امید در دلهایمان یا همان لنگ کفش در بیابان !

  • پنجشنبه ۲ خرداد ، ۱۶:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۵۴ بازدید

همیشه نوشته های " نیکولا " رو دوست داشتم ، حس همزاد پنداری جالبی بهم میده . امکان Select و Copy کردن نوشته هاشو بسته و از اونجایی که این امکانات برای آشنا به فنون طراحی و کدنویسی بسته نیست :دی من این پستشو نقل قول میکنم و امیدوارم ناراحت نشه  . بخونید از بلاگ نیکولای آبی :

بیایید همین اول کار با هم روراست باشیم. حقیقت تلخ این است که کیفیت زندگی‌هایمان پایین آمده. دیگر نمی‌توانیم فلان شامپوی خارجی را که موهایمان به آن عادت کرده بود بخریم؛ دیگر خریدن میوه از فلان مغازه‌ی خاص برایمان امکان‌پذیر نیست؛ دیگر موقع نگاه کردن به فروشگاه‌های اینترنتی به جای کلیک روی «پرفروش‌ترین اجناس» مجبوریم روی «ارزان‌ترین» بزنیم؛ دیگر برای هر موفقیت کوچکی به دور و بری‌هایمان شیرینی نمی‌دهیم؛ دیگر قبل از قرار گذاشتن با دوستانمان باید به وضع جیبمان و ماشین حساب گوشی‌مان نگاه کنیم؛ دیگر کمتر هدیه می‌دهیم و کمتر هدیه می‌گیریم و هزار چیز دیگر. اما خوبی‌اش این است که با همه‌ی این‌ها هنوز هم نقطه‌ی آبی کوچکی ته ذهنمان هست که نمی‌گذارد بپوسیم. نمی‌گذارد بنشینیم و لحظه‌ها را بشماریم تا ببینیم کی از ناامیدی تلف می‌شویم. وقتی از خریدن یک رژ لب ارزان قیمت دلمان می‌گیرد، نقطه‌ی امید است که می‌آید جلوی آینه و می‌گوید :«با این هم قشنگی!» نقطه‌ی امید است که طعم پرتقال‌های کوچک آبگیری را به اندازه‌ی پرتقال‌های بزرگ گران‌قیمت برایمان شیرین می‌کند؛ امید خودش را تار و پود می‌کند و جلوی کهنه دیده شدن لباس‌های قدیمی‌مان را می‌گیرد؛ امید است که اسم‌فامیل بازی کردن با دوستانمان را به اندازه‌ی کارتینگ و شهربازی و اسب‌سواری لذت‌بخش می‌کند. می‌دانید ؟ حقیقت قهوه‌ی تلخی است اما امید مثل دانه‌های شکر، تک و توک توی فنجان‌هایمان پیدا می‌شود و همان هم غنیمت است !

حال همه ما خوب است / نیست !

  • چهارشنبه ۱۱ ارديبهشت ، ۱۷:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۴۳ بازدید

هیچقت تو زندگیم اینقدر تحت فشار مالی بودن رو حس نکرده بودم . بعد از راه اندازی کسب و کار استارتاپی خودم ( که بعدا راجع بهش مفصل صحبت میکنم ) فهمیدم چقدر اداره کردن یه شرکت سخته . چقدر وقتی کارمندا با جون و دل کار میکنن دلت میخواد آخر ماه شرمنده شون نباشی و با جیب پر پول بفرستیشون خونه تا آماده بشن برای ماه بعد و روزهای پر انرژی ..

متاسفانه همه این علاقه مندی ها تو فکرم اتفاق میافته . وضعیت اقتصادی کشور به نقطه بحرانی خودش داره میرسه و تقریبا با یه کشور ورشکسته و تعطیل داریم رو به رو میشیم . همه اینهارو وقتی با پوست و گوشتم حس کردم که کارفرماها وقتی برای توسعه کسب و کارشون میان سراغ تیم تبلیغاتی ما اولین نگرانیشون پرداخته ! ترس از اینکه چه اتفاقی قرار بیافته ! قراره به کجا برسیم ؟ قرار چوب ندونم کاریه اون بالا سری هارو تا کی بخوریم ؟ بیشتر از این نمی نویسم و طولانیش نمیکنم ، فقط حال همه ما خوب نیست ، همین ..

به زمین گرم خوردگان !

  • يكشنبه ۱۵ مهر ، ۱۴:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۲۴ بازدید

یارو کلا نیمدونست دلار چیه و چه شکلیه ! فقط شنیده بود هی قیمتش میره بالا میاد پایین یه سری هم میرن میخرن و میفروشن و سود میکنن و از اونجایی که فقط به پول رسیدنه براش مهم بود رفت خونه و زندگی و ماشین و هر چی داشت و نداشت رو فروخت داد دلار خرید و گذاشت توی بالشتش تا قیمت که رفت بالا بفروشه و بدون زحمت چند ده میلیون سود کنه . تو همین رویاها بود که یهو دلار چند هزار تومن کشید پایین و دید نه همیشه نمیشه از بدبختی مردم پول درآورد و یه شبه تمام زندگیشو روی هوا دید . دستش رفت سمت چپ سینه اش و با مخ به همون زمین گرمی خورد که باید میخورد !
میدونی ؟ من اصلا کاری ندارم قیمت چرا بالا پایین شد و این پایین اومدن یه روزه دلیلش چی بود و چه هدفی پشتش بود ، فقط اینو میدونم که یکی از کثیف ترین خصلت های اخلاقی طمع زیادی داشتنه ! اینکه حرص بزنی واسه چیز مفتی ! دنبال راهی باشی واسه یه شبه راه صد ساله رو رفتن ! واسه نون در آوردن از بدبختی مردم ! من اینا تو کتم نمیره . من اینارو درک نمیکنم چون دارم لا به لای مردمی زندگی میکنم که درد رو تحمل میکنن تا نیان پیش من بگن ندارم فلان جامو عمل کنم ..
اگر ضرر کردی که هیچی حقت بوده بخور نوش جونت عاقبت طمع میشه همین ، اگرم سود کردی که منتظر باش تا با صورت بری همون جایی که باید میرفتی . دنیا همیشه روی خوششو نشون آدم ها نمیده ..

مادر ، قصه ای که زود تمام میشود ..

  • چهارشنبه ۳ آبان ، ۱۶:۱۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۷۱۱ بازدید

مامان وقتی رفت ، بابا تازه فهمید چقدر دلش برای صدای زنونه ایی که هر روز بهش سلام میکرد و کتشو به چوب لباسی آویزون میکرد تنگ شده .
مامان وقتی رفت آبجی کوچیکه دیگه شلوغ کن و پر سر صدا نبود ، برای خودش میرفت گوشه اتاق و عروسک هاشو جمع میکرد دورش . بعضی وقتا از لای در که سرک میکشیدم میدیدم لباسای مامان رو چسبونده به صورتش و با اشک داره باهاشون حرف میزنه . عروسکهاشو نگاه میکنه و میگه مامان همینجاس ، شب ها برامون لالایی میخونه و نمیذاره تنها بخوابیم . درو آروم میبندم و همون پشت در زار زار گریه میکنم . به زندگی که دیگه زورم بهش نمیرسه . به خونه ایی که آشپزخونه اش چند ماهیه تعطیل شده و مثل یه کوره سوخته متروکه شده . ما دیگه دل و دماغ زندگی نداریم . بابا که فقط میره سر کار و برمیگرده . نه حرفی میزنه و نه حتی درست و حسابی به خودش میرسه . هیچوقت با ریش های بلند ندیده بودمش . دیگه حتی اون کت بلند چهارخونه اش رو هم نمیپوشه و میگه وقتی کسی نیست اونو از رو دوشم برداره میخوام که نباشه ، همرو کاور کشیده گذاشته گوشه کمد تا چشمش بهشون نخوره .
مامان ، چرا الان ؟ چرا درست وسط زندگی ولمون کردی رفتی . نگفتی جواب عروسک های آبجی کوچیکه رو چی باید بدیم ؟ وقتی ازمون میپرسه مامان کی برمیگرده از سر شام بلند نشیم هر کدوم بریم یه سمتی بغضمونو بترکونیم . میبینی ؟ خونه ساکت و سوت و کور ، هر روز بعدازظهر کوفتیه جمعه اس . روزی که اصلا دوسش نداشتی و همیشه میبردیمون بیرون . هیچکس گوشه آشپزخونه نیست . گرد و خاک همه جارو گرفته و دستی نیست که با وسواس اونارو تمیز کنه . مامان ؟ مامان اصلا میشنوی ؟ رفتی ولی ما داریم ادامه میدیم فقط .. هنوز جرات نکردیم وسایلتو جمع کنیم . هنوز لباسهات دست نخورده گوشه کمد مونده .. مامان ؟ میشه برگردی ؟ ما هنوز به نبودنت عادت نکردیم ..
از مجموعه داستان : #مادر_آیینه_است
#مسعودکوثرى

هر تاکسی قصه ای دارد ...

  • چهارشنبه ۱۲ آبان ، ۱۴:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۶۱ بازدید

× میرداماد ؟ میرداماد میری آقا ؟
- الان خیلی شلوغه .. ممم .. بیا بالا میریم توکل به خدا ...
× آقا ممنونتم نیم ساعته وایسادم هیچکس سوارم نمیکنه .
- آخه صرف نداره الان خیلی شلوغه .
× باز هم خدا پدر مادر شمارو بیامرزه سوارم کردی .. ممنون آقا . ماشینمو یه هفته اس خوابوندن فلج شدم بخدا .. همش باید منتظر تاکسی باشم و به هیچ کاریم هم نمیرسم ...
- ای بابا .. چرا خوابوندن ؟ تخلف کردی ؟
× نه والا .. داشتم برمیگشتم تو اتوبان پلیس جلومو گرفت گفت مدارک ؟ یه افسر نشست تو ماشین گفت باید ماشین بره پارکینگ .. هر چی هم سوال کردم گفت امنیت اخلاقی از شما شکایت کرده ! گفتم منو چه به موردهای اخلاقی ! ضبط و سیستم خفن هم نداشت ماشینم .. فرستادنم وزرا گفت خودتو معرفی کن .. رفتم گفت سال 92 یه خانوم بدحجاب تو ماشینت بوده .. گفتم خدا خیرت بده من یادم نیست دیروز کجا بودم سال 92 ؟
- حالا واقعا بود ؟
× نه حاج آقا .. فقط میخواستن 450 تومن عوارض و 320 تومن خلافی مارو پیاده کنن .. آخرشم نگفتن مشکل چی بوده هی میگفتن شکایت داری دیگه گیر نده .. برو پرداخت کن یه هفته دیگه بیا ماشینتو در بیار .. اینم مملکت ماست ! میبینی توروخدا ...
تمام این صحبت ها بین من و راننده مسنی که یه ماسک سفید به صورتش زده بود و از لرزش های دستش معلوم بود چندین بار سکته رو رد کرده رد و بدل شد . پیرمرد آرومی با موهای کم پشت سفید که حدود بیست دقیقه ایی رو با هم هم کلام بودیم تا به مقصد رسیدیم . دستاش میلرزید ، حرف های من انگار سر زخمی رو باز کرده بود که داشت از شدت عفونت به سوزش شدید میافتاد ...
تعریف کرد ، از گذشته ها ، میگفت سال 78 یه مغازه داشته که متری 10 میلیون قیمتش بوده ، وضع و اوضاع مالیش خیلی خوب بوده و برای خودش برو بیایی داشته . داداشش به مشکل مالی میخوره و برای نزول کردن پول ازش میخواد ضامنش بشه . اینم ضامن میشه و داداشش تمام پول هارو به باد میده ، فرار میکنه و میره یه جا که هنوز هم معلوم نیست کجاست خودشو گم و گور میکنه و برادرش میمونه با کلی طلبکار ، میرن وکیل و دادگاه رو میخرن و قاضی حکم میده تمام اموالشو مصادره کنه . ماشینش ، مغازه اش ، خونه اش و مابقی اموالشو بالا میکشن و دست از سرش برمیدارن . میگفت سکته کردم و از شدت ناراحتی چهره ام چندین سال شکسته شد ، چند بار تا مرگ رفتم و برگشتم ...
از شنیدن این حرفای پیرمرد خیلی ناراحت شدم ، گفتم چقدر بی رحم بوده داداشش ، اونا که از خون و گوشت هم بودن . قصه زندگیش به همینجا ختم نشد ، میگفت سال 83 یه ویلا داشتم توی محموداباد که چند سال بهش سر نزده بودم . وقتی رفتم دیدم توش یه خانوار زندگی میکنه ! سند هم داشتن حتی ، اونجا بود که فهمیدم ازم کلاهبرداری کردن ! سند سازی کردن و ملکمو بدون اصلاع من فروختن . خریدار هم کله گنده بوده و باز مثل چند سال قبل این آقا هم قاضی و دادگاه رو خریده بود و ملک رو از چنگش درآوردن .
به قدری از مشکلات زندگیش گفت که دوست داشتم محکم بغلش کنم ، بگم تنت سلامت مال دنیا میاد و میره . وقتی خواستم پیاده شم بهم گفت با این همه خداروشکر ، راضی ام به رضای خدا ...
تا شب داشتم بهش فکر میکردم ، دیگه نداشتن ماشین و تو صف تاکسی وایسادن برام ناخوشایند نبود ...
خدایا شکرت ، راضی ام به رضا تو ...