logo

شاملو ؛ کجایی جان برادر ...

  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ، ۰۰:۱۵ ق.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۳۷۳

دو سه خط شعر که میخونم تو ذهنیاتت غرق میشم . همیشه وقتهای بیکاری اولین کاری که به ذهنم میرسه نگاه کردن به بیت های شعرته . بیش از حد احساس همزاد پنداری میکنم با تک تک لحظه های زندگیت و بی نهایت محو غصه های تو میشم وقتی به عکسی که سیگار به گوشه لب داری خیره میشم ...
شاملوى من ،
شانه هایت را از برف تکاندم ،
اما تو هنوز ریشه هایت جان ندارد !
به کدامین خاک خفته اى ،
جانِ برادر ...
#مسعودکوثرى

بوی ناب ماندن ...

یه دوستی داشتیم تو دانشگاه همون ترم اول عاشق و دلباخته نگاه های یکی از همکلاسیهامون شد . هر روز آخر کلاس مینشست و تمام مدت زیر زیرکی نگاش میکرد . اصلا میرفت تو دنیای خودش و کاملا مدهوش میشد . بارها میشد کنارش بودم و چند بار صداش میزدم ولی انگار نه انگار . حتی تو خیالاتش آینده زندگیشو با اون دختر ساخته بود و به قول گفتنی اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بود . من هم به عنوان یه دوست هر کمکی از دستم برمیومد براش انجام دادم چون میدونستم نیتش خیره . پسر بدی هم نبود ، البته تا وقتی ذهنیتی که از خودش ساخته بود برای همه ما قشنگ بود . گذشت و گذشت ؛ به هر واسطه و رابطی بود دستشو گذاشتیم تو دست دختر مورد علاقه اش ...
خیلی خوشحال بود ، روزهاش خیلی قشنگ شده بود و اینو میشد از برقی که ته چشماش سو سو میزد فهمید . ولی این خوشی دوامی نداشت و یه صبح که از خواب بیدار شدم ، چشمم به 12 تا میس کالی افتاد که روی گوشیم بود . شدیدا نگران شدم و خواب از سرم پرید ، قبل اینکه باهاش تماس بگیرم زنگ خونه رو زد و گفت پایین منتظرمه ! طاقت نیاورده و از 8 صبح منتظرم بوده اینجا . لباس پوشیده و نپوشیده ، صبحونه خورده و نخورده رفتم سمتش و مشغول صحبت شدیم ...
همه چیز تموم شده بود و تمام شکست های عشقیه دنیا روی سرش خراب شده بود . همه چیز با یه حرف به هم ریخته بود و اون حجم زیاده عشق از بین رفته بود ! پرسیدم اون حرف چی بود ؟ با دستای لرزون و اشک های روی گونه گفت میدونی خونه شون پایین شهر ؟
اونجا بود که یاد این جمله خودم افتادم و تو دلم گفتم ما آدم ها گاهی اوقات چقدر میتونیم سطحی نگر باشیم ...
کاش ،
همیشه دستانت ،
بوی ناب ماندن میداد ...
#مسعودکوثری

دوستیه ما هم مدت زیادی طول نکشید و از اون دوست چندین ساله که خبر ندارم . کاش هیجوقت خود واقعیش رو نشونم نمیداد و هنوز هم جز بهترین دوستهام بود ...

من و تو و یک بعد از ظهر جمعه !

  • دوشنبه ۲۶ بهمن ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۴۸۰

من عاشق ظهرهاى جمعه ام که بیشتر از روزهاى دیگر میتوانم کنار تو دراز بکشم و دستم را لا به لاى گیسوانت غرق کنم ...
بیشتر از هر صبح دیگر گرماى تو را کنارم لمس کنم و فارق از فکرهاى آزار دهنده و قسط های عقب مانده بانک بدهی های آغوشت را پرداخت کنم ...
زندگی میتواند زیباترین اتفاق باشد وقتی که هر روزمان جمعه و هر ساعتمان ظهرهای کنار هم بودن است ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
متن های بیشتر تو کانال تلگرام " دلنوشته های آقای میم " ...