امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۶ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا !

  • دوشنبه ۸ آبان ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۳ بازدید

تا حالا اسم پابلو اسکوبار به گوشتون خورده ؟ چقدر از این آدم میدونین ؟ تا حالا کتابی ، مقاله ایی چیزی ازش خوندین ؟ فیلم چی ؟ اگر هیچکدوم از این هارو نه دیدین و نه خوندین به جرات میتونم بگم با یکی از جالبترین و عجیب ترین آدم های تاریخ بشریت آشنایی ندارین ! پس یکم حوصله کنید و کل این پست رو با دقت بخونید .
اسمشو اتفاقی توی یکی از فیلم های هالیوودی شنیدم . وقتی پلیس با مواد گرفتشون ، مجرم گفت صد گرم کوکایین همراهم دارم ، پابلو اسکوبار نیستم که میخواین اعدامم کنین ! همین کلمه موند توی ذهنم و باعث شد برم سراغ گوگل :

"پابلو اسکوبار" با القابی چون پدرخوانده ، رئیس ، جادوگر ، رابین هود ، بزرگترین گانگستر جهان، قاچاقچی افسانه‌ای، سلطان کوکائین یکی از مشهورترین چهره های تاریخ معاصر کلمبیاست که در دهه های 80 و 90 میلادی به کابوس این کشور تبدیل شده بود.
اسکوبار علیرغم پیشینه‌اش که پسر یک کشاورز فقیر کلمبیایی بود . رهبر کارتل "مدلین" بود که 80 درصد بازار کوکائین جهان را در دست داشت. او هفته‌ای حدود 420 میلیون دلار درامد داشت که وی را به یکی از ثروتمندترین مافیای مواد مخدر در طول دوران تبدیل کرد. این قاچاقچی مواد مخدر در زمان خود به قدری قدرتمند بود که آمریکا از او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین دشمنانش یاد می‌کرد.
سال 1989 نشریه فوربس وی را به‌عنوان هفتمین مرد ثروتمند دنیا معرفی کرد. ثروت او بر اساس اخبار این نشریه چیزی نزدیک به 35 میلیارد دلار برآورد شد. کارتل او بخش بزرگی از قاچاق مواد به آمریکا، مکزیک، پورتوریکو، جمهوری دومینیکن و سایر نقاط قاره را زیر سیطره خود داشت و کنترل بیش از 80 درصد قاچاق کوکائین در جهان نیز برعهده اسکوبار بود. با این حال این قاچاقچی شاید به خاطر تجربه گذشته از زندگی در فقر و تنگدشتی دوستدار فقرا بود و به مردم تنگدشت کمک می کرد ؛ برای همین در کلمبیا گروهی به او لقب رابین هود داده بودند .
اسکوبار در ادامه راهش برای پیشتازی در قاچاق مواد، کلمبیا را به پایتخت قتل در جهان تبدیل کرد و بیش از 7 هزار قتل سازماندهی شده سال 1991 توسط مافیای او انجام گرفت. وی حتی در این راه به بیش از 600 جوان فقیر پاداش‌های زیادی برای کشتن و کنار زدن افسران پلیس پرداخت کرد .
ماجرای اسکوبار بعد از ترور "لوئیز کارلوس گالان" که نامزد ریاست جمهوری کلمبیا بود برای دولت این کشور جدی شد و آنها سعی کردند به نوعی او و کارتلش را تحت کنترل قرار دهند. در اولین مرحله دولت شروع به مذاکره با اسکوبار کرد و به او پیشنهاد داد دست از اعمال مجرمانه بکشد و  تسلیم شود در عوض در محکومیت و دوران زندان هم دولت برای او امتیازاتی قائل خواهد شد.
قاچاقچی بزرگ بعد از تصویب قانونی که به دولت اجازه می داد برای ایجاد آرامش با مجرمانی مثل او صلح کند تصمیم گرفت خود را تسلیم کند. بعد از تسلیم او بحث زیادی درباره این قانون به راه افتاد و عده ای معتقد بودند که اسکوبار با نفوذش باعث تصویب این قانون شده است. این گمانه چندان هم دور از واقع نبود چرا که زندان اسکوبار یک خانه مجلل با کلیه امکانات بود که تنها تحت نظر دولت و نیروهای امنیتی قرار داشت. عجیب آنکه اسکوبار از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و کارتلش را اداره می کرد. دولت که متوجه موضوع شده بود تصمیم گرفت او را به زندانی دیگر منتقل کند و در ادامه به امریکا تحویل دهد. سلطان کوکائین با فهمیدن توطئه دولت برنامه ای برای فرار از زندان طرح ریزی کرد و از دست نیروهای امنیتی فرار کرد.
در حالیکه دولت در دستگیری مجدد اسکوبار به در بسته خورده بود و او نیز خیابان های شهر را به صحنه انتقام گیری تبدیل کرده بود در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش کلمبیا مامور شدند برای به دام انداختن و یا ترور او آموزش ویژه ببینند و عملیات یافتن او را با جستجوی خانه به خانه آغاز کنند.
سرانجام بعد از درگیری و کشمکش های فراوان در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید؛ او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.
در روز دوم دسامبر محل دقیق او شناسایی شد و نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. ماجرای قاچاقچی مخوف کلمبیا در همان لحظه به پایان رسید اما این سوال که چه کس یا کسانی دستور شلیک نهایی و قتل او را دادند همچنان برای مردم این کشور بی پاسخ مانده است .

پدرخوانده و القاب دیگر
پابلو اسکوبار القاب و عناوین متعددی داشت که در طول زندگی و فرآیند اعمال مجرمانه اش به او داده بودند. إل دُکتر (دکتر)، إل پادرینو (پدر خوانده)، إل پادرُن (رئیس)، إل سینیور (لُرد)، و تزار کوکائین از جمله آنها بود .

2500 دلار کِش پلاستیکی برای بستن اسکناس ها
طبق گفته های حسابدار مخصوص او و رابرت برادرش، بزرگترین قاچاقچی تاریخ هر ماه ۲۵۰۰ دلار برای خرید کش پلاستیکی و بستن اسکناس ها صرف میکرد .

پابلو اسکوبار برای مردم زادگاهش رابین هود به حساب می آمد
پابلو إسکوبار برای مردم زادگاهش مِدلین به عنوان رابین هود شناخته میشد. پابلو در یک خانواده فقیر در مدلین کلمبیا به دنیا آمد و فرزند یک کشاورز تهیدست بود. او پس از آنکه به ثروت هنگفتی از راه های نامشروع دست پیدا کرد، مقداری از اموال خود را برای آبادانی و گسترش محل تولدش هزینه کرد. او زمین های فوتبال و پارک های بازی، بیمارستان و کلیسا در شهر کوچک خود ساخت. به همین دلیل همشهری هایش به او لقب «رابین هود» داده بودند. زیرا آنها ادعا می کردند او اموال را از ثروتمندان میدزدد و به نفع همشهری های فقیرش خرج می کند.

پابلو یک آدم کش بود
پابلو إسکوبار برای رسیدن به بالاترین پله های ثروت و تجارت مواد مخدر، هزاران نفر از رقبا، مأموران دولتی کلمبیا و نیروهای پلیس را کشت. تعداد افرادی که او کشته است نزدیک به ۴۰۰۰ نفر برآورد میشوند. این قاچاقچی مخوف ۲۰۰ قاضی و ۱۰۰۰پلیس را به قتل رساند.

حمله موش ها به اسکناس های پابلو
او پول هایش را در انبارها و خرابه ها و در مکان های مختلفی جاسازی و أنبار میکرد. پول ها و إسکناس هایش آنقدر زیاد بودند و روی هم تلنبار میشدند که موش ها آنها را میجویدند و از بین می بردند. به طور کلی موش ها ۱۰ درصد از ثروت او را جویدند.

پنهان کردن پول ها مثل دزدهای دریایی
با توجه به مقدار هنگفت أموالی که روزانه به دست میآورد، باید پول هایش را در جایی مخفی میکرد که کسی نتواند به آنها دست پیدا کند. به همین خاطر او بشکه های پلاستیکی را برای نگهداری اسکناس های بیشمارش انتخاب کرد و آنها را درون بشکه های پلاستیکی قرار داده و در زمین های کشاورزی و باغ ها دفن میکرد. گزارش ها نشان میدهد که در سال ۲۰۱۲ میلادی یک کشاورز کلمبیایی از زمین زراعی خود بیش از ۶۰۰ میلیون دلار مخفی شده درون خاک را پیدا کرد که به اسکوبار تعلق داشت.

آتش زدن دو میلیون دلار برای گرم شدن دخترش
پابلو و خانواده اش همیشه در حال تعقیب و گریز و فرار بودند. در یکی از این تعقیب و گریزها آنها مجبور میشوند تا در یک مخفیگاه پنهان شوند، دختر پابلو که به سرماخوردگی و التهاب ریه مبتلا شده بود باید هر چه سریعتر گرم میشد. پابلو إسکوبار دو میلیون دلار را برای گرم شدن دخترش به آتش کشید.

او برای زندانی شدن معامله کرد و مجلل ترین زندان را ساخت
در سال ۱۹۹۱ میلادی پابلو إسکوبار تصمیم گرفت تا خودش را به پلیس کلمبیا تسلیم کند تا به این شکل گیر نیروهای پلیس آمریکا نیفتد. او برای زندانی شدن با کلمبیا معامله کرد و پیشنهاد ساخت یک زندان اختصاصی را داد. کلمبیا این پیشنهاد را قبول کرد. زندان او یکی از مجلل ترین زندان ها بود تا جایی که به آن کاتدرال می گفتند. این زندان یک زمین فوتبال، و یک تلسکوپ و یک خط تلفن داشت. اسکوبار تلسکوپ را برای این میخواست که خانواده و خانه اش را ببیند و خیالش بابت آنها راحت باشد. خط تلفن را هم برای گفتگوی روزانه با دخترش و جویا شدن احوال او میخواست. او از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و بعد از گذشت یکسال از در مخفی زندان فرار کرد.

قانون مذاکره سلطان کوکائین، نقره یا سرب
می گویند پابلو إسکوبار قانون خاصی در گفتگوها و مذاکراتش داشته است؛ قانون نقره یا سرب. به معنای دیگر اگر کسی رشوه ی او (نقره) را قبول نمیکرد مجبور بود طعم سرب (گلوله) را بچشد و کشته شود .

مرگ پابلو، خودکشی یا شلیک پلیس ؟!
 تنها پسر او سال 2009 در مصاحبه‌ای با دیلی تلگراف گفت که یک بار پدرش هنگام فرار به همراه اعضای خانواده حدود دو میلیون دلار اسکناس را آتش زد تا با آن گرم شویم و غذا بپزیم.
در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش آمریکا به جست و جوی جنایتکارانی مثل اسکوبار پیوستند. آنها نیروهای ویژه ارتش کلمبیا را برای مبارزه با اسکوبار آموزش دادند. بنابراین طرح جست وجوی او آغاز شد و عملیات، جست وجوی بلوک ها نام گرفت. سرانجام بعد از کلی درگیری و کشمکش در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید. او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.در روز دوم دسامبر محل دقیق او ردزنی شد، نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش آلوارو کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. هیچ وقت مشخص نشد چه کسی آن گلوله آخر را شلیک کرد. براساس شایعات هوگو ایگویلار به دستور مقامات قضایی و دولتی با هفت تیر نه میلیمتری به سر او شلیک کرد.آنها اسکوبار را کشتند چون در صورت اعتراف او در دادگاه پای افراد زیادی به ماجرای او باز می شد. اما بیشتر اعضای فامیلش از جمله دو برادرش این نظر را رد می کنند. روبرتو می گوید: «من او را می شناختم. امکان نداشت خودش را تسلیم کند. وقتی از فرار کردن ناامید شده دست به خودکشی زده و با هفت تیر به سر خودش شلیک کرده». این فرضیه منطقی تر به نظر می رسد چون گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده است. بعد از مرگ او کارتل مواد مخدرش از هم پاشید و تکه تکه شد. به این ترتیب مشکلی از قاچاق مواد مخدر حل نشد چون کارتل رقیب او یعنی کالی به زودی جای اسکوبار را در بازار مواد مخدر گرفت. البته رئیس این کارتل هم در سال های پایانی دهه نود توسط پلیس کلمبیا به قتل رسید. با مرگ اسکوبار بسیاری از مردم شادمان شدند اما تصویری که از او یک رابین هود برای مردم شهر فقیر زادگاهش ساخته بود باعث شد بسیاری برای او سوگواری کنند. جنازه او در سال 2006 تحویل خواهرزاده او نیکولاس اسکوبار شد. او در سال 1976 با ماری ویکتوریا ازدواج کرده بود که فقط 15 سال سن داشت. آنها دو فرزند به نام های خوان و مانوئلا داشتند. اسکوبار برای راحتی خوانواده اش اقدام به ایجاد مزرعه یا قصر شخصی ناپولس کرد. او تصمیم داشت یک ارگ به شیوه یونانی برای همسرش بسازد. کارهای ساختمانی آن ارگ شروع شد اما هرگز به پایان نرسید. مزرعه، باغ وحش و ارگ در سال 1990توسط دولت مصادره شد و به خانواده های کم درآمد سپرده شد. فضای کلی مزرعه هم به صورت یک پارک عمومی درآمد. بعد از مرگش همسر او ویکتوریا و دو فرزندش از کلمبیا رفتند و حالابه نام فامیلی سانتوس کابالرو شناخته می شوند.

تدفین پابلو اسکوبار در میان اندوه مدلین
بیش از ۲۵ هزار نفر برای تدفین إسکوبار جمع شده بودند. بسیاری از مردم او را قهرمانی میدانستند که به فقرای هم وطنش کمک میکرد. برخی از افرادی که در تدفین شرکت کرده بودند به سمت روزنامه نگاران آمریکایی حمله کردند و آنها را در کشته شدن پابلو رابین هود مدلین، و بزرگترین قاچاقچی تاریخ مقصر میدانستند ..
مثل من متعجب شدین نه ؟ وقتی اینارو برای رفقام تعریف میکردم میگفتن داستانش شبیه فیلم های هالیوودی میمونه و باورشون نمیشد همچین آدمی وجود داشته و سال 1993 کشته شده . بهتون پیشنهاد میکنم یه نگاهی به لینک های زیر هم که در رابطه با زندگی و مرگ اسکوبار ساخته شده بندازید :
+ فیلم سینمایی Escobar : Paradise Lost محصول سال 2014
+ سریال Narcos محصول سال 2015
+ بزرگترین قاچاقچی‌ تاریخ چطور به دام‌ افتاد ؟ + تصاویر

مادر ، قصه ای که زود تمام میشود ..

  • چهارشنبه ۳ آبان ، ۱۶:۱۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۲۶۰ بازدید

مامان وقتی رفت ، بابا تازه فهمید چقدر دلش برای صدای زنونه ایی که هر روز بهش سلام میکرد و کتشو به چوب لباسی آویزون میکرد تنگ شده .
مامان وقتی رفت آبجی کوچیکه دیگه شلوغ کن و پر سر صدا نبود ، برای خودش میرفت گوشه اتاق و عروسک هاشو جمع میکرد دورش . بعضی وقتا از لای در که سرک میکشیدم میدیدم لباسای مامان رو چسبونده به صورتش و با اشک داره باهاشون حرف میزنه . عروسکهاشو نگاه میکنه و میگه مامان همینجاس ، شب ها برامون لالایی میخونه و نمیذاره تنها بخوابیم . درو آروم میبندم و همون پشت در زار زار گریه میکنم . به زندگی که دیگه زورم بهش نمیرسه . به خونه ایی که آشپزخونه اش چند ماهیه تعطیل شده و مثل یه کوره سوخته متروکه شده . ما دیگه دل و دماغ زندگی نداریم . بابا که فقط میره سر کار و برمیگرده . نه حرفی میزنه و نه حتی درست و حسابی به خودش میرسه . هیچوقت با ریش های بلند ندیده بودمش . دیگه حتی اون کت بلند چهارخونه اش رو هم نمیپوشه و میگه وقتی کسی نیست اونو از رو دوشم برداره میخوام که نباشه ، همرو کاور کشیده گذاشته گوشه کمد تا چشمش بهشون نخوره .
مامان ، چرا الان ؟ چرا درست وسط زندگی ولمون کردی رفتی . نگفتی جواب عروسک های آبجی کوچیکه رو چی باید بدیم ؟ وقتی ازمون میپرسه مامان کی برمیگرده از سر شام بلند نشیم هر کدوم بریم یه سمتی بغضمونو بترکونیم . میبینی ؟ خونه ساکت و سوت و کور ، هر روز بعدازظهر کوفتیه جمعه اس . روزی که اصلا دوسش نداشتی و همیشه میبردیمون بیرون . هیچکس گوشه آشپزخونه نیست . گرد و خاک همه جارو گرفته و دستی نیست که با وسواس اونارو تمیز کنه . مامان ؟ مامان اصلا میشنوی ؟ رفتی ولی ما داریم ادامه میدیم فقط .. هنوز جرات نکردیم وسایلتو جمع کنیم . هنوز لباسهات دست نخورده گوشه کمد مونده .. مامان ؟ میشه برگردی ؟ ما هنوز به نبودنت عادت نکردیم ..
از مجموعه داستان : #مادر_آیینه_است
#مسعودکوثرى

با هم سنت شوخی کن بچه !

  • شنبه ۱۵ مهر ، ۱۶:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۵ بازدید

کلا خانواده خاله بابام عجیب غریبن ! هم خود خاله بابام ، هم شوهرش و هم بچه هاش .. فکر کنم 60 سالی میشه مسافرت نرفتن و قیافه هاشونم همونطوری مونده ! یعنی الان که نزدیک به 90 سال دارن همون صورت 20 سال پیش رو دارن . 4 تا پسر داره با یه دختر . یکیشون وضعیت دین و ایمانشو کلا بی دین اعلام کرده و یکی دیگه شون کار و زندگیشو ول کرده و رفته خادم امامزاده شده ! در این حد عجیبن یعنی ! چند روز پیش با خبر شدیم که برادر مش غلام ( همون شوهر خاله ) به رحمت خدا رفته برای همین جمعه تصمیم گرفتیم برای عرض تسلیت بریم خونشون . محیط داخلی خونه همونی بود که عید دو سال پیش بود . حتی یه انگور خشک شده چسبیده بود به پشتی که دیروز چک کردم دیدم سر جاشه ! ده دقیقه ایی از نشستن ما گذشته بود که مش غلام گرم تعریف کردن از برادرش و خاطراتشون شد . میگفت 10 سالی میشد ندیده بودمش و موقع ختمش رفتم فقط ، اونم به اصرار بچه ها ! کلا خیلی استرسی ان خانوادگی ! یعنی میگن از خونه نریم بیرون همه جا پر از خطر و حادثه اس ! شهرستانم واسه ختم زوری رفته بودن و دو روزه برگشتن خونه ..
مش غلام تعریف میکرد آره هفته پیش صبح ساعت 7 رفتم بانک حقوقمو بگیرم هنوز بانک باز نکرده بود . یکم نشستم تا باز کردن و مسئول باجه گفت هنوز واریز نشده حقوقها ، منتظر موندم تو بانک تا ساعت 11 ظهر هی چک میکردم میگفت واریز نشده ! اومدم خونه صبح فرداش رفتم ساعت 6 و نیم وایسادم تا اومدن باز گفتن حقوق ها واریز نشده . نشستم تا 10 که بانکدار گفت حقوق ها واریز شد ! از بانک اومدم بیرون و میوه خریدم و تو راه برگشت زنگ زدن از شهرستان که داداشت فوت شده و باقی ماجرا !
من خنده ام گرفته بود ! گفت مش غلام چرا 6 صبح رفتی واسه حقوق ؟ میخوابیدی 10 هم میرفتی پول تو حساب بود دیگه کسی برش نمیداره که . چرا خودتو اذیت میکنی ؟ تا این جمله منو شنید ذوق تو صورتش خشک شد و ماسید ! به بیرون پنجره خیره شد و رفت تو فکر ! یه جوری ساکت شد که گفتم موتورش شاتون زد و تسمه تایمش پاره شد ! تا شب که اونجا بودیم کم حرف میزد و همش تو فکر بود ! فکر کنم فهمیده بود 80 سال الکی صبح ها ساعت 6 بیدار میشده ! :))

آهای ! جایتان همیشه خالیست !

  • دوشنبه ۲۳ مرداد ، ۱۵:۵۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۷۰ بازدید

بعضی از آدم ها هستن که هیچوقت نباید بمیرن ، هیچوقت ! همیشه بودنشون به آدم حس خوب میده و وقتی از پیشمون میرن تا آخر عمر نبودنشون رو باور نمیکنیم . یکی از این آدم ها مرحوم خسرو شکیبایی هستن که شاید باورتون نشه ولی من گاهی اوقات یادم میره چندین سال دیگه کنارمون نیست و ازش چندتا سکانس پشت دوربین و چندتا دکلمه با صدای بی نظیرش مونده . هیچوقت یادم نمیره وقتی توی اکباتان دیدمش و ازش پرسیدم شما آقای شکیبایی هستین و اون با لبخند جواب داد نه من دوستشم . اینقدر سنم کم بود که همه جا میگفتم من دوست آقای شکیبایی رو دیدم که خیلی شبیهش بود . حیفش ، حیفش که دیگه کنارمون نیست و باید به خاطراتش اکتفا کنیم . همیشه هرجا بازیگری ازش صحبت میکنه صداقت و خوش قلبیشو مثال میزنه و همیشه سر مزارش توی بهشت زهرا گلهای تازه و خوشبو هست . روحت شاد عمو خسرو ..

یکی دیگه از رفتگانی که من هیچوقت نبودنش رو باور نمیکنم احمد شاملوی عزیزمه . هنوز هم که هنوز با عشق دکلمه هاشو گوش میکنم و شعرهاشو با اینو و اون به اشتراک میذارم . به قدری نوشته های عاشقانه اش رو دوست دارم که گاهی با وجود مرد بودنم به داشتن همچین مردی توی زندگیم به آیدا حسودی میکنم . همیشه به خودم میگم ای کاش هنوز زنده بود و ما حداقل توی شبکه های مجازی میتونستیم از وجودش بهره ببریم . توی کلاس های شعرش شرکت کنیم یا حتی توی صفحه اینستاگرامش با عشق حرفامونو کامنت کنیم . حیف و واقعا حیف که کنارمون نداریمشون ، این آدم ها هیچوقت تموم شدنی توی اسم و رسمشون نیست و وجودشون برای همیشه لازم و ضروریه ..

خسرو شکیبایی ، احمد شاملو ، حسین پناهی ، فریدون مشیری ، بانو سیمین دانشور و باقی افرادی که توی زندگیم ازشون تاثیر گرفتم رو هیچوقت فراموش نخواهم کرد ، روحتون شاد اسیران خاک ..

مینیمال ؛ لحد !

  • سه شنبه ۳ اسفند ، ۱۵:۰۲ ب.ظ
  • مینیمال
  • ۵۹۴ بازدید

سنگ لحد را به جان میخرم ،
برای یک روز مردن در کنار تو !

پی نوشتـــ :
و شاید یک روز بودن در کنار تو !