از همان راهى که آمده بود برگشت ، کمى مکث کرد ولى سرش هواى رفتن داشت ! باید میرفت ، تمام وسایلش را جمع کرد و توى چمدان ریخت ، آرام به سمت در حرکت کرد ، براى آخرین بار همه جا را نگاه کرد که نکند خاطره اى جا مانده باشد . اتاق خوابى که هیچوقت رنگ خواب دو نفره را به خود ندید ، آشپزخانه اى که هیچوقت صداى " عزیزم شام آماده است " در فضایش نمیپیچید و تراس بزرگى که صندلى هایش برایش یه چاى و لیموى دو نفره وقت نداشت ...
براى رفتن مصمم تر شد ، بغض امانش را بریده بود ، نزدیک جارى شدن اشکهایش بود که چشمش به سیب هاى سرخ روى میز افتاد ، پاهایش شل شد ، یاد روزى افتاد که اولین سیب درخت را به هزار زحمت براى او چیده بود و سرخى اش را به هواى دل آدم پیوند زده بود .
چمدانش را زمین گذاشت ، بغضش ترکید ، اشک از گونه هایش سر میخورد و به زمین میافتاد ، او دیگر آدم رفتن نبود !
خودش را جمع و جور کرد ، تلفن را برداشت ،
دو ، چهار ، سه ، هفت ، ...
عزیزم ؟ دلم برایت تنگ شده ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۳ آبان ، ۲۱:۴۶ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۲۵۲
نظرات شما ( ۱۰ )

تنهایی واژه ساده ایه ، خیلی از ماها گاهی اوقات به جایی میرسیم که در میان جمع احساس میکنیم به شدت تنهاییم ! شما تنهایی رو به چه تعبیری بیان میکنید ؟ به صفحه های مجازیی خالی از قلب و استیکرهای عاشقانه ؟ یا دعواهای کوچیک و مضحک با دوست جنس مخالف ؟ و یا حتی بالاتر ؛ تنهایی رو نداشتن خواهر ، مادر و یا پدر بیان میکنید و ساعت ها برای هر کدوم زانوی غم بغل میکنید ؟
همه اینها بوی تنهایی رو میده ! ولی وقتی دنیارو از پشت قرنیه من ببینید تنهایی براتون معنا و مفهوم متفاوتی پیدا میکنه . من تنهایی رو رها شدن به حال خودمون میدونم ! رها شدن تو دنیا ، اینکه احساس کنیم همه چیز طبق روال خودش داره پیش داره برای من یه زنگ خطر محسوب میشه ! خداوند عاشق بنده هاست ، بنده ای رو که دوست داره توی تمامی حالات روحی به چالش میکشه و اونو به رخ سایر بنده هاش میکشه ! به تک تکشون نشون میده و میگه ای آدم این بنده من از هیچ چیز نمیترسه ، این آماده برای رسیدن به منه ! سختی های مسیر رو به جون میخره چون میدونه هر کجا که بره قبلش من اونجا حضور دارم !
آره ، تنهایی از نظر من از دست دادن نگاه و توجه خداست وقتی که تا خط پیشونی توی دنیا فرو رفتیم و اون بالا سری از ما نامید شده . اونجاست که همه چیز رو به دست خودمون میسپاره و زندگیمون رو از رنگ و بوی خودش خالی میکنه ! اونجاست که به ظاهر احساس خوشبختی میکنیم ، نه مشکلی و نه درد و مصیبتی !
خدایا ، به حال خودم رهایم نکن ، دست از سرم برندار که این سر بی تو سامانی ندارد . مسیرم رو به سمت خودت قرار بده و از مشغول شدنم به کارهای سطح پایین دنیا ممانعت کن . تمام این پست رو نوشتم تا شاید یکم بیشتر به خودمون بیایم و توی کارهامون تجدید نظر کنیم !
راستی ؛ صدای پای خدا را در زندگی ات میشنوی ؟

پی نوشتـــ :
خدایا ، برای تمام گذشته ای که تو کنارم بودی سپاسگزارم ...

نظرات شما ( ۲۰ )