با هم سنت شوخی کن بچه !

  • شنبه ۱۵ مهر ، ۱۶:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۶ بازدید

کلا خانواده خاله بابام عجیب غریبن ! هم خود خاله بابام ، هم شوهرش و هم بچه هاش .. فکر کنم 60 سالی میشه مسافرت نرفتن و قیافه هاشونم همونطوری مونده ! یعنی الان که نزدیک به 90 سال دارن همون صورت 20 سال پیش رو دارن . 4 تا پسر داره با یه دختر . یکیشون وضعیت دین و ایمانشو کلا بی دین اعلام کرده و یکی دیگه شون کار و زندگیشو ول کرده و رفته خادم امامزاده شده ! در این حد عجیبن یعنی ! چند روز پیش با خبر شدیم که برادر مش غلام ( همون شوهر خاله ) به رحمت خدا رفته برای همین جمعه تصمیم گرفتیم برای عرض تسلیت بریم خونشون . محیط داخلی خونه همونی بود که عید دو سال پیش بود . حتی یه انگور خشک شده چسبیده بود به پشتی که دیروز چک کردم دیدم سر جاشه ! ده دقیقه ایی از نشستن ما گذشته بود که مش غلام گرم تعریف کردن از برادرش و خاطراتشون شد . میگفت 10 سالی میشد ندیده بودمش و موقع ختمش رفتم فقط ، اونم به اصرار بچه ها ! کلا خیلی استرسی ان خانوادگی ! یعنی میگن از خونه نریم بیرون همه جا پر از خطر و حادثه اس ! شهرستانم واسه ختم زوری رفته بودن و دو روزه برگشتن خونه ..
مش غلام تعریف میکرد آره هفته پیش صبح ساعت 7 رفتم بانک حقوقمو بگیرم هنوز بانک باز نکرده بود . یکم نشستم تا باز کردن و مسئول باجه گفت هنوز واریز نشده حقوقها ، منتظر موندم تو بانک تا ساعت 11 ظهر هی چک میکردم میگفت واریز نشده ! اومدم خونه صبح فرداش رفتم ساعت 6 و نیم وایسادم تا اومدن باز گفتن حقوق ها واریز نشده . نشستم تا 10 که بانکدار گفت حقوق ها واریز شد ! از بانک اومدم بیرون و میوه خریدم و تو راه برگشت زنگ زدن از شهرستان که داداشت فوت شده و باقی ماجرا !
من خنده ام گرفته بود ! گفت مش غلام چرا 6 صبح رفتی واسه حقوق ؟ میخوابیدی 10 هم میرفتی پول تو حساب بود دیگه کسی برش نمیداره که . چرا خودتو اذیت میکنی ؟ تا این جمله منو شنید ذوق تو صورتش خشک شد و ماسید ! به بیرون پنجره خیره شد و رفت تو فکر ! یه جوری ساکت شد که گفتم موتورش شاتون زد و تسمه تایمش پاره شد ! تا شب که اونجا بودیم کم حرف میزد و همش تو فکر بود ! فکر کنم فهمیده بود 80 سال الکی صبح ها ساعت 6 بیدار میشده ! :))

درد دل های یواشکی ...

  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۰۲ بازدید

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...