشت های دستم نشمرده بودم یازده ماه میشه آبان ماه ! سریع رفتم تو اتاق عمل و باز با قیافه در هم استادها و بقیه همکارا روبه رو شدم . همشون فهمیده بودن قضیه چیه و کلی سرم غر زدن که ما فکر میکردیم این ماه هم هستی و رو برنامه ات برای روزهای زوج حساب کرده بودیم . هم شرمنده شدم و هم دلم میخواست جواب همه اذیت های این یازده ماهشون رو بدم . رفتم و با تک تکشون خداحافظی کردم و گفتم چند روز آینده برای شیرینی پایان طرح مزاحمتون میشم . بعدم که لباس پوشیدم و خوشحال حرکت کردم به سمت خونه ! یعنی اینقدر این خطای سهوی من تو اشتباه کردن تاریخ پایان طرحم بهم مزه داد که نگو ! این یک ماه رو روز شماری میکردم و حالا با پایان طرح زودهنگام در خدمتم شما هستم .
برای شما پزشک ها ، پرستارها ، بیهوشی ها و باقی کادر درمان یه همچین روزی رو آرزو میکنم . امیدوارم مشابه همین پستی که امروز نوشتم رو تو بلاگ هاتون ببینم . خیلی حس خوبی بود و هست .. این روز باید ثبت میشد و باید مینوشتمش .. انگار همین دیروز بود که توی پست " با نام خدا به دوره طرح میرویم " انتظار امروز رو میکشیدم .. یادش بخیر ..

کلاس سوم ابتدایی و چسب نواری !

  • سه شنبه ۲۴ مهر ، ۱۹:۲۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۳۰ بازدید

سر خیابونمون یه مدرسه راهنماییه که همیشه وقتی از سر کار میام یه نیم ساعتی رو تو ترافیک ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون میگذرونم . قد و نیم قد تو سر و کله هم میزنن تا از هم جدا بشن و برن سوار ماشین مامان باباهاشون بشن و برن خونه . وقتی نگاهشون میکنم یاد دوران ابتدایی خودم میافتم . یه مدرسه قدیمی با کلی درخت چنار و کاج بلند که همیشه تو گرما زیر سایه ش میشستیم و وقتایی هم که برف میومد از ضربه های محکم ما در امان نبود تا سرشو خلوت کنیم و برفشو بریزیم رو سر بقیه همکلاسی هامون !
یادمه وقتی کلاس سوم بودیم با صمیمی ترین رفیقم که هنوز هم رفاقت بیست و چند ساله داریم تو یه کلاس افتادیم . من همیشه درسم خوب بود و اون خیلی اهل درس خوندن نبود برای همین تو یه کلاس نمیافتدیم و سال سوم هم استثنا چون تعداد دانش آموزا زیاد بود پخشمون کردن تو کلاس های دیگه و ما شدیم همکلاسی و بقل دستی . اینقدر خوشحال بودیم از این وضعیت که قراره بهترین سال تحصیلی عمرمون رو کنار هم بگذرونیم ؛ هر چند این اوضاع خیلی ادامه نداشت و مارو از هم جدا کردن . من سمت راست کلاس اون عقب ها ، اون سمت چپ کلاس جلوی جلو ! دلیلش هم فقط یه چیز بود ، حرف زدن هامون با هم تمومی نداشت !
این موضوع خیلی تو مخ معلم رفته بود و هر چی تذکر میداد ما کوتاه نمیومدیم ، البته بیشتر بقل دستیم حرف میزد و همیشه کلی خاطره دست اول برای تعریف کردن سر کلاس داشت ! جالبیش اینه که ما با هم همسایه هم بودیم و غیر از ساعت مدرسه هم بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم و نمیدونم چرا این خاطره های هیجانیش سر کلاس یادش میومد و چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اصلا یادمون میرفت سر کلاسیم و معلم داره برای ما درس میده !
این قضیه ادامه دار شد و معلم وقتی دید تذکراتش فایده نداره یه تصمیم جالب و بیشتر خنده دار گرفت . زمستون بود و سر کلاس نشسته بودیم ، درست یادم نیست کدوم زنگ بود . وسط خاطره مسافرت و مه شدید گردنه حیران بودیم که معلم رو بالا سرمون دیدیم ! بدون هیج حرفی دوستم رو بلند کرد و برد پای تخته . از توی کشوی میزش چسب نواری درآورد و دهنش رو با چندتا چسب محکم بست . بعدم فرستادش بشینه سرجاش و بقیه درسش رو بده . هم خنده م گرفته بود و هم دلم براش میسوخت که همه بچه ها داشتن بهش میخندیدن . چیزی نگفتم و با چهره ایی که سعی میکردم حالت همدرد رو به خودش بگیره به بقیه درس گوش دادم . چند دقیقه ایی گذشت و دیدم داره با دست میزنه به پام ، نگاش کردم دیدم یه گوشه چسب رو باز کرده و داره ادامه خاطره رو تعریف میکنه ! خیلی حرفاش واضح نبود و من از بخار پشت چسب فهمیدم باز هم داره حرف میزنه ! خودمو ول کردم و بهش خندیدم و گفتم تو آدم بشو نیستی انگار !
اون روز با هر مصیبتی بود گذشت و فرداش با مامانش اومد مدرسه . اومد با معلم دعوا کرد که غرور بچه م رو جلوی همه خورد کردی دیگه چطوری میتونه با بقیه دوستاش راحت باشه ، بگه بخنده و درس بخونه . معلم گفت بچه شما پر روتر از این حرفاس و هر جوریه حرفشو میزنه درسم که نمیخونه ! پس نگرانش نباشید ..
یادش بخیر ، از اول هم به درس علاقه نداشت و تا اول دبیرستان بیشتر بالا نیومد و رفت سراغ کار ، هر چند تو کار موفق بود و الان مشغول شغلی هست که همیشه آرزوشو داشت . سوم ابتدایی بهترین دوران تحصیلی زندگیم بود که هر وقت بهش فکر میکنم کلی دلم برای اون دوران تنگ میشه ! البته فقط تنگ میشه و هیچوقت دوست ندارم برگردم بهش ! :دی
پی نوشتـــ :
به نظر من باید قبول کنیم تحصیلات تکمیلی و عالی برای همه نیست ، کسی رو نباید مجبور به کاری کرد و آینده همه نباید به دکتر و مهندس شدن ختم بشه و اگر کسی تو نحصیلاتش موفق نبود حتما آدم به درد نخور و بی آینده ایی نخواهد شد . باید به استعدادهاش توجه کرد و اون استعداد میتونه تو موسیقی ، ورزش یا چیزهای دیگه باشه . به جای فشارهای بی مورد خانواده ها که اکثر شماها هم تجربه اش کردین باید به علایق بچه ها بها داد . ما یکی از فامیل های نزدیکمون خودش پزشک هست و دخترش تو اتریش موسیقی میخونه ، تمام !