طرح شما تموم شده که !

  • سه شنبه ۱ آبان ، ۱۳:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۹ بازدید

اگر به عنوان وب دقت نکردید و یا اولین بار میاین تو بلاگ من و یا حتی خواننده تمام این دو هزار روزی هستین که من دارم مینویسم بی زحمت وقت بذارید و یه بار دیگه بخونیدش ! « سلام ، آقای سر به هوا هستم .. » همین یه جمله میتونه خوندن این پست رو براتون ساده تر کنه و کمتر تعجب میکنید از من !
طبق معمول همه سه شنبه ها ساعت شش و نیم صبح بیدار شم و راس ساعت هفت اول اتوبان همت بودم تا یه روز خسته کننده با کلی مریض تو اتاق عمل رو شروع کنم .سه شنبه ایی که تا چند ساعت پیش خیلی مزخرف بود ولی الان حس آزادی از زندان رو برام داره ! از اونجایی که همیشه حواس پرتی دارم حدود ساعت های یازده بود که از دفتر پرستاری بیمارستان باهام تماس گرفتن که برم پیششون . سابقه نداشت اینطوری باهام تماس بگیرن و همین باعث شد به همه تاخیرهایی که داشتم و جر و بحث هایی که با بعضی از همکارهای تو مخی ( به قول امروزی ها ) پیش اومده بود فکر کنم و خودم رو آماده کنم برای قیافه در هم خانوم مومنی که اتفاقا همینطور هم بود . تا وارد دفترش شدم و سلام علیک کردم پرسید شما کی تشریف آوردین برای طرح ؟ گفتم پارسال یکم آذرماه . گفت شما چقدر باید طرح میگذروندید ؟ گفتم یازده ماه . گفت پس شما امروز طرحتون تموم شده و وسایلتون رو جمع کنید و تشریف ببرید منزل ! بعد از چند روز هم بیاید و کارهای پایان طرحتون رو انجام بدید ! خشکم زد اصلا ! من فکر میکردم یکم آذرماه آخرین ماه طرحم هست ! اینقدر گیج هستم که حتی با انگشت های دستم نشمرده بودم یازده ماه میشه آبان ماه ! سریع رفتم تو اتاق عمل و باز با قیافه در هم استادها و بقیه همکارا روبه رو شدم . همشون فهمیده بودن قضیه چیه و کلی سرم غر زدن که ما فکر میکردیم این ماه هم هستی و رو برنامه ات برای روزهای زوج حساب کرده بودیم . هم شرمنده شدم و هم دلم میخواست جواب همه اذیت های این یازده ماهشون رو بدم . رفتم و با تک تکشون خداحافظی کردم و گفتم چند روز آینده برای شیرینی پایان طرح مزاحمتون میشم . بعدم که لباس پوشیدم و خوشحال حرکت کردم به سمت خونه ! یعنی اینقدر این خطای سهوی من تو اشتباه کردن تاریخ پایان طرحم بهم مزه داد که نگو ! این یک ماه رو روز شماری میکردم و حالا با پایان طرح زودهنگام در خدمتم شما هستم .
برای شما پزشک ها ، پرستارها ، بیهوشی ها و باقی کادر درمان یه همچین روزی رو آرزو میکنم . امیدوارم مشابه همین پستی که امروز نوشتم رو تو بلاگ هاتون ببینم . خیلی حس خوبی بود و هست .. این روز باید ثبت میشد و باید مینوشتمش .. انگار همین دیروز بود که توی پست " با نام خدا به دوره طرح میرویم " انتظار امروز رو میکشیدم .. یادش بخیر ..

با نام خدا به دوره طرح میرویم !

  • دوشنبه ۶ آذر ، ۱۷:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۶۱ بازدید

همونطور که میگن مرگ شتریه که در خونه هر کس میخوابه ، طرح هم شتریه که دم خونه هر پزشک و پیراپزشک و پرستار و بیهوشی و ... میخوابه . البته اینبار به جای در خونه روی خودمون خوابیده و قصد بیدار شدن هم نداره ! از تاریخ یک آذرماه بالاخره بعد از 6 ماه تو نوبت بودن طرح ما هم شروع شد و باید 24 ماه تو یه بیمارستان کار کنیم . البته طرح من به خاطر خدمتی که رفتم 11 ماه شده ولی همینم کلی به آدم فشار میاره ! مخصوصا منی که تقریبا دارم وقتم رو برای عکاسی و نوشتن میذارم و از بیمارستان و محیطش فاصله میگیرم . چاره چیه ؟ به قول بچه های خدمت باید آسون گرفت تا آسون هم بگذره ، هر چی روزشماری کنم برای تموم شدنش بیشتر اذیت میشم ..
خداروشکر محیط بیمارستان و اتاق عملی که قراره طرحم رو بگذرونم خوبه ، پرسنل باشخصیت و منظمی داره و اکثر بچه هاش طرحی هستن . دکترای خوب و با اخلاقی داره و از همه مهمتر دوتا از دوستای من اونجا هستن و این محیط رو برام صمیمی تر میکنه . تنها بدی و مشکلی که داره اینه که بیمارستان کاملا تخصصی برای کودکان و سر و کله زدن با بچه ها کار رو خیلی سخت میکنه . تازه دیدن بچه های مریض با انواع و اقسام آنورمالی ها و مشکلات جسمی حقیقتا اعصاب قوی میخواد . مخصوصا برای من که عاشق بچه هام و خیلی دل دیدن اشک و گریه شون رو ندارم ..
نمیدونم ، شاید سخت گذشت ولی به تجربه اش میارزه . همیشه که نباید زندگی یه جور باشه ، آدمیزاد به تنوع زنده اس . امیدورام زودتر یکم آذر سال 1397 بیاد و همینجا بنویسم " آذرماه 1397 ، پایان طرح ! " . همینطور سعی میکنم تو این مدت از اتفاقات این دوره براتون بنویسم ..

از عقل فقط دندونشو داریم !

  • سه شنبه ۱۸ مهر ، ۱۹:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۷۹ بازدید

به نظر بنده بعد از کار تو معدن و تحمل غم شکست عشقی و سوختن ته دیگ های سیب زمینی ماکارونی ، تحمل درد دندون دشوارترین کار دنیاست ! لامصب یه جوری میگیره و میزنه به گوش و مغزت که نفست بالا نمیاد ! حس میکنی با چماق زدن تو سرت ! هر دارویی هم میخوری موقتا خوبش میکنه و چند ساعت بعد همون آش و همون کاسه ! تازه بدترش اینه که جنس دندوناتم مثل من تعطیل باشه ! یعنی تو بچگی رنگ شیرو مادرو هم ندیده باشی و تنها همدم شکم گرسنه ات شیر خشک باشه ! همه اینا باعث میشه دونه دونه دندون خوشگلاتو از دست بدی و کاری هم از دستت جز افسوس خوردن برنیاد ..

دو هفته پیش رفتم پیش دندون پزشک برای ترمیم یکی از دوندونای فک پایینم . بعد از عکس گرفتن دکتر گفت قرینه همین دندونتم پوسیده و مرخصه باید عصب کشی و روکش بشه . من هم که از اوضای دندونام خبر داشتم گفتم این ریش و این قیچی در اختیار شما هر کاری صلاح میدونی انجام بده . تا اینو شنید چشماش از خوشحالی برق زد و شلنگ مسخره یونیت دندون پزشکی رو کرد تو معده ما و دو دستی افتاد رو دندون ناخوش احوالم . یه نیم ساعتی باهاش ور رفت و گفت تموم شد . فقط توشو موقتا پر میکنم تا هفته دیگه ورمش بخوابه و بیای برات دایمی پرش کنم . منم که از خدا خواسته گفتم آره برم بهتره هفته آینده میام چون واقعا از محیط دندونپزشکی برعکس بیمارستان و اتاق عمل که خودم توش کار میکنم بیزارم . هیچی خلاصه رفتیم پیش منشی و گفتیم هزینه ما چقدر میشه ؟ با دندونای لمینت شده اش یه لبخند عمیق تحویل ما داد و گفت ناقابله ، 500 هزار تومن ! گفتم ریال منظورتونه ؟ گفت نه آقای دکتر تومن ! اصن قلبم گرفت ! پیش خودم گفتم میرفتم یه دست دندون نو میخریدم مینداختم تو دهنم که ارزونتر میشد ! برای نیم ساعت کار 500 تومن ! بعد از پرداخت هزینه و اومدن اس ام اس بانک درد دندونم دوباره برگشت کلا :)) راه افتادم اومدم سمت خونه . رسیدم خونه و با اولین لقمه غذا کل کلسیم موقتی توی دندونم در اومد و الان اندازه یه عدس توی دندونم خالیه ! شب ها تا صبح باید با زبون و نخ دندون بیافتم به جونش تا چیزی توش نمونه و دردش شهیدم کنه ! هفته بعدش هم که زنگ زدن دکتر با خانومش رفتن اروپا ددر و نوبت ما افتاد این هفته . الان هم که دارم این ماجرا رو تعریف میکنم یه دندون بالا درد میکنه ، یکی پایین تیر میکشه اون دندون مریضه هم اندازه یه هندونه توش خالی شد . اینم از شانس ماس ! یه دست دندون سفید و خوشگل داشتیم اونم چینی از آب دراومد ! بعد میگن پزشکا پولدارن ! دندونپزشکا بنده خداها ندارن ! دلفینام پرواز میکنن ! جان اف کندی هم من ترور کردم !

کلاس های بی هیجان تجهیزات پزشکی ...

  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ، ۰۰:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۳۱ بازدید

شما فکر کن هر روز ساعت هفت صبح بیدار شی بری سر کار تا 3 بعد ازظهر ، بعد از اونجا سریع خودتو برسونی به کلاس های تجهیزات پزشکی و یه جوری تایم رو تنظیم کنی که 4 اونجا باشی . 4 ساعت سر کلاس باشی و هشت راه بیافتی به سمت خونه و 9 برسی ! 9 هم یه سُک سُک کنی خونه و بری باشگاه تا 11 . جونی میمونه واست ؟ رمق و حسی میمونه ؟ نه نمیمونه دیگه ! من نمیدونم کدوم آدم روان پریشی اولین بار گفت آدم های موفق از تک تک لحظه های زندگیشون استفاده میکنن ؟ مگه یکم بیشتر خوابیدن و شروع کردن روز از ساعت 10 چه مشکلی داشت که مثل خودشیرینا رفتن کردنش 7 ؟ نکنین آقا ! بخدا من همش سر کلاس خوابم و سوژه خاص و عام شدم . همه میگن خرس قطبی اومد . باورشونم نمیشه من یه راست از سر کلاس میرم اونجا و چقدر خسته ام .. تازه میشینن راجع به یه سری مباحث به درد نخور حرف میزنن که شما بخوای نخوای خوابت میبره . این روند هر روز شنبه تا چهارشنبه و به مدت 3 هفته هم ادامه داره .. چه غلطی کردیم به بابا گفتیم ما میشیم ناظر فنی شرکتت و از مدرکمون استفاده کن . بیا ، حالا خر بیار و باقالی بار کن ...