دنیا در دستان من است !

  • شنبه ۱۳ شهریور ، ۲۳:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۰۸ بازدید

دیشب بعد از کلی اعتراض بنده نسبت به دلگیر بودن عصر جمعه تصمیم بر این شد که با خانواده بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه دلمون یکم وا بشه و گذر زمان رو کمتر حس کنیم . از ساعت 5 و 6 شروع کردیم به نظرسنجی تا رسیدیم به 9 شب و چون خیلی دیر شده بود دیگه طبق تز بابای خانواده دست و از پا درازتر رفتیم یه بستنی فروشی نزدیک خونه . مامانم توی ماشین نشسته بود و من و بابا رفتیم برای سفارش . خیلی جای باکلاس و خفنی بود ! بابام به فروشنده گفت فالوده ندارین ؟ یارو یه پوزخندی به بابای من زد و گفت به قیافه ما میخوره همچین چیزایی بفروشیم . با اینکه شاید هر کس دیگه ایی هم بود از سوال ساده بابای من خنده اش میگرفت من پشتش دراومدم و گفتم والا به جاتون که نه ولی به قیافه ات بالاتر از سیرابی نمیاد . هیچوقت به یه پدر توهین نکن ، هر چقدر امروزی برخورد نکنه باز هم جاش تو دل بچه هاشه . شاید مثل منو تو مدل شلوار و تیشرتش امروزی نباشه ولی همیشه یه پدره .
اون شب به نهایت سادگی گذشت . با یه آبمیوه معمولی تو نیمکت های یه پارک کوچیک ! ولی همین لحظه های شیرین رو با دنیا عوض نمیکنم . با هیچ غذا خوردنی توی گرونترین رستوران شهر ! برای من همین که پدرم و مادرم سلامت کنار من نشستن و میتونم هر لحظه که خواستم نگاهشون کنم کافیه ...
نوشتم تا این شب برای همیشه بمونه ، برای وقتایی که از خیلی چیزا شکایت میکنم . وقتایی که قدر داشتن خیلی چیزهارو از یادم میبرم ...

انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...

  • جمعه ۲۱ اسفند ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۱۴۸ بازدید

مادر ، باغ بهاریست که نارنج های دامانش زود رنگ پاییز میگیرد ...
خوب نگاهش کن ! میبینی ؟
انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
زیباترین نگاه مادر تقدیم به لحظه های قشنگتون ...