کلاس سوم ابتدایی و چسب نواری !

  • سه شنبه ۲۴ مهر ، ۱۹:۲۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۷ بازدید

سر خیابونمون یه مدرسه راهنماییه که همیشه وقتی از سر کار میام یه نیم ساعتی رو تو ترافیک ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون میگذرونم . قد و نیم قد تو سر و کله هم میزنن تا از هم جدا بشن و برن سوار ماشین مامان باباهاشون بشن و برن خونه . وقتی نگاهشون میکنم یاد دوران ابتدایی خودم میافتم . یه مدرسه قدیمی با کلی درخت چنار و کاج بلند که همیشه تو گرما زیر سایه ش میشستیم و وقتایی هم که برف میومد از ضربه های محکم ما در امان نبود تا سرشو خلوت کنیم و برفشو بریزیم رو سر بقیه همکلاسی هامون !
یادمه وقتی کلاس سوم بودیم با صمیمی ترین رفیقم که هنوز هم رفاقت بیست و چند ساله داریم تو یه کلاس افتادیم . من همیشه درسم خوب بود و اون خیلی اهل درس خوندن نبود برای همین تو یه کلاس نمیافتدیم و سال سوم هم استثنا چون تعداد دانش آموزا زیاد بود پخشمون کردن تو کلاس های دیگه و ما شدیم همکلاسی و بقل دستی . اینقدر خوشحال بودیم از این وضعیت که قراره بهترین سال تحصیلی عمرمون رو کنار هم بگذرونیم ؛ هر چند این اوضاع خیلی ادامه نداشت و مارو از هم جدا کردن . من سمت راست کلاس اون عقب ها ، اون سمت چپ کلاس جلوی جلو ! دلیلش هم فقط یه چیز بود ، حرف زدن هامون با هم تمومی نداشت !
این موضوع خیلی تو مخ معلم رفته بود و هر چی تذکر میداد ما کوتاه نمیومدیم ، البته بیشتر بقل دستیم حرف میزد و همیشه کلی خاطره دست اول برای تعریف کردن سر کلاس داشت ! جالبیش اینه که ما با هم همسایه هم بودیم و غیر از ساعت مدرسه هم بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم و نمیدونم چرا این خاطره های هیجانیش سر کلاس یادش میومد و چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اصلا یادمون میرفت سر کلاسیم و معلم داره برای ما درس میده !
این قضیه ادامه دار شد و معلم وقتی دید تذکراتش فایده نداره یه تصمیم جالب و بیشتر خنده دار گرفت . زمستون بود و سر کلاس نشسته بودیم ، درست یادم نیست کدوم زنگ بود . وسط خاطره مسافرت و مه شدید گردنه حیران بودیم که معلم رو بالا سرمون دیدیم ! بدون هیج حرفی دوستم رو بلند کرد و برد پای تخته . از توی کشوی میزش چسب نواری درآورد و دهنش رو با چندتا چسب محکم بست . بعدم فرستادش بشینه سرجاش و بقیه درسش رو بده . هم خنده م گرفته بود و هم دلم براش میسوخت که همه بچه ها داشتن بهش میخندیدن . چیزی نگفتم و با چهره ایی که سعی میکردم حالت همدرد رو به خودش بگیره به بقیه درس گوش دادم . چند دقیقه ایی گذشت و دیدم داره با دست میزنه به پام ، نگاش کردم دیدم یه گوشه چسب رو باز کرده و داره ادامه خاطره رو تعریف میکنه ! خیلی حرفاش واضح نبود و من از بخار پشت چسب فهمیدم باز هم داره حرف میزنه ! خودمو ول کردم و بهش خندیدم و گفتم تو آدم بشو نیستی انگار !
اون روز با هر مصیبتی بود گذشت و فرداش با مامانش اومد مدرسه . اومد با معلم دعوا کرد که غرور بچه م رو جلوی همه خورد کردی دیگه چطوری میتونه با بقیه دوستاش راحت باشه ، بگه بخنده و درس بخونه . معلم گفت بچه شما پر روتر از این حرفاس و هر جوریه حرفشو میزنه درسم که نمیخونه ! پس نگرانش نباشید ..
یادش بخیر ، از اول هم به درس علاقه نداشت و تا اول دبیرستان بیشتر بالا نیومد و رفت سراغ کار ، هر چند تو کار موفق بود و الان مشغول شغلی هست که همیشه آرزوشو داشت . سوم ابتدایی بهترین دوران تحصیلی زندگیم بود که هر وقت بهش فکر میکنم کلی دلم برای اون دوران تنگ میشه ! البته فقط تنگ میشه و هیچوقت دوست ندارم برگردم بهش ! :دی
پی نوشتـــ :
به نظر من باید قبول کنیم تحصیلات تکمیلی و عالی برای همه نیست ، کسی رو نباید مجبور به کاری کرد و آینده همه نباید به دکتر و مهندس شدن ختم بشه و اگر کسی تو نحصیلاتش موفق نبود حتما آدم به درد نخور و بی آینده ایی نخواهد شد . باید به استعدادهاش توجه کرد و اون استعداد میتونه تو موسیقی ، ورزش یا چیزهای دیگه باشه . به جای فشارهای بی مورد خانواده ها که اکثر شماها هم تجربه اش کردین باید به علایق بچه ها بها داد . ما یکی از فامیل های نزدیکمون خودش پزشک هست و دخترش تو اتریش موسیقی میخونه ، تمام !

کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲۱ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..

وقتی رفقای راهنمایی دور هم جمع میشن !

  • سه شنبه ۲ شهریور ، ۱۳:۴۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۸۲ بازدید

همه چیز از یه درخواسته فالوو تو اینستاگرام شروع شد ! مهدی خراسانی ؛ وای چقدر این اسم آشناست ! درخواستشو قبول کردم و رفتم تو پیجش عکسهاشو ببینم . یهو جا خوردم اصلا ! وای اینکه مهدیه خودمونه ! هم کلاسی و بقل دستیه من تو 3 سال دوران راهنمایی ! به قدری خوشحال شدم از دوباره دیدنش که سریع رفتم بهش مسیج دادم و شمارشو گرفتم . حدود یک ساعتی صحبت کردیم . مشهد درس میخوند و کلی از خاطرات دوران راهنمایی رو مرور کردیم باهم . از بچه های دیگه هم سراغ گرفتم که گفت با چندتاشون در ارتباطه و یه عکس هم از دوران راهنمایی گذاشته و چندتاشونو تگ کرده ! سریع رفتم سراغ عکس و اینقدر ذوق زده شدم که نزدیک بود داد بزنم و بگم وای یادش بخیر پسر !
گشتم اول خودمو پیدا کردم ! وای خدا چقدر بچه بودم ! پیراهنه توسی گشاد و شلوار پارچه ایمو ببین ! رفتم تو صفحه دونه دونه بچه هایی که تگ شده بودن و فالووشون کردم . هر اسمی هم که یادم بود سرچ میکردم و فالوو میکردم . گوشه عکس چشمم خورد به امیر ! وای امیر ع که همیشه عاشقه رپرهای آمریکایی بود و اون موقع ها تنها کسی بود که موبایل داشت تو کلاس . بهش مسیج دادم و بعد از آشنایی دادن و سلام علیک گرم پیشنهاد ساخت یه گروه تو تلگرام رو بهش دادم تا دوباره بچه هارو کنار هم جمع کنیم .
چیزی نگذشت که یه گروه 17 18 نفری تشکیل دادیم و اینقدر با ذوق و علاقه عکس های همدیگرو میدیدیم که انگار گمشده ایی رو بعد چندین سال پیدا کردیم . بعضی ها خیلی تغییر کرده بودن و بعضی ها هم همونطوری دست نخورده باقی مونده بودن و فقط یکم ریش ها و سیبیلشون پر پشت تر شده بود .
قرار شد توی گروه دونه دونه خودمون رو معرفی کنیم و بگیم که الان کجاییم ، چی کار میکنیم و تحصیلاتمون به کجا رسیده . واقعا از اینکه اینقدر سرنوشت ها عوض شده بود همه متعجب بودیم ! آرین پسر شاد و شنگوله کلاس که همیشه آهنگ های گروه آرین رو میخوند برای خودش مردی شده بود و حسابدار یه مجموعه بود . محمدرضا ! محمدرضایی که همیشه عاشق کل کل استقلال پرسپولیس بود و درسش از همه ما بهتر بود مسیرشو به سمت سینما کج کرده بود و تو یکی از سینماهای تهران مشغول کار بود ! باید اعتراف کنم وقتی گفت سینما خیلی جا خوردم چون احساس میکردم با اون قدرت هوشی باید یه لول بالاتر از الان میبود . مهدی ع ؛ بهش میگفتیم مهدی بلور چون چشماش مثل شیشه بود و خودتو توش میدیدی ! عاشق ریاضی بود و همیشه حاضر برای حل کردن تمرین های پای تخته ! کلا استعداد عجیبی توی ریاضی و فیزیک داشت و الان هم دانشجوی دکتری تو یکی از رشته های فیزیکه که کمتر از این هم ازش انتظار نمیرفت . نفر بعدی سالار ر بود ! صورت سیاه سوخته با یه هیکل درشت که از سیستان بلوچستان چند سالی اومده بودن تهران . یه پسر خوشتیپ که همیشه ته کلاس مینشست و یه موتور وسپا هم داشته که میاورد توی مدرسه و پارکش میکرد . همکلاسیه بعدی پیمان ع بود که همیشه تو کلاس دستش تو دماغش بود ! دروازه بان نوجوانان صبا بود و ماهی 100 هزار تومن حقوق داشت و یه جورایی مایه دار ما حساب میشد و برخلاف چیزی که تصور میکنید الان تو صنف چاپ کارت عروسی فعالیت میکنه ! نفر بعدی میلاد ب بود که همه فامیلیشو میگفتن و کسی میلاد صداش نمیزد ! مرد بسکتبال مدرسه بود و اون موقع ها حدود 190 قد داشت ! هنوز هم 190 قد داره و مشغول دختربازی و مخ زدن تو نرم افزارهای اجتماعیه و فعالیت خاصی رو از خودش گزارش نکرد ! میرسیم به آخرین نفر که نیما پ و هنوز رفاقت من باهاش ادامه داره و همیشه زحمت اصلاح موهای منو میکشه و تو کارش فرد موفقیه ...
چقدر زود گذشت و چقدر زود بزرگ شدیم . چقدر خوشحالم که نرم افزارهای پیام رسان و شبکه های اجتماعی تونستن در کنار وقت تلف کردن منو به دوستای قدیمم برسونن . جا داره یه تشکر هم از پاول دورف مدیریت محترم تلگرام کنم که امکان ساخت گروه رو برای ما فراهم کردن تا دوباره بتونیم دور هم جمع بشیم .
به نهایت منتظر روز جمعه ام تا رفقای قدیمم رو بعد از چندین سال ملاقات کنم . جای جواد د هم کنار ما خالیه و با اینکه جسمش سالهاست زیر خاکه ، روحش همیشه کنار و همراه ماست ...
پی نوشتـــ :
چقدر حس این نوشته برای من قشنگ و نوستالژیک بود ...