عاقا مارو جمعه از خواب ناز بیدار کردن که بریم بازار گل ! پدر من ، مادر من منو چه به این بازار رفتن ها ! خودتون برین و زود برگردین ، نه من از گل سر در میارم نه حقیقا علاقه زیادی به نگه داری از گل و باغبونی دارم ! خلاصه حرف تو کتشون نبرد و مارو بردن بازار گل . طبق معمول همیشه دیر رسیدیم و به زور از لای در رفتیم تو . یه گلدون بزرگ هم از خونه آورده بودن که هم خاکشو عوض کنن و هم بذارنش توی یه گلدون بزرگتر و قشنگتر ؛ منم کرده بودن مسئول حمل و نقلش و همه جا دنبالشون میرفتم . از اونجایی که مامان من به گلدون هاش خیلی اهمیت میده برای یه کود و خاک تمام بازارو زیرو رو کرد و دست آخر به یه جا رضایت داد و ما خک اینو عوض کردیم . به من گفتن همینجا پیش گل بشین تا کسی بهش دستبرد نزنه ما زود برمیگردیم که زودشون شد یک ساعت و چشمتون روز بد نبینه ! با یه گلدونه دیگه برگشتن دو برابره سایز گلدون قبلی ! گل هم که نه درخت بود چون قطر تنه اش اندازه دور کمر من تو دوران نوجوونی بود :))
هیچی دیگه باز دوباره رفتن و چندتا گلدونه دیگه هم خریدن ، در سایزها و شکل های مختلف ! من از گل و گییاه سر در نمیارم ولی یکیش خیلی خوشگل بود اسمش گل یخی بود فکر کنم . همه رو گذاشتیم کنار هم و خواستیم جمع کنیم بریم . یه اقایی اومد که یه گاری داشت و به رو به بابام گفت آقا گاری ؟ بابام گفت نه پسرم هست مرسی !
من برم بخوابم هنوز کمرم تیر میکشه !

  • مسعود
  • يكشنبه ۹ آبان ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۵۴
نظرات شما ( ۲۳ )

شیرین ترین قسمت روزهای جمعه همین ده بیست صفحه ای هست که داستان همشهری میخونم . لمس کاغذ خیلی حس خوبی داره .
برایم نوشت : انگار خاطره اى بود که دیگر نبود ، حتى نشانه هایش ...

داستان های کوتاهشو دوست دارم ، کاملا میتونم خودمو جای شخصیت هاش تصور کنم ...

  • مسعود
  • جمعه ۳۰ مهر ، ۱۳:۲۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۶۳
نظرات شما ( ۱۷ )

دیشب بعد از کلی اعتراض بنده نسبت به دلگیر بودن عصر جمعه تصمیم بر این شد که با خانواده بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه دلمون یکم وا بشه و گذر زمان رو کمتر حس کنیم . از ساعت 5 و 6 شروع کردیم به نظرسنجی تا رسیدیم به 9 شب و چون خیلی دیر شده بود دیگه طبق تز بابای خانواده دست و از پا درازتر رفتیم یه بستنی فروشی نزدیک خونه . مامانم توی ماشین نشسته بود و من و بابا رفتیم برای سفارش . خیلی جای باکلاس و خفنی بود ! بابام به فروشنده گفت فالوده ندارین ؟ یارو یه پوزخندی به بابای من زد و گفت به قیافه ما میخوره همچین چیزایی بفروشیم . با اینکه شاید هر کس دیگه ایی هم بود از سوال ساده بابای من خنده اش میگرفت من پشتش دراومدم و گفتم والا به جاتون که نه ولی به قیافه ات بالاتر از سیرابی نمیاد . هیچوقت به یه پدر توهین نکن ، هر چقدر امروزی برخورد نکنه باز هم جاش تو دل بچه هاشه . شاید مثل منو تو مدل شلوار و تیشرتش امروزی نباشه ولی همیشه یه پدره .
اون شب به نهایت سادگی گذشت . با یه آبمیوه معمولی تو نیمکت های یه پارک کوچیک ! ولی همین لحظه های شیرین رو با دنیا عوض نمیکنم . با هیچ غذا خوردنی توی گرونترین رستوران شهر ! برای من همین که پدرم و مادرم سلامت کنار من نشستن و میتونم هر لحظه که خواستم نگاهشون کنم کافیه ...
نوشتم تا این شب برای همیشه بمونه ، برای وقتایی که از خیلی چیزا شکایت میکنم . وقتایی که قدر داشتن خیلی چیزهارو از یادم میبرم ...

  • مسعود
  • شنبه ۱۳ شهریور ، ۲۳:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۲۲
نظرات شما ( ۳۰ )

من عاشق ظهرهاى جمعه ام که بیشتر از روزهاى دیگر میتوانم کنار تو دراز بکشم و دستم را لا به لاى گیسوانت غرق کنم ...
بیشتر از هر صبح دیگر گرماى تو را کنارم لمس کنم و فارق از فکرهاى آزار دهنده و قسط های عقب مانده بانک بدهی های آغوشت را پرداخت کنم ...
زندگی میتواند زیباترین اتفاق باشد وقتی که هر روزمان جمعه و هر ساعتمان ظهرهای کنار هم بودن است ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
متن های بیشتر تو کانال تلگرام " دلنوشته های آقای میم " ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۲۶ بهمن ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۴۴۷
نظرات شما ( ۲۳ )