چشم هایش ، چشم هایش ، چشم هایش ..

  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ، ۱۲:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۴۳ بازدید

محکم به پای باباش چسبیده بود و با صدای بلند سوال میکرد . بابا کجاییم الان ؟ تو مترو عزیزم . جا نیست بشینیم ؟ نه پسرم شلوغه دوتا ایستگاه دیگه پیاده میشیم . دیگه سوال نکرد و همونطوری به پای باباش چسبیده بود . چند ثانیه ایی نگاش کردم و خواستم بلند شم تا جامو بهشون بدم که نفر رو به روییم پیش قدم شد و این کارو کرد . آروم رفتن به سمت صندلی ، دستش هنوز به پای باباش بود و وقتی نشست روی صندلی خیره شد به جلوش . چشم از چشماش برنمیداشتم و محو تماشاش بودم . ولی چرا ؟ چرا خیره شده بودم بهش ؟ هیچ صدایی رو نمیشنیدم جز صدای حرف زدن اون کوچولو با باباش . سوال پرسیدنش دوباره شروع شد و بابا با حوصله همه چیز رو براش توضیح میداد . دست فروش ها میومدن و خط نگاهمو قطع میکردن و وقتی دور میشدن باز خیره میشدم بهش . یکیشون از دور صداش میومد ؛ چراغ های رقص نور مخصوص چشن ها و مهمونی های شما ، با کیفیت و زیبا ، حتی قابل استفاده برای اتاق خواب بچه ها .. نزدیک شد و صداش واضح تر شد ، رقص نورهای ... گوش های پسر تیز شد ، بازوی بابارو فشار داد و گفت بابا اینا چیه ؟ لامپ عزیزم ، نور میده . قشنگه ؟ آره پسرم نورهای رنگی میده . دستفروش نزدیک شد و یکیشو داد بهش ، پسر لمسش کرد و لبخند زد ، گفت بابا چطوری کار میکنه این ، بابا دستشو گرفت و گذاشت روی دکمه اش ، اینجاست ، اینو بزنی روشن میشه . دکمه رو فشار داد و نورهای رنگی کل صورتشو روشن کردن ، فضای مترو و صورت همه مسافرا که سکوت کرده بودن و محو تماشای ذوق های پسر بودن هم مثل دونه های الماس میدرخشید ..
چشم هاش شاید نابینا بود ، ولی انعکاس رنگ ها توی سیاهی قرنیه اش قشنگترین رقص دنیا بود .. نیم ساعت تمام نگام روی صورت مثل ماهش بود و اشک هام از گونه هام سر میخورد و پایین می افتاد . شاید نه فقط من ، تمام مسافرای قطار توی دلشون اشک میریختن و با چشم های بارونی ذوق های روشن پسرک رو نگاه میکردن ..
خدایا ! میشه چشم هاشو بهش برگردونی ؟ اون بیشتر از ما آدم ها لایق این چشم هاس ..
پی نوشتـــ :
تحریم شدیم ؟ نقدی ؟ نظری ؟ فکر کنم نوشته هام دیگه خریدار نداره که کامنت پست هام اومده زیر 4 ، 5 تا ..

زندگی در مترو جریان دارد ...

  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۰۰ بازدید

چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...