پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا !

  • دوشنبه ۸ آبان ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۵ بازدید

تا حالا اسم پابلو اسکوبار به گوشتون خورده ؟ چقدر از این آدم میدونین ؟ تا حالا کتابی ، مقاله ایی چیزی ازش خوندین ؟ فیلم چی ؟ اگر هیچکدوم از این هارو نه دیدین و نه خوندین به جرات میتونم بگم با یکی از جالبترین و عجیب ترین آدم های تاریخ بشریت آشنایی ندارین ! پس یکم حوصله کنید و کل این پست رو با دقت بخونید .
اسمشو اتفاقی توی یکی از فیلم های هالیوودی شنیدم . وقتی پلیس با مواد گرفتشون ، مجرم گفت صد گرم کوکایین همراهم دارم ، پابلو اسکوبار نیستم که میخواین اعدامم کنین ! همین کلمه موند توی ذهنم و باعث شد برم سراغ گوگل :

"پابلو اسکوبار" با القابی چون پدرخوانده ، رئیس ، جادوگر ، رابین هود ، بزرگترین گانگستر جهان، قاچاقچی افسانه‌ای، سلطان کوکائین یکی از مشهورترین چهره های تاریخ معاصر کلمبیاست که در دهه های 80 و 90 میلادی به کابوس این کشور تبدیل شده بود.
اسکوبار علیرغم پیشینه‌اش که پسر یک کشاورز فقیر کلمبیایی بود . رهبر کارتل "مدلین" بود که 80 درصد بازار کوکائین جهان را در دست داشت. او هفته‌ای حدود 420 میلیون دلار درامد داشت که وی را به یکی از ثروتمندترین مافیای مواد مخدر در طول دوران تبدیل کرد. این قاچاقچی مواد مخدر در زمان خود به قدری قدرتمند بود که آمریکا از او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین دشمنانش یاد می‌کرد.
سال 1989 نشریه فوربس وی را به‌عنوان هفتمین مرد ثروتمند دنیا معرفی کرد. ثروت او بر اساس اخبار این نشریه چیزی نزدیک به 35 میلیارد دلار برآورد شد. کارتل او بخش بزرگی از قاچاق مواد به آمریکا، مکزیک، پورتوریکو، جمهوری دومینیکن و سایر نقاط قاره را زیر سیطره خود داشت و کنترل بیش از 80 درصد قاچاق کوکائین در جهان نیز برعهده اسکوبار بود. با این حال این قاچاقچی شاید به خاطر تجربه گذشته از زندگی در فقر و تنگدشتی دوستدار فقرا بود و به مردم تنگدشت کمک می کرد ؛ برای همین در کلمبیا گروهی به او لقب رابین هود داده بودند .
اسکوبار در ادامه راهش برای پیشتازی در قاچاق مواد، کلمبیا را به پایتخت قتل در جهان تبدیل کرد و بیش از 7 هزار قتل سازماندهی شده سال 1991 توسط مافیای او انجام گرفت. وی حتی در این راه به بیش از 600 جوان فقیر پاداش‌های زیادی برای کشتن و کنار زدن افسران پلیس پرداخت کرد .
ماجرای اسکوبار بعد از ترور "لوئیز کارلوس گالان" که نامزد ریاست جمهوری کلمبیا بود برای دولت این کشور جدی شد و آنها سعی کردند به نوعی او و کارتلش را تحت کنترل قرار دهند. در اولین مرحله دولت شروع به مذاکره با اسکوبار کرد و به او پیشنهاد داد دست از اعمال مجرمانه بکشد و  تسلیم شود در عوض در محکومیت و دوران زندان هم دولت برای او امتیازاتی قائل خواهد شد.
قاچاقچی بزرگ بعد از تصویب قانونی که به دولت اجازه می داد برای ایجاد آرامش با مجرمانی مثل او صلح کند تصمیم گرفت خود را تسلیم کند. بعد از تسلیم او بحث زیادی درباره این قانون به راه افتاد و عده ای معتقد بودند که اسکوبار با نفوذش باعث تصویب این قانون شده است. این گمانه چندان هم دور از واقع نبود چرا که زندان اسکوبار یک خانه مجلل با کلیه امکانات بود که تنها تحت نظر دولت و نیروهای امنیتی قرار داشت. عجیب آنکه اسکوبار از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و کارتلش را اداره می کرد. دولت که متوجه موضوع شده بود تصمیم گرفت او را به زندانی دیگر منتقل کند و در ادامه به امریکا تحویل دهد. سلطان کوکائین با فهمیدن توطئه دولت برنامه ای برای فرار از زندان طرح ریزی کرد و از دست نیروهای امنیتی فرار کرد.
در حالیکه دولت در دستگیری مجدد اسکوبار به در بسته خورده بود و او نیز خیابان های شهر را به صحنه انتقام گیری تبدیل کرده بود در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش کلمبیا مامور شدند برای به دام انداختن و یا ترور او آموزش ویژه ببینند و عملیات یافتن او را با جستجوی خانه به خانه آغاز کنند.
سرانجام بعد از درگیری و کشمکش های فراوان در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید؛ او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.
در روز دوم دسامبر محل دقیق او شناسایی شد و نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. ماجرای قاچاقچی مخوف کلمبیا در همان لحظه به پایان رسید اما این سوال که چه کس یا کسانی دستور شلیک نهایی و قتل او را دادند همچنان برای مردم این کشور بی پاسخ مانده است .

پدرخوانده و القاب دیگر
پابلو اسکوبار القاب و عناوین متعددی داشت که در طول زندگی و فرآیند اعمال مجرمانه اش به او داده بودند. إل دُکتر (دکتر)، إل پادرینو (پدر خوانده)، إل پادرُن (رئیس)، إل سینیور (لُرد)، و تزار کوکائین از جمله آنها بود .

2500 دلار کِش پلاستیکی برای بستن اسکناس ها
طبق گفته های حسابدار مخصوص او و رابرت برادرش، بزرگترین قاچاقچی تاریخ هر ماه ۲۵۰۰ دلار برای خرید کش پلاستیکی و بستن اسکناس ها صرف میکرد .

پابلو اسکوبار برای مردم زادگاهش رابین هود به حساب می آمد
پابلو إسکوبار برای مردم زادگاهش مِدلین به عنوان رابین هود شناخته میشد. پابلو در یک خانواده فقیر در مدلین کلمبیا به دنیا آمد و فرزند یک کشاورز تهیدست بود. او پس از آنکه به ثروت هنگفتی از راه های نامشروع دست پیدا کرد، مقداری از اموال خود را برای آبادانی و گسترش محل تولدش هزینه کرد. او زمین های فوتبال و پارک های بازی، بیمارستان و کلیسا در شهر کوچک خود ساخت. به همین دلیل همشهری هایش به او لقب «رابین هود» داده بودند. زیرا آنها ادعا می کردند او اموال را از ثروتمندان میدزدد و به نفع همشهری های فقیرش خرج می کند.

پابلو یک آدم کش بود
پابلو إسکوبار برای رسیدن به بالاترین پله های ثروت و تجارت مواد مخدر، هزاران نفر از رقبا، مأموران دولتی کلمبیا و نیروهای پلیس را کشت. تعداد افرادی که او کشته است نزدیک به ۴۰۰۰ نفر برآورد میشوند. این قاچاقچی مخوف ۲۰۰ قاضی و ۱۰۰۰پلیس را به قتل رساند.

حمله موش ها به اسکناس های پابلو
او پول هایش را در انبارها و خرابه ها و در مکان های مختلفی جاسازی و أنبار میکرد. پول ها و إسکناس هایش آنقدر زیاد بودند و روی هم تلنبار میشدند که موش ها آنها را میجویدند و از بین می بردند. به طور کلی موش ها ۱۰ درصد از ثروت او را جویدند.

پنهان کردن پول ها مثل دزدهای دریایی
با توجه به مقدار هنگفت أموالی که روزانه به دست میآورد، باید پول هایش را در جایی مخفی میکرد که کسی نتواند به آنها دست پیدا کند. به همین خاطر او بشکه های پلاستیکی را برای نگهداری اسکناس های بیشمارش انتخاب کرد و آنها را درون بشکه های پلاستیکی قرار داده و در زمین های کشاورزی و باغ ها دفن میکرد. گزارش ها نشان میدهد که در سال ۲۰۱۲ میلادی یک کشاورز کلمبیایی از زمین زراعی خود بیش از ۶۰۰ میلیون دلار مخفی شده درون خاک را پیدا کرد که به اسکوبار تعلق داشت.

آتش زدن دو میلیون دلار برای گرم شدن دخترش
پابلو و خانواده اش همیشه در حال تعقیب و گریز و فرار بودند. در یکی از این تعقیب و گریزها آنها مجبور میشوند تا در یک مخفیگاه پنهان شوند، دختر پابلو که به سرماخوردگی و التهاب ریه مبتلا شده بود باید هر چه سریعتر گرم میشد. پابلو إسکوبار دو میلیون دلار را برای گرم شدن دخترش به آتش کشید.

او برای زندانی شدن معامله کرد و مجلل ترین زندان را ساخت
در سال ۱۹۹۱ میلادی پابلو إسکوبار تصمیم گرفت تا خودش را به پلیس کلمبیا تسلیم کند تا به این شکل گیر نیروهای پلیس آمریکا نیفتد. او برای زندانی شدن با کلمبیا معامله کرد و پیشنهاد ساخت یک زندان اختصاصی را داد. کلمبیا این پیشنهاد را قبول کرد. زندان او یکی از مجلل ترین زندان ها بود تا جایی که به آن کاتدرال می گفتند. این زندان یک زمین فوتبال، و یک تلسکوپ و یک خط تلفن داشت. اسکوبار تلسکوپ را برای این میخواست که خانواده و خانه اش را ببیند و خیالش بابت آنها راحت باشد. خط تلفن را هم برای گفتگوی روزانه با دخترش و جویا شدن احوال او میخواست. او از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و بعد از گذشت یکسال از در مخفی زندان فرار کرد.

قانون مذاکره سلطان کوکائین، نقره یا سرب
می گویند پابلو إسکوبار قانون خاصی در گفتگوها و مذاکراتش داشته است؛ قانون نقره یا سرب. به معنای دیگر اگر کسی رشوه ی او (نقره) را قبول نمیکرد مجبور بود طعم سرب (گلوله) را بچشد و کشته شود .

مرگ پابلو، خودکشی یا شلیک پلیس ؟!
 تنها پسر او سال 2009 در مصاحبه‌ای با دیلی تلگراف گفت که یک بار پدرش هنگام فرار به همراه اعضای خانواده حدود دو میلیون دلار اسکناس را آتش زد تا با آن گرم شویم و غذا بپزیم.
در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش آمریکا به جست و جوی جنایتکارانی مثل اسکوبار پیوستند. آنها نیروهای ویژه ارتش کلمبیا را برای مبارزه با اسکوبار آموزش دادند. بنابراین طرح جست وجوی او آغاز شد و عملیات، جست وجوی بلوک ها نام گرفت. سرانجام بعد از کلی درگیری و کشمکش در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید. او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.در روز دوم دسامبر محل دقیق او ردزنی شد، نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش آلوارو کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. هیچ وقت مشخص نشد چه کسی آن گلوله آخر را شلیک کرد. براساس شایعات هوگو ایگویلار به دستور مقامات قضایی و دولتی با هفت تیر نه میلیمتری به سر او شلیک کرد.آنها اسکوبار را کشتند چون در صورت اعتراف او در دادگاه پای افراد زیادی به ماجرای او باز می شد. اما بیشتر اعضای فامیلش از جمله دو برادرش این نظر را رد می کنند. روبرتو می گوید: «من او را می شناختم. امکان نداشت خودش را تسلیم کند. وقتی از فرار کردن ناامید شده دست به خودکشی زده و با هفت تیر به سر خودش شلیک کرده». این فرضیه منطقی تر به نظر می رسد چون گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده است. بعد از مرگ او کارتل مواد مخدرش از هم پاشید و تکه تکه شد. به این ترتیب مشکلی از قاچاق مواد مخدر حل نشد چون کارتل رقیب او یعنی کالی به زودی جای اسکوبار را در بازار مواد مخدر گرفت. البته رئیس این کارتل هم در سال های پایانی دهه نود توسط پلیس کلمبیا به قتل رسید. با مرگ اسکوبار بسیاری از مردم شادمان شدند اما تصویری که از او یک رابین هود برای مردم شهر فقیر زادگاهش ساخته بود باعث شد بسیاری برای او سوگواری کنند. جنازه او در سال 2006 تحویل خواهرزاده او نیکولاس اسکوبار شد. او در سال 1976 با ماری ویکتوریا ازدواج کرده بود که فقط 15 سال سن داشت. آنها دو فرزند به نام های خوان و مانوئلا داشتند. اسکوبار برای راحتی خوانواده اش اقدام به ایجاد مزرعه یا قصر شخصی ناپولس کرد. او تصمیم داشت یک ارگ به شیوه یونانی برای همسرش بسازد. کارهای ساختمانی آن ارگ شروع شد اما هرگز به پایان نرسید. مزرعه، باغ وحش و ارگ در سال 1990توسط دولت مصادره شد و به خانواده های کم درآمد سپرده شد. فضای کلی مزرعه هم به صورت یک پارک عمومی درآمد. بعد از مرگش همسر او ویکتوریا و دو فرزندش از کلمبیا رفتند و حالابه نام فامیلی سانتوس کابالرو شناخته می شوند.

تدفین پابلو اسکوبار در میان اندوه مدلین
بیش از ۲۵ هزار نفر برای تدفین إسکوبار جمع شده بودند. بسیاری از مردم او را قهرمانی میدانستند که به فقرای هم وطنش کمک میکرد. برخی از افرادی که در تدفین شرکت کرده بودند به سمت روزنامه نگاران آمریکایی حمله کردند و آنها را در کشته شدن پابلو رابین هود مدلین، و بزرگترین قاچاقچی تاریخ مقصر میدانستند ..
مثل من متعجب شدین نه ؟ وقتی اینارو برای رفقام تعریف میکردم میگفتن داستانش شبیه فیلم های هالیوودی میمونه و باورشون نمیشد همچین آدمی وجود داشته و سال 1993 کشته شده . بهتون پیشنهاد میکنم یه نگاهی به لینک های زیر هم که در رابطه با زندگی و مرگ اسکوبار ساخته شده بندازید :
+ فیلم سینمایی Escobar : Paradise Lost محصول سال 2014
+ سریال Narcos محصول سال 2015
+ بزرگترین قاچاقچی‌ تاریخ چطور به دام‌ افتاد ؟ + تصاویر

مدارکمان پیدا شد ، هیپ هیپ هورا !

  • شنبه ۱۷ تیر ، ۱۵:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۴۹ بازدید

فردای همون روزی که ساکم رو زدن رفتم کلانتری و طرح شکایت کردم و بعد از انجام روال اداریش رفتم پست و مدارکم رو تو سامانه پست یافته ثبت کردم . خیلی جالب بود خانومی که پشت باجه پست یافته نشسته بود یه برگه داد گفت مدارکی که ازت زدن رو علامت بزن . منم دونه دونه مشخص کردم و وقتی برگه رو نگاه کرد گفت هزینه اش میشه 40 تومن ! گفتم چرا اینقدر زیاد ؟ گفت ما شرکت خصوصی هستیم و روال کارمون به این صورته که وقتی مدارک تو هر منطقه پستی پیدا شد با پیامک و تماس به شما اطلاع میدیم و با پست پیشتاز میفرستیمشون به آدرسی که اینجا ثبت کردین . حتی شهرهای دیگه اگه باشه . گفتم چه خوب ، هزینه رو دادم و اومدم بیرون .. دو سه روز بعدش تماس گرفتم و گفتم فلانی هستم خبری از مدارکم نیست ؟ گفتن پیدا شد تماس میگیریم نیازی به پیگیری شما نیست . با اینکه میدونستم تو این مملکت هیچ چیزی سر جای خودش نیست بیخیال نشدم و دو روز بعدش باز تماس گرفتم ، بهم یه شماره دادن و گفتن این شماره مرکزی پست یافته هست زنگ بزن از اونجا پیگیری کن . شمارشو گرفتم یه خانومی برداشت و شماره ملیمو پرسید ، بهش گفتم و بعد از سرچ تو سامانه گفت تبریک میگن مدارکتون پیدا شده ! اصلا داشتم بال در میاوردم از خوشحالی ! گفتم همش با هم ؟ گفت آره همش ! گفتم کجا ؟ گفت تو یه صندق پستی تو خاوران انداخته شده بود . فقط هم مدارک بوده و کیف و ساک هیچکدوم پیدا نشده . گفتم اونا مهم نیست همین مدارک فقط مهم بود ! کلی خداروشکر و کلی از شما ممنون . فقط کی میرسه دستم اینا ؟ گفتن هر موقع بری منطقه پستی 17 بگیریشون ! گفتم نه من تو سامانه پست یافته ثبت نام کردم و هزینشو دادم گفتن میاد در خونمون . گفت نمیاد تا 24 ساعت آینده تشریف نیارین مدارک میره پست مرکز . هیچی خلاصه مکالمه ما یه 15 دقیقه ایی طول کشید و بعد از اینکه صحبتامون تموم شد بهم گفت هزینه این تماس دقیقه ایی ده هزار ریال بود ! خشکم زد اصن ! پونزده هزار تومن رفت به حسابم ! چرا واقعا ؟ چرا اینقدر گرون ؟ فردا صبحش رفتم منطقه پستی 17 و بعد از نشون دادن برگه مفقودی مدارکم رو تحویل دادن . مسئول پستی که یه خانوم مسنی بود گفت شانس آوردی دزد با وجدانی بوده که مدارکتو انداخته صندوق پستی وگرنه باید حالا حالا می دویدی دنبال المثنی . یه لبخند خشکی تحویلش دادم و گفتم یه سوال دارم ازتون ! این هزینه ایی که از من بابت ثبت نام تو پست یافته گرفته شد بابت چی بود ؟ مگه نگفتن با پست میاد دم خونه مدارکم ؟ گفت نه پستشو دیگه حذف کردن ! گفتم ولی پولشو میگیرن درسته ؟ حرفی نداشت بزنه . مدارکمو گرفتم و امضای تحویلم بهشون دادم و اومدم خداحافظی کنم گفت بیست تومن میشه ! گفتم چی بیست تومن ؟ برای چی دیگه ؟ گفتن هزینه تحویل مدارک ! پولو انداختم جلوش و گفتم خدا نکنه کار یکی گیر شماها باشه ، دزدترین سیستم حکومتی رو دارین !
مدارکو گرفتم ولی خوشحال نبودم ، دوست ندارم وقتی این چیزهارو میبینم ...

امان از دزد بی شرف !

  • شنبه ۱۰ تیر ، ۱۶:۴۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۷۰ بازدید

اصلا نمیدونم یهو چی شد ! هر چی چشم انداختم اینور اونور دیدم ساک ورزشیم نیست . یعنی کی میتونه اشتباه برده باشه ؟ همه چشم ها اینور اونورو نگاه میکنه ، کسی ساک مسعود رو ندیده ؟ هر کی یه چیز میگه ؛ شاید تیم قبلی اشتباه بردن ، شاید یه جای دیگه لباس عوض کردی ، شاید .. نه هیچکدوم ! سریع ذهنم میره سمت غریبه ایی که اومد نیم ساعت با ما بازی کرد و بعدم به بهونه کار پیش اومده رفت ، یکی یه گوشی بده به من ! گوشی میخوای چی کار تو این وضعیت ! زود بدینننن ! شماره خودمو میگیرم ، " مشترک مورد نظر در دسترس نیست ... " دزدیدن ! ساکمو با تمام وسایل توش دزدیدن ! نه بابااا اینجا دزد نداره اشتباه میکنی ! نه نمیکنم وقتی میگه در دسترس نیست یعنی سیم کارتت از گوشیت خارج شده و طرف حرفه ایی بوده . حالا چی داشتی تو ساکت ؟ همه چیزم توش بود ! گوشیم ، ساعتم ، کیف پولم ، مدارک ماشینم ، سویچ ماشینم ! ماشینم ؟ یا علیییی ، دویدم سمت ماشینم دیدم سر جاش و طرف یا وقتشو نداشته ببرتش یا کارش دزدیه ماشین نبوده . یه نفس راحت کشیدم و برگشتم تو زمین ، ولی باز یادم افتاد که زندگیمو برده .. تمام مدارکم ، کارت ملیم ، گواهینامه ام ، پایان خدمتم ، مدارک ماشینم ، بیمه ماشینم ، ساعتم ، ... اینقدر عصبی شدم که نشستم رو زمین ، حتی لباس هامو هم برده بود و با شرت فوتبال باید میرفتم خونه . زنگ زدیم پلیس اومد صورت جلسه کرد و بنده خدا بابا با دهن روزه سویچ زاپاس آورد و ماشینو بردیم خونه . بی احتیاطی خودم بود که این هم مدارک رو حمل میکردم ولی پیش خودم میگم انگار باید اینطوری میشد و دست من نبوده . من همیشه مراقب وسایلم هستم ولی ایندفعه انگار دزده از من بیشتر بهشون احتیاج داشته ...
دو روز تمام رفتم کلانتری واسه ردگیری موبایل ، طرح شکایت ، المثنی مدارک ، اداره پست ، از صبح تا 8 شب فقط میدوییدم اینور اونور . ین اتفاق جمعه پیش افتاد و الان یک هفته و یک روز از اون ماجرا میگذره . گوشی رو که بیخیال شدم و رفتم یکی دیگه خریدم ، خبری هم از مدارکم نیست . همه میگن به دردش نمیخوره یه جا میندازه دور کسی پیدا کنه بده پست میرسه دستت ، فردا صبح باز باید برم سوال کنم چیزی تخویلشون ندادن ؟ انشالله سر هیچکدومتون نیاد که همش اسیریه . ضرر مالی به کنار اون دوندگیه واسه مدارک سرطانه سرطان !
کاش میومدی بهم میگفتی میدونستم تو کیفت چیا داشتی ولی شرفم اجازه نداد بدزدمش ، همونجا میبردمت پیش عابر بانک یه مبلغی بهت کمک میکردم که دیگه چشمت نره سمت مال کسی . حیف ، حیف که همون شرف رو نداری ...

دزدی به سبک فیلم های جیمزباند !

  • دوشنبه ۲۹ آذر ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۶۲ بازدید

یعنی اگر با چشم های خودم ندیده بودم و جلوی روم این اتفاق نیافتاده بود باورکردن برام محال بود ! مگه میشه تو روز روشن و جلوی اون همه آدم با خونسردیه تمام با موفقیت کامل دزدی کرد ؟ قضیه از این قراره که ما 5 ساله جمعه ها ساعت 6 تا 8 عصر با چندتا از دوستها و قدیمی های عشق فوتبال میریم یه زمین چمن مصنوعی وسط شهر و بازی میکنیم . طبق معموله همیشه بعد از عوض کردن لباس و یارکشی داشتیم گرم میکردیم که مشغول بازی بشیم ، من و یکی از رفقا همینطور که از پشت نرده های زمین داشتیم خیابون و ماشین های پارک شده رو نگاه میکردیم با صدای شکستن شیشه صحبتمون قطع شد و نگاهمون رفت سمت یه آقایی که با آرنجش زده بود شیشه یه 206 رو شکونده بود . من گفتم چرا اینطوری شد ؟ داره چی کار میکنه ؟ یهو دیدم این رفیقم گفت مسعود این دزده ! دزززد ! منم که دو زاریم تازه افتاده بود گفتم آره دزده ! همه جمع شدن نزدیک نرده ها و شروع کردن داد و بیداد تا طرف ول کنه و بره ولی انگار نه انگار !
دزد محترم با آرنج شیشه 206 اول رو شکوند و نشست توش ، کمتر از سه ثانیه ضبط به دست اومد سمت رفیقش که پشت موتور منتظرش بود ! ضبط رو تحویلش داد و رفت سراغ 206 بعدی ! درشو خم کرد و باز کمتر از 5 ثانیه ضبط این یکی رو هم جدا کرد و آورد تحویل دوستش داد و تو این حین ما هنوز داشتیم داد و بیداد میکردیم ! من و رفیقم با سرعت دویدیم و از در ورزشگاه رفتیم بیرون ، رفتیم سمتشون و داد زدیم که چی کار میکنین ؟ شخصی که داشت ضبطهارو میزد یه قمه از پشتش درآورد و گرفت سمت ما ! گفت بیاین جلو میزنم ! ما هم که ترسیده بودیم سر جامون وایسادیم و قدم قدم رفتیم عقب ! دزد محترم باز هم بیخیال نشد و رفت سراغ 206 سومی ، درشو خم کرد و نشست توش و باز هم به همون روال ضبط به دست سوار موتور رفیقش شد و رفت ...
خیلی جالب و البته عجیب بود ! دزدی ساعت 6 بعدازظهر ، تو یه منطقه شلوغ ، با آرامش تمام و تسلط کافی که شما بگو یه ذره هول شد ! یه ذره دست و پاشو گم کرد و یا حتی سریع فرار کرد ! اصلا ! راحت کارشو کرد و رفت و ما موندیم و سه تا ماشینه شیشه شکسته و در باز که دوتاش مال بچه های خودمون بود ...
روز عجیبی بود ، وقتی داشتم میومدم فوتبال ناخودآگاه بهش فکر کرده بودم ! نمیدونم اصلا انگار یجور بهم الهام شده بود که امروز میخواد این اتفاق بیافته . هی داشتم تو ذهنم میگفتم بیشتر مراعات کنم و وقتی رسیدم حتما قفل فرمون بزنم ، ماشین های ایرانی که چفت و بند درست حسابی نداره راحت میبرنش ، نه بابا تو اون شلوغی کدوم دزد نادونی میاد دزدی کنه و خودشو گیر بندازه ! نمیدونم ...
حالا جالبتر از همه این ها یه ماشین نیروانتظامی داشت از اونجا رد میشد و ما همه با هم داد و بیداد کردیم تا متوجه شد و اومد سمت ما ، یه سرباز پیاده شد و گفت کدوم گوسفندی به ما فوحش داده و به من گفته هوی ! تو این هیر و ویر بیا به این بنده خدا حالی کن که کسی به شما توهین نکرده و ما فقط با سر و صدا خواستیم توجهتو به سمت خودمون جلب کنیم ! بعدم که بیخیال شد گفت تو حیطه کاری ما نیست زنگ بزنید 110 ! ما هم همین کارو کردیم و بعد از نیم ساعت یه موتور پیس اومد و گزارش دزدی هارو نوشت . 20 تومن هم گرفت و در ماشین هارو که خم کرده بودن به حالت اول برگردوند . دستشون درد نکنه واقعا . نمیدونم من اینطوریم که حس میکنم یه رفاقت هایی بینشون هست یا شما هم همینطوری فکر میکنید ؟
نکته اخلاقیشم بگم که جنبه آموزشیشو رعایت کرده باشم و فردا پلیس فتا نریزه تو بیان بلاگ و منو با خودش ببره ؛ همیشه قفل فرمون بزنید ، سیستم صوتی گرونقیمت رو برای ماشین های مدل بالا استفاده کنید و همیشه موقع رانندگی 4 تا در ماشینو قفل کنید .