تانگو به وقت پاریس ، ساعت 22:30 !

  • يكشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۲۷۴ بازدید

آخرین شب اقامتمون توى پاریس ، حدود ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت برج ایفل . هوا خیلى خنک بود و از هتل ما تا مقصد نیم ساعتى پیاده راه بود . قدم زنان میرفتیم و مغازه هارو تماشا میکردیم . شهر آروم و خیابون ها خلوت بود و فقط جلوى رستوران هاى کنار خیابون صداى موزیک و خنده مشترى ها میومد . گاهى هم گروهى از جوون ها دور هم جمع میشدن و سیگار به دست بلند بلند میخندیدن . خیلى دوست داشتم ببینم راجع به چیزهایى صحبت میکنن و چقدر فرهنگشون با فرهنگ کشور ما فاصله داره که متاسفانه زبون فرانسوى بلد نبودم و سوالم بی جواب موند .
بگذریم ، بعد از نیم ساعت پیاده روى رسیدیم به میدون رو به روى برج ، خیلى شلوغ بود ، همه ساعت به دست خیره شده بودن به ایفل و منتظر بودن . از بقیه اعضاى خانواده سوال کردم که چه اتفاقى قراره بیافته ؟ اون ها برعکس من بار اولشون نبود که میومدن پاریس ولى سوالمو بى جواب گذاشتن و گفتن خودت تماشا کن ببین .
ساعت 22.30 که شد کل برج با نورهاى چشمک زن تزئین شد . منظره فوق العاده ایى بود . همه شروع به دست زدن کردن و زوج ها هم همدیگرو میبوسیدن .

یکم اونورتر یه گروه خیابونى شروع به پیانو زدن کردن و مردم دورشون جمع شدن . زوج هاى پیرو جوون اومدن واست و شروع به رقص تانگو کردن .. هوا خیلى خنک بود و هیچ صداى جز ضرب آهنگ و ضرب هماهنگ پاى زوج ها نمیومد .. تا ساعت 1 شب اونجا بودیم و از آرامش محیط لذت میبردیم ..
وقتى برگشتم ایران و چشمم به میدون آزادى خورد تمام خاطرات برام یادآورى شد .. کاش ما هم کمى رقص و عشق توى این شهر داشتیم .. کمى شادى به هیچ جاى دنیامون برنمیخوره ..

امروز را باید زندگی کرد ...

  • يكشنبه ۳۱ مرداد ، ۲۲:۰۷ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۶۶۲ بازدید

پری ترشیده بود . 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد . کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد . ظاهرش خیلی بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود . قد و پاهای کوتاهی داشت . گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد .
یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذیی پاک می کرد .
این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد . صبح ها آقایی  ، پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود . فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند . آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود .
با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم ؛ « وا قربونت برم ، قابل نداشت » یا « نه نگو تو رو خدا ، اصلاً » چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت .
این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایمی روی پلک هایش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید . سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت . همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند . منشی شرکت می گفت  « بفرمایین . بنشینین . پری الان میاد ، اتاق آقای رئیسه » و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد . چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید . وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت « خوبی الان میام » می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون .
این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد . قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود . همه بچه های شرکت دعوت شدند ، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد . پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود ، غذا خوب نباشد ، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند . حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب . همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند .
آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت ؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند . بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد ! قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد . روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم . حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت « قطعاً پری مدتی نمیاد ، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه » اما پری صبح از همه زودتر آمد ؛ با جعبه یی شیرینی ! ته چشم هایش پر از اشک بود . شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد .
منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت « مگه برگشته ؟ » پری گفت « نه از من کلاهبرداری کرد ، ولی مهم نیست . این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود » قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت ...
ما فهمیدیم راست می گوید . مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود ، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم ...
پی نوشتـــ :
این روزها به شدت درگیره روزمره گی شدم و انگیزه ای برای نوشتن نیست ...