روزهای تاریک و سخت !

  • جمعه ۲۶ مرداد ، ۲۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۷ بازدید

نمیدونم . واقعا نمیدونم این اوضاع به شدت آزار دهنده تا کی میخواد ادامه پیدا کنه و تا کی باید به بی انگیزه ترین شکل ممکن به زندگی ادامه بدیم . رو به رومون دیواری از بتن ساختن و هر روز با نقاشی های قشنگ میخوان حس آزادی رو بهمون القا کنن . این سرطان بدخیم کی میخواد مارو از پا در بیاره خدا میدونه . چند روز پیش برای کامل کردن تجهیزات عکاسیمون رفته بودیم سمت بورس دوربین و لوازم جانبی سمت جمهوری تهران که بعد از چندین ساعت گشتن و دور زدن فقط آه و حسرت از قیمت های نجومی نصیبمون شد . نتیچه ماه ها برنامه ریزی ما برای راه اندازی یه استودیوی حرفه ایی تبدیل شد به یه سری تجهیزات ناقص و باد کرده ! با بودجه ایی که در نظر گرفته بودیم امروز قدرت خرید ما یک سوم چند ماه پیش هم نیست ! باید این درد و غصه هارو به کی گفت ؟ باید جواب این اوضاع رو از کی گرفت ؟ جواب شرمندگی پدری که بچه ش دانشجوی عکاسیه و نداره چند میلیون برای یه دوربین ساده هزینه کنه رو کی میخواد بده ؟ جواب کشوری که در حال نابودی هست رو کی باید بده ؟ کاش حداقل ادعای چیزی رو نداشتین اونوقت دلمون نمیسوخت ..

بیایید کمی وطن پرست باشیم !

  • جمعه ۲۳ مهر ، ۱۳:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۶۵ بازدید

عنوان شاید یکم تکراری و کلیشه ای باشه ولی اگر هزار بار هم این جمله رو دیدیم نباید از کنارش رد بشیم . یه دوستی داشتم که توی بورلی هیلز آمریکا ساکن بود ، یه عکس از خونه و محل زندگیش برام فرستاد و چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود پرچمی بود که کنار در هر خونه آویزون بود ! درسته پرچم امریکا ! علتش رو سوال کردم جواب جالبی بهم داد ؛ گفت توی این کشور بین مردم احترام به این پرچم نهادینه شده و از اکثر آمریکایی ها که سوال کنی به کشور و آمریکایی بودنشون افتخار میکنن !
سوالی که توی ذهنم اومد اینه که پرچم کشور من کجاست ؟ توی خونه ام ، محیط کارم و یا حتی توی کوچه و خیابون چقدر ازش به عنوان یه نماد هویت استفاده میکنم ؟ شاید بپرسین علت این نوشته ام چی بوده . باقی ماجرا رو بخونین تا بهتر متوجه بشین .
ظهری رفتم یه جا غذا بگیرم ، بعد از ده دقیقه شمارمو صدا زدن و رفتم برای تحویل . یه جعبه پیتزا بود ، یه ظرف پیاز سوخاری و یه دلستر خنک . من همه رو گذاشتم روی هم و خواستم بیام بیرون که فروشنده گفت از پلاستیک استفاده نمیکنی ؟ گفتم نه اینطوری راحتم . به زور از دست من گرفت و هر کدوم از غذاهارو جدا جدا گذاشت توی پلاستیک ! بهش اعتراض کردم و گفتم حداقل همه رو میذاشتی تو یه پلاستیک که چشماشو گرد و با ناراحتی گفت پسر جان دلستر سرده و غذای شما گرم کنار هم بذارم غذارو هم سرد میکنه و از دهن میندازه . بهش گفتم مشکلی نیست بذار بندازه ، غذای سرد بخورم وجدانم راحته که حداقل یه پلاستیک کمتر مصرف کردم و جون یه گیاه رو نجات دادم .
چشم هاشو گردتر کرد و گفت مملکت همش رو دزدی و اختلاس میچرخه با رعایت کردن من و شما چیزی حل نمیشه ! گفتم اشکال کار دقیقا اینجاست که همه میگیم من توی ما گمم و نفر نمیتونه چیزی رو عوض کنه و همین رعایت نکردن نفر میشه رعایت نکردن کل جامعه !
باز برمیگردم به همون پرچم ؛ شاید یه تیکه پارچه ارزش چندانی نداشته باشه ولی حس وطن پرستی رو به من منتقل میکنه و احساس میکنم که منم عضو مهمی از این کشور هستم . اگر این روحیه تو همه وجود داشته باشه خیلی از مشکلات به خودیه خود حل میشه . باور ندارین ؟ یه سر به گوگل بزنین و راجع به مردم ژاپن تحقیق کنید که بعد از حادثه هیروشما از کجا به کجا رسیدن .
پی نوشتـــ :
ببخشید کم مینویسم ، به شدت درگیرم ...