محرم

تانگو به وقت پاریس ، ساعت 22:30 !

  • يكشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۱۶۸ بازدید

آخرین شب اقامتمون توى پاریس ، حدود ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت برج ایفل . هوا خیلى خنک بود و از هتل ما تا مقصد نیم ساعتى پیاده راه بود . قدم زنان میرفتیم و مغازه هارو تماشا میکردیم . شهر آروم و خیابون ها خلوت بود و فقط جلوى رستوران هاى کنار خیابون صداى موزیک و خنده مشترى ها میومد . گاهى هم گروهى از جوون ها دور هم جمع میشدن و سیگار به دست بلند بلند میخندیدن . خیلى دوست داشتم ببینم راجع به چیزهایى صحبت میکنن و چقدر فرهنگشون با فرهنگ کشور ما فاصله داره که متاسفانه زبون فرانسوى بلد نبودم و سوالم بی جواب موند .
بگذریم ، بعد از نیم ساعت پیاده روى رسیدیم به میدون رو به روى برج ، خیلى شلوغ بود ، همه ساعت به دست خیره شده بودن به ایفل و منتظر بودن . از بقیه اعضاى خانواده سوال کردم که چه اتفاقى قراره بیافته ؟ اون ها برعکس من بار اولشون نبود که میومدن پاریس ولى سوالمو بى جواب گذاشتن و گفتن خودت تماشا کن ببین .
ساعت 22.30 که شد کل برج با نورهاى چشمک زن تزئین شد . منظره فوق العاده ایى بود . همه شروع به دست زدن کردن و زوج ها هم همدیگرو میبوسیدن .

یکم اونورتر یه گروه خیابونى شروع به پیانو زدن کردن و مردم دورشون جمع شدن . زوج هاى پیرو جوون اومدن واست و شروع به رقص تانگو کردن .. هوا خیلى خنک بود و هیچ صداى جز ضرب آهنگ و ضرب هماهنگ پاى زوج ها نمیومد .. تا ساعت 1 شب اونجا بودیم و از آرامش محیط لذت میبردیم ..
وقتى برگشتم ایران و چشمم به میدون آزادى خورد تمام خاطرات برام یادآورى شد .. کاش ما هم کمى رقص و عشق توى این شهر داشتیم .. کمى شادى به هیچ جاى دنیامون برنمیخوره ..

دلشوره های گاه و بی گاه ..

  • چهارشنبه ۸ شهریور ، ۱۵:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۳ بازدید

همه چیز خوب و آروم داره به بهترین حالت ممکن پیش میره . زندگی هم مارو روی دوشش گذاشته و داره لب ساحل خوشبختی میگردونه . بوی نم و شن های ساحلی به صورتم میخوره و دارم نهایت لذت رو میبرم . فقط نمیدونم این دلشوره های گاه و بی گاه چیه که گاهی اوقات سراغ دلم رو میگیره و باعث میشه برم تو فکر . این روزها به شدت خدارو تو زندگیم کم دارم که بیاد و بزنه روی شونه هام ، حواسمو جمع خودش کنه و بگه نترس مرد ، تنها نیستی ، ما دو نفریم ..
#به_امید_روزهای_روشن_تر

بازی وبلاگی ؛ 100 دلخوشی کوچک زندگی

  • شنبه ۱۱ دی ، ۲۰:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۹۱ بازدید

معمولا هیچوقت توی چالش ها و بازی های وبلاگی که اینور و اونور میبینم و دعوت میشم شرکت نمیکنم . باور کردنش سخته که دلیلش رو هنوز خودم هم نمیدونم که چرا با این موضوع ارتباط برقرار نمیکنم . بگذریم ؛ امروز صبح داشتم توی بلاگ محمد عباسی فرد پست 100 دلخوشی کوچک زندگی رو میخوندم که 50 موردش رو نوشته بود و زیر آخرین مورد " ادامه دارد " رو ذکر کرده بود ، همین ادامه دارد باعث شد چشمم رو از صفحه مانیتور بردارم و همزمان با خوردن چاییم توی ذهنم شروع کنم به شمردن ! پنجاه و یک ؛ لمس دست نوزاد ، پنجاه و دو ؛ لواشک شیرین دربند ؛ پنجاه و سه ؛ ...
توی این پست قصد دارم همه 100 تا دلخوشیه زندگیم رو بنویسم ، بنویسم تا بعده ها که برمیگردم و مرورش میکنم به یاد بیارم زندگیم چقدر شیرین و دلچسبه ...

پی نوشتـــ :
شما هم اگر دوست داشتین میتونین این بازی وبلاگی شرکت کنین ...