logo

زگیل تناسلی رو کاملا جدی بگیرید !

  • جمعه ۱۳ ارديبهشت ، ۱۷:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۶۰ بازدید

اگر با خودتون تعارف دارید یا احساس میکنید این پست به شما مربوط نمیشه همین الان صفحه بلاگ من رو ببندید چون مطلبی که میخوام راجع بهش صحبت کنم هم به شدت دردناکه و هم خطرآفرین ! اسم بیماری مقاربتی زگیل تناسلی رو اکثر شماها نشنیدین و اطلاعی هم ازش ندارین و این یعنی رفتن تو دل خطر ! یعنی افتادن تو منجلابی که تا آخر عمر باهاش دست به گریبانید . نترسید و خجالت رو کنار بذارید . صحبت کردن راجع به این مسایل ارتباطی به سنت های جامعه ما نداره و همه باید با آگاهی کامل اونو به دیگران منتقل کنن .. این مقاله نسبتا طولانی رو با صبر و حوصله یکبار برای همیشه بخونید و اونو با دیگران به اشتراک بذارین : 

زگیل تناسلی یا HPV چیست ؟

به نقل از وبسایت ویکیپدیا تاکنون بیش از 200 رده از ویروس اچ‌پی‌وی شناخته شده است و بسیاری آن را با زگیل‌های تناسلی می‌شناسند. این ویروس اما عامل بروز سرطان‌های گردن رحم، حلق، مقعد و آلت جنسی هم هست.
ویروس پاپیلومای انسانی یا HPV یک ویروس حاوی DNA است که بیش از دویست رده آن شناخته شده است و بیش از ۴۰ نوع آن نواحی جنسی را درگیر می‌کند. یکی از عمده‌ترین راه‌های انتقال این ویروس، تماس جنسی است. از هر ۴ فرد با آلت جنسی منتسب به زنانه، ۳ فرد در طول زندگی به این عفونت مبتلا می‌شوند. دراکثر مواقع عفونت‌های ناشی از HPV جدی نیستند، نشانه‌ای از خود بروز نمی‌دهند و خودبخود و بدون نیاز به درمان از بین می‌روند. به دلیل همین بروز ندادن نشانه‌های ظاهری است که ویروس HPV به راحتی منتقل می‌شود و بر خلاف باور عامه که ویروس‌های دیگری همچون HIV را خطر اصلی روابط جنسی محافظت نشده می‌داند، اچ‌پی‌وی این روزها شایع‌ترین ویروسی است که با تماس جنسی منتقل می‌شود. تنها چند رده از این ویروس موجب بروز سرطان‌های اندام‌های جنسی و تولید مثل، مقعد و حلق می‌شوند .
رعایت بهداشت در روابط جنسی و دوری از تماس‌های جنسی پرخطر مهم‌ترین روش پیشگیری از آلوده شدن به این ویروس است. در اینجا منظور از تماس جنسی پر خطر رابطه جنسی بدون حفاظت دهانی، رابطه جنسی بدون حفاظت مقعدی، تماس آلت‌های جنسی بدون حفاظت، دخول بدون حفاظت و حتی تماس مستقیم پوست یا دست با آلت جنسی فرد مبتلا به ویروس است. هنوز شواهد علمی قابل استنادی برای تأیید انتقال ویروس از طریق صندلی توالتی که فرد ناقل ویروس استفاده کرده است و یا شنا در استخری که فرد ناقل در آن شنا کرده وجود ندارد .
همانطور که گفته شد تنها چند رده از این ویروس می‌توانند موجب بروز سرطان شوند. ویروس اچ‌پی‌وی به عنوان عامل چهار نوع سرطان شناخته می‌شود؛ سرطان‌های حلق و دهان، سرطان آلت جنسی، سرطان مقعد و سرطان گردن رحم. همین‌جا یادآوری می‌کنیم که تست پاپ‌‌اسمیر مستمر و به طور متوسط هر سه سال برای افرادی که رحم دارند یکی از راه‌های پیشگیری و درمان به موقع سرطان رحم است.
باقی رده‌های ویروس تنها موجب بروز زگیل‌های پوستی می‌شوند که به راحتی هم قابل درمانند، اما بسته به بدن فرد و سیستم ایمنی‌اش، نیاز به طول زمان‌های متفاوتی برای دفع از بدن وجود دارد و تنها آزمایش‌های ویژه بعد از طی درمان می‌تواند شخص را از وضعیت ویروس در بدنش مطمئن کند.
پس از کشف ارتباط ویروس اچ‌پی‌وی و این سرطان‌ها و به ویژه با افزایش شیوع ویروس و سرطان‌ها توجه زیادی به ویروس اچ‌پی‌وی جلب شده است و به روایتی آن‌را خطرناک‌تر از ویروس اچ‌آی‌وی یا ایدز می‌کند. شیوع این ویروس در میان نوجوانان و جوانان بالاست. در این سنین عطش برای برقراری تماس جنسی و رابطه جنسی زیاد است. نهی و ممنوعیت برقراری روابط جنسی برای پیشگیری از شیوع این بیماری به هیچ وجه کافی نیست و تنها آگاه‌سازی و آموزش رعایت بهداشت جنسی می‌تواند از بروز آن پیشگیری کند.
واکسیناسیون و تکمیل دوره‌های چندگانه بهترین و امن‌ترین راه برای پیشگیری از ابتلا به ویروس برای همه افراد از هر جنس و جنسیت، گرایش و رفتار جنسی، به ویژه پیش از آغاز فعالیت جنسی توصیه می‌شود. این واکسن می‌تواند احتمال ابتلا به سرطان رحم را تا ۷۰٪ و بروز زگیل‌های تناسلی را تا ۹۰٪ کاهش دهد.
این واکسن‌ها تاثیری بر انواع ویروس‌های HPV که فرد ممکن است به آن مبتلا باشد ندارند.
پی نوشتـــ :
برای جلوگیری از طولانی شدن متن ادامه مطلب رو بخونید ..

سنگ کلیه !

  • يكشنبه ۲۷ خرداد ، ۱۸:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۰۸ بازدید

کلا گفتم در جریان باشید ! همیشه وقتی برای یه مریضی و مشکل دیگه میرین دکتر و بعد میفهمین یه مریضی دیگه هم دارین سورپرایز نشین ! مثلا وقتی مثل من برای مشکل صفرا میرین سونوگرافی و متوجه میشین صفراتون سالمه زیاد خوشحال نشین چون وقتی جواب سونو رو میخونین میبینین یه سنگ 5 میلیمتری تو کلیه راست دارین و یه کیست پاراپلویک هم تو کلیه چپ ! همونجاس که نمیدونی خداروشکر کنی که سالمی یا شکر کنی که نیستی ! یا اصلا شکر نکنی بگی گل بود به سبزه نیز .. یا شکر کنی که بیشتر از ایناس نیست ! نمیدونم والا !
امسال به خاطر همین سنگ مسخره که افتاده توی کالیس تحتانی کلیه و هیچ دوا درمونی هم روش جواب نمیده نتونستم روزه بگیرم و تو زمستون که روزها کوتاهه باید همش رو قضا کنم . البته شدنش که میشد گرفت ولی خوب یکم ریسک بود . ممکن بود همین بی آبیه بدن باعث بشه با سرعت بیشتری بزرگ بشه و دفع کردنش سخت تر بشه ..
حالا ماجرا وقتی جالبتر شد که چند وقت پیش ساعت دو شب بابام دست به کمر اومد بالا سرم گفت دارم از درد میمیرم ! کلیه ام میسوزه ! تو خواب و بیداری نگاش کردم که دوید و رفت سمت دستشویی و استفراغ کرد . بهش گفتم هیچی دیگه سنگ کلیه گرفتی ! بردمش اورژانس و بهش مورفین زدن تا یکم آروم شد . یه چند روزی درد داشت که به زور مسکن آرومش میکردم و از دیروز خداروشکر انگار دردش افتاده ، فکر کنم کامل سنگ رو دفع کرده ..
کی نوبت من میشه خدا میدونه ! شانسم نداریم که ! به قول عموم خانوادگی زدید تو کار ساخت و ساز !

امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۲۵ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

گریزی به نوستالژی های کودکی ..

  • چهارشنبه ۴ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۲۶ بازدید

امروز با چندتا از همکارا داشتیم گپ میزدیم که بحثمون رسید به خاطرات بچگیو نوستالژی های قدیم . اینقدر با ذوق تعریف میکردیم و عکس اسباب بازی های بچگیمون رو تو اینترنت به هم نشون میدادیم که اصن نفهمیدیم چطوری ساعت شد یک ظهر و ما هنوز داریم میگیم و ذوق میکنیم . هیچوقت فکر نمیکردم دیدن دوباره پاکن های دو رنگ که یه طرفش برای پاک کردن خودکار بود و همیشه برگه رو پاره میکرد و یا دیدن بازی بوکس آتاری و دسته خلبانیش اینقدر خاطره رو برامون زنده کنه . تازه یه سرچ که زدیم از این اتوبوس دو طبقه ها هم دیدیم که من یادمه با بابام سوار شدیم یه بار . البته زمان ما هم دیگه از این اتوبوس ها تک و توک بود و مربوط به نسل قبل از ما میشد .. خلاصه که روز جالبی بود ، رفتیم تو فکر بچگی ها ؛ بستنی یخی ، نوشمک ، آدامس خروس و ... شما هم کلمه "نوستالژی" رو تو گوگل سرچ کنید ، عکس های جالبی میاره براتون ..

و شاید کمی آن طرف تر باشم ...

  • چهارشنبه ۶ مرداد ، ۰۲:۲۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۷۸ بازدید

توی نور ضعیفی که از کنار در میاد تو تند و تند کلمه های کتاب رو پشت سر میذارم و میرم جلو . این سری از مجموعه داستان های همشهری با بقیه سری هاش برام فرق داشت و به شدت با ادبیات ژاپن ارتباط برقرار کردم . نگاهم میره سمت ساعتم که فقط قسمت های شبتاب روی عقربه اش معلومه و حدس میزنم ساعت از یک هم گذشته . چقدر خسته شدم امروز و چقدر طولانی به نظر میومد . گوش هامو تیز میکنم سمت استیشن تا ببینم همه چیز آروم و آماده اس برای خواب یا نه . صدای ضعیفی میگه جراح زنان آنکال کیه زنگ بزنید یه سزارین اورژانس اومده . بیشتر خیالم راحت میشه و میدونم که با من کاری ندارن و سرمو میرسونم به بالشت ...
خیلی خسته ام ، تمام گردن و کمرم از شدت کار این چند روز گرفته و احساس بدی نسبت به خودم دارم . مچ دستم هم که مثل یه بچه ناخواسته وبال گردنم شده و باید 9 ماه تمام اونو به دوش بکشم . توی تاریکی نگاهم میره به اون سمت اتاق استراحت و به پریز برقی که آویزون شده و سیم هاش از هم جدا شده خیره میشم . بی اونکه یادم بیاد به چی فکر میکردم پهلو به پهلو میشم و باز دوباره طاق باز میخوابم . دوباره چشم هام خیره میشه اما اینبار به سقف بالای سرم و یه باد ضعیفی از پنکه سقفی به صورتم میخوره که چندان برای سینوس های حساسم خوشایند نیست . خروپف رئیس اتاق عمل سمت راستم و نور گوشیه سمت چپیم حس خفگی رو بهم منتقل میکنه . این فضا بوی تند اسفناج و کلم های بروکلی میده . یک باره دیگه به ساعتم نگاه میکنم و به خودم تلقین میکنم که فقط چند ساعته دیگه تا رهایی از وضعیت مونده . با اینکه از شیفت شب متنفرم اما بوی سیگار نظافت چی هایی که تو انبار پشتی مخفیانه سیگار میکشن و فرصت های طولانی برای خوندن داستان های همشهری و صدای ضعیف پنکه سقفی که چندین ساله نیاز به روغن کاری و هیچکس این وظیفه رو به عهده نمیگیره میتونه برام تجربه های متفاوتی باشه و یک شب از ماه رو برام متفاوت تر کنه .
اینجا ساعت 02:23:44 بامداد به وقت اتاق عمل ، روز چهارشنبه 6 مرداد ماهه ؛ با چشمهای پر از خواب مینویسم برای کمی بعدترها ؛ برای ماه ها و یا سال های دورتر تا شاید دلم برای این روزها تنگ شد ...
لب تاب خاموش میشه و من باز خیره به پنکه سقفی در حال چیدن برنامه های سفره چند روزه به اصفهان ...

نوزادی که نگاهم میکرد !

  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ، ۰۹:۵۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۸۲ بازدید

گاهی وقتا یه چیزهایی میبینم که شاید از دید خیلی ها ساده و بی معنی باشه ولی برای من یه حس عجیب و جالب داره ! مثل یه عکس یا سکانسی از یه فیلم که میتونه فکر منو ساعت ها و یا حتی روزها درگیر کنه و تو خلوت خودم بشینم لحظه لحظه شو تجزیه و تو ذهنم تکرار کنم ...
دیشب به ناچار شیفت شب اتاق عمل بودم . ( کلا از شب موندن تو محیط بیمارستان متنفرم ) اوضاع مثل همه چهارشنبه شب ها آروم بود . پتو و کتابمو برداشتم رفتم توی رست . بقیه خوابیده بودن و منم بعد از چند صفحه کتاب خوندن دراز کشیدم و کم کم داشتم از شدت خستگی بیهوش میشدم . نیم ساعتی گذشت که یه عمل سزارین اورژانس اومد و پزشک زنان و ماما رفتن تو اتاق عمل . مریض خیلی خونریزی داشت و چون پرسنل شب کار کم داشتیم محض احتیاط ما هم تو اتاق عمل حاضر شدیم تا به قولی یه گوشه کارو گرفته باشیم .
اولین بارم نبود که از نزدیک عمل زایمان و به دنیا اومدن یه بچه رو میدیدم ولی نمیدونم چرا این یکی حس عجیبی داشت برام ! مریض رو بی حس کردن و تیم زایمان سریع مشغول باز کردن لایه های شکم شدن تا رسیدن به رحم و بچه رو خارج کردن . لحظه در آوردن بچه نزدیکتر رفتم . یه لحظه اون بچه که فقط چند دقیقه از عمرش گذشته بود چشماشو باز کرد و دوباره بست ! نمیدونم چرا ولی خیلی جا خوردم ! انگار اون بچه میخواست یه چیزیو بهم بگه و با اون نگاه تمام حسشو بهم منتقل کرد ! حتی بعد از اینکه رفت زیر وارمر و ماما پتو رو کشید روش چشمهاش باز بود و مستقیم داشتم نگاش میکردم . نگاه و سکوتش و اینکه اصلا گریه نمیکرد و آروم آروم نفس میزد خیلی برام عجیب و جالب بود ! خودشو تو شکمش جمع کرده . معلوم بود زیاد راضی نیست از خونه جدیدش ...
نزدیکتر شدم و آروم گفتم برای چی اومدی لعنتی ؟ ما هم پشیمونیم ...
پی نوشتـــ :
چه شب مزخرفی بود دیشب ...