امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۶ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

گریزی به نوستالژی های کودکی ..

  • چهارشنبه ۴ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۱ بازدید

امروز با چندتا از همکارا داشتیم گپ میزدیم که بحثمون رسید به خاطرات بچگیو نوستالژی های قدیم . اینقدر با ذوق تعریف میکردیم و عکس اسباب بازی های بچگیمون رو تو اینترنت به هم نشون میدادیم که اصن نفهمیدیم چطوری ساعت شد یک ظهر و ما هنوز داریم میگیم و ذوق میکنیم . هیچوقت فکر نمیکردم دیدن دوباره پاکن های دو رنگ که یه طرفش برای پاک کردن خودکار بود و همیشه برگه رو پاره میکرد و یا دیدن بازی بوکس آتاری و دسته خلبانیش اینقدر خاطره رو برامون زنده کنه . تازه یه سرچ که زدیم از این اتوبوس دو طبقه ها هم دیدیم که من یادمه با بابام سوار شدیم یه بار . البته زمان ما هم دیگه از این اتوبوس ها تک و توک بود و مربوط به نسل قبل از ما میشد .. خلاصه که روز جالبی بود ، رفتیم تو فکر بچگی ها ؛ بستنی یخی ، نوشمک ، آدامس خروس و ... شما هم کلمه "نوستالژی" رو تو گوگل سرچ کنید ، عکس های جالبی میاره براتون ..

کودکی و قابلمه ای که نثارم شد !

  • يكشنبه ۲۴ مرداد ، ۱۵:۳۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۴۶ بازدید

یادمه وقتی کوچیکتر بودم ، خیلی کوچیکتر از الان تو یه مجتمع زندگی میکردیم که 15 طبقه بود . هر طبقه 11 تا واحد داشت و ما 11 تا همسایه مثل یه خانواده بزرگ بودیم . همه بچه ها هم سن هم بودیم و همدیگرو آبجی داداش صدا میکردیم . مثل آبجی ریحانه که الان ازدواج کرده ، آبجی صدف که فکر میکنم الان برای کنکور امتحان میده و داداش امید که دانشگاهشو داره تموم میکنه و داداش علی که هنوزم بعد از گذشته بیست و پنج شش سال رفاقتمون ادامه داره ...
یادم میاد یه روز همه با هم رفته بودیم پارک نزدیک مجتمع ، بعد از حدود یه ساعت تاب بازی و خوردن بستنی کیم که اون موقع ها فکر کنم قیمتش 75 تومن بود و از حق نگذریم از همه بستنی های الان بیشتر میچسبید برگشتیم سمت خونه برای ناهار . نزدیک خونه بودیم که پسر تخس طبقه اولی که هر چی از شرور بودن و بی ادبیش بگم کم گفتم شروع کرد تیکه انداختن به دخترای همسایه ما . با اینکه حدود 5 6 سالی کوچیکتر از ما بود ولی تو شیطنت و گستاخی دست همه مارو از پشت بسته بود !
از اونجایی که هم همیشه یه حس سوپر منی تو وجودم داشتم جلوش دراومدم و گفتم امیرمحمد پدرتو در میارم تا تو باشی دیگه به آبجی های من توهین نکنی ! رفتم سمتش و یه ضربه محکم زدم توی صورتش ! دخترا هم شروع کردن به تشکر کردن از من و همین باعث شد شیرتر بشم و به کتک زدنم ادامه بدم . یادمه بعد از چندتا ضربه هولش دادم و از پشت افتاد توی شمشادها و شروع کرد به گریه کردن و منم شروع کردم واسش کوری خوندن که یه دفعه از چیز محکم و سختی از پشت اومد و خورد تو شقیقه ام ! به قدری ضربه محکم بود که تا چند ثانیه گوشم صوت میکشید . اومدم برگردم ببینم ضربه از کجا بود که دومی رو محکم تر خوردم و پرت شدم روز زمین ! توی گیج و منگیه خودم بودم که دیدم بابای امیرمحمد با یه قابلمه توی دستش داه میاد سمتم . فرصتو از دست ندادم و پا گذاشتم به فرار . با کلی داد و بیداد و فوحش دنبالم کرد و بالاخره موفق شدم فرار کنم . حدود نیم ساعتی از اونجا دور بودم و با کلی ترس و لرز و دهن پر خون برگشتم خونه . مستقیم رفتم توی توالت و دهنمو شستم ، دندون آخریم شکسته بود و هنوز هم جای شکستگیش هست !
مامانم کلی ترسیده بود و منم داستانو براش تعریف کردم که چی شده . گفت شب که بابات اومد میریم دم خونشون . گذشت تا شب شد ، بابام وقتی ماجرا رو فهمید کلی عصبانی شد و گفت همین الان میپوشم بریم دم خونشون . منم که خوشحال از اینکه حقشونو میذاریم کف دستشون باهاش رفتم تا رسیدیم دم در خونه امیرمحمد اینا . زنگ درو زدیم که باباش اومد دم در ! گفتم الان بابام میزنه تو دهنش که یهو دیدم شروع کردن سلام و احوال پرسی و کلا قضیه مارو یادشون رفت ! از شانس گنده بنده نگو با هم همکار و رفیق دراومده بودن . هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتم خونه و یادگرفتم که دیگه الکی غیرتی نشم !
البته ناگفته نماند تا سالها هر روز ایمرمحمدو کتک میزدم و هنورم که هنوزه حس میکنم تخلیه روانی نشدم و اگر جایی تو خیابون ببینم و بشناسمش کتکش خواهم زد :دی
راستی ؛ میدونم خواهین پرسید قابلمه از کجا اومده بود ! برای منم سوال بود تا اینکه روزهای بعد دیدم ظرف غذای بابای امیرمحمد که هر روز توش غذا میذاشت و میبرد سر کار و اون روز موقع دعوا داشته برمیگشته که دیده پسرشو دارن میزنن و باقی ماجرا ...