جیب خالی ، ریش سکه ایی !

  • دوشنبه ۱۱ شهریور ، ۱۷:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۳۹ بازدید

بابا میگه اگر به جای این سکه هایی که تو ریشت ریخته ، جیبت سکه ایی میشد وضع و اوضانمون خیلی خوب میشد ! نمیدونستم به این حرفش بخندم یا به حال صورتم گریه کنم . وقتی از حموم اومدم بیرون و دست کشیدم تو صورتم دیدم بـــــــله ! نصف ته ریشم اومد تو دستم ؛ سریع رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم و بی توجه به ظاهرم که شبیه کارتن خواب ها شده بود رفتم تو خودم . میدونستم دلیلش استرس و فشار عصبیه ، حق هم داشتم اوضاع زندگیم خیلی بهم ریخته بود . تا مرز ورشکستگی پیش رفته بودم و به شدت تحت تاثیر اطرافیان بودم .
امروز صبح که دوباره رفتم جلوی آینه ریزش هارو شمردم ، تعدادش به 11 نقطه رسیده بود ، با اینکه خیلی تو ذوق میزنه و هر کسی از راه میرسه بهم میگه ولی باهاش مشکلی ندارم . باید جلوی چشم باشه تا بیشتر به این فکر کنم که حرص زدن برای مال زیاد همین پیامدهارو هم داره . پنجشنبه رفتم دکتر پوست و تریام هگزال برام تزریق کرد ، انشالله زودتر دربیاد ...

به زمین گرم خوردگان !

  • يكشنبه ۱۵ مهر ، ۱۴:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۱۵ بازدید

یارو کلا نیمدونست دلار چیه و چه شکلیه ! فقط شنیده بود هی قیمتش میره بالا میاد پایین یه سری هم میرن میخرن و میفروشن و سود میکنن و از اونجایی که فقط به پول رسیدنه براش مهم بود رفت خونه و زندگی و ماشین و هر چی داشت و نداشت رو فروخت داد دلار خرید و گذاشت توی بالشتش تا قیمت که رفت بالا بفروشه و بدون زحمت چند ده میلیون سود کنه . تو همین رویاها بود که یهو دلار چند هزار تومن کشید پایین و دید نه همیشه نمیشه از بدبختی مردم پول درآورد و یه شبه تمام زندگیشو روی هوا دید . دستش رفت سمت چپ سینه اش و با مخ به همون زمین گرمی خورد که باید میخورد !
میدونی ؟ من اصلا کاری ندارم قیمت چرا بالا پایین شد و این پایین اومدن یه روزه دلیلش چی بود و چه هدفی پشتش بود ، فقط اینو میدونم که یکی از کثیف ترین خصلت های اخلاقی طمع زیادی داشتنه ! اینکه حرص بزنی واسه چیز مفتی ! دنبال راهی باشی واسه یه شبه راه صد ساله رو رفتن ! واسه نون در آوردن از بدبختی مردم ! من اینا تو کتم نمیره . من اینارو درک نمیکنم چون دارم لا به لای مردمی زندگی میکنم که درد رو تحمل میکنن تا نیان پیش من بگن ندارم فلان جامو عمل کنم ..
اگر ضرر کردی که هیچی حقت بوده بخور نوش جونت عاقبت طمع میشه همین ، اگرم سود کردی که منتظر باش تا با صورت بری همون جایی که باید میرفتی . دنیا همیشه روی خوششو نشون آدم ها نمیده ..

بازی وبلاگی ؛ 100 دلخوشی کوچک زندگی

  • شنبه ۱۱ دی ، ۲۰:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۹۴۸ بازدید

معمولا هیچوقت توی چالش ها و بازی های وبلاگی که اینور و اونور میبینم و دعوت میشم شرکت نمیکنم . باور کردنش سخته که دلیلش رو هنوز خودم هم نمیدونم که چرا با این موضوع ارتباط برقرار نمیکنم . بگذریم ؛ امروز صبح داشتم توی بلاگ محمد عباسی فرد پست 100 دلخوشی کوچک زندگی رو میخوندم که 50 موردش رو نوشته بود و زیر آخرین مورد " ادامه دارد " رو ذکر کرده بود ، همین ادامه دارد باعث شد چشمم رو از صفحه مانیتور بردارم و همزمان با خوردن چاییم توی ذهنم شروع کنم به شمردن ! پنجاه و یک ؛ لمس دست نوزاد ، پنجاه و دو ؛ لواشک شیرین دربند ؛ پنجاه و سه ؛ ...
توی این پست قصد دارم همه 100 تا دلخوشیه زندگیم رو بنویسم ، بنویسم تا بعده ها که برمیگردم و مرورش میکنم به یاد بیارم زندگیم چقدر شیرین و دلچسبه ...

پی نوشتـــ :
شما هم اگر دوست داشتین میتونین این بازی وبلاگی شرکت کنین ...