برای تندرویان بی منطق !

  • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ، ۲۳:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۵ بازدید

هیچوقت اهل سیاست نبودم و نیستم چون هیچ چیز توش قطعی نیست . هیچوقت شما نمیتونی بگی من طرفدار فلانیم چون 100 درصد کارش درسته و از من از همین نصفه و نیمه بودنه واقعا متنفرم . به همین خاطر هیچوقت خودم رو درگیرش نمیکنم . من تو انتخابات امسال مثل سال های قبل شرکت میکنم و سفید موندن شناسنامم رو افتخار نمیدونم و از نظر من این یه وظیفه و دین هست که گردن همه ایرانی هاست . انتخابم هم با توجه به سابقه ایی که از دولت یازدهم دیدم باز هم آقای روحانی هست و از ایشون حمایت میکنم . این حمایت به معنی تنفر داشتنم از آقای رییسی نیست و برای ایشون هم به عنوان یه کاندید که حتی ممکنه رییس جمهور بعدی هم باشه احترام قائلم . این چیزیه که خیلی از تندروها چندین سال زمان میبره تا یاد بگیرن . یاد بگیرن که اینجا نه میدون جنگه و نه صحرای محشر . یه رقابت سالمه که باید خیلی چیزها توش رعایت بشه . وقتی یه کاندید رو انتخاب میکنید دلیلی نداره شروع به توهین به انتخاب یه نفر دیگه کنید ...
بگذریم . دیروز توی اینستاگرام مصاحبه با یه جوونی رو دیدم که خیلی برام جالب و در عین حال تاسف بار بود . یه جوون حدودا 25 ساله با پیراهن یقه بسته ، شلوار پارچه ایی ، تسبیح و صورت پر از ریش که کاملا نشون دهنده جبهه فکری و طرز تفکرش بود . یه مقوای بزرگ دستش بود که روش نوشته شده بود : " برجام ، ننگ بزرگ ! تحریم اصلا چی هست ؟ هواپیما نمیخوایم " توی مصاحبه اش هم مدام دولت رو میکوبید و میگفت ما رفتیم زیر بار ننگ و فلان . اینقدر برای این آدم تاسف خوردم که دوست داشتم یه روزی پیداش کنم و ازش این سوالهارو بپرس :
1 . تو خانوادتون مریض دیالیزی یا پیوندی دارین ؟ مریض سرطانی چی ؟ شده بری دنبال داروهای شیمی درمانیش بگردی و بهت بگن تحریمیم نمیاد تو ایران ، به زور بگردی قاچاقشو پیدا کنی 850 هزار تومن و بعد از یه ماه برسه دستت ؟ تازه آیا کار از کار گذشته یا نه هنوز مریضتون عمرش به دنیاست ؟
2 . تا حالا سوار هواپیما شدی ؟ تا حالا از نزدیک دیدی هواپیما رو ؟ یا نه اونو مخالف عقاید مسخرت میدونی و میگی این کارها تجمله ؟ شده باهاش پرواز کنی تا بفهمی حتی صندلی های سالم هم نداره و عمره همشون بالای 40 ساله ؟ بعید میدونم چون شما باید منتظر شتر وایسی بیاد و سوارت کنه تا مطابق با قوانین صدر اسلام برخورد کرده باشی .
3 . چیزی از کلمه تورم شنیدی ؟ چیزی شنیدی یا نه شما به یه جا وصلی و زیر باد کولر نشستی برات چه فرقی میکنه گوشت کیلویی 7 تومن باشه یا 70 تومن . شما بزرگترین دغدغه زندگیت تنظیم کردن قدم هات برای ورود با پای چپ به دستشوییه . نه شما درکش نمیکنی چون زندگیه انگلی داری . اون کارگر بدبخت که هر شب شرمندگی میذاره سر سفره خانوادش باید کار کنه تا شما بیای اینجا و مقواتو بگیری جلوت .
4 . خارج از کشور رفتی ؟ بعید میدونم جز سر کوچه تون جایی رفته باشی . رفتی ببینی چه چیزهایی اونجا در دسترس همه هست و تو اینجا باید به بدبختی تهیه شون کنی چون تحریمی ؟ نه ! اونجاها خوب نیست ! پر از فساده ! اونایی که میرن هم ...
باز هم نام ببرم ؟ یا کافیه ؟ برو ببین الان داروی 850 هزار تومنی شده 4 تومن و بیشتر مراکز درمانی گیر میاد . خانوادتو با خیال راحت سوار هواپیمای نو میکنی و دلت نمیلرزه که شاید این آخرین دیدارتون باشه . سوار هواپیمایی میشی که لایقشی . تورم 49 درصد رو روی عدد 9 نگه داشتن کم کار بزرگی نیست ، البته اگر ازش سر در بیاری . یه روزی هم گذرت به خارج از کشور خورد خیلی چیزهای اونجارو هم به مرور زمان اینجا خواهی دید ...
نکته بعدی هم اینه که انتظار معجزه از کسی نداشته باشین . یکم واقع بین باشین توی چهار سال نمیشه وضعیت 40 ساله رو تغییر داد . نمیشه گفت فلانی هم هیچ غلطی نکرد . این از نتونستنش نیست از نشدنش هست . شما مطمئن باشین آقای ایکس هم که امروز شعار نه به گذشته و فلان رو میده چهار ساله دیگه با این جمله که " هیچ غلطی هم نکرد " رو به رو خواهد شد ...

روحانی ها هم به بهشت میروند !

  • يكشنبه ۲۰ فروردين ، ۱۴:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۳۱ بازدید

هیچوقت یاد ندارم تو جمعی ، موقع صحبت با دوستی یا حتی حین فعالیت تو شبکه مجازیی به جامعه روحانیون توهین کرده باشم . حتی راجع بهشون اظهار نظر کرده باشم و بگم همه آخوندها فلان . پیش اومده با عملکرد و برخوردشون مخالفت نشون بدم ولی هیچوقت زبونم رو به سمت توهین نچرخوندم . به اعتقاد من تو همه قشری آدم خوب و بد هست . پزشک ها ، کاسب های بازار ، استادهای دانشگاه ، دانشجوها ، راننده ها ، مکانیک ها و ... به همین خاطر ما نمیتونیم کلمه " همه " رو راحت به کار ببریم و به قول گفتنی تر و خشک رو کنار هم قرار بدیم و بسوزونیمشیون ...
دیروز موقع برگشت به خونه روی پله برقی مترو یه روحانی پشت سرم وایساده بود . من سرم به گوشیم گرم بود و یه لحظه برگشتم پشتمو نگاه کنم که باهاش چشم تو چشم شدم . یه لبخند قشنگ تحویلم داد و بهم سلام کرد . من هم بهش لبخند زدم و گفتم سلام حاج آقا روزتون بخیر . دست کرد توی جیبش و بهم یه شکلات داد و گفت بفرمایید ، ما اونقدرها هم که میگن ترسناک نیستیم ! شکلاتو از دستش گرفتم و گفتم این چه حرفیه ! شما چه به عنوان یه روحانی و چه به عنوان یه انسان و همشهری برای من محترم و متشخص هستین . خداروشکر من اهل توهین و به یه چشم نگاه کردن آدم ها نیستم . یه لبخند دیگه زد و گفت احسنت ، ما سوار تاکسی که میشیم دیگه کنار ما کسی سوار نمیشه . گفتم این سطح شعور بعضی هارو میرسونه . مکالماتمون تا دم در مترو ادامه داشت و وقتی داشت خداحافظی میکرد گفت شماره منو اگر دوست دارین داشته باشین و هر سوال شرعی ، استخاره ایی ، امری و فرمایشی داشتین در خدمتتونم . من هم تشکر کردم و شمارشو توی گوشیم ذخیره کردم . باهام دست داد و گفت فردا صبح حرم حضرت معصومه نایب الزیاره شما هستم ...
از گوشه پیاده رو میرفت و کم کم از محدوده دیدم دور میشد ، حواسم بهش بود ؛ از کنار هر کسی که رد میشد بهش سلام میکرد . همین برخورد و اتفاق باعث شد تا شب حس خوبی داشته باشم ، چقدر این آدم های خوب ، جدا از روحانی بودنشون برای خوب کردن حال مردم نیازشون ضروریه ...

چهارراه ولیعصر بهترین حس دنیا بود !

  • يكشنبه ۲ آبان ، ۲۱:۵۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۲۴ بازدید

خیلی شلوغ بود ، حدود ساعت 11 صبح بود و همه جا پر از تاکسی های زرد و سبز . موتور سوارها با کلاه کاسکت های کج و کوله ویراژ میدادن و سر چهارراه ولیعصر از ترس پلیس مسیرشون رو کج میکردن و از کوچه پس کوچه ها میرفتن . کنار خیابون وایساده بودم و چشمم به چراغ عابر پیاده بود که رنگ قرمزش بشه سبز و حرکت کنم . تنها کسی که منتظر ایستاده بود من بودم ، باقی عابرها حرکت میکردن و هیچکس به چراغ راهنما نیم نگاهی هم نمی کرد ...
چشمم افتاد به اونور خیابون ، یه روحانی خوش قیافه و مرتب دقیقا رو به روی من وایساده بود . اون هم لا به لای سیل جمعیت حرکت نمیکرد و منتظر بود چراغ سبز بشه . چشممون به چشم هم افتاد ، برای چند ثانیه همدیگرو نگاه کردیم ، چراغ سبز شد و با هم حرکت کردیم ، به هم نزدیک شدیم و باز دوباره توی چشم های هم نگاه کردیم . فقط یک متر با هم فاصله داشتیم ، یه لبخند قشنگ تحویلم داد و با یه لحن قشنگتر گفت " سلام جوون ، روز خوبی داشته باشی " و از کنارم رد شد و رفت ، اونقدر حس خوبی بهم داد که حتی یادم رفت جواب سلامشو بدم ، یه لحظه مکث کردم ، دوباره راه افتادم . بوی عطر لباسش مونده بود هنوز ؛ ولی خودش توی جمعیت محو شده بود ...
لبخند ، سلام ، روحانی و بوی عطرش که شاید چند هزار تومن هم بیشتر قیمت نداشت ، بهترین حس دنیا بود ...