خواب های دنباله دار ؛ بریم پاریس !

  • سه شنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۰۱ بازدید

اگر پست های " عزت الله انتظامی در خواب " و " و باز هم خواب های دنباله دار ... " رو مطالعه نکردید حتما یه نگاهی بهشون بندازید تا به داستان خواب های عجیب و غریب من واقف بشین و بعد بریم سراغ این سری از ولگردی های روحی شبانه من . البته شب که نه نزدیک های صبح بود ، بعد از سحر . همون موقع ها بود که رفتیم پاریس !
طرفای ساعت چهار بود که سحری رو خوردم و خوابیدم . به قسمت عمقی خواب که رسیدم دیدم چمدون به دست توی فرودگاه وایسادم . خیلی خوشحال بودم و بلیط پرواز فرانسه هم دستم بود ! ساک هارو که تحویل دادیم رفتیم سوار هواپیما شدیم و به یه چشم به هم زدنی پرواز 5 ساعت رو رد کردیم و رسیدیم پاریس . همه چیز خیلی جالب بود . همونجا مثل اینایی که اولین باره میان تهران و میپرسن برج میلاد کجاست گفتم بریم برج ایفل . سوار تاکسی شدیم و رفتیم توی کوچه پس کوچه هاش شهر که بیشتر شبیه پامنار خودمون بود ! پیاده شدیم و دیدم برج ایفل رو به رومونه . فکر کنم ده متر هم ارتفاع نداشت ! به بابام گفتم چرا اینقدر کوچیکه ؟ تو فیلم ها که بزرگتر از این حرفا بود ! خندید و گفت نه همینقدره اون مال تو فیلم هاس ! تا اومدیم بریم سوار آسانسورش بشیم و بریم بالا هوا ابری شد و مه آلود ، برفم شروع کرد به باریدن و همه مردم رفتن سمت خونه هاشون . من که خشکم زده بود ! وسط تابستون برف ؟ اینقدر آدم بد شانس ؟ دقیقا باید این اتفاق نادر وقتی میافتاد که ما اومدیم اینجا ؟ هیچی دیگه یه کم صبر کردم تا بند اومد ولی مه همچنان بود . بابام گفت بالا که نمیشه رفت حداقل چندتا عکس بگیر بریم . گفتم آهان عکس ! الان میگیرم . اینور اونورو نگاه کردم دیدم دوربینم نیست ! اوه دوربینم کجاست ؟ یادم اومد که اصلا نیاوردمش ! همه تعجب کردن ! گفتن مگه میشه ؟ گفتم خودم هم هنگ کردم مگه میشه من جایی برم دوربینم نباشه ؟ خلاصه این هم شد بدشانسی دوم و ایفل ندیده رفتیم سمت هتل . دم در هتل یه آقایی وایساده بود داشت فارسی حرف میزد ، تا منو دید بدون مقدمه گفت رفیق هوا خیلی سرد شده و تا حالا سابقه نداشته وسط تابستون برف بیاد ! گفتم Yes ! گفت میدونم مسافری ، تو پاریس یه جا هست به اسم اوراکل که مجسمه یه عقاب بزرگه و خیلی ها نرفتن و اصلا نمیدونن کجاست ، من آدرسشو دارم میدم شما برین و حال کنین . گفتم Thanks , Give Me Please ! گفت حالا چرا انگلیسی حرف میزنی من ایرانیم ! گفتم جدی ؟ نمیدونستم . گفت آره اینجا زندگی میکنم . آدرسو داد و قرار شد که بریم . ولی یهو بابا اومد گفت باید برگردیم سفر تموم شد ! من که هنگ کرده بودم گفتم یه روزم نیست اینجاییم گفت همینه دیگه مسافرت . اومدیم فرودگاه و بدون هیچ عکس گرفته شده و هیچ جای دیدنی دیده شده برگشتیم ایران . این بود سفرنامه که بهتر بگم خوابنامه و شبنامه پاریس به مزخرف ترین حالت ممکن . صبح که بیدار شدم کلی خندم گرفته بود ؛ هم اینکه یارو داشت ایرانی حرف میزد و من فکر میکردم باید انگلیسی جواب بدم تا بفهمه و هم اینکه برج ایفل وسط منطقه پامنار پاریس بود :دی

نوزادی که نگاهم میکرد !

  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ، ۰۹:۵۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۴۸ بازدید

گاهی وقتا یه چیزهایی میبینم که شاید از دید خیلی ها ساده و بی معنی باشه ولی برای من یه حس عجیب و جالب داره ! مثل یه عکس یا سکانسی از یه فیلم که میتونه فکر منو ساعت ها و یا حتی روزها درگیر کنه و تو خلوت خودم بشینم لحظه لحظه شو تجزیه و تو ذهنم تکرار کنم ...
دیشب به ناچار شیفت شب اتاق عمل بودم . ( کلا از شب موندن تو محیط بیمارستان متنفرم ) اوضاع مثل همه چهارشنبه شب ها آروم بود . پتو و کتابمو برداشتم رفتم توی رست . بقیه خوابیده بودن و منم بعد از چند صفحه کتاب خوندن دراز کشیدم و کم کم داشتم از شدت خستگی بیهوش میشدم . نیم ساعتی گذشت که یه عمل سزارین اورژانس اومد و پزشک زنان و ماما رفتن تو اتاق عمل . مریض خیلی خونریزی داشت و چون پرسنل شب کار کم داشتیم محض احتیاط ما هم تو اتاق عمل حاضر شدیم تا به قولی یه گوشه کارو گرفته باشیم .
اولین بارم نبود که از نزدیک عمل زایمان و به دنیا اومدن یه بچه رو میدیدم ولی نمیدونم چرا این یکی حس عجیبی داشت برام ! مریض رو بی حس کردن و تیم زایمان سریع مشغول باز کردن لایه های شکم شدن تا رسیدن به رحم و بچه رو خارج کردن . لحظه در آوردن بچه نزدیکتر رفتم . یه لحظه اون بچه که فقط چند دقیقه از عمرش گذشته بود چشماشو باز کرد و دوباره بست ! نمیدونم چرا ولی خیلی جا خوردم ! انگار اون بچه میخواست یه چیزیو بهم بگه و با اون نگاه تمام حسشو بهم منتقل کرد ! حتی بعد از اینکه رفت زیر وارمر و ماما پتو رو کشید روش چشمهاش باز بود و مستقیم داشتم نگاش میکردم . نگاه و سکوتش و اینکه اصلا گریه نمیکرد و آروم آروم نفس میزد خیلی برام عجیب و جالب بود ! خودشو تو شکمش جمع کرده . معلوم بود زیاد راضی نیست از خونه جدیدش ...
نزدیکتر شدم و آروم گفتم برای چی اومدی لعنتی ؟ ما هم پشیمونیم ...
پی نوشتـــ :
چه شب مزخرفی بود دیشب ...

و باز هم خواب های دنباله دار ...

  • چهارشنبه ۱۲ اسفند ، ۱۸:۳۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۶۴ بازدید

دیشب طرف ساعت های 12 بود که از شدت خستگی محبور به خوابیدن شدم . با اینکه ظهر حدود 2 ساعتی خوابیده بودم ولی چشمام از روی هم بلند نمیشد و به زور قهوه بیدار بودم . بعد از یه تمرین سنگین هم تو باشگاه حسابی بدنم گرفته بود و همین بیشتر گیجم میکرد . مسواکمو شستمو گذاشتم سر جاش و رفتم سمت رختخوابم . هنوز ده دقیقه ای نگذشته بود که یه خواب عمیقی رفتم که با هیچ سر و صدایی نمیشد بیدارم کرد . من عادت دارم بعضی شب ها به سینه میخوابم و دیشب هم طبق عادت دمر خوابیدم ...
چند دقیقه ای گذشت که توی خواب از خواب بیدار شدم ! ( نمیدونم میتونین این حرفمو لمس کنین یا نه چون برای همه اتفاق نمیافته . فقط تعداد کمی توی خواب بیدار میشن و دست و پا میزنن تا روحشون به جسمشون برگرده و واقعا بیدار شن . ) یه دستی از پشت اومد ساق پاهامو گرفت و آروم آروم منو روی زمین کشوند . اینقدر که تا دم پنجره اتاقم روی زمین بودم و بعد از رسیدن به پنجره با سرعت از زمین فاصله گرفتم و به هوا رفتم . اون دست ها همینطور منو توی هوا بالا میبرد و من زمین و خونه ها و ماشین ها و ... رو کوچیک و کوچیکتر میدیدم . با هم به چندتا نقطه از کره زمین رفتیم و من ساکت و آروم فقط تماشا میکردم ...
محو نورهایی شده بودم که توی شب سوسو میزدن . ابرهایی که مثل پنبه های درشت تو هم پیچیده شده بودن و درخت هایی که مثل برگهای گل کلم وسط ظرف سالاد زمین زیر لایه ای از تاریکی شب حالت ترس و وحشت عجیبی بهم میدادن ...
اینقدر تو آسمون ها میگشتم که به طلوع آفتاب نزدیک میشدیم . کم کم زمین داشت روشن میشد که برگشتم به زمین . باز همون دوتا دستی که ساق پامو گرفته بودن منو کشون کشون روی زمین از پنجره اتاقم روی تختم گذاشتن و موقع رفتن با دوتا دست محکم روی کمرم کوبیدن که از خواب پریدن ! دستمو بردم پشتم دیدم داره میسوزه ! انگار که واقعا همین چند دقیقه پیش دستی بهم ضربه زده !
خواب عجیبی بود ! مثل خیلی از خواب های دیگه ای که میبینم و مطمئنم خیلی افراد کمی هستن که مثل من باشن . سعی میکنم اونایی که قابل تعریف کردنه براتون یادداشت کنم ...
راستی ! هنوز کمرم داره میسوزه ولی به گردشش میارزید ...
دل نوشتـــ :
خواب من را نمیبرد ؛ تو را میاورد ...