دیالوگ ماندگار ؛ دور افتاده ...

چاک : هر دومون حساب کردیم ؛ " کلی " به این نتیجه رسید که باید فراموشم کنه ، منم فهمیدم که دیگه از دستش دادم . قرار نبود از اون جزیره بیام بیرون . قرار بود اونجا بمیرم ، کاملاً تنها . منظورم اینه که یا مریض می‌شدم ، یا مجروح میشدم ، هر به هر روش دیگه‌ای ...
تنها انتخابی که داشتم و تنها چیزی که میتونستم کنترلش کنم این بود که کی ، چطور و کجا این اتفاق می‌افته . پس یه طناب درست کردم و رفتم بالای کوه که خودمو دار بزنم . اما باید امتحانش می‌کردم . وزن اون کنده ، شاخه‌ی درخت رو شکست . پس من حتی اونطور که خودم می‌خواستم هم نمی‌تونستم خودم رو بکشم . من بر " هیچ‌ چیز " قدرتی نداشتم و اون موقع بود که این احساس مثل یه پتوی گرم به سراغم اومد ! دونستم یه جوری باید زنده بمونم . یه جوری باید به نفس کشیدن ادامه بدم حتی اگر امیدی وجود نداشته باشه و در حالی که تمام منطقم بهم می‌گفت که دیگه هیچوقت اینجا رو نمی‌بینم پس اینکارو کردم . من زنده موندم . به نفس کشیدن ادامه دادم و بعد یک روز اون منطقم کاملاً اشتباه از آب در اومد چون جریان آب برام یه بادبان آورد و حالا من برگشتم به ممفیس ! دارم با تو حرف می زنم و توی لیوانم یخ دارم در حالی که دوباره اونو برای همیشه از دست دادم . از اینکه کلی رو ندارم خیلی ناراحتم اما خیلی سپاسگذارم که توی جزیره با من بود و می‌دونم که حالا باید چیکار کنم . باید به نفس کشیدن ادامه بدم ؛ چون فردا باز هم خورشید طلوع می کنه و کی می دونه که جریان آب با خودش چی می‌یاره ...

دور افتاده ( 2000 ) - رابرت زمیکس

پی نوشتـــ :
همیشه امید آخرین برگ دفتره زندگیه !

سینه بزن سگ حسین !

  • يكشنبه ۲۶ مهر ، ۰۰:۲۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۱۳ بازدید

امشب به اصرار یکی از دوستام رفتم هیئتشون . میگفت تعدادمون کمه هر کسی رو هم که میشناسی با خودت بیار تا هم ثواب ببرن هم شور بگیریم ! هیئتشون تو خونه خودشون بود . یه واحد کوچیک 90 متری که هم وسایل رو جمع کرده بودن تو یه اتاق و تمام پذیرایی رو پارچه سیاه زده بودن ...
خیلی با سلیقه پرچم های امام حسین رو نصب کرده بودن و یه نور سبز و قرمز قشنگی هم میافتاد وسط سینه زن ها . دم در که رسیدم خیلی شلوغ نبود و کفش هامو در آوردم و رفتم تو و چون زیاد کسی رو نمیشناختم یه گوشه نشستم . چندتا جوون گرد وایساده بودن و سینه میزدن مداح هم یه پسر جوونی بود و دو نفر هم کنارش میکروفون به دست حسین حسین میگفتن و یه حالت ریتمیک بهش میدادن که اگر محرم نبود حتی میشد پاشد و رقصید باهاش ! تو 90 متر خونه سه تا باند بزرگ گذاشته بودن و به قدری صداش زیاد بود که بعد از چند دقیقه سر درد میگرفتی !
یه ربعی از سینه زدن گذشت که یهو مداح خوندنش رو قطع کرد ! بدون هیچ حرفی میکروفون رو انداخت زمین زمین و با حالت قهر رفت به سمت در ! چند نفر رفتن دستشو گرفتن و گفتن حاج حسین ببخشید تورو خدا برگرد چیزی نشده که ! ما هم هاج و واج مونده بودیم که یهو چی شد ! مداحه با هزار اصرار برگشت و میکروفون رو دوباره دادن دستش . یه چند دقیقه ساکت بود و شروع کرد : " من دارم اینجا گلومو پاره میکنم واسه تو ! واسه تو که سینه بزنی ! بزنی به سر و صورت واسه ارباب ! تو مگه سگ حسین نیستی ؟ تو مگه خاک پای حسین نیستی ؟ این چه سینه زدنیه ؟ بخدا به ارباب بر میخوره وقتی میبینه تو بچه هیئتیشی ! وقتی میبینه به خودت فشار نمیاری ! به خودت لطمه نمیزنی ! من وقتی میخونم باید از خودت بی خود شی ! باید بزنی تو سر و صورتت تا خون از پیشونیت بیاد ! تا آقا ببینه چقدر دوسش داری ! تا ببینه سگ های حرمشو یه نظری بهت کنه ! از فردا شب اینجا اینطوری باشه من نمیخونم . این همه شعر آماده میکنم تو میای یه سینه سبک میزنی میری ؟ شب بعدی که اومدی یه انرژی زایی کوفتی زهره ماری میخوری بعد میای اینجا ! میای مجلس امام حسین ... "
اومدم بلند شم دوتا چیز بهش بگم ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط زدم بیرون . به رفیقم گفتم چند ساله هیئت داری هنوز نفهمیدی واسه چی سینه میزنی ...
والا نمیدونم هدفشون چیه ؟ دوست داری آدم مذهبی هستی برو یه گوشه بشین یخورده با خودت خلوت کن . به خدا امام حسین نه به سگ نیاز داره نه حیوونه دیگه ای که میری قلاده میبندی گردنت ! چیو میخوای نشون بدی ؟ برو به جای زخم کردن سر و صورتت و بریدن سرت با قمه دوتا کتاب بخون ببین هدف امام حسین از قیامش چی بوده ؟ برو علمی همه چیزو مطالعه کن و به عمق پیام عاشورا و محرم برس .
واقعا متاسفم واسه یه سری ها که اینقدر کوته فکر و سطحی نگرن . من اگر با سینه و قمه نزدن فرق سرم و قلاده نبستن کافرم افتخار میکنم به این کافر بودنم !
امان از جهل این مردم ...
پی نوشتـــ :
نماز و روزه هاتون قبول ... ( گیر دادین همگی به اینکه مگه ماه رمضونه ؟ نماز و روزه ؟ اینو اشتباه ننوشتم ! یه ارتباطی با متن بالا داره ! )

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...

آشپزی میکنیم !

  • سه شنبه ۲۱ مهر ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۱۵ بازدید

فکر کنم تو هر کاری استعداد داشته باشم تو آشپزی باید برم جلو بوق بزنم ! یعنی اینقدر یه آدم بی استعداد ؟! باورتون نمیشه من اگر تنها بمونم و به رستوران یا فست فودی هم دسترسی نداشته باشم از گشنگی خواهم مرد !
تو یخچال هم اگر پر باشه از غذا گرم نمیکنم بخورم چه برسه غذا درست کنم ! مامانم میگه عرضه نداری چندتا چیزو بریزی تو ماهیتابه با یکم روغن مخلوط و سرخ کنی یه غذایی درست کنی ؟ میگم نه والا ! نمیدونم چرا ! خوب دست خودم نیست اینطوری نگام نکنین ! حالا میگم براتون تا بدونین دلیلشو ...
تو دفتر همیشه یکی از بچه ها ناهار درست میکنه و چون دسپختش خوبه مسئول غذا درست کردن شده . وقتایی هم که نباشه اون یکی همکارمون دست به کار میشه ؛ دستپختش مثل نفر قبلی نیست ولی از گشنه موندن بهتره !
چند روز پیش اتفاقی وقت ناهار شد و هیچ کدومشون نبودن و تنها کسی که مونده بود من بودم ! منم چون آشپزیم بی نظیره و چندتا کتاب قطور هم راجع به دنیای ادویه های هندی و آشپزی ایتالیایی نوشتم تصمیم گرفتم جمع رو غافلگیر کنم و مسئولیت خطیر ناهار اون روز رو به عهده بگیرم ! سریع رفتم مواد لازم رو تهیه کردم و دست به کار شدم . حالا نکردم با املت شروع کنم یه راست رفتم سراغ سبزی پلو با تن ماهی !
برنج رو خیس کردم و هنوز ده دقیقه نگذشته و خیس نخورده ریختم تو قابلمه و یه وجب روغن هم ریختم روش ! زیر گاز رو هم زیاد زیاد کردم که مثلا سریع درست بشه . سبزی هم چون نمیدونستم چی میکنن توش تا اسم و شکل سبزی پلو به خودش بگیره هر چی سبزی مونده و خشک داشتیم ریختم تو برنج و زیرشو زیادتر کردم تا باز هم سریعتر دم بکشه ! یه یک ربعی گذشت که دیدم بو میاد ! سریع رفتم سراغ گاز و دیدم چندبار سر رفته و ابش تموم شده ؛ برنجه هم شده مثل سیمان ! سریع یه پارچ آب پر کردم و ریختم رو برنج ها و درشو گذاشتم ! بعد از ده دقیقه دیگه یهو یادم اومد مامانم یه آبکش هم میکرد ! دلیلشو نمیدونستم ولی گفتم حتما لازمه دیگه ! سریع خاموشش کردم و بردمش سر سینک ظرفشویی . آبکشو گذاشتم و برنجو برعکس کردم توش ! ای کاش میریخت تو ابکش حداقل ! قابلمه داغ بود و چسبید به دستم منم دستمو کشیدم عقب و قابلمه رفت رو هوا ! چندتا چرخ زد و وسط آشپزخونه ترکید ! خونسردیه خودمو حفظ کردم و چون کسی اون دور و بر نبود سریع برگردوندمش تو قابلمه ! ( انشالله که زمین تمیز بود ! ) هیچی دیگه مرحله آبکش هم انجام دادم و برنج هارو چون رو زمین افتاده بود یه دور شستم و برگردوندم تو قابلمه ! قابلمه رو هم گذاشتم روی گاز . یه نگاهی به توش کردم دیدم سبزی هاش همه شسته شده رفته و رنگ برنج سبز کم رنگ شده :)) یکم دیگه سبزی ریختم توش و یه پارچ آب دیگه هم بستم روش !
نیم ساعتی گذشت و رفتم سراغ تن ماهی ! خداروشکر این مرحله رو با موفقیت رد کردم فقط موقع باز کردن روغنش پاشید رو لباسم و هنوزم لباسم بود ماهی مرده میده ! همه رو صدا کردم و گفتم ناهار آماده شده ! چشم ها همه چهارتا شده بود ! مسعود و آشپزی ! اونم سبزی پلو ؟! مگه داریم ؟ مگه میشه ؟
واسه همه کشیدم تو ظرفاشون و ماهی هم ریختم کنارش و گفتم بسم الله مشغول شین ! قاشقو که میزدن تو برنج آب میچکید ازش و واسه اینکه من ناراحت نشم همدیگرو نگاه میکردن و به هم لیخند میزدن ! تا حالا برنج به این شفته ای و بی مزه ای نخورده بودن ! نمک و فلفل و ادویه هم که فراموشم شده بود !
خلاصه خودم که فهمیدم چه گندی زدم گفتم میخوایم املت درست کنم واستون ؟ گفتن نهههههه مرسی ! خودمون درست میکنیم ! تو فقط این قابلمه برنجو بردار برو خونتون !
این شد که بی استعدادیه من تو آشپزی بار دیگه بر همگان ثابت شد !
راستی ! سبزی پلو نمیخورین ؟ مونده از ظهرها :دی
پی نوشتـــ :
کانال آقای سر به هوا تو تلگرام افتتاح شد ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ...

به بهانه درگذشت استیو جابز ...

  • شنبه ۱۸ مهر ، ۲۲:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۰۵ بازدید

تا حالا شده اونقدر شیفته و مجذوب کسی بشین که احساس کنین اون آدم الگوی تمام عیار زندگیتون میتونه باشه ؟ تا حالا نشستین و ساعت ها وقت بذارین برای خوندن زندگی نامه یه آدم که دنیای تکنولوژی رو با عقاید و سرسختیش نکون داد ؟ یکی که احساس میکرد به دنیا اومده برای انجام یه هدف خاص ! برای به فعلیت رسوندن یه تغییر تو زندگی بشریت ! تغییری که تا آخرین نسل آدم ادامه داره ...
من امروز حس میکنم یه الگو دارم ! یه الگوی کاملا موفق که هر چی میگذره بیشتر به انتخابم ایمان پیدا میکنم . من عاشق خاص بودنم ! عاشق فکرهای بزرگ ! عاشق موندگاری حتی سال ها بعد از مرگ ! عاشق مهربونی ، عاشق ساده گی در عین قدرت ! عاشق سیب ! سیبی که گاز زده رها شد و امروز میلیون ها دلار ارزش داره !
زندگینامه استیو جابز بزرگ ، مردی با موهای جو گندمی و کم پشت ، با ریش های سفید و نامرتب که همیشه یه پلیور مشکی و شلوار لی به تن داشت الهام بخش ترین شخص زندگی من رو شامل میشه .
یه جای کتابش نوشته بود : « وقتی 17 سالم بود ، جمله ای خواندم که تقریباً بدین مضمون بود : اگر هر روز را طوری زندگی کنی که گویی آخرین روز توست ، بالاخره یک روز حق با تو خواهد بود ! این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن به بعد و در 33 سال گذشته هر روز صبح در آینه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم : آیا امروز آخرین روز زندگی من است ، آیا امروز می خواهم همان کاری را که قرار است انجام دهم ، انجام دهم ؟ »
بخشی از افتخارات استیو جابز :
1 . انتخاب عنوان قدرتمندترین فرد و بالاتر از افرادی چون بیل گیتس ، روپرت مرداک و اریک اشمیت در تجارت .
2 . انتخاب به‌ عنوان مورد تحسین‌ترین کارآفرین در میان نوجوانان .
3 . انتخاب به عنوان مرد سال 2010
4 . انتخاب به عنوان بزرگترین شخصیت‌ها عصر مدرن و اهدای مجسمه برنزی توسط شرکت گرافی‌ سافت .
5 . انتخاب به عنوان نو آورترین فرد دنیا بعد از توماس ادیسون در سال 2012 !
6 . انتخاب به عنوان مشهورترین استاد میکروالکترونیک توسط روزنامه تایم .
7 . انتخاب به عنوان الهام بخش ترین فرد دنیا توسط روزنامه نیویورک تایمز !
8 . و ...
هنوز وقتی به سیب گاز خورده پشت گوشیم نگاه میکنم تمام حرف ها و الهامات این مرد بزرگ تو ذهنم نقش میبنده و منو بیشتر شیفته عقایدش میکنه ، امسال چهارمین سالگرد فقدان پدر تکنولوزیه ، روحت شاد استیو ...

پی نوشتـــ :
برای آشنایی بیشتر حتما یه نگاهی به صفحه ویکی پدیا استیو جابز یا اپل بندازید ...

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟!

  • سه شنبه ۱۴ مهر ، ۱۹:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۹۱ بازدید

ما امسال تابستان عجیبی داشتیم . هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که شنیدیم یک عدد دکل گم شده‌ . من از دوستم اسکندر پرسیدم : مگر می‌شود یک دکل خود به خود گم شود ؟ اسکندر گفت  ‌چرا نشود. مثلاً ما کچ‌های تخته سیاه را بر می‌داریم بعد به آقا معلم می‌گوییم گم شده . پدرم که حرف‌های ما را شنیده بود ، مهربانانه به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت : ‌گچ دزد ، عاقبت دکل دزد می‌شود !
در تابستان امسال برنامه ماه عسل هم پخش شد و خیلی خوب بود چون ما مثل هر سال دور هم می‌نشستیم و زار زار خون گریه می‌کردیم . همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک دختر خانم که در عروسی‌ها پوز می‌داد و یک پسر علاقه‌مند به پرش عاشقانه از ارتفاع به برنامه آمد . بعد از این ماجرا پدرم روی تمام کانال‌های صدا و سیما قفل والدین گذاشت و من را کتک زد تا از بدآموزی جلوگیری کند .
چند روز بعد گفتند دعواهای هسته‌ای به پایان رسیده ؛ ما هم بسیار خوشحال شدیم و به خیابان رفتیم و من کمی حرکات موزون انجام دادم ، وقتی به خانه برگشتیم ، پدرم من را کتک زد . داشتم به علت کتک خوردنم فکر می‌کردم که پدرم در حالی که روزنامه‌ای زیر بغلش بود ، گفت غرب سر ما کلاه گذاشته ، اون‌وقت توی بزغاله میری حرکات موزون انجام میدی ؟ رقاص ؟ سپس همان روزنامه را لوله کرد و در حلق من قرار داد .
یک روز با شوق فراوان کلیپ آهنگ عموتتلو را به پدرم نشان دادم و گفتم این همونیه که می‌گفتی بده . نگاه کن ببین رو ناو ارتش داره میخونه . پدرم به دقت کلیپ را تماشا کرد و به سمت من آمد و مرا بوسید و دوباره کلیپ را نگاه کرد و به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت خالکوبیشو الان دیدم . بار آخرت باشه از این چیزا تو موبایلت می‌بینم .
در یکی دیگر از روزهای زیبا و نکبت بار تابستان با پدرم برای خرید به هایپر مارکت ‌اصغر بقال‌ رفتیم . در آنجا شنیدیم که مردم تصمیم دارند خودروی صفر ایرانی خریداری نکنند . به پدرم گفتم بیا ما هم با مردم همراه شویم‌ . با شنیدن این سخن پدرم فی المجلس من را کتک زد و گفت ای خیانتکار ، کاش بین سقف و بلبرینگ پراید کتلت می‌شدم و این صحنه را نمی‌دیدم که پسر گوساله‌ام به صف خائنین پیوسته !
در همین اواخر به پدرم گفتم پدر بر اساس نظر سنجی یک موسسه ، ایرانی‌ها عصبانی‌ترین مردم جهان شناخته شدند . من یاد شما افتادم که با عصبانیت ، کلا تابستان ما رو نابود نمودید‌ . پدرم با نرمی پاسخ داد پسرم منو ببخش . عصبانیت من از سر دلسوزیه ، واسه اینه که در آینده فرد مفیدی برای جامعه باشی‌ . واقعا لحظه عجیبی بود . سکوتی سنگین محیط را فرا گرفته بود . پدرم اتاق را ترک کرد و من در پشت پنجره در حالی که به افق می‌نگریستم به امید رسیدن پاییزی دل انگیز بودم که یه‌دفعه پدرم از پشت ، بروس‌لی وار با حرکت پامرغی به سمتم حمله کرد و من را کتک زد و گفت این آخرین کتک رو هم بخور پسرم که دفعه دیگه به آمار موسسات غربی استناد نکنی‌ !
این بود انشای من‌ ...
علیرضا مصلحی ( روزنامه قانون )

مسواک !

  • يكشنبه ۱۲ مهر ، ۲۰:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۶ بازدید

خوشحال و خندون بعد از یه روز پر کار میرم سمت دستشویی و مسواکمو برمیدارم ؛ همین طوری که تو فکر و خیالم و برنامه های فردا رو تو ذهنم مرور میکنم خمیر دندون رو میزنم رو مسواک و شروع میکنم به مسواک زدن . یکم خودمو تو آینه برانداز میکنم و پشت موهامو که سیخ شده میخوابونم ! تو همین حال و هوام که یهو مسواکمو تو جا مسواکی میبینم !
یه صلوات ختم کنید !
پی نوشتـــ :
نداره !

به خدمت مقدس سربازی میرویم ...!

  • شنبه ۱۱ مهر ، ۱۹:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۳۷ بازدید

از قدیم میگفتن سربازی یه بخش مهمی از زندگیه هر پسریه که بخواد یا نخواد باید تجربه اش کنه ! یا به قولی شتریه که روی همه ببخشید دم در خونه همه میخوابه و چند روزیه که دم خونه ما هم دراز کشیده و قصد بلند شدن نداره !
وقتی ابتدایی بودم ، پسر خاله مامانم سرباز بود و بعضی وقتا با همون لباس سربازی میومد خونه ما . تا میدیدمش از ترس سکته میکردم و همش تو فکرم این بود که یه روزی با تیر منو میزنه ! حتی الان هم که منو میبینه اذیتم میکنه و میگه یادته فکر میکردی پلیسم و ازم فرار میکردی ؟ یادش بخیر ...
هیچوقت فکر نمیکردم به این زودی به این مرحله از زندگیم برسم ! اسم سرباز بیاد روم و مجبور بشم وارد محیطی بشم که از قدیم میگن شاخ خیلی هارو شکونده و مردشون کرده ( البته بابام میگه دیگه خدمت سربازی هتل شده و خبری از قانونمندی های زمان قدیم نیست ! ) . امروز صبح تمام مدارکم رو که یه هفته درگیر تکمیل کردنش بودم گذاشتم تو یه پوشه و رفتم پلیس + 10 که ارسال کنن نظام وظیفه و تاریخ اعظامم رو مشخص کنن . همه برگه هارو تحویل دادم که مسئولش پرسد واکسن زدی ؟ گفتم مگه الان باید زد ؟ گفت خسته نباشی ! فرمشو بهت دادم که ! باید میزدی و مهر شده میاوردی ! منم که همیشه با این سر به هوایی مشکل داشتم و دارم دست از پا درازتر برگشتم خونه تا فردا صبح برم واکسنو بزنم و بعد پست کنم مدارکو .
سه شنبه بعد از ظهر برای معاینه اولیه پزشکی که همه باید قبل از اعزام به خدمت برن رفتم مطب دکتری که معتمد نظام وظیفه اس و خودشون مشخص میکنن . نزدیک خونمون بود و حدود ساعت چهار رسیدم اونجا . دکتر هنوز نیومده بود و منشیش گفت مدارکتو بده و منتظر بشین تا بیاد . چند نفر هم جلوی من بودن که سنشون پایین بود و داشتن با دیپلم میرفتن سربازی . یکم گرم صحبت شدیم تا دکتر اومد . دونه دونه میفرستاد تو و 20 ثانیه هم نمیشد که میومدن بیرون ! نمیدونم چه معاینه ای بود که باید 20 تومن ویزیت میدادی و تو 20 ثانیه هم تموم میشد ! انگار ثانیه ای 1000 تومن حساب کرده بودن ! دستشون درد نکنه !
نوبت به من رسید . رفتم تو و سلام کردم . سرشو آورد بالا و یه براندازم کرد ! گفت بشین . یخورده پروندمو نگاه کرد و گفت اول کار بهت بگم اگر مشکلی نداری نه وقت منو بگیر نه خودتو ! گفتم والا مشکل که دست من نبوده ! علامت زدم هر چی بوده میتونین مطالعه کنین . سرش رفت تو برگم و بعد از چند دقیقه گفت پاشو برو وایسا کنار در ! رفتم وایسادم و شروع کرد به سوال پرسیدن .
قدت چنده ؟ من 189 ام . گفت نه کمتری ! گفتم شما میدونی یا من ؟ گفت من اینقدر دیدم که میدونم ! گفتم بیا اندازه بگیر ؛ گفت نمیخواد !
وزنت چنده ؟ گفتم 85 ام . گفت ورزش میکنی ؟ گفتم میکردم الان دیگه نمیتونم . گفت چرا ؟ گفتم بخاطره قلبم ...
گفت سرتو بچرخون به راست ، به چپ ، بشین ، پاشو ، راه برو ، ... همه اینارو که انجام دادم گفت لباستو در بیار ! گفتم لازمه گفت باید همه جات معاینه بشه ! با کلی خجالت لخت شدم و تمام قسمت های بدنمو معاینه . وقتی داشتم لباسمو میپوشیدم دوباره گفت قلبت چشه ؟ گفتم MVP ( نرمی دریچه میترال ) دارم . گفت اسمشو از کجا بلدی ؟ گفتم این سوالها واسه چیه ؟ درسشو خوندم ! بهش برخورد و باز پرسید اذیتت میکنه ؟ گفتم علایم عمومی داره دیگه ! یه خورده اذیت میکنه . گفت مشکل دیگه داری ؟ گفتم آره ؛ تاکی کاردی سینوسی و آریتمی ( ضربان نامنظم قلب که بخاطره نرمی دریچه میترال قلب به وجود میاد و کاملا بی خطره ) هم دارم ! گفت قرص هم میخوری ؟ گفتم آره پرانول و بتابلاکر .
خلاصه یه 10 دقیقه ای مارو سوال پیچ کرد و مدارک پزشکیمو بررسی کرد ! میخواست ببینه دروغ میگم یا نه ! چون خیلی ها برای معافی خودشونو به مریضی میزنن اینا هم زرنگ شدن . آخر کار هم مدارکمو داد و گفت برو کمیسیون پزشکی تا راجع بهت تصمیم بگیرن ! گفتم یعنی چی گفت یعنی شاید معاف بشی شاید هم نشی ! خیلی خوشحال شدم و بعد از تکمیل فرمم برگشتم سمت خونه .
حالا توکل به خدا ! همیشه از خدا خواستم اون چیزی برام اتفاق بیافته که به خیر و صلاحمه نه اون چیزی که من میخوام و خبر ندارم که توش ضرری برام هست . اگر صلاح اینه که معاف بشم چه بهتر و اگرم قراره برم آش خوری یا علی ! آماده ام واسه کچل شدن :دی
راستی ! واسه اونایی که نمیدونن MVP چیه اینجا رو یه نگاهی بندازن ...
پی نوشتـــ :
شما زیاد توجه نکنید به حرفام دعا کنید معاف شم :دی
تاریخ اعزام به خدمتم احتمال زیاد میافته واسه اردیبهشت سال 95 !

باران که میبارد ...

  • پنجشنبه ۹ مهر ، ۲۱:۳۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۸۴ بازدید

امان از پنج های شنبه که در دلم پروانه پر میزند و رخت های تنهایی ام را به بند میکشد ...
و امان از باران های سر زده که تمام عرض خیابان را خیس میکند و بوی خاک نم خورده را در مشامم میپیچند ...
آه ! ولیعصر تنهایی ؛ تمام قدم هایمان زیر درختان سر به آسمان کشیده و سنگ فرش های نا تمامت را به یاد داری ؟ قهوه های تلخ و نگاه های شیرینمان در کنج خلوت کافه های تنهایی وقتی که باران به شیشه سنگ میزد و هوا سرد بود را به یاد داری ؟
آن روزها دست و نگاهمان گرم همدیگر بود ؛ آنقدر محو قدم های هم بودیم که فراموشمان میشد ساعت هاست زیر اشک بارانیم و تمام شب را تا صبح سرفه میکردیم ...
و این پاییز ، این باغ بی برگی ، این ولیعصر نا آرام با درختان خمیده و سنگ فرش های مواج ، هر چقدر هم که زیبا باشد بدون گرمای تو کنارم تنها راه بی پایانیست که به کافه های ناکجا و قهوه های سرد شده میرسد ...
گمانم باید خودم را بردارم و از این شهر ببرم . خاطرات تو تنها فصل زندگیست ...
#مسعودکوثرى ، پاییز 1394

پی نوشتـــ :
لحظه هاتون به قشنگیه بارون ...

چه روزی بودا !

  • سه شنبه ۷ مهر ، ۱۹:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۵۴ بازدید

دقت کردین بعضی روزا از همون صبحش که از خواب بیدار میشین میافتین رو بد شانسی و بد بیاری تا خود شب که سرتونو میذارین بالشت ؟ من دقیقا امروزم اینطوری بود ! تا همین الان که لم دادم و دارم مینویسم تو بد بیاری بودم !
صبح ساعت هفت بیدار شدم برم دانشگاه . از جلوی آینه پذیرایی رد شدم تا برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم که یهو یه چشم به موهام افتاد ! برگشتم خودمو تو آینه نگاه کردم ! واییییی چرا شبیه آناناس شدم ! شبش رفته بودم هموم و همونطوری خوابیده بودم و کل موهام سیخ شده بود ! منم چون موهام خیلی حجمش زیاده حتما باید یه چیزی بهش بزنم تا افشون نشه . هیچی دیگه به هر بدبختی بود مرتبش کردم و رفتم سر صبحونه . کلی میز چیدم واسه خودم و دیدم تو جا نونی نون نیست ( پوکر فیس ! ) یه چایی تلخ خوردم ؛ سفره قشنگو جمع کردم با شکم خالی آماده رفتن شدم . سویچ ماشینو برداشتم و راه افتادم . اولای اتوبان صدر به طرز مشکوکی خلوت بود ! اصن ذوق زده شدم که امروز کارم زود انجام میشه . همین که این جمله از دهن ما در اومد ترافیک شد ( باز هم پوکر فیس ) ترافیکا ! قفله قفل ! مسیره یه ربعه تا شریعتی رو یک ساعت و نیم تو راه بودم ! با کلی اعصاب خوردی خودمو رسوندم دم خیابون دانشگاه ! یه آهنگ چارتار هم گوش میدادم تا یکم اعصابم آروم بشه که یهو یه 206 پیچید جلوم ! سرمو از شیشه ماشین کردم بیرون تا دوتا حرف قلمبه تحویل یارو بدم که تا چشمم به راننده افتاد خشکم زد !
بگین کی پشت فرمون بود ! آرمان گرشاسبى خواننده گروه چارتار ! یه تیشرت مشکی پوشیده بود با همون عینک خنگیه همیشگیش و ماشینشم که داغون ! خیلی جالب بود برام این اتفاق ! یهو گفتم اِ اِ اِ آرمان گرشاسب ! آقا ما مخلصیم ، ببخشید حواسم نبود ندیدمت . اونم نامردی نکرد و یه جوری بد نگم کرد که انگار من مقصرم ! بعدم راهشو گرفت و رفت . ( کلا این آرمان گرشاسب بخاطر آهنگهایی که میخونه اعصاب درست و حسابی نداره ! :دی )
تو فکر این اتفاق بودم که رسیدم دم در دانشگاه . رفتم قسمت اداری تا نامه ام رو بگیرم که گفتن رییس نیومده و برو فردا بیا ! گفتم من علافم ؟ هی امروز فردا میکنین ؟ همسایه طبقه بالا نیستم که هی راحت برم و بیام ! خلاصه کلی غر زدم که نتیجه نداد و افتاد برای فردا و بد بیاری های من همچنان ادامه داشت ...
سریع خودمو رسوندم سر کار چون مرخصی ساعتی داشتم . وقتی رسیدم موقع ناهار بود و بچه ها داشتن ناهار میخوردن . غذامو گذاشتم تو ماکروفر گرم شد و اومدم پیش بچه ها بشینم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد ! صدایی مثل پاره شدن پارچه ! تو همون حالت که بشقاب تو یه دستم بود ، اون یکی دستم رفت سمت شلوارم ! چشمتون روزه بد نبینه از جیب پشت تا زیپ جلو منفجر شده بود !
 حالا عصرشم کلی کار داشتم و میخواستم برم برای واکسن سربازی و معاینات قبل خدمت ! هیچی دیگه گند زده شد تو همه برنامه هام و مجبور شدم بیام خونه شلوارمو عوض کنم ! اینم بد بیاری بعدی ...!
بعد از عوض کردن شلوار بدو بدو رفتم پلیس +10 که دیدم نوشته به علت تعمیرات تا دهم مهر تعطیل است و دست از پا درازتر برگشتم خونه !
تازه از خون دماغ شدن و گیر کردن لباسم لای در ماشین و جریمه شدنم توسط پلیس نگم دیگه بهتره ...
خدا بقیه روزو بخیر کنه ! آمین :دی
پی نوشتـــ :
پرونده سربازیم رفته کمیسیون پزشکی ! برام دعا کنید بتونم معافیمو بگیرم ...

۱ ۲