یک روز زیبا در بازار گل !

  • يكشنبه ۹ آبان ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۵ بازدید

عاقا مارو جمعه از خواب ناز بیدار کردن که بریم بازار گل ! پدر من ، مادر من منو چه به این بازار رفتن ها ! خودتون برین و زود برگردین ، نه من از گل سر در میارم نه حقیقا علاقه زیادی به نگه داری از گل و باغبونی دارم ! خلاصه حرف تو کتشون نبرد و مارو بردن بازار گل . طبق معمول همیشه دیر رسیدیم و به زور از لای در رفتیم تو . یه گلدون بزرگ هم از خونه آورده بودن که هم خاکشو عوض کنن و هم بذارنش توی یه گلدون بزرگتر و قشنگتر ؛ منم کرده بودن مسئول حمل و نقلش و همه جا دنبالشون میرفتم . از اونجایی که مامان من به گلدون هاش خیلی اهمیت میده برای یه کود و خاک تمام بازارو زیرو رو کرد و دست آخر به یه جا رضایت داد و ما خک اینو عوض کردیم . به من گفتن همینجا پیش گل بشین تا کسی بهش دستبرد نزنه ما زود برمیگردیم که زودشون شد یک ساعت و چشمتون روز بد نبینه ! با یه گلدونه دیگه برگشتن دو برابره سایز گلدون قبلی ! گل هم که نه درخت بود چون قطر تنه اش اندازه دور کمر من تو دوران نوجوونی بود :))
هیچی دیگه باز دوباره رفتن و چندتا گلدونه دیگه هم خریدن ، در سایزها و شکل های مختلف ! من از گل و گییاه سر در نمیارم ولی یکیش خیلی خوشگل بود اسمش گل یخی بود فکر کنم . همه رو گذاشتیم کنار هم و خواستیم جمع کنیم بریم . یه اقایی اومد که یه گاری داشت و به رو به بابام گفت آقا گاری ؟ بابام گفت نه پسرم هست مرسی !
من برم بخوابم هنوز کمرم تیر میکشه !

و جمعه های من اینگونه سر میشود ...

  • جمعه ۳۰ مهر ، ۱۳:۲۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۰۴ بازدید

شیرین ترین قسمت روزهای جمعه همین ده بیست صفحه ای هست که داستان همشهری میخونم . لمس کاغذ خیلی حس خوبی داره .
برایم نوشت : انگار خاطره اى بود که دیگر نبود ، حتى نشانه هایش ...

داستان های کوتاهشو دوست دارم ، کاملا میتونم خودمو جای شخصیت هاش تصور کنم ...

دنیا در دستان من است !

  • شنبه ۱۳ شهریور ، ۲۳:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۵۳ بازدید

دیشب بعد از کلی اعتراض بنده نسبت به دلگیر بودن عصر جمعه تصمیم بر این شد که با خانواده بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه دلمون یکم وا بشه و گذر زمان رو کمتر حس کنیم . از ساعت 5 و 6 شروع کردیم به نظرسنجی تا رسیدیم به 9 شب و چون خیلی دیر شده بود دیگه طبق تز بابای خانواده دست و از پا درازتر رفتیم یه بستنی فروشی نزدیک خونه . مامانم توی ماشین نشسته بود و من و بابا رفتیم برای سفارش . خیلی جای باکلاس و خفنی بود ! بابام به فروشنده گفت فالوده ندارین ؟ یارو یه پوزخندی به بابای من زد و گفت به قیافه ما میخوره همچین چیزایی بفروشیم . با اینکه شاید هر کس دیگه ایی هم بود از سوال ساده بابای من خنده اش میگرفت من پشتش دراومدم و گفتم والا به جاتون که نه ولی به قیافه ات بالاتر از سیرابی نمیاد . هیچوقت به یه پدر توهین نکن ، هر چقدر امروزی برخورد نکنه باز هم جاش تو دل بچه هاشه . شاید مثل منو تو مدل شلوار و تیشرتش امروزی نباشه ولی همیشه یه پدره .
اون شب به نهایت سادگی گذشت . با یه آبمیوه معمولی تو نیمکت های یه پارک کوچیک ! ولی همین لحظه های شیرین رو با دنیا عوض نمیکنم . با هیچ غذا خوردنی توی گرونترین رستوران شهر ! برای من همین که پدرم و مادرم سلامت کنار من نشستن و میتونم هر لحظه که خواستم نگاهشون کنم کافیه ...
نوشتم تا این شب برای همیشه بمونه ، برای وقتایی که از خیلی چیزا شکایت میکنم . وقتایی که قدر داشتن خیلی چیزهارو از یادم میبرم ...

من و تو و یک بعد از ظهر جمعه !

  • دوشنبه ۲۶ بهمن ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۸۸ بازدید

من عاشق ظهرهاى جمعه ام که بیشتر از روزهاى دیگر میتوانم کنار تو دراز بکشم و دستم را لا به لاى گیسوانت غرق کنم ...
بیشتر از هر صبح دیگر گرماى تو را کنارم لمس کنم و فارق از فکرهاى آزار دهنده و قسط های عقب مانده بانک بدهی های آغوشت را پرداخت کنم ...
زندگی میتواند زیباترین اتفاق باشد وقتی که هر روزمان جمعه و هر ساعتمان ظهرهای کنار هم بودن است ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
متن های بیشتر تو کانال تلگرام " دلنوشته های آقای میم " ...