و شاید کمی آن طرف تر باشم ...

  • چهارشنبه ۶ مرداد ، ۰۲:۲۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۵۷ بازدید

توی نور ضعیفی که از کنار در میاد تو تند و تند کلمه های کتاب رو پشت سر میذارم و میرم جلو . این سری از مجموعه داستان های همشهری با بقیه سری هاش برام فرق داشت و به شدت با ادبیات ژاپن ارتباط برقرار کردم . نگاهم میره سمت ساعتم که فقط قسمت های شبتاب روی عقربه اش معلومه و حدس میزنم ساعت از یک هم گذشته . چقدر خسته شدم امروز و چقدر طولانی به نظر میومد . گوش هامو تیز میکنم سمت استیشن تا ببینم همه چیز آروم و آماده اس برای خواب یا نه . صدای ضعیفی میگه جراح زنان آنکال کیه زنگ بزنید یه سزارین اورژانس اومده . بیشتر خیالم راحت میشه و میدونم که با من کاری ندارن و سرمو میرسونم به بالشت ...
خیلی خسته ام ، تمام گردن و کمرم از شدت کار این چند روز گرفته و احساس بدی نسبت به خودم دارم . مچ دستم هم که مثل یه بچه ناخواسته وبال گردنم شده و باید 9 ماه تمام اونو به دوش بکشم . توی تاریکی نگاهم میره به اون سمت اتاق استراحت و به پریز برقی که آویزون شده و سیم هاش از هم جدا شده خیره میشم . بی اونکه یادم بیاد به چی فکر میکردم پهلو به پهلو میشم و باز دوباره طاق باز میخوابم . دوباره چشم هام خیره میشه اما اینبار به سقف بالای سرم و یه باد ضعیفی از پنکه سقفی به صورتم میخوره که چندان برای سینوس های حساسم خوشایند نیست . خروپف رئیس اتاق عمل سمت راستم و نور گوشیه سمت چپیم حس خفگی رو بهم منتقل میکنه . این فضا بوی تند اسفناج و کلم های بروکلی میده . یک باره دیگه به ساعتم نگاه میکنم و به خودم تلقین میکنم که فقط چند ساعته دیگه تا رهایی از وضعیت مونده . با اینکه از شیفت شب متنفرم اما بوی سیگار نظافت چی هایی که تو انبار پشتی مخفیانه سیگار میکشن و فرصت های طولانی برای خوندن داستان های همشهری و صدای ضعیف پنکه سقفی که چندین ساله نیاز به روغن کاری و هیچکس این وظیفه رو به عهده نمیگیره میتونه برام تجربه های متفاوتی باشه و یک شب از ماه رو برام متفاوت تر کنه .
اینجا ساعت 02:23:44 بامداد به وقت اتاق عمل ، روز چهارشنبه 6 مرداد ماهه ؛ با چشمهای پر از خواب مینویسم برای کمی بعدترها ؛ برای ماه ها و یا سال های دورتر تا شاید دلم برای این روزها تنگ شد ...
لب تاب خاموش میشه و من باز خیره به پنکه سقفی در حال چیدن برنامه های سفره چند روزه به اصفهان ...

نوزادی که نگاهم میکرد !

  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ، ۰۹:۵۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۹۰ بازدید

گاهی وقتا یه چیزهایی میبینم که شاید از دید خیلی ها ساده و بی معنی باشه ولی برای من یه حس عجیب و جالب داره ! مثل یه عکس یا سکانسی از یه فیلم که میتونه فکر منو ساعت ها و یا حتی روزها درگیر کنه و تو خلوت خودم بشینم لحظه لحظه شو تجزیه و تو ذهنم تکرار کنم ...
دیشب به ناچار شیفت شب اتاق عمل بودم . ( کلا از شب موندن تو محیط بیمارستان متنفرم ) اوضاع مثل همه چهارشنبه شب ها آروم بود . پتو و کتابمو برداشتم رفتم توی رست . بقیه خوابیده بودن و منم بعد از چند صفحه کتاب خوندن دراز کشیدم و کم کم داشتم از شدت خستگی بیهوش میشدم . نیم ساعتی گذشت که یه عمل سزارین اورژانس اومد و پزشک زنان و ماما رفتن تو اتاق عمل . مریض خیلی خونریزی داشت و چون پرسنل شب کار کم داشتیم محض احتیاط ما هم تو اتاق عمل حاضر شدیم تا به قولی یه گوشه کارو گرفته باشیم .
اولین بارم نبود که از نزدیک عمل زایمان و به دنیا اومدن یه بچه رو میدیدم ولی نمیدونم چرا این یکی حس عجیبی داشت برام ! مریض رو بی حس کردن و تیم زایمان سریع مشغول باز کردن لایه های شکم شدن تا رسیدن به رحم و بچه رو خارج کردن . لحظه در آوردن بچه نزدیکتر رفتم . یه لحظه اون بچه که فقط چند دقیقه از عمرش گذشته بود چشماشو باز کرد و دوباره بست ! نمیدونم چرا ولی خیلی جا خوردم ! انگار اون بچه میخواست یه چیزیو بهم بگه و با اون نگاه تمام حسشو بهم منتقل کرد ! حتی بعد از اینکه رفت زیر وارمر و ماما پتو رو کشید روش چشمهاش باز بود و مستقیم داشتم نگاش میکردم . نگاه و سکوتش و اینکه اصلا گریه نمیکرد و آروم آروم نفس میزد خیلی برام عجیب و جالب بود ! خودشو تو شکمش جمع کرده . معلوم بود زیاد راضی نیست از خونه جدیدش ...
نزدیکتر شدم و آروم گفتم برای چی اومدی لعنتی ؟ ما هم پشیمونیم ...
پی نوشتـــ :
چه شب مزخرفی بود دیشب ...