سیگارتم من میکشم !

  • چهارشنبه ۳۰ بهمن ، ۱۶:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۲ بازدید

مسافر حالش بد شده بود ، رفته بود از داروخونه براش داری بگیره ، وقتی برگشته‌ بود نه مسافری بود ، نه پولی تو داشبورد و نه جونی برای ادامه دادن ..
این قصه راننده ایی بود که امشب منو تا خونه رسوند . دلم میخواست دستشو بگیرم بگم تو برو خونه من تا صبح برات کار میکنم و پول های رفته رو برمیگردونم ! من قسط وامتو میدم ، خریداتو میکنم ، سیگارتو میکشم و پنچر شدی زاپاست میشم ..
دلم میخواست ولی فقط نگاهش کردم و با صدای رسیدیم آقاش از فکر و خیال دراومدم ! دست کردم تو جیبم و یه پنجاه هزار تومنی دادم بهش ! اون موقع نه پول خوردی داشتم نه کارتی ، چون این تراول لعنتی سهم من نبود ! باید میدادمش میرفت ..

خواستن ، قطعا شدن است !

  • يكشنبه ۸ دی ، ۱۹:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۱۶ بازدید

اینکه من با یکسال سابقه کار راه اندازی آژانس تبلیغاتی و بدون مدیر دیجیتال مارکتینگی که چند ماهی هست مارو ترک کرده ساعت ها میشینم و پروپوزال تبلیغاتی برای یه مجموعه ایی مینویسم که قراره بره و تو پیچ ( مزایده ) تبلیغاتی با شرکت بزرگترین آژانس های تبلیغاتی ایران و تایید بشه و در نهایت هم جامع ترین انتخاب میشه و پیروزمندانه به قرارداد منتهی میشه ، نشون میده که همیشه خواستن توانستن است !
نمیخوام از خودم تعریف کنما ! اصلا ! منظورم کلا یه چیز دیگه س ! اینکه من تو این سن به این باور رسیدم که میشه یه سری خاک خوری های راه اندازی هر کسب و کاری رو با مدیریت درست کم و کمتر کرد . اعتقاد من اینه که همیشه باید آموزش دید و همیشه باید دانش آموز بود و همین باعث میشه از یادگرفتن ، سوال پرسیدن و حتی ندونستنی که پشتش تلاش برای یادگیری باشه اصلا نترسی !
شاید بپرسید چرا تبلیغات ؟ چرا مارکتینگ و اصلا چرا دیجیتال مارکتینگ ؟! چی شد که وارد این حوزه شدم ؟! یا حتی بالاتر این توانایی رو تو خودم دیدم که آژانس تبلیغاتی داشته باشم ! من جواب همه این هارو با یه کلمه میدم : علاقه ! چیزی که باعث شد همیشه تلاش کنم و تلاش کنم .. شاید باورتون نشه من از همه آدم های دور و برم نه شنیدم ! نتونستن شنیدم ولی الان همه میگن نمیتونست ..

این پست برای فردای یلداست !

  • شنبه ۳۰ آذر ، ۲۰:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۵۹ بازدید

یکی انار میخرید ، یکی هندونه ؛ یکی آجیل میاورد و یکی ماهی درست میکرد ؛ مامان همیشه از اون حلیم بادمجون های معروفش ( غذای شیرازی مثل کشک بادمجون ) که همه با ولع تمام میخوریم درست میکرد و عمه جان هم از اون کتلت های پف کرده و لذیذش ..
دایی جان ناپلئون که همیشه روزگار وسط سرش خالی بود و از قدیم سیگار بهمن پا بلند میکشید دیوان حافظ بزرگ و سفیدشو باز میکرد و برای هممون فال میگرفت ؛ یکی شادکامی و خوشحالی به نامش میشد و یکی سختی و سرما .
خونه مادر بزرگ با حیاط کوچیک و اتاق های کمش اونقدر جا داره که شب یلدارو همه کنار هم میگذرونیم و برای سلامتی و طول عمرش دعا میکنیم . اونم جواب همه رو با غر زدن های زیر لب و طولانی میده و به فکر سر دردهای پیرمرد همسایه پشتیه !
پدر بزرگ هم که 26 ساله تمام این شب هارو از پشت قاب عکس روی دیوار نگاه میکنه و با خنده و خوشحالی ما شاد میشه ؛ چقدر زود رفت و چقدر زود بی کس شدیم ..
تمام شب های ما یلداست ! وقتی کنار همیم و قدر تک تک دونه های انارو میدونیم . وقتی مادربزرگ خوشحاله که تنها نیست و وقتی دایی جان هزاری های تا نخورده عیدی میده  ..
قدر کنار هم بودن رو بدونید و به پیام بهداشتی احترامی روی عکس زیر م توجه بفرمایید! عمرتون به بلندای شب یلدا و کامتون به شیرینی و سرخی انار ..

صرفا لب و دهن نباشیم !

  • سه شنبه ۱۹ آذر ، ۱۸:۲۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۹۷ بازدید

بعضی آدم هایی که داریم کنارشون زندگی و گاها کار میکنیم صرفا لب و دهن خالی هستن ! تو هر زمینه ایی اظهار فضل میکنن و تو همه امور سررشته که نه تخصص کافی و لازم رو دارن ! البته این نظر خودشون نسبت به خودشون هست و همیشه سعی میکنن به وسیله بازی کردن با کلمات درشت و سخت خودشون رو یه سر و گردن بالاتر از دیگران نشون بدن !
نمیدونم چقدر با اینجور آدم ها برخورد داشتین و چقدر از دستشون کلافه شدین . تو دوست و فامیل و همکار و فضاهای دیگه زیادن و اگر تا حالا پرتون به پرشون نگرفته خیلی خوش شانسین ! من که دارم چند وقتیه از این موضوع به شدت رنج میبرم و اذیت میشم چون اعتقادم اینه که آدم باید هر روز تشنه یادگیری باشه و وقی دم از قدرت و فهم بالا زدن یعنی نفهمه مطلقه !
برخورد شما با اینجور آدم ها چطوریه ؟ دور و بر شما از این موردها هست ؟

بنزین گرون شد ، اینترنت نفتی شد !

  • چهارشنبه ۲۹ آبان ، ۱۲:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۱۵ بازدید

از صبح که میام شرکت چشمم به موتور جستوجوی گوگل و مدام صفحه رو ریفرش میکنم ببینم وصل شده یا نه ! کارمندا دونه دونه میان میپرسن چی کار کنیم رفتیم رو هوا کلا و منم مجبورم براشون کلاس آموزش دیجیتال مارکتینگ و برندینگ بزارم تا تایمشون پر بشه و بتونم از زمان استفاده بهینه کنم و اینور حساب کتاب میکنم میبینم چقدر ضرر دارم میدم ! کاریش نمیشه کرد و فقط باید غصه بخورم که چرا دارم این همه انرژی رو میذارم ، کارمندای مثل موشک پر از خلاقیت دارم ولی نمیتونم ازشون بیشترین بهره رو ببرم چون محدودیت هست ! چون یه گروه اندکی هستن که دارن برای یه گروه میلیونی و بزرگ تصمیم میگیرن و به خوردمون میدن . خدا میدونه تا کی باید منی که آژانس تبلیغاتی دارم و تمام کارم با اینترنت بشینم و ضرر بی خردی آقایون رو بدم ..
یه جک بگم ؟ ویزر ارتباطات آقای الف جیم میگه از قطع اینترنت و زمان وصل شدنش بی اطلاعم ! میدونم استارتاپ ها دارن ضرر میدن ولی برنامه ایی براشون ندارم و منتظرم اینترتشون وصل بشه ! این اتفاقا فقط تو ایران میافته یا نه همه جای دنیا هست و برای ما غیر عادیه ؟!

گزارش چالش داستان من و وبلاگ نویسی !

  • سه شنبه ۲۸ آبان ، ۱۴:۲۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۸ بازدید

پیرو پست قبلی که " چالش داستان من و وبلاگنویسی " رو برگزار کردیم ، تو این پست میخوام براتون یه گزارش کامل و مفصل از این اتفاق بذارم تا بتونم شمارو هم تو هیجان آشنایی با پشت پرده وبلاگهایی که هر روز میخونیم شریک کنم . من یه قسمتی از پست این بلاگ هارو تو قسمت نظرات همین پست به اشتراک میذارم و مابقی رو میتونید تو بلاگ خودشون بخونید . اینطوری از طولانی شدن غیر معقول این پست هم جلوگیری میکنیم .

پی نوشتـــ :
اگر تو این چالش شرکت کردین و پستتون تو نظرات نبود ، بهم اطلاع بدین تا ارسالش کنم ..
ممون از همه دوستایی که به دعوت من پاسخ دادن و تو این چالش شرکت کردن ..

چالش داستان من و وبلاگ نویسی !

  • چهارشنبه ۲۴ مهر ، ۱۱:۴۷ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۹۹ بازدید

همزمان با 300 امین پستم میخوام دعوتتون کنم به یه چالش جالب و جذاب که یه جورهایی مارو آشناتر میکنه با کسی که پشت یه وبلاگ نوشته و داره دکمه های کیبورد رو فشار میده بدون هیچ عکس و نشونیی . شاید برای شما هم جذاب باشه بدونید چی شد که صاحب فلان وبلاگ با دنیای بلاگ نویسی آشنا شد و چه مسیری رو طی کرد تا به نقطه امروزیش رسید . من دعوتم رو از دوستای وبلاگ نویسم به این چالش به صورت کامنت تو آخرین پستشون انجام میدم . شما هم میتونید دوستاتون رو به این چالش دعوت کنید و لینک پستشون رو تو نظرات همین مطلب برای من ارسال کنید تا منتشر کنم .

تو پستی که قرار منتشر کنید به چند تا توجه کنید :
1 . سن وبلاگنویسیتون رو ذکر کنید که چند ساله مشغول نوشتن هستید
2 . دور هایی که دستتون به نوشتن نمیرفته برای انگیزه گرفتن چی کار میکردید
3 . از کدوم سرویس وبلاگدهی اولین بار استفاده کردید و از چه طریقی با این سیستم آشنا شدید
4 . چرا شبکه های مجازی رو ترجیح ندادید به وبلاگ نویسی
و نکته آخر اینکه همه مطالب رو به صورت داستانی بنویسید ! مثلا وبلاگنویسی من از فلان سال شروع شد و ...
پی نوشتـــ :
تو پست بعدی یه گزارش کامل از نتیجه این چالش میذارم براتون ..

دوست جدید و سبز رنگم !

  • دوشنبه ۲۲ مهر ، ۱۴:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۲۰ بازدید

من هیچوقت با گل و گیاه ارتباط نمیگرفتم ، هیچوقت خریدن یا نگه داشتنشون رو دوست نداشتم ! حس میکردم فقط قراره برام دغدغه ذهنی درست کنه که ای بابا نورش کم شد ، آبش قطع شد و ... . این قضیه ادامه داشت تا چند روز پیش که یه گلدون بنسای بچه ها برام خریدن و گذاشتمش گوشه دفترم . اولاش عادت نداشتم به حضورش و هی حس میکردم کنارم یکی نشسته زل زده به مانیتور ! برمیگشتم ببینم کیه میدیدم این اقای سبزه که تازه به جمع ما پیوسته . کم کم باهاش رفیق شدم و این رفاقت هر روز قوی تر شد . الان حدود یکماهه کنار دست نشسته و به شدت سر حال و شادابه ! حواسم به نور و آب و غذاش هست . با اینکه هیچوقت علاقه نداشتم به گل و گیاه الان میبینم مراقب از یه چیز و رشد کردنش جلوی چشمام چقدر لذت بخش و جالبه . پیشنهاد میکنم برای خودتون یه دلخوشی سبز رنگ ، حتی شده کوچولو تو محیط کارتون داشته باشید . حس زندگی و تازگی میده بهتون ..

جیب خالی ، ریش سکه ایی !

  • دوشنبه ۱۱ شهریور ، ۱۷:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۹۶ بازدید

بابا میگه اگر به جای این سکه هایی که تو ریشت ریخته ، جیبت سکه ایی میشد وضع و اوضانمون خیلی خوب میشد ! نمیدونستم به این حرفش بخندم یا به حال صورتم گریه کنم . وقتی از حموم اومدم بیرون و دست کشیدم تو صورتم دیدم بـــــــله ! نصف ته ریشم اومد تو دستم ؛ سریع رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم و بی توجه به ظاهرم که شبیه کارتن خواب ها شده بود رفتم تو خودم . میدونستم دلیلش استرس و فشار عصبیه ، حق هم داشتم اوضاع زندگیم خیلی بهم ریخته بود . تا مرز ورشکستگی پیش رفته بودم و به شدت تحت تاثیر اطرافیان بودم .
امروز صبح که دوباره رفتم جلوی آینه ریزش هارو شمردم ، تعدادش به 11 نقطه رسیده بود ، با اینکه خیلی تو ذوق میزنه و هر کسی از راه میرسه بهم میگه ولی باهاش مشکلی ندارم . باید جلوی چشم باشه تا بیشتر به این فکر کنم که حرص زدن برای مال زیاد همین پیامدهارو هم داره . پنجشنبه رفتم دکتر پوست و تریام هگزال برام تزریق کرد ، انشالله زودتر دربیاد ...

های ، عاشق نشو !

  • چهارشنبه ۲۶ تیر ، ۰۹:۲۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۶۵ بازدید

خفته ها ! زنگ چیز خوبی نیست ..
شیشه ها ! سنگ چیز خوبی نیست ..
وصله ها را به من بچسبانید ..
به شما انگ چیز خوبی نیست ..
های ! عاشق نشو نمی دانی ..
که دل تنگ چیز خوبی نیست ..
کری از پیش یک سه تار گذشت ،
گفت : آهنگ چیز خوبی نیست ،
گفته بودی شهید یعنی چه ؟
پسرم ! جنگ چیز خوبی نیست ..
دکتر اللهیاری
کتاب عقاب قله پوشان