امید در دلهایمان یا همان لنگ کفش در بیابان !

  • پنجشنبه ۲ خرداد ، ۱۶:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۹۶ بازدید

همیشه نوشته های " نیکولا " رو دوست داشتم ، حس همزاد پنداری جالبی بهم میده . امکان Select و Copy کردن نوشته هاشو بسته و از اونجایی که این امکانات برای آشنا به فنون طراحی و کدنویسی بسته نیست :دی من این پستشو نقل قول میکنم و امیدوارم ناراحت نشه  . بخونید از بلاگ نیکولای آبی :

بیایید همین اول کار با هم روراست باشیم. حقیقت تلخ این است که کیفیت زندگی‌هایمان پایین آمده. دیگر نمی‌توانیم فلان شامپوی خارجی را که موهایمان به آن عادت کرده بود بخریم؛ دیگر خریدن میوه از فلان مغازه‌ی خاص برایمان امکان‌پذیر نیست؛ دیگر موقع نگاه کردن به فروشگاه‌های اینترنتی به جای کلیک روی «پرفروش‌ترین اجناس» مجبوریم روی «ارزان‌ترین» بزنیم؛ دیگر برای هر موفقیت کوچکی به دور و بری‌هایمان شیرینی نمی‌دهیم؛ دیگر قبل از قرار گذاشتن با دوستانمان باید به وضع جیبمان و ماشین حساب گوشی‌مان نگاه کنیم؛ دیگر کمتر هدیه می‌دهیم و کمتر هدیه می‌گیریم و هزار چیز دیگر. اما خوبی‌اش این است که با همه‌ی این‌ها هنوز هم نقطه‌ی آبی کوچکی ته ذهنمان هست که نمی‌گذارد بپوسیم. نمی‌گذارد بنشینیم و لحظه‌ها را بشماریم تا ببینیم کی از ناامیدی تلف می‌شویم. وقتی از خریدن یک رژ لب ارزان قیمت دلمان می‌گیرد، نقطه‌ی امید است که می‌آید جلوی آینه و می‌گوید :«با این هم قشنگی!» نقطه‌ی امید است که طعم پرتقال‌های کوچک آبگیری را به اندازه‌ی پرتقال‌های بزرگ گران‌قیمت برایمان شیرین می‌کند؛ امید خودش را تار و پود می‌کند و جلوی کهنه دیده شدن لباس‌های قدیمی‌مان را می‌گیرد؛ امید است که اسم‌فامیل بازی کردن با دوستانمان را به اندازه‌ی کارتینگ و شهربازی و اسب‌سواری لذت‌بخش می‌کند. می‌دانید ؟ حقیقت قهوه‌ی تلخی است اما امید مثل دانه‌های شکر، تک و توک توی فنجان‌هایمان پیدا می‌شود و همان هم غنیمت است !

من هنوز نفس میکشم !

  • جمعه ۱۷ اسفند ، ۲۱:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۳۴ بازدید

من هنوز نفس میکشم ولی به زور ! همه جیز زندگیم بر وفق مرادم میگذره ولی وقتی نرسم به نوشتن توی بلاگم یعنی زنده ام بدون نفس کشیدن ! اینجا برام حکم یه خونه امن رو داره . نمیدونم تا کی اینجا سر پا هست ! نمیدونم تا کی دل و دماغ نوشتن دارم و آقای سر به هوا چراغش اون بالا روشن میشه ، اصلا نمیخوام بهش فکر کنم . میخوام بنویسم و بنویسم ، حداقل الان که زمان هست ..
یه کار جدیدی رو استارت زدم که تو پست بعدی حتما راجع بهش مینویسم و همه تون رو در جربانش میزارم . به همین خاطر هم هست که خیلی کمرنگ شدم . بابام همیشه میگفت فکرم به هزار جا هست و من امروز که مدیر عامل شرکت خودم هستم این رو درک میکنم .. حس میکنم مرد شدم ، قوی شدم و روی پاهای خودم وایسادم . همین برام کافیه که روزهامو بسازم باهاش .. پست تا همین جا تمام !

افتخار ..

  • پنجشنبه ۱ شهریور ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۲۴ بازدید

چه روزی تونستی به خودت افتخار کنی ؟

بز کوهی هستم !

  • جمعه ۱ تیر ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۱۵ بازدید

تو قسمت عبارت های سرچ شده داشتم چرخ میزدم که دیدم بیشترین ورودی که از گوگل داشتم اول آقای سر به هوا بوده دوم روزنوشت های یک بز کوهی ! نمیدونم قیافه م شبیه بز کوهیه یا نوشته هام به خواننده ها این حس رو القا میکنه که سلام من یک بز کوهی هستم که دارم برای شما از تپه های سرسبز کوههای اوراکل مینویسم . اینجا اینترنت بسیار ضعیف است ولی علف برای خوردن بسیار ! نکنید آقا ! منو عصبی نکنید مجبور شم تا سال 98 عکس علف پست کنم روح و روانتونو بریزم به هم ! بز آخه لامصب !

طعم تلخ روزمره گی

  • يكشنبه ۲۰ خرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۱۹ بازدید

دستم به نوشتن نمیره . اصلا ! حتی بارها شده اومدم سر لپ تاپم و بی هدف توی نت چرخیدم ولی دست و دلم به باز کردن پنل بلاگم نرفته . نمیدونم چی میشه که آدمیزاد احساس میکنه یه دوره هایی از زندگیش رو باید تو خاموشی بگذرونه . باید بره یه جایی مثل یه غار دور افتاده تو یه جزیره ناشناس و ماه ها با خودش و طبیعت خلوت کنه تا دوباره نیرو و انرژی بگیره برای ادامه حیات . تو این چند ماهی که از ننوشتن من میگذره مشغول گذروندن همچین دوره ایی بودم و الان وقتشه که با نوشتن زیاد احساس نیازم رو دوباره زنده کنم ..
خیلی کامنت های پیگیر برام ارسال کردین ، چه توی تلگرام و چه اینستاگرام حالم رو پرسیدین که شدیدا باعث خوشحالیه منه . همین که این کامنت ها و احوال پرسی هارو میبینم احساس میکنم نوشتن یه وظیفه بزرگ روی دوشم هست که باید به انجام برسونمش ..
بخونید دوباره آقای سر به هوا رو از همین بلاگ ساده و بی آلایش ..

زنده اییم به بهایی اندک ..

  • يكشنبه ۸ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۴۲ بازدید

هنوز نفسی میاد و میره . نزدیک به بیست روز وارد پنل بلاگم نشدم و آب از آب هم تکون نخورد .. سیصد و چهل تا کامنت برای تایید بود که هنوز هم اون بالا جا خشک کرده و نزدیک به 90 تا وبلاگ سر نزده که بعید میدونم حالا حالاها فرصت کنم به همشون سر بزنم . یه رفیق عکاس از تو تصادف از دست دادم و دیشب تا مرز گاز گرفتگی و مسمومیت با منوکسید کربن پیش رفتم ولی هنوز زنده ام ! نه امپراطوری عوض شد و نه چوبی لای چرخ دنده دنیا رفت ! همه چیز جریان داشت حتی بدون حضور من ..
زندگی خیلی بی رحم . تا وقتی روی خاک قدم میزنی تو خاطر دو سه نفری هستی ، امان از روزی که چند متر بری پایین .. تموم .. کسی اسمتم یادش نیست .. بی حوصلگیمو ببخشید ، درگیر روزمرگی مسخره می باشم !

دلشوره های گاه و بی گاه ..

  • چهارشنبه ۸ شهریور ، ۱۵:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲۳ بازدید

همه چیز خوب و آروم داره به بهترین حالت ممکن پیش میره . زندگی هم مارو روی دوشش گذاشته و داره لب ساحل خوشبختی میگردونه . بوی نم و شن های ساحلی به صورتم میخوره و دارم نهایت لذت رو میبرم . فقط نمیدونم این دلشوره های گاه و بی گاه چیه که گاهی اوقات سراغ دلم رو میگیره و باعث میشه برم تو فکر . این روزها به شدت خدارو تو زندگیم کم دارم که بیاد و بزنه روی شونه هام ، حواسمو جمع خودش کنه و بگه نترس مرد ، تنها نیستی ، ما دو نفریم ..
#به_امید_روزهای_روشن_تر

هستم اگر نیستم باشم اگر نباشم !

  • شنبه ۲۱ مرداد ، ۱۲:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۸۲ بازدید

خیلی درگیر عنوان نشین چون معنیشو خودم هم نمیفهمم حقیقتا ! مرسی ! همین الان که بلاگمو باز کردم چشمم خورد به تاریخ پست قبلی دیدم یا علی ، هفده روزه ننوشتم ! البته بگم عذرم موجه بود و مسافرت بودم . یه مسافرت 11 روزه با کلی تجربه متفاوت . دارم کم کم تو قسمت سفرهای مارکوپولو سفرنامشو مینویسم و تا چند روزه آینده که آماده شد ارسالش میکنم . خلاصه مرسی که هستین رفقا :دی

لطفا با ذوق وارد شوید !

به به ! بالاخره تموم شد . یکی دو هفته ایی وقتمو گرفت ولی بالاخره آخرین کدشم نوشتمو بارگذاریش کردم . فکر کنم ظاهرشم خوب شد و رسوندمش به جایی که میخواستم . با همه مرورگرها و تبلت ها و موبایل ها هم سازگارش کردم که همه بتونن راحت دسترسی داشته باشن . تشکر لازم نیست بخدا کاری نکردم که ! من فقط وظیفمو انجام دادم ! خواهش میکنم بشینید ، بلند نشید تورو خدا :دی
ولی به دور از شوخی این تنوع طلبی ما باعث میشه هر چند وقت یه بار از ظاهر یه چیزی خسته بشیم و یه دستی به سر و روش بکشیم . یعنی چند ماه بعد دیدین همین قالب هم عوض شد تعجب نکنین ، از بنده هیچی بعید نیست ! فقط بی زحمت اگر مشکلی توی لود شدن قالب دیدن بهم خبر بدین تا برطرفش کنم ...
اون ذوق رو هم که گفتم بی زحمت تر لحاظ کنید تا بسی شادمان بشم که نتیجه کارم رضایت بخش بوده ! مرسی :دی