سحری خورهای لامصب !

  • سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ، ۱۵:۴۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۸۲ بازدید

یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو میدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری میخورن . اون موقع ها رادیو ما همیشه روشن بود و صدای ربنای شجریان میومد . نمیدونستم کسی که صداش داره میاد کیه فقط همیشه بهم حس دلتنگی و غصه میداد . با خودم فکر میکردم کاش منم میتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر میکردم وای چقدر داره بهشون خوش میگذره و از صدای قاشق چنگالشون معلومه چقدر غذاشون خوش مزه اس !

دیشب که ساعت 2 از دفتر اومدم خونه و بعد از یک ربع خوابیدن بیدار شدم که سحری بخورم یاد قدیما افتادم . کاش بزرگ نمیشدم و هنوز فکر میکرم اگر روزه بگیرم از تشنگی میمیرم . کاش اینقدر زود نمیرسیدم به سنی که به خودم میام و میبینم ریش هام یک سانت بلند شده و من حتی فرصت نکردم مرتبشون کنم و چقدر دیگه حس و حال قدیم رو نداریم . نه صدای ربنا ، نه قرمه سبزی هایی که بوش از خودش هم خوشمزه تر بود و نه نور نارنجی رنگ آشپزخونه ..

ماه رمضونتون مبارک ؛ این ماه ماه خداست ، باهاش زیاد حرف بزنید ..

مهمونی عجیب من در لندن !

  • دوشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۳۸ بازدید

مهمونی عجیبی بود ، روی پشت بوم یکی از ساختمون های بلند لندن بود . نمای اتاق ها شیشه بود و یه استخر بزرگ هم جلوش بود که پر از مهمون های زن و مردی بود که درینک ( بخونید نوشیدنی ! ) به دست داشتن با هم خوش و بش میکردن . من هم نشسته بودم رو یکی از صندلی های کنار استخر و داشتم درینک میزدم و مهمون هارو برانداز میکردم . همه چیز خوب داشت پیش میرفت که برق های کل شهر رفت . همه جا ساکت شد و همه مات و مبهوت تو تاریکی سر جای خودشون ایستاده بودن . یه لحظه دستم رفت سمت جیب شلوارم و دیدم گوشی های موبایلم نیست . با سرعت دویدم توی ساختمون و رفتم سمت میز اُپن آشپزخونه . یه آقای ق بلند رو دیدم که چهارتا موبایل دستش بود و داشت فرار میکرد . دویدم دنبالش و چند متر جلوتر از نقطه فرارش از پشت گرفتمش . چسبوندمش به دیوار و گوشی هارو از دستش گرفتم . تو همون تاریکی بلند داد زدم اینجا دزد هست مراقب گوشی هاتون باشید . مراقب کیف پول و لوازم گرون قیمتتون باشید . همه ترسیده بودن و شروع کردن جیغ و داد کشیدن . هر کسی میدوید به سمت یکی دیگه و خلاصه بلبشویی شده بود . من هم تو اون تاریکی با چهارتا گوشی که یادمه یکیش بالای 30 میلیون میارزید مهمونی رو ترک کردم . وقتی رسیدم پایین ساختمون و به خیال اینکه پول خوبی به جیب زدم دیدم چشمم به سمت راست شکمم خورد . خشکم زد ! یه چاقوی ده سانتی تا نزدیکای دسته اش تو شکمم فرو رفته ! ولی کی ؟ کجا ؟ چرا دردی رو حس نکردم من ! تو همین فکرا بودم که از شدت خونریزی بی حال روی زمین افتادم و با صدای بابا که میگفت پاشو پسر روز تعطییلی برو برامون نون تازه بگیر از خواب بیدار شدم . همه جارو گشتم ولی دیدم واقعا خواب بوده و خبری از چهارتا گوشی گرون قیمت تو خواب نبود . سرتون رو درد اوردم کاش همون اول گفته بودم همه ماجرا رو امروز تو خواب دیدم :دی

معده گفت کمی رحم کن برادر !

  • سه شنبه ۲ خرداد ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۰۵ بازدید

دیروز یکی از همکارها که قول داده بود اگر آقای روحانی رای بیاره و رییس جمهور بشه به همتون ناهار میدم به وعده اش عمل کرد و به کل بچه ها ناهار داد . من کباب خوردم ، اسمشو یادم نیست کباب چی بود ولی هر چی بود خیلی خوشمزه و متفاوت بود . مراعات هم نکردم و یکم برنج خوردم باهاش . شبش که رفتم باشگاه یه دست کشیدم رو شکمم حس کردم یه لایه نازک چربی اومده زیرش ! امروز هم یکی دیگه از همکارها ماشین خرید و به همه ناهار داد . ایندفعه پاستا خوردم و باز یه جنایت دیگه علیه خودم کردم :دی فکر کنم امشب هم یه میلی متر شکمم بیاد جلو . بعضی وقتا باید خوب غذا خورد ، مخصوصا وقتی همکارت خسیسه و پولدار ! راستی ، فردا هم یکی زحمت بکشه خونه بخره یا بچه دار بشه گشنمونه بابا :دی