مسواک برقی !

  • دوشنبه ۱ آبان ، ۱۲:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۵۱ بازدید

توی قسمت پیشنهاد ویژه دیجی کالا چشمم اتفاقی به مسواک برقی افتاد و از اونجایی که تو فکر خریدش بودم وسوسه شدم و سفارشش دادم . فردا صبح هم با پیک اومد دم خونه که هیچکس اون ساعت خونه نبود تا تحویل بگیره و یکی از همسایه ها زحمتشو کشید . راننده پیک هم زنگ زد گفت نبودین دادم به آقای فلانی عصر برین ازشون بگیرین ؛ تشکر کردم و تلفن رو قطع کردم .
بعدازظهر از اونجایی که به صورت جنازه میام خونه حوصله ام نشد برم بگیرش و مستقیم رفتم توی تخت خوابم و خوابیدم تا 11 شب ! مسلما این ساعت هم وقت دم خونه کسی رفتن نیست و قضیه افتاد برای فردا . فردا بعدازظهرش هم وقتی برگشتم خونه باز هم جنازه بودم ولی باید میرفتم و بسته رو تحویل میگرفتم . رفتم خونه تا وسایلمو بذارم متوجه شدم خودشون زحمت کشیدن آوردنش بالا . با کلی شرمندگی و تف و لعنت به اصالت شیرازیم رفتم درشو باز کردم و زدمش به شارژ . رفتم باشگاه وقتی برگشتم دیدم صداش داره میاد ! رفتم سراغش دیدم پدر محترم داره دهنشو میشوره باهاش ! وقتی منو دید یه لبخند ملیح تحویلم داد و گفت دستت درد نکنه بابا خیلی وقت بود میخواستم بخرم ولی فرصتش پیش نمیومد ، اگر میخوای خودتم میتونی یه سریشو از داروخونه بخری و با من استفاده کنی ! مرسی بابا :|

کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۸۶ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..

گریزی به نوستالژی های کودکی ..

  • چهارشنبه ۴ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۱ بازدید

امروز با چندتا از همکارا داشتیم گپ میزدیم که بحثمون رسید به خاطرات بچگیو نوستالژی های قدیم . اینقدر با ذوق تعریف میکردیم و عکس اسباب بازی های بچگیمون رو تو اینترنت به هم نشون میدادیم که اصن نفهمیدیم چطوری ساعت شد یک ظهر و ما هنوز داریم میگیم و ذوق میکنیم . هیچوقت فکر نمیکردم دیدن دوباره پاکن های دو رنگ که یه طرفش برای پاک کردن خودکار بود و همیشه برگه رو پاره میکرد و یا دیدن بازی بوکس آتاری و دسته خلبانیش اینقدر خاطره رو برامون زنده کنه . تازه یه سرچ که زدیم از این اتوبوس دو طبقه ها هم دیدیم که من یادمه با بابام سوار شدیم یه بار . البته زمان ما هم دیگه از این اتوبوس ها تک و توک بود و مربوط به نسل قبل از ما میشد .. خلاصه که روز جالبی بود ، رفتیم تو فکر بچگی ها ؛ بستنی یخی ، نوشمک ، آدامس خروس و ... شما هم کلمه "نوستالژی" رو تو گوگل سرچ کنید ، عکس های جالبی میاره براتون ..

کودکی و قابلمه ای که نثارم شد !

  • يكشنبه ۲۴ مرداد ، ۱۵:۳۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۴۶ بازدید

یادمه وقتی کوچیکتر بودم ، خیلی کوچیکتر از الان تو یه مجتمع زندگی میکردیم که 15 طبقه بود . هر طبقه 11 تا واحد داشت و ما 11 تا همسایه مثل یه خانواده بزرگ بودیم . همه بچه ها هم سن هم بودیم و همدیگرو آبجی داداش صدا میکردیم . مثل آبجی ریحانه که الان ازدواج کرده ، آبجی صدف که فکر میکنم الان برای کنکور امتحان میده و داداش امید که دانشگاهشو داره تموم میکنه و داداش علی که هنوزم بعد از گذشته بیست و پنج شش سال رفاقتمون ادامه داره ...
یادم میاد یه روز همه با هم رفته بودیم پارک نزدیک مجتمع ، بعد از حدود یه ساعت تاب بازی و خوردن بستنی کیم که اون موقع ها فکر کنم قیمتش 75 تومن بود و از حق نگذریم از همه بستنی های الان بیشتر میچسبید برگشتیم سمت خونه برای ناهار . نزدیک خونه بودیم که پسر تخس طبقه اولی که هر چی از شرور بودن و بی ادبیش بگم کم گفتم شروع کرد تیکه انداختن به دخترای همسایه ما . با اینکه حدود 5 6 سالی کوچیکتر از ما بود ولی تو شیطنت و گستاخی دست همه مارو از پشت بسته بود !
از اونجایی که هم همیشه یه حس سوپر منی تو وجودم داشتم جلوش دراومدم و گفتم امیرمحمد پدرتو در میارم تا تو باشی دیگه به آبجی های من توهین نکنی ! رفتم سمتش و یه ضربه محکم زدم توی صورتش ! دخترا هم شروع کردن به تشکر کردن از من و همین باعث شد شیرتر بشم و به کتک زدنم ادامه بدم . یادمه بعد از چندتا ضربه هولش دادم و از پشت افتاد توی شمشادها و شروع کرد به گریه کردن و منم شروع کردم واسش کوری خوندن که یه دفعه از چیز محکم و سختی از پشت اومد و خورد تو شقیقه ام ! به قدری ضربه محکم بود که تا چند ثانیه گوشم صوت میکشید . اومدم برگردم ببینم ضربه از کجا بود که دومی رو محکم تر خوردم و پرت شدم روز زمین ! توی گیج و منگیه خودم بودم که دیدم بابای امیرمحمد با یه قابلمه توی دستش داه میاد سمتم . فرصتو از دست ندادم و پا گذاشتم به فرار . با کلی داد و بیداد و فوحش دنبالم کرد و بالاخره موفق شدم فرار کنم . حدود نیم ساعتی از اونجا دور بودم و با کلی ترس و لرز و دهن پر خون برگشتم خونه . مستقیم رفتم توی توالت و دهنمو شستم ، دندون آخریم شکسته بود و هنوز هم جای شکستگیش هست !
مامانم کلی ترسیده بود و منم داستانو براش تعریف کردم که چی شده . گفت شب که بابات اومد میریم دم خونشون . گذشت تا شب شد ، بابام وقتی ماجرا رو فهمید کلی عصبانی شد و گفت همین الان میپوشم بریم دم خونشون . منم که خوشحال از اینکه حقشونو میذاریم کف دستشون باهاش رفتم تا رسیدیم دم در خونه امیرمحمد اینا . زنگ درو زدیم که باباش اومد دم در ! گفتم الان بابام میزنه تو دهنش که یهو دیدم شروع کردن سلام و احوال پرسی و کلا قضیه مارو یادشون رفت ! از شانس گنده بنده نگو با هم همکار و رفیق دراومده بودن . هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتم خونه و یادگرفتم که دیگه الکی غیرتی نشم !
البته ناگفته نماند تا سالها هر روز ایمرمحمدو کتک میزدم و هنورم که هنوزه حس میکنم تخلیه روانی نشدم و اگر جایی تو خیابون ببینم و بشناسمش کتکش خواهم زد :دی
راستی ؛ میدونم خواهین پرسید قابلمه از کجا اومده بود ! برای منم سوال بود تا اینکه روزهای بعد دیدم ظرف غذای بابای امیرمحمد که هر روز توش غذا میذاشت و میبرد سر کار و اون روز موقع دعوا داشته برمیگشته که دیده پسرشو دارن میزنن و باقی ماجرا ...