بچه شهرستانی !

  • سه شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۹۷ بازدید

برام خیلی عجیبه این لفظ " بچه شهرستانی " ! اصلا نیمتونم باهاش ارتباط برقرار کنم ! یعنی چی ؟ چرا باید به عنوان یه توهین ازش موقع دعواها و تحقیر دیگران استفاده کنیم ؟ نمیفهمم ، واقعا هم نمیفهمم ! موقعی که خدمت بودم یه هم خدمتی داشتیم بچه شهرستان گالیکش استان گلستان بود . چون ترکمن بود به راحتی نمیتونست فارسی صحبت کنه و گاهی فعل های جمع رو برای یک نفر مفرد به کار میبرد . تو همون هفته های اول با هم عیاق شدیم و تمام شیف شب های بیمارستان رو با هم برمیداشتیم . از ترک دیوار هم میگفتیم و میخندیدیم . هفت ماه خدمت رو کنار هم بودیم تا اون یه مشکلی براش پیش اومد و تونست معافیتشو بگیره . چند ماه بعدشم خدمت من تموم شد . الان یک سالی هست مونده تهران و همین جا خونه گرفته و مشغول به کار شده و رفاقت صمیمی ما با چندتا دیگه از بچه های خدمت هنوز ادامه داره . من بچه تهران و اون به قول بعضی ها بچه شهرستانی و دهاتی که بوی علف میده . من از یه فرهنگ شهری و اون از یه فرهنگ ساده تر روستایی که شاید برای خیلی ها افت کلاس باشه رفت و آمد با اینجور افراد ولی برای من بزرگترین افتخاره که یه رفیق غیر تهرانی دارم و کلی ازش چیز یاد میگیرم . رفیقی که نه بوی علف میده و نه رفتار جلفی که بعضی ها از به قول خودشون شهرستانی ها انتظار دارن ازش سر میزنه . همیشه بهترین نوع قهوه رو برامون درست میکنه و با موهای آب و شونه شده باهامون میاد بیرون . نه اهل به رخ کشیدن داشته هاشه و نه باهاش احساس غیر راحتی میکنی . واقعا من افتخار میکنم به داشتن یه همچین رفیق شهرستانیی !
بیاین کلیشه هارو دور بریزیم و بیشتر راجع به حرف زدنامون فکر کنیم ! به خودمون بقبولونیم که بین یه تهرانی و کسی که تو شهر یا شهرستان های دیگه ایران زندگی میکنه هیچ فرقی نیست و همه ایرانی هستیم . هیچ لحجه و هیچ صورت آفتاب سوخته ای زشت نیست و ما حق نداریم از این لفظ " شهرستانی " به عنوان توهین و تحقیر استفاده کنیم ..

زندگی در مترو جریان دارد ...

  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۸۲ بازدید

چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...