پیرمرد واگن شماره ده ، کوپه آخر

  • جمعه ۷ دی ، ۰۱:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۹۱ بازدید

همیشه مسافرت های یک روزه با قطار رو دوست داشتم و برای دیدن یه شخصی ( که بعدا مفصل راجع بهش مینویسم براتون ) هر دو ماه یکبار یه مسافرت یکی دو روزه به مشهد دارم . ترجیحا آخر شبها بلیطم رو میگیرم تا به وقت خواب توی قطار باشم و صبح زود برسم . توی این چند سالی که سفر میکنم ، توی هر سفر با آدم های جالبی هم کوپه میشم و همیشه از هم صحبتی با همشون لذت میبرم . یکی دکتر ، یکی مهندس ، یکی استاد دانشگاه ، یکی دانشجو ، یکی راننده آژانس و حتی یه بار با یه تور لیدر هم سفر شدم که خیلی آدم جالب و اهل هیجانی بود .
آخرین سفر من به مشهد دیروز بود ؛ سفری که باعث آشنایی من با یه پیرمرد فوق العاده جالب و جذاب شد . وقتی شماره کوپه و صندلیم رو پیدا کردم روی صندلی رو به رویی من نشسته بود . با خونگرمی تمام سلام کرد و با لبخند خودشو معرفی کرد . از همون ساعت های اولیه حرکت قطار مشغول صحبت شدیم تا نیمه های شب که چراغ رو خاموش کردیم و خوابیدیم . از تحصیلات و شغلم پرسید و گفت اصالتا مشهدیه ولی چند سالیه به واسطه درس و دانشگاه و ازدواج بچه هاش تهران زندگی میکنه . تمام تهران رو هم بلد بود ، مثل یه راننده تاکسی که هر روز کل شهر رو میگرده و خیابونهارو با چشم بسته میره ! تحصیل کرده دانشگاه تهران و به شدت آدم باسواد و پری بود . واقعا دوست داشتم این مسیر هیچوقت تموم نمیشد و تموم شب رو باهاش گپ میزدم . داشت میرفت نوه ش رو ببینه . انگار داشت میرفت کانادا تا درس بخونه . یه ساک کوچیک و جمع و جور هم همراهش بود . میگفت توش حوله و لباس خواب دارم فقط . اعتقادش این بود که تو سفر اهمیتی نداره شما چه لباسی تنت میکنی ، چون هیچکس منتظر دیدن لباس های شما نیست .. لذت بردم و فقط لذت بردم ، کاش هیچوقت این قطار به مقصد نمیرسید و ما همچنان مشغول صحبت بودیم . وقتی خداحافظی کردیم و پیاده شدیم تا خونه به این فکر میکردم که پیری من چه شکلی میتونه باشه ؟ میتونم برای دیگران دوست داشتنی باشم یا نه همه ازم به عنوان یه پیرمرد بداخلاق و غیرقابل تحمل یاد میکنن !؟

خودش میدونه دل گرمیمه ...

  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ، ۱۱:۵۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۰۸ بازدید

توی برنامه FaceApp صورت پیر شدمو درست کردم و براش فرستادم ، به جای اینکه بخنده و بگه چقدر زشت شدی گفت نکن همچین دلم میگیره وقتی میبینم پیر شدی . بهش گفتم چیه میگه دیوونه پیری هم یه مرحله از زندگیه دیگه ، مهم اینه که دو نفر تا آخر عمر همو بخوان و برای هم جذاب باشن . گفت راست میگی ولی من اصلا دوست ندارم پیر شم ، دوست دارم همیشه جوون بمونم و برات قشنگ باشم . از همون دور براش یه استکیر فرستادم و گفتم تو همیشه برای من زیباترین زن دنیا میمونی ... لبخندشو از پشت صفحه موبایل میشد تجسم کرد ، اینجور موقع ها تو دلش یه ذوق های کوچیکی میکنه ، حسش میکنم ...