سفرهای مارکوپولو ؛ ارتفاعات فیلبند

  • يكشنبه ۱۲ آذر ، ۲۱:۰۰ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۱۲۰ بازدید

هوای عالی ، بامعرفت ترین رفقای دوران خدمت که بیست و یک ماه رو کنار هم زندگی کردین ، انرژی و حس خوب ! فکر نمیکنم چیزی بیشتر از اینها برای رفتن به یه مسافرت چند روزه لازم باشه . دوشنبه هفته پیش بود که یکی از بچه ها پیشنهاد شمال رو داد و همه استقبال کردیم . برنامه هارو چیدیم و مرخصی هارو گرفتیم و قرار شد چهارشنبه حرکت کنیم به سمت محمودآباد . از ترس ترافیک ساعت 12 شب حرکت کردیم و تا رسیدن به امامزاده هاشم تو ترافیک سنگین بودیم . جوری که داشتیم کم کم پیشمون میشدیم از اومدنمون و به شوخی میگفتیم 2 روز کامل تو راهیم ولی خداروشکر از امامزاده هاشم به بعد ترافیک روان شد و ساعت 5 صبح رسیدیم اول آمل . همونجا زدیم کنار و فلاسک چایی رو از تو صندوق درآوردیم . اینقدر هوا مه آلود و قشنگ بود که به یکی دوتا لیوان راضی نبودیم ! دلمون میخواست همونجا بشینیم و تا طلوع آفتاب از بارون و چایی لذت ببریم ..
ساعت طرفای 6.30 بود که رسیدیم معصوم آباد . وسایلو گذاشتیم توی ویلا و خوابیدیم تا ظهر . انصافا خوابیدن تو هوای شمال از همه چیز لذتش بیشتره . اینقدر خوابیدیم که به صبحونه نرسیدیم و یه راست رفتیم سراغ ناهار ، ناهار مهمون اکبرجوجه بودیم و شب همون روز تصمیم گرفتیم که فردا حرکت کنیم به سمت ارتفاعات فیلبند . توی نقشه چک کردیم حدودا 1 ساعت و نیم راه بود . چایی و تنقلات رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم . اول جاده هراز که رسیدیم ترافیک سنگین بود . یه نیم ساعتی رو معطل شدیم تا رسیدیم اول جاده فیلبند . همون موقع ماشین راهنمایی رانندگی اومد و گفت جاده یه طرفه شده ، همه انداختن تو لاین مخالف و ترافیک کم شد . ما این وسط گیر کرده بودیم فقط که چی کار باید کنیم ! جاده یک طرفه شده چطوری برگردیم دوباره آمل ؟! گفتیم چاره ایی نیست و فوقش میریم تهران از فیروزکوه برمیگردیم :دی بعد از ده دقیقه صبر کردن برای خلوت شدن جاده دور زدیم و افتادیم توی ورودیه جاده فیلبند . همون اول جاده یه پیرمردی راهنماییمون کرد که دو راهی رو به سمت چپ بریم تا برسیم به ارتفاعات و گفت عصر که برمیگردین جاده دو طرفه میشه و میتونید برگردید آمل . خیالمون راحت شد و حرکت کردیم . هوا مه آلود بود و جاده کاملا باریک ، بعضی جاها حتی یه ماشین هم به زور رد میشد . هر چی بالاتر میرفتیم ویلاها و خونه های اجاره ایی بیشتر میشد . وقتی روستاهارو رد کردیم به جاده کاملا باریکی رسیدیم که بعضی قسمت های آسفالتشو سیل شسته بود و برده بود .. هوا هم به نسبت ارتفاع سرد و سردتر میشد . توی مسیر سر یه پیچ یه لندکروز با سرعت داشت میومد پایین ، اگر ماشین رو تو شونه خاکی نبرده بودم میکوبید بهمون . وقتی از کنارمون رد شد راننده حتی به روی خودش هم نیاورد ! واقعا چقدر بعضی ها بی فرهنگن ! به مسیرمون ادامه دادیم و مه به قدری زیاد شد که جاده رو به زور میدیدیم . حدود 20 دقیقه رو تو این هوا رانندگی کردیم تا از مه در اومدیم . اطراف جاده رو که نگاه میکردیم بالای ابرها بودیم ! همیشه این صحنه هارو توی عکس ها دیده بودم ولی اینبار رو به روی چشمم بود . ابرهای سفید که مثل پنبه های حلاجی شده روی هم خوابیده بودن ؛ واقعا تصویر قشنگ و زیبایی بود . ماشین رو کنار جاده متوقف کردیم و مشغول عکاسی شدیم . هر کسی از خودش عکس سلفی میگرفت و از هوا لذت میبرد . زیر پامون ابر بود و بالای سرمون آسمون . احساس میکردیم مثل یه عقاب داریم پرواز میکنیم .

لیوانهارو در آوردیم و از چایی خوشرنگ پرشون کردیم . کمتر از سه تا لیوان نمیتونست جوابگو باشه . دست هامون رو گرفتیم رو به ابرها و از لیوان های سرخ رنگمون عکس گرفتیم . آخ که چه منظره ایی و چه هوایی بود . نیم ساعتی رو همونجا نشستیم و از اکسیژن خالص لذت بردیم .

هوا داشت تاریک میشد و باید قبل از ساعت 6 میرسیدیم پایین . جمع و جور کردیم و برخلاف میلمون که دوست داشتیم تمام روز رو همونجا بمونیم راه افتادیم به سمت پایین . وسط های راه یه پرورش ماهی دیدم با کلی ماهی تازه . شام رو قرار بود میرزاقاسمی بخوریم ولی با دیدن ماهی ها آب از لب و لوچمون آویزون شد . به تعداد نفراتمون ماهی خریدیم . تو پلاستیک که بودن هنوز جون داشتن و تکون میخوردن . دیدن این صحنه دردناک برای مت خیلی سخت بود و همونجا تصمیم گرفتم گیاهخوار بشم تا دیگه شاهد مرگ حیوونی نباشم . البته بعد از کباب شدن ماهی ها نظرم عوض شد و دیدم لذتی که تو خوردن گوشت هست تو جویدن کاهو نیست ! جاتون خالی بود خلاصه ..

موقعیت مکانی و اطلاعات آماری روستای فیلبند :

فیل‌بند روستایی از توابع شهرستان بابل در استان مازندران ایران است. اهالی به این روستا فلبن می‌گویند که کوتاه شده فیل‌بند است. دسترسی به این روستا از جاده هراز آسان تر می باشد زیرا مسیر بابل آسفالت نبوده و پیچ و شیب های زیادی دارد و با ماشین غیر آفرود رفتن کمی مشکل می باشد لذا برای رسیدن به این روستا مسیر هراز و سنگچال بسیار آسان تر می باشد .
جمعیت :
این روستا در دهستان خوش‌رود قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۸ نفر (۴خانوار) ؛ و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۰، کمتر از ۳ خانوار بوده‌است. فیل‌بند، ییلاق اهالی روستای دیواملکشاه است که از دیرباز در ماه‌های گرم سال به آنجا می‌رفته‌اند. مراتع حوالی فیل‌بند در فصل گرم سال، چراگاه دام‌های اهالی دیواملکشاه‌هاست. فیل‌بند به دلیل سوز و سرما و بارش برف شدید، در طی مدت زمستان از سکنه خالی است.
مسیر راهی فیلبند :
مسیر ماشین رو که به فیلبند ختم می‌شود، جاده فرعی «منگل- چلاو» در مسیر جاده هراز (یک کیلومتر بعد از اولین تونل بعد از پلیس راه آمل می‌باشد که تماماً آسفالت بوده و جاده‌های اصلی داخل محل نیز آسفالت می‌باشد. یک مسیر دسترسی راه شوسه نیز از ییلاق شیخ موسی بخش بندپی شرقی به فیلبند وجود دارد. راه مال روی «کَرمیناپِی» نیز برای رسیدن به این روستا وجود دارد که از روستای دیوا و حدود ۳۰کیلومتر و جنگلی می‌باشد .
موقعیت جغرافیایی روستای فیلبند :
روستای فیلبند در جنوب غربی بابل ، از جنوب به ییلاق ونه بن ، از جنوب شرقی به روستاهای شیخ موسی و لهه بابل و از شمال غربی به روستای سنگ چال آمل ختم می‌شود. این روستا به دلیل ارتفاع زیاد آن از سطح دریا زمستان‌هایی سخت و با بارش برف سنگین همراه است و شاید یکی از دلایل نام گذاری این روستا هم همین باشد. در تابستان‌ها این روستا دارای هوای بسیار مطلوبی است که پذیرای مسافرانی بسیار و همچنین کوهنوردان می‌باشد .
گویش :
گویش محلی فیلبند گویش بابلی است که یکی از گویش‌های مازندرانی است یکی از مشخصه‌های اصلی ساخت‌آوایی آن نبود صامت /ž/ و وجود مصوّتِ /Ə/ به جای /e/است، که مانند یک واجگونه بعد از همزه و در واژه‌های عربی به کار می‌رود. در این گویش، گذشته نقلی و بعید متعدی و لازم با فعل کمکی «دار-/داشت-» ساخته می‌شود. مثلاً: بخردارمه ba-xƏrd-dār-mƏ ( خورده‌ام )، و بخرداشتمه ba-xƏrd-dāšt-Ə-mƏ ( خورده بودم ).
گونه‌های درختی :
به دلیل سرمای شدید پاییز و زمستان، درختان رشد چندانی در فیلبند ندارند. از درختان تنها گونه‌های سیاه‌ریشه مانند آلوچه ترش، زرشک کوهی و انگور کوهی ( به گویش محلی : گالش انگیر ) و نیز درخت ون درآن می‌رویند. کشت درختانی چون گردو، فندق، سیب و آلبالو ناموفق بوده است و رشد اندکی دارند .

پی نوشتـــ :
اگر قصد سفر به فیلبند رو دارین حتما از ماشین شاسی بلند استفاده کنین چون قسمت های سیل زده جاده زیاده و ممکنه زمین گیر بشین . اگر از ماشین سواری هم استفاده میکنین ماشین رو زیاد سنگین نکنین تا بتونین از پس شیب های زیاد جاده بربیاین . نکته بعدی اینه که حتما لباس گرم ببرین چون دمای هوا اون بالا خیلی پایینه و ممکنه یخ بزنین ! چایی ، قند و خوراکی هم فراموش نکنین که خیلی میچسبه ..

غول ترسناک بچگی !

  • پنجشنبه ۱۳ مهر ، ۱۰:۴۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۱ بازدید

یادمه وقتی راهنمایی بودم ، برای اولین بار سوار هواپیما شدم . البته بابا میگفت بچه بودی زیاد سوار میشدیم و میرفتیم شیراز ولی من خاطره ای ازش تو ذهنم‌ نمونده . شب بود و دی ماه سرد بود . استرس داشتم و این استرس تا زمان بستن کمربند و آماده شدن برای بلند شدن هواپیما یا به اصطلاح خلبان ها تیک آف همراهم بود ..
وقتی هواپیما روی باند سرعت گرفت و از زمین بلند شد دسته های صندلی رو محکم چسبیده بودم و از شدت ترس دستهام خیس عرق شده بود .. حس میکردم اگر از جام تکون بخورم از اون بالا پرت میشم پایین . چند دقیقه ایی گذشت تا تکون های اولیه تموم شد و به حالت پایدار رسیدیم . تقریبا رنگ گچ شده بودم و مدام به خودم لعنت میفرستادم که چرا سوار همچین وسیله ایی شدم !
پدرم کنارم نشسته بود ، آروم و بدون هیچ ترسی ، داشت روزنامه ایی که دستش بود رو میخوند . به چهره من که نگاه کرد لبخند زد و شروع کرد برام توضیح دادن که هواپیما چطوری پرواز میکنه و چقدر وسیله امنیه برای مسافرت .. حرفاش یکم آرومم کرد ولی هنوز اون ترس هنوز توی وجودم بود .. وقتی رسیدیم به آسمون مشهد و هواپیما ارتفاعشو برای نشستن کم کرد تکون ها شروع شد من دوباره همون آدم ترسوی قبل شدم و ناخودآگاه دسته های صندلی رو تو مشتم فشار میدادم .. ده دقیقه ایی گذشت و صدای برخورد چرخ ها با باند هواپیما اومد ، بیرون رو نگاه کردم و وقتی زمین رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم .. تموم شد .. همه چیز امن و امان بود ..
این اتفاق توی سفرهای بعد هم تکرار شد ، سوار شدن هواپیما برام بزرگترین ترس شده بود .. وقتی به چهره مسافرهای دیگه نگاه میکردم و اثری از ترس توی چهرشون نمیدیدم از رفتار خودم خجالت زده میشدم .. از اینکه چرا میترسم ؟ مدام خودم رو سرزنش میکردم و این ترس رو از همه پنهان میکردم ..
چند سالی گذشت و من بیشتر سفرهامو‌ ترجیح میدادم زمینی انجام بدم و تا جایی که مجبور نمیشدم و مسافرتم داخلی بود از هواپیما ؛ همون غول آهنی ترسناک با تکون های وحشتناکش استفاده نمیکردم ..
وقتی بزرگتر شدم و چند سالی عقلم به بلوغ نزدیکتر شد رفتم دنبال این ترس ، دنبال ریشه و درمانش . من فوبیا داشتم ، فوبیای پرواز و با مطالعه فهمیدم خیلی های دیگه تو دنیا مثل من هستن .. بعد از فهمیدن این اطلاعات دیگه احساس تنهایی نمیکردم ، ترسم رو پنهان نمیکردم و دلیل سوار هواپیما نشدنم رو به همه میگفتم ..
به سایت های مختلف ، کتاب های مختلف و حتی دوستای روانپزشکم مراجعه کردم و در نهایت به این جمله حضرت علی (ع) رسیدم ؛ هرگاه از کاری ترسیدی ، خود را به کام آن بیانداز ! رفتم و تو مرکز فوبیای ذهنم قرار گرفتم ، مسافرت های هوایی طولانی کردم و با آگاهی کامل از شرایط سوار غول ترسناک بچگی شدم . هنوز یکم ترس داشتم ولی پا پس نکشیدم . توی یازده روز مسافرت به اروپا بین سه تا کشور رو پرواز کردم ، توی هوای بارونی و خراب و ترس رو توی دلم کشتم ، به جای فشار دادن دسته های صندلی چشم هامو روی هم گذاشتم و اژ پروازم لذت بردم . حتی کنار پنجره نشستم و لا به لای ابرهایی که مثل پنبه های تشک حلاجی شده بودن شناور شدم ..
امروز یاد گرفتم از بیان ترس هام نترسم ، ازشون فرار نکنم و از اون ها برای خودم یه بت سنگی نسازم ..
یاد گرفتم بزرگترین قدرت ، ایمان به بزرگی و عظمت خداست .. خدایی که همیشه همراه و همگام بنده هاش ، تو سخت ترین لحظات زندگی قدم برمیداره ..
خدایا شکرت ..

تانگو به وقت پاریس ، ساعت 22:30 !

  • يكشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۲۷۵ بازدید

آخرین شب اقامتمون توى پاریس ، حدود ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت برج ایفل . هوا خیلى خنک بود و از هتل ما تا مقصد نیم ساعتى پیاده راه بود . قدم زنان میرفتیم و مغازه هارو تماشا میکردیم . شهر آروم و خیابون ها خلوت بود و فقط جلوى رستوران هاى کنار خیابون صداى موزیک و خنده مشترى ها میومد . گاهى هم گروهى از جوون ها دور هم جمع میشدن و سیگار به دست بلند بلند میخندیدن . خیلى دوست داشتم ببینم راجع به چیزهایى صحبت میکنن و چقدر فرهنگشون با فرهنگ کشور ما فاصله داره که متاسفانه زبون فرانسوى بلد نبودم و سوالم بی جواب موند .
بگذریم ، بعد از نیم ساعت پیاده روى رسیدیم به میدون رو به روى برج ، خیلى شلوغ بود ، همه ساعت به دست خیره شده بودن به ایفل و منتظر بودن . از بقیه اعضاى خانواده سوال کردم که چه اتفاقى قراره بیافته ؟ اون ها برعکس من بار اولشون نبود که میومدن پاریس ولى سوالمو بى جواب گذاشتن و گفتن خودت تماشا کن ببین .
ساعت 22.30 که شد کل برج با نورهاى چشمک زن تزئین شد . منظره فوق العاده ایى بود . همه شروع به دست زدن کردن و زوج ها هم همدیگرو میبوسیدن .

یکم اونورتر یه گروه خیابونى شروع به پیانو زدن کردن و مردم دورشون جمع شدن . زوج هاى پیرو جوون اومدن واست و شروع به رقص تانگو کردن .. هوا خیلى خنک بود و هیچ صداى جز ضرب آهنگ و ضرب هماهنگ پاى زوج ها نمیومد .. تا ساعت 1 شب اونجا بودیم و از آرامش محیط لذت میبردیم ..
وقتى برگشتم ایران و چشمم به میدون آزادى خورد تمام خاطرات برام یادآورى شد .. کاش ما هم کمى رقص و عشق توى این شهر داشتیم .. کمى شادى به هیچ جاى دنیامون برنمیخوره ..

هستم اگر نیستم باشم اگر نباشم !

  • شنبه ۲۱ مرداد ، ۱۲:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۵۸ بازدید

خیلی درگیر عنوان نشین چون معنیشو خودم هم نمیفهمم حقیقتا ! مرسی ! همین الان که بلاگمو باز کردم چشمم خورد به تاریخ پست قبلی دیدم یا علی ، هفده روزه ننوشتم ! البته بگم عذرم موجه بود و مسافرت بودم . یه مسافرت 11 روزه با کلی تجربه متفاوت . دارم کم کم تو قسمت سفرهای مارکوپولو سفرنامشو مینویسم و تا چند روزه آینده که آماده شد ارسالش میکنم . خلاصه مرسی که هستین رفقا :دی

سفرهای مارکوپوکو ؛ محمود آباد

  • جمعه ۲ مهر ، ۲۱:۱۶ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۶۲۱ بازدید

همیشه دوست داشتم از تجربه های مسافرتهای که رفتم بنویسم ولی هیچوقت فرصتش پیش نمیومد ، این قسمت رو خیلی دوست دارم چون احساس میکنم به اشتراک گذاشتن تجربه سفر میتونه جالب و جذاب باشه . مثل یه فیلمی که شمارو از پشت صفحه مانیتور برمیداره و میبره تو حس و حال خودش ! اولین باره که دارم از تجربیاتم توی سفر میگم پس کمی و کاستیهاشو به بزرگی خودتون ببخشید ، انشالله با چندبار نوشتن سعی میکنم پخته تر بنویسم ...
اول بگم که نه ترافیک نبود ! اسم شمال که میاد سریع ملت همین یه سوال به ذهنشون میاد :دی ( قول میدم جواب نصف کامنتهارو تو همین یه خط دادم :دی ) هوا هم که خیلی خیلی عالی و مطبوع بود ! رطوبته ملایم ، شب های خنک که رو به سردی بود و روزهای نیمه گرم با یه آفتاب ملایم . البته این دسته مبارک اجازه دریا رفتن و جت اسکی سوار شدن رو بهم نداد که به شدت دپرسم کرد . من همیشه عادت به سفر کردن تو شب دارم . دوشنبه ساعت 12 شب بود که زدیم به جاده . همون اول راه باک ماشینو پر کردم که تو راه نمونیم و مشکلی پیش نیاد . جاده خیلی خلوت بود و هوا خنک . تو ماشین من پسرعمو و دخترعمه و عمه جان بودن . گفتن ما با ماشین تو میایم که باهات حرف بزنیم تا خوابت نبره و تا ده دقیقه از مسیر رو طی نکرده بودیم دونه دونه مثل کیسه برنج افتادن یه گوشه ماشین و چرتشون برد و تا خود محمود آباد یه کلمه هم باهام حرف نزدن !
روز اول رفتیم دریا ، ساحل و شن ها نرم حس خوبی بهم میداد . همه رفتن قایق سواری و جت اسکی سوار شدن و من رو گذاشتن مسئول وسایلشون باشم ! یکم غر هم زدم پیش خودم ولی گفتم چاره ای نیست ! بعد از ظهرش هم که به خرید و گشتن توی مغازه های بزرگ شمال گذشت که از نظر خانوم ها بخش مهمی از مسافرته و اگر نباشه اون احساس رضایت قلبیه حاصل نمیشه . من هم که هر چی سعی کردم لباس نخرم نشد و کلی خرج گذاشتم رو دست خودم .
روز دوم رو رفتیم بازار ( عکس هاش توی کانال تلگرامم هست ) بازار ماهی فروش ها ! چقدر جالب و جذاب بود برام . کلی ماهی با مدل ها و اسم ها مختلف که اصلا ندیده بودم ! تازه تازه از تو آب درمیاوردن و تحویلت میدادن و تنها کاری که باید میکردی رو آتیش گرفتن و خوردنش بود . عصرش هم رفتیم ادامه خرید تو فروشگاه ایران کتان که خدا صاحبشو بگم چی کار کنه ، مرد حسابی کوچیکتر میساختی خوب این لامصبو که بشه همشو یه روزه دید ! روز دوم هم به همین روال گذشت و روز سوم روز خوردن ماهی هایی بود که از بازار خریده بودیم ، چقدر خوشمزه بود این ماهیه سالامون ! اینقدر باهاش سیر و پیاز خوردیم که از دلدرد و سوزش سر معده نمیتونستیم راه بریم . همه هم خوردیم که کسی اعتراضی نکنه :دی چون شمال بخاطره رطوبت بوی این جور چیزا نمیمونه و یه روزه از بین میره . البته اگر میدونستین که سیر چقدر خاصیت داره قید بوی بدشو میزدین و روزی یه حبه درشتشو ناشتا میخوردین !
بگذریم . میرسیم به روز سوم یعنی روز اخر که قرار بود فرداش که میشه امروز برگردیم ، روز آخری خبر خاصی نبود و صبحش از فرصت استفاده کردم و رفتم تو جنگل چند سری عکس گرفتم ، واقعا جای قشنگ و بی نظیری بود . درختها پیچیده بودن توی هم و صداهای وحشتناکی میومد ! اینقدر صداها زیاد بود که سریع کارمو انجام دادم و برگشتم خونه . عصر همون روز هم با پسرعمو و دختر عمه رفتیم لب ساحل ؛ یه قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم ، یه سرویس بهداشتی هم اونجا بود که چراغ نداشت ! این همه هزینه کرده بودن ولی نور براش تعبیه نکرده بودن و مجبور بودی با سلام صلوات کارتو انجام بدی !
بعد از مصیبت سرویس بهداشتی برگشتیم خونه و عموی عزیز خانواده شام برامون ماهی اوزون بورون ( اگر درست نوشته باشم :دی ) درست کرده بود ، اولین بار بود که میخوردم ، طعمش برام خیلی خاص و خوشایند بود . با خودم گفتم چرا من زودتر کشفش نکردم :دی فردا صبحش هم راه افتادیم به سمت تهران و به لطف خلوتیه جاده 3 ساعته رسیدیم .
توی این سفر چندتا اتفاق جالب برام افتاد :
توی ایران کتان وقتی لابه لای رگال لباس ها داشتم چرخ میزدم چشمم به یه دختر خانومی افتاد که چشم هاش دقیقا رو به روی چشم های من بود ، نگاه به کفشش انداختم دیده پاشنه نداره ! یهو تو صورتش گفتم بسم الله چه بلنده ! بنده خدا زد زیره خنده ! گفتم قدتون چنده ؟ گفتن 188 گفتم یه سانت از من کوتاه ترین که ! ماشاالله :دی
رفته بودیم توی ساحل یه آقایی اومد بهمون بامیه بفروشه ، گفت من سربازم ازم بخرین لطف ، منم تا اینو گفت دلم سوخت و ازش خرید کردم . درشو باز کردم و نفری یه دونه خوردیم و تا شبش چندتا مجروح و مسمومی دادیم ! سرباز هم اینقدر بی وجدان ؟
لب ساحل یه بنده خدایی بدون مایو رفته بود تو آب ؛ هر چی هم اصرار میکردن نمیومد بیرون و شیرین بازی درمیاورد . به شخصه دوست داشتم بزنمش مرتیکه بی حیا رو . نمیدونم با این هیکل و شکم بیرون زده اش اعتماد به نفسشو از کجا آورده بود ؟!
از جلوی یه ویلا رد شدیم سگشون آنچنان پارسی کرد که تا لب جاده دوییدم ! اصلا میونم با سگا خوب نیست !
با یه باک بنزین رفتم شمالو برگشتم ! مسعود خیلی خفنه ، مثل مسعود باشید :دی
پی نوشتـــ :
همین الان که مشغول خودنه این پست هستین در حال جمع آوریه دوباره لباس برای سفر به شیراز هستم ؛ مسافرتهارو بریم که تا عید فکر کنم خبری از سفر نباشه :دی