گریزی به نوستالژی های کودکی ..

  • چهارشنبه ۴ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۱ بازدید

امروز با چندتا از همکارا داشتیم گپ میزدیم که بحثمون رسید به خاطرات بچگیو نوستالژی های قدیم . اینقدر با ذوق تعریف میکردیم و عکس اسباب بازی های بچگیمون رو تو اینترنت به هم نشون میدادیم که اصن نفهمیدیم چطوری ساعت شد یک ظهر و ما هنوز داریم میگیم و ذوق میکنیم . هیچوقت فکر نمیکردم دیدن دوباره پاکن های دو رنگ که یه طرفش برای پاک کردن خودکار بود و همیشه برگه رو پاره میکرد و یا دیدن بازی بوکس آتاری و دسته خلبانیش اینقدر خاطره رو برامون زنده کنه . تازه یه سرچ که زدیم از این اتوبوس دو طبقه ها هم دیدیم که من یادمه با بابام سوار شدیم یه بار . البته زمان ما هم دیگه از این اتوبوس ها تک و توک بود و مربوط به نسل قبل از ما میشد .. خلاصه که روز جالبی بود ، رفتیم تو فکر بچگی ها ؛ بستنی یخی ، نوشمک ، آدامس خروس و ... شما هم کلمه "نوستالژی" رو تو گوگل سرچ کنید ، عکس های جالبی میاره براتون ..

معده گفت کمی رحم کن برادر !

  • سه شنبه ۲ خرداد ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۰۷ بازدید

دیروز یکی از همکارها که قول داده بود اگر آقای روحانی رای بیاره و رییس جمهور بشه به همتون ناهار میدم به وعده اش عمل کرد و به کل بچه ها ناهار داد . من کباب خوردم ، اسمشو یادم نیست کباب چی بود ولی هر چی بود خیلی خوشمزه و متفاوت بود . مراعات هم نکردم و یکم برنج خوردم باهاش . شبش که رفتم باشگاه یه دست کشیدم رو شکمم حس کردم یه لایه نازک چربی اومده زیرش ! امروز هم یکی دیگه از همکارها ماشین خرید و به همه ناهار داد . ایندفعه پاستا خوردم و باز یه جنایت دیگه علیه خودم کردم :دی فکر کنم امشب هم یه میلی متر شکمم بیاد جلو . بعضی وقتا باید خوب غذا خورد ، مخصوصا وقتی همکارت خسیسه و پولدار ! راستی ، فردا هم یکی زحمت بکشه خونه بخره یا بچه دار بشه گشنمونه بابا :دی