به زمین گرم خوردگان !

  • يكشنبه ۱۵ مهر ، ۱۴:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۱ بازدید

یارو کلا نیمدونست دلار چیه و چه شکلیه ! فقط شنیده بود هی قیمتش میره بالا میاد پایین یه سری هم میرن میخرن و میفروشن و سود میکنن و از اونجایی که فقط به پول رسیدنه براش مهم بود رفت خونه و زندگی و ماشین و هر چی داشت و نداشت رو فروخت داد دلار خرید و گذاشت توی بالشتش تا قیمت که رفت بالا بفروشه و بدون زحمت چند ده میلیون سود کنه . تو همین رویاها بود که یهو دلار چند هزار تومن کشید پایین و دید نه همیشه نمیشه از بدبختی مردم پول درآورد و یه شبه تمام زندگیشو روی هوا دید . دستش رفت سمت چپ سینه اش و با مخ به همون زمین گرمی خورد که باید میخورد !
میدونی ؟ من اصلا کاری ندارم قیمت چرا بالا پایین شد و این پایین اومدن یه روزه دلیلش چی بود و چه هدفی پشتش بود ، فقط اینو میدونم که یکی از کثیف ترین خصلت های اخلاقی طمع زیادی داشتنه ! اینکه حرص بزنی واسه چیز مفتی ! دنبال راهی باشی واسه یه شبه راه صد ساله رو رفتن ! واسه نون در آوردن از بدبختی مردم ! من اینا تو کتم نمیره . من اینارو درک نمیکنم چون دارم لا به لای مردمی زندگی میکنم که درد رو تحمل میکنن تا نیان پیش من بگن ندارم فلان جامو عمل کنم ..
اگر ضرر کردی که هیچی حقت بوده بخور نوش جونت عاقبت طمع میشه همین ، اگرم سود کردی که منتظر باش تا با صورت بری همون جایی که باید میرفتی . دنیا همیشه روی خوششو نشون آدم ها نمیده ..

زنده اییم به بهایی اندک ..

  • يكشنبه ۸ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۷۱ بازدید

هنوز نفسی میاد و میره . نزدیک به بیست روز وارد پنل بلاگم نشدم و آب از آب هم تکون نخورد .. سیصد و چهل تا کامنت برای تایید بود که هنوز هم اون بالا جا خشک کرده و نزدیک به 90 تا وبلاگ سر نزده که بعید میدونم حالا حالاها فرصت کنم به همشون سر بزنم . یه رفیق عکاس از تو تصادف از دست دادم و دیشب تا مرز گاز گرفتگی و مسمومیت با منوکسید کربن پیش رفتم ولی هنوز زنده ام ! نه امپراطوری عوض شد و نه چوبی لای چرخ دنده دنیا رفت ! همه چیز جریان داشت حتی بدون حضور من ..
زندگی خیلی بی رحم . تا وقتی روی خاک قدم میزنی تو خاطر دو سه نفری هستی ، امان از روزی که چند متر بری پایین .. تموم .. کسی اسمتم یادش نیست .. بی حوصلگیمو ببخشید ، درگیر روزمرگی مسخره می باشم !

تانگو به وقت پاریس ، ساعت 22:30 !

  • يكشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۶۳۵ بازدید

آخرین شب اقامتمون توى پاریس ، حدود ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت برج ایفل . هوا خیلى خنک بود و از هتل ما تا مقصد نیم ساعتى پیاده راه بود . قدم زنان میرفتیم و مغازه هارو تماشا میکردیم . شهر آروم و خیابون ها خلوت بود و فقط جلوى رستوران هاى کنار خیابون صداى موزیک و خنده مشترى ها میومد . گاهى هم گروهى از جوون ها دور هم جمع میشدن و سیگار به دست بلند بلند میخندیدن . خیلى دوست داشتم ببینم راجع به چیزهایى صحبت میکنن و چقدر فرهنگشون با فرهنگ کشور ما فاصله داره که متاسفانه زبون فرانسوى بلد نبودم و سوالم بی جواب موند .
بگذریم ، بعد از نیم ساعت پیاده روى رسیدیم به میدون رو به روى برج ، خیلى شلوغ بود ، همه ساعت به دست خیره شده بودن به ایفل و منتظر بودن . از بقیه اعضاى خانواده سوال کردم که چه اتفاقى قراره بیافته ؟ اون ها برعکس من بار اولشون نبود که میومدن پاریس ولى سوالمو بى جواب گذاشتن و گفتن خودت تماشا کن ببین .
ساعت 22.30 که شد کل برج با نورهاى چشمک زن تزئین شد . منظره فوق العاده ایى بود . همه شروع به دست زدن کردن و زوج ها هم همدیگرو میبوسیدن .

یکم اونورتر یه گروه خیابونى شروع به پیانو زدن کردن و مردم دورشون جمع شدن . زوج هاى پیرو جوون اومدن واست و شروع به رقص تانگو کردن .. هوا خیلى خنک بود و هیچ صداى جز ضرب آهنگ و ضرب هماهنگ پاى زوج ها نمیومد .. تا ساعت 1 شب اونجا بودیم و از آرامش محیط لذت میبردیم ..
وقتى برگشتم ایران و چشمم به میدون آزادى خورد تمام خاطرات برام یادآورى شد .. کاش ما هم کمى رقص و عشق توى این شهر داشتیم .. کمى شادى به هیچ جاى دنیامون برنمیخوره ..

دلشوره های گاه و بی گاه ..

  • چهارشنبه ۸ شهریور ، ۱۵:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۹۵ بازدید

همه چیز خوب و آروم داره به بهترین حالت ممکن پیش میره . زندگی هم مارو روی دوشش گذاشته و داره لب ساحل خوشبختی میگردونه . بوی نم و شن های ساحلی به صورتم میخوره و دارم نهایت لذت رو میبرم . فقط نمیدونم این دلشوره های گاه و بی گاه چیه که گاهی اوقات سراغ دلم رو میگیره و باعث میشه برم تو فکر . این روزها به شدت خدارو تو زندگیم کم دارم که بیاد و بزنه روی شونه هام ، حواسمو جمع خودش کنه و بگه نترس مرد ، تنها نیستی ، ما دو نفریم ..
#به_امید_روزهای_روشن_تر

بازی وبلاگی ؛ 100 دلخوشی کوچک زندگی

  • شنبه ۱۱ دی ، ۲۰:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۱۴ بازدید

معمولا هیچوقت توی چالش ها و بازی های وبلاگی که اینور و اونور میبینم و دعوت میشم شرکت نمیکنم . باور کردنش سخته که دلیلش رو هنوز خودم هم نمیدونم که چرا با این موضوع ارتباط برقرار نمیکنم . بگذریم ؛ امروز صبح داشتم توی بلاگ محمد عباسی فرد پست 100 دلخوشی کوچک زندگی رو میخوندم که 50 موردش رو نوشته بود و زیر آخرین مورد " ادامه دارد " رو ذکر کرده بود ، همین ادامه دارد باعث شد چشمم رو از صفحه مانیتور بردارم و همزمان با خوردن چاییم توی ذهنم شروع کنم به شمردن ! پنجاه و یک ؛ لمس دست نوزاد ، پنجاه و دو ؛ لواشک شیرین دربند ؛ پنجاه و سه ؛ ...
توی این پست قصد دارم همه 100 تا دلخوشیه زندگیم رو بنویسم ، بنویسم تا بعده ها که برمیگردم و مرورش میکنم به یاد بیارم زندگیم چقدر شیرین و دلچسبه ...

پی نوشتـــ :
شما هم اگر دوست داشتین میتونین این بازی وبلاگی شرکت کنین ...