کلاس سوم ابتدایی و چسب نواری !

  • سه شنبه ۲۴ مهر ، ۱۹:۲۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲ بازدید

سر خیابونمون یه مدرسه راهنماییه که همیشه وقتی از سر کار میام یه نیم ساعتی رو تو ترافیک ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون میگذرونم . قد و نیم قد تو سر و کله هم میزنن تا از هم جدا بشن و برن سوار ماشین مامان باباهاشون بشن و برن خونه . وقتی نگاهشون میکنم یاد دوران ابتدایی خودم میافتم . یه مدرسه قدیمی با کلی درخت چنار و کاج بلند که همیشه تو گرما زیر سایه ش میشستیم و وقتایی هم که برف میومد از ضربه های محکم ما در امان نبود تا سرشو خلوت کنیم و برفشو بریزیم رو سر بقیه همکلاسی هامون !
یادمه وقتی کلاس سوم بودیم با صمیمی ترین رفیقم که هنوز هم رفاقت بیست و چند ساله داریم تو یه کلاس افتادیم . من همیشه درسم خوب بود و اون خیلی اهل درس خوندن نبود برای همین تو یه کلاس نمیافتدیم و سال سوم هم استثنا چون تعداد دانش آموزا زیاد بود پخشمون کردن تو کلاس های دیگه و ما شدیم همکلاسی و بقل دستی . اینقدر خوشحال بودیم از این وضعیت که قراره بهترین سال تحصیلی عمرمون رو کنار هم بگذرونیم ؛ هر چند این اوضاع خیلی ادامه نداشت و مارو از هم جدا کردن . من سمت راست کلاس اون عقب ها ، اون سمت چپ کلاس جلوی جلو ! دلیلش هم فقط یه چیز بود ، حرف زدن هامون با هم تمومی نداشت !
این موضوع خیلی تو مخ معلم رفته بود و هر چی تذکر میداد ما کوتاه نمیومدیم ، البته بیشتر بقل دستیم حرف میزد و همیشه کلی خاطره دست اول برای تعریف کردن سر کلاس داشت ! جالبیش اینه که ما با هم همسایه هم بودیم و غیر از ساعت مدرسه هم بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم و نمیدونم چرا این خاطره های هیجانیش سر کلاس یادش میومد و چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اصلا یادمون میرفت سر کلاسیم و معلم داره برای ما درس میده !
این قضیه ادامه دار شد و معلم وقتی دید تذکراتش فایده نداره یه تصمیم جالب و بیشتر خنده دار گرفت . زمستون بود و سر کلاس نشسته بودیم ، درست یادم نیست کدوم زنگ بود . وسط خاطره مسافرت و مه شدید گردنه حیران بودیم که معلم رو بالا سرمون دیدیم ! بدون هیج حرفی دوستم رو بلند کرد و برد پای تخته . از توی کشوی میزش چسب نواری درآورد و دهنش رو با چندتا چسب محکم بست . بعدم فرستادش بشینه سرجاش و بقیه درسش رو بده . هم خنده م گرفته بود و هم دلم براش میسوخت که همه بچه ها داشتن بهش میخندیدن . چیزی نگفتم و با چهره ایی که سعی میکردم حالت همدرد رو به خودش بگیره به بقیه درس گوش دادم . چند دقیقه ایی گذشت و دیدم داره با دست میزنه به پام ، نگاش کردم دیدم یه گوشه چسب رو باز کرده و داره ادامه خاطره رو تعریف میکنه ! خیلی حرفاش واضح نبود و من از بخار پشت چسب فهمیدم باز هم داره حرف میزنه ! خودمو ول کردم و بهش خندیدم و گفتم تو آدم بشو نیستی انگار !
اون روز با هر مصیبتی بود گذشت و فرداش با مامانش اومد مدرسه . اومد با معلم دعوا کرد که غرور بچه م رو جلوی همه خورد کردی دیگه چطوری میتونه با بقیه دوستاش راحت باشه ، بگه بخنده و درس بخونه . معلم گفت بچه شما پر روتر از این حرفاس و هر جوریه حرفشو میزنه درسم که نمیخونه ! پس نگرانش نباشید ..
یادش بخیر ، از اول هم به درس علاقه نداشت و تا اول دبیرستان بیشتر بالا نیومد و رفت سراغ کار ، هر چند تو کار موفق بود و الان مشغول شغلی هست که همیشه آرزوشو داشت . سوم ابتدایی بهترین دوران تحصیلی زندگیم بود که هر وقت بهش فکر میکنم کلی دلم برای اون دوران تنگ میشه ! البته فقط تنگ میشه و هیچوقت دوست ندارم برگردم بهش ! :دی
پی نوشتـــ :
به نظر من باید قبول کنیم تحصیلات تکمیلی و عالی برای همه نیست ، کسی رو نباید مجبور به کاری کرد و آینده همه نباید به دکتر و مهندس شدن ختم بشه و اگر کسی تو نحصیلاتش موفق نبود حتما آدم به درد نخور و بی آینده ایی نخواهد شد . باید به استعدادهاش توجه کرد و اون استعداد میتونه تو موسیقی ، ورزش یا چیزهای دیگه باشه . به جای فشارهای بی مورد خانواده ها که اکثر شماها هم تجربه اش کردین باید به علایق بچه ها بها داد . ما یکی از فامیل های نزدیکمون خودش پزشک هست و دخترش تو اتریش موسیقی میخونه ، تمام !

یک مکالمه ساده ولی دلنشین ..

  • يكشنبه ۴ شهریور ، ۲۱:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۴۶ بازدید

داشت تهرانو از بام ولنجک با لذت تموم نگاه میکرد . سر میچرخوند به شرق و غرب و دنبال یه چیزی میگشت . برگشت رو به من و گفت کاکو استادیوم آزادی از اینجا معلوم نیست ؟ گفتم نه خیلی دوره از اینجا . گفت تا حالا رفتی استادیوم ؟ گفتم آره زیاد . گفت استقلا یا پرسپولیس ؟ گفتم پرسپولیس . گفت منم استقلال . دوباره برگشت سمت شهر و بعد از دو دقیقه پرسید اینجا بالا شهره تهرانه  گفتم تقریبا آره . گفت بچه تهرانی ؟ گفتم تو چی ؟ گفت ماهشهر ، خوزستان . گفتم از چهره و لحجه ات مشخص بود بچه جنوبی ..
از جاش بلند شد و اومد کنار ما روی صندلی نشست . 24 ، 5 سالش بود و با چندتا از رفقاش اومده بود تهران و شمالو بگرده و برگرده . گفت امروز رسیدیم تهران با بچه ها . رفته بودیم رامسر ، جات خالی چه هوایی بود ! همش مه و بارون ! مردم فرار میکردن میرفتن خونه هاشون ما با رفقا زیر بارون میدویدیم و خیس میشدیم . سریع هم گوشیشیو در آورد و شروع کرد فیلم های سفرشو نشومون داد . از جواهرده و قبر حبیب تا قلیون کشیدن و رقصدنشون لب ساحل . فیلم هاش که تموم شد سوال هاش شروع شد . گفت بازیگرای معروف بالا شهر میشینن نه ؟ گفتم لزوما نه ولی اکثر آره . گفت دیدیشون از نزدیک گفتم بعضی هاشونو . کلی تعجب کرده بود و میگفت آرزومه محسن چاووشی رو از نزدیک ببینم گفتم منم ندیدمش . رفت تو فکر و دوباره خیره شد به چراغ های شهر .. خوش به حال شمالی ها ! همش بارون و مه و سر سبزی . سمت ما نه برفی نه بارونی نه برقی نه گازی و نه آبی . هوا هم که امسال همش گرد و خاک بود چشم چشمو نمیدید .. خیلی زندگی سخت شده اکثر همسایه ها دارن مهاجرت میکنن میرن شهرهای دیگه . گفتم از اوضای اونجا خبر دارم . لبخند و زد گفت ای خدا چی میشد یکم از ابرهای شمالو به ما هم میدادی !
گفتم کارت چیه ؟ گفت تو رستوران ظرف میشستم پولمو ندادن اومدم بیرون . رفقام هم بودن هی اصرار کردن برگرد میده چند ماهی یه بار ولی من برنگشتم چون پول لازم بودم . بهش قول داده بودم خونه بگیرم بیام خواستگاریش . خوب چی شد ؟ یک ساله ندیدمش . ولش کردم چون نداشتم . برام خیلی سخت بود ولی گفتم برو دنبال زندگیت من دست و بالم خیلی خالیه . جمله ش که تموم شد باز نگاهش رفت سمت چراغ های چشمک زن شهر ..
راستی فردا میریم سر قبر ناصر حجازی . رفتی تا حالا ؟ گفتم نه نرفتم . گفت خیلی دوسش دارم از اونورم میریم خوزستان . گفتم به سلامتی . همیشه به گردش باشین . سرشو نزدیک سرم کرد آروم تو گوشم گفت اینجا نمیشه قلیون کشید ؟ گفتم نه ممنوعه . گفت پس شما چی کار میکنید گفتم اهل دود نیستم اونایی هم که میکشن بیرون دم ماشیناشون میکشن . گفت جایی نمیشناسی قلیون بده . گفتم چرا گفت قلیون هاش چنده گفتم 50 به بالا . چشماش از تعجب گرد شد و گفت 50 تومن برای یه قلیون ؟ تو شهر ما 3 تومنه ! گفتم اینجا همه چیز چند برابره . جای خیلی خوب هست که 180 ، 200 باید پول برای قلیون بدی . گفت قلبم گرفت ادامه نده کاکو .. زندگی اینجا خیلی سخته گفتم کجا سخت نیست ، هر جا به سختی های خاص خودشو داره .. گرم صحبت بودیم که رفقاش صداش کردن . یه خداحافظی گرم باهامون کرد و رفت ..
کاش ازش یه عکس میگرفتم پیش خودم نگه میداشتم . خیلی قشنگ حرف میزد . سادگی تو چشماش موج میزد . رفت و براش آرزوی موفقیت کردم ..
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه اونهایی که حال دل دیگران رو خوب میکنن تبریک میگم . خوندن پست " اشتباه پزشک ماشینی " هم خالی از لطف نیست ..

سفرهای مارکوپولو ؛ ارتفاعات فیلبند

  • يكشنبه ۱۲ آذر ، ۲۱:۰۰ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۸۱۸ بازدید

هوای عالی ، بامعرفت ترین رفقای دوران خدمت که بیست و یک ماه رو کنار هم زندگی کردین ، انرژی و حس خوب ! فکر نمیکنم چیزی بیشتر از اینها برای رفتن به یه مسافرت چند روزه لازم باشه . دوشنبه هفته پیش بود که یکی از بچه ها پیشنهاد شمال رو داد و همه استقبال کردیم . برنامه هارو چیدیم و مرخصی هارو گرفتیم و قرار شد چهارشنبه حرکت کنیم به سمت محمودآباد . از ترس ترافیک ساعت 12 شب حرکت کردیم و تا رسیدن به امامزاده هاشم تو ترافیک سنگین بودیم . جوری که داشتیم کم کم پیشمون میشدیم از اومدنمون و به شوخی میگفتیم 2 روز کامل تو راهیم ولی خداروشکر از امامزاده هاشم به بعد ترافیک روان شد و ساعت 5 صبح رسیدیم اول آمل . همونجا زدیم کنار و فلاسک چایی رو از تو صندوق درآوردیم . اینقدر هوا مه آلود و قشنگ بود که به یکی دوتا لیوان راضی نبودیم ! دلمون میخواست همونجا بشینیم و تا طلوع آفتاب از بارون و چایی لذت ببریم ..
ساعت طرفای 6.30 بود که رسیدیم معصوم آباد . وسایلو گذاشتیم توی ویلا و خوابیدیم تا ظهر . انصافا خوابیدن تو هوای شمال از همه چیز لذتش بیشتره . اینقدر خوابیدیم که به صبحونه نرسیدیم و یه راست رفتیم سراغ ناهار ، ناهار مهمون اکبرجوجه بودیم و شب همون روز تصمیم گرفتیم که فردا حرکت کنیم به سمت ارتفاعات فیلبند . توی نقشه چک کردیم حدودا 1 ساعت و نیم راه بود . چایی و تنقلات رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم . اول جاده هراز که رسیدیم ترافیک سنگین بود . یه نیم ساعتی رو معطل شدیم تا رسیدیم اول جاده فیلبند . همون موقع ماشین راهنمایی رانندگی اومد و گفت جاده یه طرفه شده ، همه انداختن تو لاین مخالف و ترافیک کم شد . ما این وسط گیر کرده بودیم فقط که چی کار باید کنیم ! جاده یک طرفه شده چطوری برگردیم دوباره آمل ؟! گفتیم چاره ایی نیست و فوقش میریم تهران از فیروزکوه برمیگردیم :دی بعد از ده دقیقه صبر کردن برای خلوت شدن جاده دور زدیم و افتادیم توی ورودیه جاده فیلبند . همون اول جاده یه پیرمردی راهنماییمون کرد که دو راهی رو به سمت چپ بریم تا برسیم به ارتفاعات و گفت عصر که برمیگردین جاده دو طرفه میشه و میتونید برگردید آمل . خیالمون راحت شد و حرکت کردیم . هوا مه آلود بود و جاده کاملا باریک ، بعضی جاها حتی یه ماشین هم به زور رد میشد . هر چی بالاتر میرفتیم ویلاها و خونه های اجاره ایی بیشتر میشد . وقتی روستاهارو رد کردیم به جاده کاملا باریکی رسیدیم که بعضی قسمت های آسفالتشو سیل شسته بود و برده بود .. هوا هم به نسبت ارتفاع سرد و سردتر میشد . توی مسیر سر یه پیچ یه لندکروز با سرعت داشت میومد پایین ، اگر ماشین رو تو شونه خاکی نبرده بودم میکوبید بهمون . وقتی از کنارمون رد شد راننده حتی به روی خودش هم نیاورد ! واقعا چقدر بعضی ها بی فرهنگن ! به مسیرمون ادامه دادیم و مه به قدری زیاد شد که جاده رو به زور میدیدیم . حدود 20 دقیقه رو تو این هوا رانندگی کردیم تا از مه در اومدیم . اطراف جاده رو که نگاه میکردیم بالای ابرها بودیم ! همیشه این صحنه هارو توی عکس ها دیده بودم ولی اینبار رو به روی چشمم بود . ابرهای سفید که مثل پنبه های حلاجی شده روی هم خوابیده بودن ؛ واقعا تصویر قشنگ و زیبایی بود . ماشین رو کنار جاده متوقف کردیم و مشغول عکاسی شدیم . هر کسی از خودش عکس سلفی میگرفت و از هوا لذت میبرد . زیر پامون ابر بود و بالای سرمون آسمون . احساس میکردیم مثل یه عقاب داریم پرواز میکنیم .

لیوانهارو در آوردیم و از چایی خوشرنگ پرشون کردیم . کمتر از سه تا لیوان نمیتونست جوابگو باشه . دست هامون رو گرفتیم رو به ابرها و از لیوان های سرخ رنگمون عکس گرفتیم . آخ که چه منظره ایی و چه هوایی بود . نیم ساعتی رو همونجا نشستیم و از اکسیژن خالص لذت بردیم .

هوا داشت تاریک میشد و باید قبل از ساعت 6 میرسیدیم پایین . جمع و جور کردیم و برخلاف میلمون که دوست داشتیم تمام روز رو همونجا بمونیم راه افتادیم به سمت پایین . وسط های راه یه پرورش ماهی دیدم با کلی ماهی تازه . شام رو قرار بود میرزاقاسمی بخوریم ولی با دیدن ماهی ها آب از لب و لوچمون آویزون شد . به تعداد نفراتمون ماهی خریدیم . تو پلاستیک که بودن هنوز جون داشتن و تکون میخوردن . دیدن این صحنه دردناک برای مت خیلی سخت بود و همونجا تصمیم گرفتم گیاهخوار بشم تا دیگه شاهد مرگ حیوونی نباشم . البته بعد از کباب شدن ماهی ها نظرم عوض شد و دیدم لذتی که تو خوردن گوشت هست تو جویدن کاهو نیست ! جاتون خالی بود خلاصه ..

موقعیت مکانی و اطلاعات آماری روستای فیلبند :

فیل‌بند روستایی از توابع شهرستان بابل در استان مازندران ایران است. اهالی به این روستا فلبن می‌گویند که کوتاه شده فیل‌بند است. دسترسی به این روستا از جاده هراز آسان تر می باشد زیرا مسیر بابل آسفالت نبوده و پیچ و شیب های زیادی دارد و با ماشین غیر آفرود رفتن کمی مشکل می باشد لذا برای رسیدن به این روستا مسیر هراز و سنگچال بسیار آسان تر می باشد .
جمعیت :
این روستا در دهستان خوش‌رود قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۸ نفر (۴خانوار) ؛ و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۰، کمتر از ۳ خانوار بوده‌است. فیل‌بند، ییلاق اهالی روستای دیواملکشاه است که از دیرباز در ماه‌های گرم سال به آنجا می‌رفته‌اند. مراتع حوالی فیل‌بند در فصل گرم سال، چراگاه دام‌های اهالی دیواملکشاه‌هاست. فیل‌بند به دلیل سوز و سرما و بارش برف شدید، در طی مدت زمستان از سکنه خالی است.
مسیر راهی فیلبند :
مسیر ماشین رو که به فیلبند ختم می‌شود، جاده فرعی «منگل- چلاو» در مسیر جاده هراز (یک کیلومتر بعد از اولین تونل بعد از پلیس راه آمل می‌باشد که تماماً آسفالت بوده و جاده‌های اصلی داخل محل نیز آسفالت می‌باشد. یک مسیر دسترسی راه شوسه نیز از ییلاق شیخ موسی بخش بندپی شرقی به فیلبند وجود دارد. راه مال روی «کَرمیناپِی» نیز برای رسیدن به این روستا وجود دارد که از روستای دیوا و حدود ۳۰کیلومتر و جنگلی می‌باشد .
موقعیت جغرافیایی روستای فیلبند :
روستای فیلبند در جنوب غربی بابل ، از جنوب به ییلاق ونه بن ، از جنوب شرقی به روستاهای شیخ موسی و لهه بابل و از شمال غربی به روستای سنگ چال آمل ختم می‌شود. این روستا به دلیل ارتفاع زیاد آن از سطح دریا زمستان‌هایی سخت و با بارش برف سنگین همراه است و شاید یکی از دلایل نام گذاری این روستا هم همین باشد. در تابستان‌ها این روستا دارای هوای بسیار مطلوبی است که پذیرای مسافرانی بسیار و همچنین کوهنوردان می‌باشد .
گویش :
گویش محلی فیلبند گویش بابلی است که یکی از گویش‌های مازندرانی است یکی از مشخصه‌های اصلی ساخت‌آوایی آن نبود صامت /ž/ و وجود مصوّتِ /Ə/ به جای /e/است، که مانند یک واجگونه بعد از همزه و در واژه‌های عربی به کار می‌رود. در این گویش، گذشته نقلی و بعید متعدی و لازم با فعل کمکی «دار-/داشت-» ساخته می‌شود. مثلاً: بخردارمه ba-xƏrd-dār-mƏ ( خورده‌ام )، و بخرداشتمه ba-xƏrd-dāšt-Ə-mƏ ( خورده بودم ).
گونه‌های درختی :
به دلیل سرمای شدید پاییز و زمستان، درختان رشد چندانی در فیلبند ندارند. از درختان تنها گونه‌های سیاه‌ریشه مانند آلوچه ترش، زرشک کوهی و انگور کوهی ( به گویش محلی : گالش انگیر ) و نیز درخت ون درآن می‌رویند. کشت درختانی چون گردو، فندق، سیب و آلبالو ناموفق بوده است و رشد اندکی دارند .

پی نوشتـــ :
اگر قصد سفر به فیلبند رو دارین حتما از ماشین شاسی بلند استفاده کنین چون قسمت های سیل زده جاده زیاده و ممکنه زمین گیر بشین . اگر از ماشین سواری هم استفاده میکنین ماشین رو زیاد سنگین نکنین تا بتونین از پس شیب های زیاد جاده بربیاین . نکته بعدی اینه که حتما لباس گرم ببرین چون دمای هوا اون بالا خیلی پایینه و ممکنه یخ بزنین ! چایی ، قند و خوراکی هم فراموش نکنین که خیلی میچسبه ..

بچه شهرستانی !

  • سه شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۰۴ بازدید

برام خیلی عجیبه این لفظ " بچه شهرستانی " ! اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم ! یعنی چی ؟ چرا باید به عنوان یه توهین ازش موقع دعواها و تحقیر دیگران استفاده کنیم ؟ نمیفهمم ، واقعا هم نمیفهمم ! موقعی که خدمت بودم یه هم خدمتی داشتیم بچه شهرستان گالیکش استان گلستان بود . چون ترکمن بود به راحتی نمیتونست فارسی صحبت کنه و گاهی فعل های جمع رو برای یک نفر مفرد به کار میبرد . تو همون هفته های اول با هم عیاق شدیم و تمام شیف شب های بیمارستان رو با هم برمیداشتیم . از ترک دیوار هم میگفتیم و میخندیدیم . هفت ماه خدمت رو کنار هم بودیم تا اون یه مشکلی براش پیش اومد و تونست معافیتشو بگیره . چند ماه بعدشم خدمت من تموم شد . الان یک سالی هست مونده تهران و همین جا خونه گرفته و مشغول به کار شده و رفاقت صمیمی ما با چندتا دیگه از بچه های خدمت هنوز ادامه داره . من بچه تهران و اون به قول بعضی ها بچه شهرستانی و دهاتی که بوی علف میده . من از یه فرهنگ شهری و اون از یه فرهنگ ساده تر روستایی که شاید برای خیلی ها افت کلاس باشه رفت و آمد با اینجور افراد ولی برای من بزرگترین افتخاره که یه رفیق غیر تهرانی دارم و کلی ازش چیز یاد میگیرم . رفیقی که نه بوی علف میده و نه رفتار جلفی که بعضی ها از به قول خودشون شهرستانی ها انتظار دارن ازش سر میزنه . همیشه بهترین نوع قهوه رو برامون درست میکنه و با موهای آب و شونه شده باهامون میاد بیرون . نه اهل به رخ کشیدن داشته هاشه و نه باهاش احساس غیر راحتی میکنی . واقعا من افتخار میکنم به داشتن یه همچین رفیق شهرستانیی !
بیاین کلیشه هارو دور بریزیم و بیشتر راجع به حرف زدنامون فکر کنیم ! به خودمون بقبولونیم که بین یه تهرانی و کسی که تو شهر یا شهرستان های دیگه ایران زندگی میکنه هیچ فرقی نیست و همه ایرانی هستیم . هیچ لحجه و هیچ صورت آفتاب سوخته ای زشت نیست و ما حق نداریم از این لفظ " شهرستانی " به عنوان توهین و تحقیر استفاده کنیم ..

یکنواختی خدمت و یک رفیق بی نظیر ...

  • پنجشنبه ۲۴ تیر ، ۱۵:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۶۱ بازدید

شما به هر کاری هم که علاقه مند باشی و با لذت تمام مشغول انجام دادنش باشی بعد از یه مدت کوتاه به طور کامل ازش خسته و دوچاره روزمرگی میشی . مخصوصا اگر اون کار اجباری باشه و شما چاره ای جز انجامش نداشته باشی . از هر پسری که سوال کنی خسته کننده ترین دوران زندگیشو خدمت سربازی معرفی میکنه و منم از این قانون استثنا نیستم و با وجود تلاشی که میکنم تا از این دوران اجباریه خدمت بهترین استفاده رو بکنم باز هم گاهی وقتا درجا میزنم و خسته میشم ...
محیط تکراری ، آدم های تکراری و حتی فعالیت های تکراری . سر و کله زدن با مریض و گاهی وقتا شنیدن حرف زور میتونه خیلی کسالت بار باشه و تو این جور مواقع فقط دوست دارم سرمو به پشتی صندلی تکیه بدم و چشمهامو ببندم و وقتی از فکر و خیال بیرون میام که دنبال جمع کردن امضاهام هستم و با یه شیرینی پایان خدمتم رو جشن میگیرم . البته بعد از خدمت دلم برای یه سری دوست و آشنایی که تو این مدت پیدا کردم به شدت تنگ میشه . مخصوصا برای دوست جدیدی که چند روزه به جمع سربازای اتاق عمل اضافه شده و از همون اول آشنایی وقتی کتاب به دست دیدمش حس خیلی خوبی بهم دست داد . اولین مکالمه ای که بین ما برقرار شد سوال راجع به کتابی بود که میخوند . خیلی کامل و دقیق از نویسنده و برداشت هاش برام توضیح میداد و من با لذت تمام گوش میکردم . بحث ما چند ساعتی ادامه پیدا کرد تا رسید به سینما و فیلم و ... از اونجایی که خیلی کارهای سینما رو دنبال میکرد از توی صحبت هاش لیستی از فیلم هایی که قبل مرگ باید ببینم رو درآوردم و توی نوت گوشیم ذخیره کردم تا سر فرصت بگردم و پیداشون کنم .
این مکالمات ما هر روز ادامه پیدا میکنه و بعضی روزها از یک ساعت هم بیشتر تبادل اطلاعات میکنیم . در ضمن این دوست جدیدمون به شدت صدای قشنگ و گیرایی هم داره که شاید بهش پیشنهاد بدم یه سری به رادیو بزنه . گویندگی داستان با این صدا خیلی میتونه طرفدار پیدا کنه .
ممنون بابت حضور به موقع ات دوست جدید هم خدمتی ...
پی نوشتـــ :
" تولد یک سالگی و یک چالش متفاوت ! " به درخواست دوستای کنکوری یک هفته تمدید شد !