نعمت بزرگ فراموشی !

  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۷:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۶ بازدید

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...
پی نوشتـــ :
پست قبلی بنا به دلایلی حذف شد . ببخشید بابت بی جواب موندن کامنتهاتون .
اینقدر گفتین قسمت نظرات زشت شده عوضش کردم .

تعداد نظرات این پست [ ۳۱ ] است ...

۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۵
چه موضوع باحالی!
+ ولی امکان داره واسه کسی پیش نیاد
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۲
ممنون ! آره درسته . هیچ چیز به یقین 100% اتفاق نمیافته ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۸
خیلی خوبه که فراموشی هست...خیلی...
و البته یه جاهایی هم بده!
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۲
خیلی زیاد !
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۰
خوبه که فراموشی هست. ...
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۲
خیلی زیاد ...
م
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۰۱
چه پست قشنگی بود 
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۱
ممنون م جان ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۰۱
فراموشی خیلی نعمت بزرگیه..
اگر فراموشی نبود تا الان خیلی ها یا دق مرگ شده بودن ، یا خودکشی کرده بودن ، یا توی آسایشگاه های روانی بستری بودن..
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۰
کاملا موافقم باهات ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۴
عاره فراموشی خیلی خوبه
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۰
موافقم ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۶
سلام ،
درسته ...
ولی کاش این طور نبود ... 

گرچه حکمت خداست و چرا نداره ...
شُکر داره ...
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۰
واقعا ! من که دوست دارم .
به نظر من هیچ کار خدا بی حکمت نیست ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۲۰
بعضی چیز ها رو باید فراموش کرد، یعنی خوبه که فراموش میشن و بعضی چیز ها....
جای خالی یک عزیز شاید کمرنگ بشه ولی فراموش نمیشه....
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۹
کاملا درسته ! خیلی چیزها فراموش شدنی نیست مثل داغ عزیز ...
خدا برای هیچکس پیش نیاره ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۲۷
واقعا همینطوره.....
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۸
درسته ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۴۱
ببخشید دیگه بابت انتقاد :دی واسه وب خودت خب گفتم زشت شده :/ بووود

پست بسیار خوبی بود
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۸
خدارو شکر که الان خوب شد :دی
ممنون لطف داری ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۴
بسی شادمانم که نظرات رو تغییر دادی:)
بهتر شده خیلی:))))))
متن هم مثل همیشه بی نقص:))))
میگم بی نقص ینی بینقصاااااااا:))))
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۸
خوشحال شدی ؟ :)) خوبه یا باز تغییرش بدم ؟ :دی
ممنون کلی لطف داری ...
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۲۶
فراموش کردن برای من هیچ وقت وجود نداره ...شاید عادت به اینده و حال 
ولی دیروز و دیروز ها فراموشم نمیشه ...بدی ها زود از یادم میره ..شاید به لطف خدا
خوبی ها حک میشه تو ذهنم....با مرگ کنار نمیام ....حتی چند روز دوری از عزیزترینام  ناخودآگاه شب ........اشکامو میبینه
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۷
خدا بهت صبر بده پس ! من خوشبختانه تقریبا راحت میتونم فراموش کنم ! ( البته نه همه افراد و اتفاق هارو )
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۰
الحمدلله،من هرچی آدم دور و برمه، رو به صعود زندگی کرده
با آرزوی بهترین برای هموطنامون
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۱
ممنون ، انشالله !
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۰۲
غرق در خونم ولی دکتر به داد من نرس
در تنم باید بماند جای بعضی زخم ها
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۸
لایک !
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۴۸
واقعاااا نعمت بزرگیه فراموشی
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۸
واقعا !
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۵
جالب بود
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۸
ممنون ...
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۳۶
سلام وبلاگ شما عالیییییه خیلی خوشحال میشم به وبلاگم سربزنید ونظر بدید اگه با تبادل لینک موافقید خبرم کنید
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۴
سلام . ممنون . با وبلاگ های هم موضوع تبادل میکنیم فقط .
اینجا رو مطالعه کنید : شرایط تبادل لینک با ما
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۵۸
فراموش نکردن به معنی ضعیف بودن یا احساسی بودن نیست...اونم برای منه جدی
من میگم خودمون رو گول نزنیم......من میگم واقع بینانه به همه چیز نگاه کنیم ..یه چیز متعادل ..کاملا متعادل

مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۸
مبهم الملوک جان من حرفی غیر از این زدم ؟ :دی
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۴۰
احساس کردم تو کامنت اولم  خوب ننوشتم ..به خاطر همین واضح تر نوشتم....موضوع فراموش کردن با عادت  کردن خیلی  خیلی پیچیده اس ...شما هم درست عرض کردین 
:)
مسعود
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۸
کاملا حق با شماست و موافقم باهاتون .
نه این چه حرفیه ...
۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۰
خوب
مسعود
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۷
ممنون ...
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۴۲
خُدا بدِه از این مادرها (:

شاید فراموشی باشه اما بعضی چیزا ممکنِه کلِ یه آدمُ و احساسشُ عوض کنِه و دیگه مثِ سابق نشه ! هوم ؟
مسعود
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۷
درسته ولی همه چیز قابل درمانه ! شما فکر کن هیچ فراموشیی در کار نبود ! هیچ کمرنگ شدنی نبود ! با تا آخر عمر یه داغ رو با خودمون میکشیدیم اینور و اونور و یه مرده متحرک میشدیم ...
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۵۱
سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش میکنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی
.....
خدا قوت آقای نویسنده... وبلاگ جدید هم اومدید از بلاگفا در اومدید... نوشته های منم وقت کردید بخونید به خاطر اینکه بیاین وبلاگم نظر بدید یا بازدید کنید نظر نمیدم.... نوشته تون عالی بود... احسنت 
مسعود
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۱
واقعا هیچی مثل انتظار سخت نیست ! یه حس بلاتکلیفیه زشت و غیر قابل تصوریه !
ممنون که سر زدین و بهم لطف دارین . چشم حتما میام پیشتون ...
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۶
اونقدی فکر و مشغله پیش میاد که دیگه فرصت پیدا نمیکنیم به خودمون فکر کنیم یهو میبینیم ای بابا کی این موهام سفید شد !
مسعود
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۷
واقعا چقدر زود دیر میشه ...
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۴۰
بخدا روم نمیشه اینو بگم :|
چرا جوابهات بی رنگه؟ قرمز اقا. قبلا قرمز بود :/
کاش فوشم ندی :/
مسعود
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۷
چشم من رنگشم برای شما قرمز میکنم :| :دی کشتین منو :|
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۵۸
انتظار..
مادر...
فراموشی ....
قشنگ بود ینی عالی بود
کو ؟؟ کجا؟؟؟ کی؟؟؟ پس چرا من تغییری احساس نمیکنم:/
مسعود
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۶
مادر ؟ متاسفم ، خدا رحمتشون کنه ...
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۰۴

فراموشی نعمت خوبی است اگر شامل حالت بشود

زخم ها اصلا فراموش نمیشه

بنظرفراموشی اصلا وجود ندارهم یعنی برای من وجود نداره

متاسفانه هیچ وقت نتونستم اتفاق ها رو فراموش کنم

خوش بحال اونای که راحت فراموش میکنند

بد بختانه بخش خاطرات تلخ مغزم خیلی خوب کار میکنه وخیلی زود با هر اشاره ای یاد قسمت های تلخ زندگی میافتم 

همین  همیشه باعث میشه خیلی اذییت بشم


مسعود
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۲۸
هر کسی یه جوره اما اکثریت تو وجودشون نهادینه شده ...
۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۵
پس چرا مامان منو میکشی ؟؟؟؟؟
من اینجا اومدم فاز بگیرم یه چیز قلمبه بنویسم مامان منو کشت:[

مسعود
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۳
متوجه نشدم !
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۴۲
سلام آقای نویسنده... 
چرا به سوالم جواب ندادی...؟ حداقل یه جواب کوتاه میدادید از آون روز هر روز چک نکنم ببینم جواب دادید یا نه.... 
من نمی خواستم به زحمت بندازم شما رو که فقط چند تا سوال از نویسندگی پرسیدم... 
درهرحال ممنون... 
مسعود
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۰
معذرت میخوام نظر شما رفته بود تو هرزنامه الان دیدم . چشم جواب میدم حتما ...
۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۲۹
فراموشی چیز خوبیه ...
مسعود
۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۲
خیلی زیاد ...
۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۸:۱۶
سلام پدرم بیماری سختی داره الان حدود 37 روزه در بیمارستان بستریه ... دیروزذبه پرستار گفتم اینقدر به اینطوری دیدنش عادت کردیم که انگار از اول همینطوری بوده و سالهاست همنشین این تخت و بستره!!ولی چه زود عادت کردیم !دلم برای لحظه های با اون بودن تنگ شده دارم دق می کنم دکترها جوابش کردند دوستان اگر پدر و مادر دارید همین لحظه که متن رو خونذید یا برید سراغشون یا حداقل یه تماس باهاشون بگیرید فدر لحظه ها رو بدونید برا سلامتی پدر من هم دعا کنید
مسعود
۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۱
چقدر با خوندن این متن ناراحت شدم .
انشالله هر چه زودتر خدا پدر عزیزتون رو شفا بده و دوباره بتونین در کنار هم زندگی کنین .
واقعا پدر و مادر خیلی زود از دستمون میرن ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">