بوی ماه مهر !

  • سه شنبه ۳۱ شهریور ، ۲۰:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۰۷ بازدید

دقیق یادم نیست اما فکر کنم سال 74 ، 75 بود که رفتم کلاس اول ! همیشه نسبت به همکلاسیهام قدم بلندتر بود و با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکردم . زود دوست پیدا میکردم و اکثر همکلاسیهامو دور خودم جمع میکردم و یه گروه کوچیک درست میکردیم . اون موقع ها حس میکردم مثل این گانگسترهای مافیایی شدم که کت و شلوار گشاد میپوشن و همیشه یه سیگار برگ بزرگ گوشه لبشونه و تا کسی چپ نگاشون میکنه یه تیر تو سرش خالی میکردن !
البته بگم همش حس بود و من خیلی مامانی تر از این حرفا بودم ! هنوز یادمه روز اول مهر خودمو زده بودم به مردن که بیدار نشم و نرم مدرسه ! برعکس اکثر همسن و سالهام هیچ علاقه ای به محیط آموزشی نداشتم و خواب و تفریح رو ترجیح میدادم ولی مامانهارو که میشناسید تو همون حالت خواب و بیداری لباسامو تنم کرده بود و صبحونم رو هم بخوردم داده بود و وقتی از گوشه چشم نگاه کردم دیدم تو راه مدرسه ام !
بعد از ده دقیقه پیاده روی رسیدیم دم در مدرسه ؛ خیلی از مادرها اومده بودن و بچه هاشونو بدرقه میکردن تا برن مدرسه . یکی خوشحال بود و با یه کیف بزرگ روی کولش از مادرش خداحافظی میکرد تا بره و سر صف وایسه و یکی هم با گریه چسبیده بود به لباس مادرش و دوست داشت برگرده خونه . برخلاف تصورتون من نه کیف بزرگ روی کولم بود و نه علاقه ای به دویدن و رسوندن خودم به سر صف ! محکم چسبیده بودم به مامانمو دوست داشتم برگردم خونه . نمیدونم چرا اصلا ارتباط برقرار نمیکردم با محیط مدرسه ! یادمه آخرش هم اینقدر مامان خودم و مامانای دیگه تهدیدم کردن که اگه نری درس یاد نمیگیری و بزرگ نمیشی و ... که رضایت دادم برم تو مدرسه . ( دقیقا حرفاشون مثل جمله نوستالژیک " دیدی اصلا درد نداشت " مادرها بعد از آمپول زدن به فرزنداشون ! ) تاز کلی هم سر کلاس گریه کردم تا ساعت 12 که زنگ خورد و مثل فشنگی که از لوله تفنگ پرتاب میشه تو کمتر از یک دقیقه خودمو رسوندم خونه تا آروم شدم ...
تازه از همون روز تا شنبه هفته بعدش نرفتم مدرسه و روز یکشنه با کتک روانه کلاس و درس شدم !

هی یادش بخیر ؛ چقدر زود گذشت ! کاش فردا هم میخواستم ساعت 7 صبح بیدار شم و با مادرم برم به سمت مدرسه . کاش مثل قدیم برام سیب و پرتغال میذاشت و کتاب هامو با دقت جلد میکرد . کفش های نومو میپوشیدم و تمام مسیر برگشت به خونه رو تو سر و کله همکلاسی هام میزدم ...
قدر روزهای کودکی رو باید بدونیم ؛ تا یه چشم به هم میزنیم وارد نوجوونی و جوونی میشیم و فقط حسرتش برامون میمونه ...
کلاس اولی ها ؛ روزتون مبارک ...
پی نوشتـــ :
میدونم یه سری ها میخواین کلمو بکنین که اول مهرو تبریک گفتم !
دل نوشتـــ :
بوی نفس های پاییز می آید ...

پسرم ازدواج کن !

  • يكشنبه ۲۹ شهریور ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۰۶ بازدید

چند وقته مامانبزرگه ( که ذکر خیرش تو این پست بود ! ) تا چشمش به ما میافته از بالا تا پایینمون رو بر انداز میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه ! هی میره تو فکر و میاد مارو ماچ میکنه ! تازه به جای مسعود ، پسرم صدام میکنه و تند تند قربون صدقم میره !
همیشه مهربون بودا ولی غلنبه شدن احساساتش نسب به من چند وقتیه شدیدا مشکوکه ! حس میکردم یه خبرهایی هست و زیر زیرکی داره یه کارهایی میکنه ولی توجهی نمیکردم تا اینکه همه چیز معلوم شد . همسایه رو به رویه مادربزرگه ما یه دخترداره که از قضا دم بخته و سپردن اگر کسی رو میشناسین معرفی کنین و بگین آماده ازدواجه ! ما هم که تا حالا بچه بودیم و باید درس میخوندیم و هنوز بوی شیر میدادیم یه شبه شدیم مرد مردا و رستم دستا ! دهنمون بوی مردونگی میده و درسمون هم که دیگه تموم شده و شدیدا دم بخت شدیم و اگر الان ازدواج نکنیم میشیم پیر پسر !
مامانبزرگم فکر کنم قول منو داده به همسایه و گفته ما یه کیس داریم که آماده اس واسه ازدواج ! راست میره از آینده و بچه و زن و زندگی صحبت میکنه و چپ میره از دخترهای این دوره زمونه و دوستی های خیابونی و ... صحبت میکنه و معتقده که هیچی مثل ازدواج سنتی نیست و دختر باید آفتاب مهتاب ندیده و با حجب و حیا باشه ! البته بگم با نظرش موافقم و از نظر منم دختر باید اصیل و با نجابت باشه ولی من که میدونم منظورش از این حرفا کیه و میخواد منو بکشونه سمت کی !
امان از دستش ! مارو جلو جلو قول داده بود و اگر یکم شل میگرفتم رفته بودم پای سفره عقد ! مقاومت من چند روزی ادامه داشت تا اینکه خواستگار پیدا شد و دختر مورد نظر متاهل شد و همه گیرها از روم برداشته شد ! البته میدونم مامانبزرگم تا چند سالی میگه حیف از دختر خورده خانوم ( اسم زن همسایه اس :دی ) که از کفمون رفت !
خلاصه اینکه حواستون به مهربونیه مادر پدرها و مادربزرگ پدربزرگها باشه چون همش بوی کار خیر میده و میخوان دستتون رو یه جا بند کنن :دی البته ازدواج از نظر من اگر به موقع اش انجام بشه زندگی رو سر و سامان میده ! باز هم میگم اگر به وقتش انجام بشه و خانواده ها راضی باشن ...
پی نوشتـــ :
آهنگ حسرت از سیاوش قمیشی پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

اندکی پاییز !

  • جمعه ۲۷ شهریور ، ۱۴:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۰۰۷ بازدید

پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم !
در تمام طول پاییز ، نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم ؛
و چشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند ...
پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم .
زرد و نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت در آن درخشیدن گرفت پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام ...
پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم ...
میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست ...
پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم !
و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد ...
پاییز امسال عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است !
کاش می دانستی ...

پی نوشتـــ :
پاییز همیشه برام نشونی از تو بوده ...

روزی که دختر دار شدم ...

  • سه شنبه ۲۴ شهریور ، ۱۳:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۰۶ بازدید

برعکس اکثر مردایی که دوست دارن پسر دار بشن تا در غیابشون مرد خونه باشه من همیشه در آرزوی داشتن دخترم ! دوست دارم 2 تا دختر داشته باشم که همیشه و همه جا کنارم باشن ! از قدیم میگن دخترها باباین و اولین عشق زندگیشون باباشونه ! البته مامان و بابارو یه اندازه دوست دارن اما پدر براشون یه معنای دیگه ای داره .
دوست دارم بچه هام گرد و تپلی باشن و درشتیه چشماشون مثل مامانشون باشه ! هر شب وقتی که میخوان بخوابن بیان و باباشونو بغل کنن و با شب بخیر من به خواب برن . شاید خیلی آرزوی دوری باشه و کسی از سرنوشت اطلاع نداشته باشه ولی از نظر من به هر چیزی که فکر کنی و تو ذهنت بزرگش کنی بهش میرسی ! چون این قانونه زندگیه !
دوست دارم وقتی به سن بلوغ رسیدن و فکرشون کامل شد و تونستن زشتی رو از زیبایی تشخیص بدن دست جفتشون رو بگیرم و ببرمشون پیش مامانشون ! تو چشماشون نگاه کنم و بگم دخترای من ؛ اولین عشق زندگیم مادرتونه که با همه وجود از جوونی و عمرش گذاشت تا ما به اینجا برسیم . تمام شب های کودکی رو بیدار موند تا شماها راحت بخوابین و با عشق تمام این زندگی رو به ثمر رسوند . دستای مهربونش رو بگیرم توی دستام و بوس کنم ! محکم بغلش کنم و بگم ما 3 نفر زندگیمون رو مدیونه توییم عزیزم ...
دوست دارم وقتی باز هم بزرگتر شدن بهشون یاد بدم که کدوم نگاه از روی دوست داشتن و عشقه و کدوم نگاه به هرزگی ختم میشه . بهشون یاد بدم که چقدر این روح و جسمی که خدا بهشون داده با ارزشه و بناید زیر دست چشم های ناپاک بیافته . نباید برای تامین نیازهای جسمی و از سر تنهایی به هر بی و سرو پایی ابراز علاقه و دوستی کنه ! بهشون یاد بدم که چقدر عشق و دوست داشتن مقدسه و ساده به دست نمیاد ...
دوست دارم وقتی باز هم بزرگ و بزرگتر شدن بهشون یاد بدم که اولین و مهمترین شخص زندگیشون باید خدا باشه ! اگر اونو داشته باشن همه چیز دارن ! یادشون بدم وقتی نعمتی رو میده باید شکرگذارش بود و وقتی با سختی و مشکلی امتحانمون میکنه باز هم باید به خودش توکل کرد و ازش کمک خواست . بهشون یاد میدم که محکمترین راه برای رسیدن به خدا حیا و مراقبته ! اینکه همیشه حریم زیباییه خودتو حفظ کنی و اونو فقط به کسی هدیه بدی که مالک قلبته ...
دوست دارم وقتی راهشونو پیدا کردن بشینم و فقط نگاهشون کنم ! ببینم که چطوری که به تک تک آرزوهاشون میرسن و همه این چیزهارو به بچه هاشون منتقل میکنن . اون روزه که دیگه راحت میتونم دراز بکشم و خداروشکر کنم که وظیفه ام رو انجام دادم .
ای کاش خدا بهم دختر بده ...
دل نوشتـــ :
بهترین جهیزیه یه دختر ، بدن دست نخوردشه ...

خداحافظ دانشگاه

  • شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۵:۵۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۴۳ بازدید

زمانی که اول راهنمایی بودم با خودم فکر میکردم یعنی دانشجو بودن چطوریه ؟ قیافه ام ، هیکلم و حتی صدام چطوری میشه ؟ یه همسایه داشتیم که سنش بالا بود و اصفهان درس میخوند . موهای کم پشت و شکم بزرگی داشت و همیشه پیراهن های گشاد میپوشید که تو تنش زار میزد ! تو عالم بچگی تمام تصور من از یه دانشجو و دوران دانشجویی همین همسایه بود و فکر میکردم وقتی یه روزی مثل امروز میرم دنبال کارای فارغ التحصیلیم حتما موهام کم پشت شده و وسط سرم خالیه ؛ یه شکم بزرگ و باد کرده دارم که اگر لباس گشاد نپوشم و تو تنم زار نزنه معادله جور در نمیاد !
من امروز یه دوره مهم از زندگیو پشت سر گذاشتم و وارد یه دوره جدید شدم ! امروز احساس میکنم کاملا بزرگ شدم و از پس خودم بر میام ! میتونم توقع اینو داشته باشم که بقیه روم حساب کنن و به چشم یه آدم بزرگ و مرد بهم نگاه کنن ! هیچوقت تصورشو نمیکردم که وقتی برای گرفتن آخرین امضا میری تو اتاق رییس دانشگاه و اون هم پای برگه تسویه حسابت مینویسه " موفق باشید " چه حس و حالی بهت دست میده ! هم خوشحالی و هم ناراحت ! خوشحال از اینکه با موفقیت ردش کردی و رسیدی به اونجایی که میخواستی و ناراحت از اینکه دیگه تکرار نمیشه ! دیگه خبری از کلاس های سر صبح و هم کلاسی های پر انرژی نیست ! خبری از ساعت ها خندیدن تو سلف دانشگاه و تقلب های یواشکی سر جلسه های امتحان نیست ...
وقتی از دانشگاه اومدم بیرون تا سوار ماشین بشم و بیام خونه چند دقیقه ای خیره شدم به سر دانشگاه . بچه ها میگن یه 30 سالی سن داره و از بس بارون و آفتاب خورده رنگ و روش رفته . فکر کنم تنها کسی که همیشه وفادار به دانشگاس اون باشه فقط . با کلی ناراحتی و دل گرفته برگشتم به خونه ...

البته زندگی یعنی همین ! هر پایانی یه شروع جدیده و هر اتفاق یه حلقه از زنجیره زندگی ! خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم و از خیلی تجربه ها و اتفاقاتی که تو این چند سال افتاد تعریف کنم ولی به همین چند خط اکتفا میکنم تا از حوصله خارج نشه . فقط نوشتم تا بمونه ! خداحافظ دانشگاه علوم پزشکی تهران ...
پی نوشتـــ :
یکشنبه ساعت 11 صبح ! خیلی روز و ساعت قشنگیه برام ...
عکس هم قیافه من شب های امتحان بود !

روزی که ساعت مرد !

  • چهارشنبه ۱۸ شهریور ، ۱۶:۵۸ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۱۸ بازدید

ساعتمان روی دوازده شب قهر کرد !
عقربه ها روی دقیقه ای که قلب پدر بزرگ ایستاد خشکشان زد !
دکترها گفتند سکته کرده است !
اما من میدانم که اسم مادرم ، نام معشوقه جوانیت بود ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
خیلی دور شدیم ؛ خیلی زیاد ! شاید سرانجامش خوب نباشه !

یه آموزش کاربردی ...

مطلب زیر میتونه به شما کمک کنه تا از به روز شدن وبم با خبر بشین . چون تعداد وبلاگهایی که دنبال میکنم مطالبشون رو زیاد شده ( بیشتر از 50 تا وب ) بنابراین فرصت سر زدن به همشون و با خبر کردنشون رو ندارم و کار خیلی وقتگیریه . اگر تو بیان وبلاگ دارین مراحل زیر رو انجام بدین :

1 . وارد منوی مدیریت وبلاگتون بشین :

2 . تو منوی سمت راست روی تب " ارتباط " کلیک کنید و وقتی منوی کشویی باز شد روی " وبلاگ هایی که دنبال می کنم " کلیک کنید :

3 . تو صفحه جدید قسمت بالا سمت چپ روی دکمه سبز " دنبال کردن وبلاگ جدید " کلیک کنید :

4 . تو مرحله آخر آدرس وبلاگی که میخواین وقتی آپدیت کرد با خبر بشین رو وارد کنید . یادتون نره که فقط وبلاگ هایی که پسوند Blog.ir دارن رو میشه دنبال کرد . اگر میخواین از به روزشدن وب من با خبر بشین آدرس www.MardeBarani.ir رو وارد کنید . به همین سادگی :

پی نوشتـــ :
اگر سوالی بود تو نظرات همین پست بپرسید جواب میدم .

کمپین های مختلف ؛ آره یا نه !

  • شنبه ۱۴ شهریور ، ۱۷:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۵۳ بازدید

عاقا این همه که انرژی میذاریم واسه " کمپین نخریدن خودرو " ( انشالله که با همین سه کلمه فیلترمون نکنن :دی ) کاش یه حرکت های دیگه ای هم تو این ضمینه میزدیم ! مثلا کمپین ها و گروه های دیگه ای تشکیل میدادیم و شدیدا ازش حمایت میکردیم ! باور کنید اصلا قدرت اول دنیا میشدیم ! مثال بزنم براتون ؛ مثلا کمپین " حمایت از محیط زیست محل خود " و یا کمپین " نخوردن سوسیس و کالباس ! " و یا حتی کمپین " کاهش مصرف پلاستیک " ؛ کمپین " عدم استفاده از الفاظ رکیک " ؛ کمپین " حمایت از کتاب خوانی " ؛ کمپین خاموش کردن یک لامپ به نفع آینده بشریت " و هزارتا از این گروه ها و تشکیلات که اگر هر کدوم رو فقط و فقط یک هفته به طور جدی حمایت کنیم به قول قدیمی ها دنیا گلستان میشه و کلی از موانع برداشته میشه . به دولتی ها هم پیشنهاد بدیم کمپین " کاهش فشار به ملت ! " رو راه بندازن تا دیگه دنیا جنگل بشه به جای گلستان !
هی ! ما هم دلمون خوشه ! کاش به این آسونی همه چیز حل میشد و میرفت پی کارش . دونه دونه مشکلاتو از سر راه برمیداشتیم و میرفتیم سراغ بعدی ! متاسفانه این مشکلات تو هیچ جای دنیا پایانی نداره . به قول بابام ما هر چی تو سرمون میزنن سر به زیرتر میشیم ! نمیدونم چرا ...
راستی ! یه چیزی هم راجع به این نخریدن خودرو بگم که از نظر من این حرکت چاقوی دو لبه اس ! شاید همه با خودشون بگن که نه نباید خرید تا ماشین ارزون بشه و ما با قیمت پراید بتونیم یه بنز یا بی ام دبلیو ( ! ) آخرین مدل سوار بشیم ! ولی عملا یه همچین چیزی غیر ممکنه ! یخورده که عقلانی و به دور از تعصب فکر کنیم میبینیم که نخریدن خودرو یعنی برشکستگی کارخونه های بزرگ داخلی و بیکار شدن یه تعداد خیلی زیادی کارمند که همیشه جزو ضعیفترین قشر جامعه بودن . همین بیکاری میشه بزهکاری و از همه بدتر راه برای جایگزینی ماشین های چینی با کیفیت خیلی پایینتر از پراید و پژو تو کشور هموار میشه . اون موقع باید بریم یه ماشین چینی رو که شاید ارزون هم باشه بخریم و کلی به به و چه چه کنیم که حرمون به کرسی نشست و کمپین جواب داد !
از طرفه دیگه من اصلا کار خودرو سازهارو تایید نمیکنم و تو دزدی و فروش چند برابر قیمتشون شکی نیست و این نخریدن مردم کاملا به جاست ! ولی کار درستی که اگر من بودم انجام میدادم این بود که به جای ماشین بیکیفیت و قیمت بالا مدل های خیلی امن تر و با امکانات تر ماشین های خارجی مثل ولوو ، فولکس ، میتسوبیشی و ... رو وارد میکردم و اینجا مونتاژ میکردم و دیگه خبری از پراید و پژو نبود . اینطوری مردم ماشین های خوب و به صرفه سوار میشدن و نه کارمندا بیکار ! برمیگشتن سر کارشون ولی اینبار ماشین های خارجی مونتاژ میکردن .
اینم راهکار اینجانب در حد عقل ناقصمون ! باشد که رستگار شوید ! :دی
پی نوشتـــ :
لطفا چند ثانیه وقت بذارین و " اینــجا " رو بخونین ...
هوا داشت خنک میشدا ! دوباره گرم شد انگار .

نعمت بزرگ فراموشی !

  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۷:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۹ بازدید

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...
پی نوشتـــ :
پست قبلی بنا به دلایلی حذف شد . ببخشید بابت بی جواب موندن کامنتهاتون .
اینقدر گفتین قسمت نظرات زشت شده عوضش کردم .

اندر حکایت سیگار ...

  • يكشنبه ۸ شهریور ، ۲۳:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۸۱ بازدید

یه دستش به فرمون بود و یه دست دیگه اش روسریشو که افتاده بود روی شونه اش میکشید جلو ! روژ لبش که تا چند میلی متر بالاتر از لب های چربی تزریق شده اش کشیده شده بود رو با زبون میخورد . مدام اینور و اونور رو نگاه میکرد و به سیگارش که لای انگشتاش بود پک میزد . یه جوری برخورد میکرد انگار خیلی داغونه و فقط سیگار بهش آرامش میده و همه کمبودهاشو جبران میکنه . ماشین پشت سری بوق میزد ، تاکسی جلویی کلی ناسزا بارش میکرد و تمام چهارراه رو یه نفری بسته بود ! نمیدونم ! شاید خیلی خوشحال بود که همه دارن بهش توجه میکنن و سیگارو دستش میبینن . شاید هم خیلی کلاس داره که توی ماشین یه پاکت بزرگ از سیگارهای درشت و خارجی باشه ! همه این صحنه هارو امروز از صندلی عقب یه تاکسی دیدم . راننده هم مثل بقیه بوق میزد و فوحش میداد ولی من هیچ صدایی نمیشنیدم و تمام توجهم به اون دختر بود ! به دختری که راهشو گم کرده . نمیدونست به کدوم سمت باید بره و بین نگاه های خشن مردم محکوم میشد ...


واقعا چرا ؟ چطور یه استوانه کوچک سفید که وسطش پر از برگ های گیاهه میتونه به ما بزرگی و کمالات بده ؟ چرا همیشه سیگار برای نسل جدید نمادی از بلوغ فکری و جسمیه ؟ و چرا صفحه های مجازی پر شده از عکسهایی سیاه که مضمون همش دود شدنه ؟ این ها همه علامت سوالهای بزرگی بوده که همیشه دور سرم میچرخیده و هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم ...
شاید سیگار کشیدنه یه پسر تو هر سن و سالی اونقدر تو نظرم بد و زشت نباشه ولی واقعا از مصرف دخانیات دخترها بیزارم ! چه سیگار و چه قلیون که این روزها تفریحه همه شده . نمیدونم چرا ولی اصلا احساس خوبی نسبت به اون دختر پیدا نمیکنم وقتی میبینم به دود وابسته اس . نمیدونم مقصر کیه ! مشکل از خانواده ها شروع میشه یا دوست و رفیق ! شاید هم ...
یاد بگیریم هیچکس با وابستگی به اینجور تفریحات تو نظر بقیه با فهم و کمالات به نظر نمیاد و سیگار دوای دردهای اعصاب و آروم کننده روح و و روان نیست ...
دل نوشتـــ :
سیگار نمیتواند بوی شیر دهان را به بوی مردانگی بدل کند ...

صفحات دیگر

۱ ۲ »