یک مکالمه ساده ولی دلنشین ..

  • يكشنبه ۴ شهریور ، ۲۱:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۱ بازدید

داشت تهرانو از بام ولنجک با لذت تموم نگاه میکرد . سر میچرخوند به شرق و غرب و دنبال یه چیزی میگشت . برگشت رو به من و گفت کاکو استادیوم آزادی از اینجا معلوم نیست ؟ گفتم نه خیلی دوره از اینجا . گفت تا حالا رفتی استادیوم ؟ گفتم آره زیاد . گفت استقلا یا پرسپولیس ؟ گفتم پرسپولیس . گفت منم استقلال . دوباره برگشت سمت شهر و بعد از دو دقیقه پرسید اینجا بالا شهره تهرانه  گفتم تقریبا آره . گفت بچه تهرانی ؟ گفتم تو چی ؟ گفت ماهشهر ، خوزستان . گفتم از چهره و لحجه ات مشخص بود بچه جنوبی ..
از جاش بلند شد و اومد کنار ما روی صندلی نشست . 24 ، 5 سالش بود و با چندتا از رفقاش اومده بود تهران و شمالو بگرده و برگرده . گفت امروز رسیدیم تهران با بچه ها . رفته بودیم رامسر ، جات خالی چه هوایی بود ! همش مه و بارون ! مردم فرار میکردن میرفتن خونه هاشون ما با رفقا زیر بارون میدویدیم و خیس میشدیم . سریع هم گوشیشیو در آورد و شروع کرد فیلم های سفرشو نشومون داد . از جواهرده و قبر حبیب تا قلیون کشیدن و رقصدنشون لب ساحل . فیلم هاش که تموم شد سوال هاش شروع شد . گفت بازیگرای معروف بالا شهر میشینن نه ؟ گفتم لزوما نه ولی اکثر آره . گفت دیدیشون از نزدیک گفتم بعضی هاشونو . کلی تعجب کرده بود و میگفت آرزومه محسن چاووشی رو از نزدیک ببینم گفتم منم ندیدمش . رفت تو فکر و دوباره خیره شد به چراغ های شهر .. خوش به حال شمالی ها ! همش بارون و مه و سر سبزی . سمت ما نه برفی نه بارونی نه برقی نه گازی و نه آبی . هوا هم که امسال همش گرد و خاک بود چشم چشمو نمیدید .. خیلی زندگی سخت شده اکثر همسایه ها دارن مهاجرت میکنن میرن شهرهای دیگه . گفتم از اوضای اونجا خبر دارم . لبخند و زد گفت ای خدا چی میشد یکم از ابرهای شمالو به ما هم میدادی !
گفتم کارت چیه ؟ گفت تو رستوران ظرف میشستم پولمو ندادن اومدم بیرون . رفقام هم بودن هی اصرار کردن برگرد میده چند ماهی یه بار ولی من برنگشتم چون پول لازم بودم . بهش قول داده بودم خونه بگیرم بیام خواستگاریش . خوب چی شد ؟ یک ساله ندیدمش . ولش کردم چون نداشتم . برام خیلی سخت بود ولی گفتم برو دنبال زندگیت من دست و بالم خیلی خالیه . جمله ش که تموم شد باز نگاهش رفت سمت چراغ های چشمک زن شهر ..
راستی فردا میریم سر قبر ناصر حجازی . رفتی تا حالا ؟ گفتم نه نرفتم . گفت خیلی دوسش دارم از اونورم میریم خوزستان . گفتم به سلامتی . همیشه به گردش باشین . سرشو نزدیک سرم کرد آروم تو گوشم گفت اینجا نمیشه قلیون کشید ؟ گفتم نه ممنوعه . گفت پس شما چی کار میکنید گفتم اهل دود نیستم اونایی هم که میکشن بیرون دم ماشیناشون میکشن . گفت جایی نمیشناسی قلیون بده . گفتم چرا گفت قلیون هاش چنده گفتم 50 به بالا . چشماش از تعجب گرد شد و گفت 50 تومن برای یه قلیون ؟ تو شهر ما 3 تومنه ! گفتم اینجا همه چیز چند برابره . جای خیلی خوب هست که 180 ، 200 باید پول برای قلیون بدی . گفت قلبم گرفت ادامه نده کاکو .. زندگی اینجا خیلی سخته گفتم کجا سخت نیست ، هر جا به سختی های خاص خودشو داره .. گرم صحبت بودیم که رفقاش صداش کردن . یه خداحافظی گرم باهامون کرد و رفت ..
کاش ازش یه عکس میگرفتم پیش خودم نگه میداشتم . خیلی قشنگ حرف میزد . سادگی تو چشماش موج میزد . رفت و براش آرزوی موفقیت کردم ..
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه اونهایی که حال دل دیگران رو خوب میکنن تبریک میگم . خوندن پست " اشتباه پزشک ماشینی " هم خالی از لطف نیست ..

بچه شهرستانی !

  • سه شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۲۱ بازدید

برام خیلی عجیبه این لفظ " بچه شهرستانی " ! اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم ! یعنی چی ؟ چرا باید به عنوان یه توهین ازش موقع دعواها و تحقیر دیگران استفاده کنیم ؟ نمیفهمم ، واقعا هم نمیفهمم ! موقعی که خدمت بودم یه هم خدمتی داشتیم بچه شهرستان گالیکش استان گلستان بود . چون ترکمن بود به راحتی نمیتونست فارسی صحبت کنه و گاهی فعل های جمع رو برای یک نفر مفرد به کار میبرد . تو همون هفته های اول با هم عیاق شدیم و تمام شیف شب های بیمارستان رو با هم برمیداشتیم . از ترک دیوار هم میگفتیم و میخندیدیم . هفت ماه خدمت رو کنار هم بودیم تا اون یه مشکلی براش پیش اومد و تونست معافیتشو بگیره . چند ماه بعدشم خدمت من تموم شد . الان یک سالی هست مونده تهران و همین جا خونه گرفته و مشغول به کار شده و رفاقت صمیمی ما با چندتا دیگه از بچه های خدمت هنوز ادامه داره . من بچه تهران و اون به قول بعضی ها بچه شهرستانی و دهاتی که بوی علف میده . من از یه فرهنگ شهری و اون از یه فرهنگ ساده تر روستایی که شاید برای خیلی ها افت کلاس باشه رفت و آمد با اینجور افراد ولی برای من بزرگترین افتخاره که یه رفیق غیر تهرانی دارم و کلی ازش چیز یاد میگیرم . رفیقی که نه بوی علف میده و نه رفتار جلفی که بعضی ها از به قول خودشون شهرستانی ها انتظار دارن ازش سر میزنه . همیشه بهترین نوع قهوه رو برامون درست میکنه و با موهای آب و شونه شده باهامون میاد بیرون . نه اهل به رخ کشیدن داشته هاشه و نه باهاش احساس غیر راحتی میکنی . واقعا من افتخار میکنم به داشتن یه همچین رفیق شهرستانیی !
بیاین کلیشه هارو دور بریزیم و بیشتر راجع به حرف زدنامون فکر کنیم ! به خودمون بقبولونیم که بین یه تهرانی و کسی که تو شهر یا شهرستان های دیگه ایران زندگی میکنه هیچ فرقی نیست و همه ایرانی هستیم . هیچ لحجه و هیچ صورت آفتاب سوخته ای زشت نیست و ما حق نداریم از این لفظ " شهرستانی " به عنوان توهین و تحقیر استفاده کنیم ..

زندگی در مترو جریان دارد ...

  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۱۳ بازدید

چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...