بابا قهرمانه ..

  • يكشنبه ۵ مرداد ، ۱۰:۲۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۸۷ بازدید

بابا همیشه آخر شب ها که میخواد بخوابه عینکشو در میاره میذاره کنار بالشتش و بعد از یکم ماساژ دادن چشماش اونارو روی هم میذاره و میخوابه ! صبح ها هم وقتی بیدار میشه هنوز چشماشو باز نکرده میگرده دنبال عینکش ..
بابا کمتر از یک ماه دیگه میشه 59 سالش ! چه عدد ترسناکی ! چه زود بابای 26 ساله شد 59 سالش ! وقتی عکس های آلبومو نگاه میکنم و موهای یه دست مشکیشو میبینم دلم میخواد برم شونه ها ماساژ بدم و بگم هنوز خوشتیپ ترین بابای دنیایی که هر جا اسمت میاد صداقتتو مثال میزنن ..
شب ها وقتی میخوابم به این فکر میکنم که کاش منم یه روزی بابایی مثل تو بشم ..

درد دل های یواشکی ...

  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۷۶ بازدید

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...