کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۶۲ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..

درد دل های یواشکی ...

  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۴ بازدید

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...