خبرهای شیرین لا به لای لجنزار زندگی !

  • يكشنبه ۲ مهر ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۹ بازدید

گاهی وقتا لا به لای خبرهای دردناک و ناراحت کننده روزنامه ها ، کانال های تلگرامی و اخبار یه خبرهای خوبی به آدم میرسه که ته دلش امیدوار میشه و میگه نه انگار هنوز عشق و علاقه نمرده .. واقعا خیلی مردن اونایی که تو هر شرایطی پای عشق و کسی که عاشقشن میمونن ، حتی با وجود یه چشم از دست رفته و صورت اسیدپاشی شده . خبر ازدواج مهرداد و مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسیدپاشی های سریالی اصفهان دقیقا همون خبر خوشحال کننده ایی بود که شنیدنش لبخند رو روی لب های خیلی ها آورد . براتون آرزوی خوشبختی میکنم زیباترین زوج های دنیا ..
همچنین بخونید :
+ لانتوری ؛ دردی که باید دیده شود !
+ ازدواج مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسید پاشی اصفهان ..
+ حادثه اسیدپاشی‌های زنجیره‌ای در اصفهان ..

و شاید کمی آن طرف تر باشم ...

  • چهارشنبه ۶ مرداد ، ۰۲:۲۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۵۷ بازدید

توی نور ضعیفی که از کنار در میاد تو تند و تند کلمه های کتاب رو پشت سر میذارم و میرم جلو . این سری از مجموعه داستان های همشهری با بقیه سری هاش برام فرق داشت و به شدت با ادبیات ژاپن ارتباط برقرار کردم . نگاهم میره سمت ساعتم که فقط قسمت های شبتاب روی عقربه اش معلومه و حدس میزنم ساعت از یک هم گذشته . چقدر خسته شدم امروز و چقدر طولانی به نظر میومد . گوش هامو تیز میکنم سمت استیشن تا ببینم همه چیز آروم و آماده اس برای خواب یا نه . صدای ضعیفی میگه جراح زنان آنکال کیه زنگ بزنید یه سزارین اورژانس اومده . بیشتر خیالم راحت میشه و میدونم که با من کاری ندارن و سرمو میرسونم به بالشت ...
خیلی خسته ام ، تمام گردن و کمرم از شدت کار این چند روز گرفته و احساس بدی نسبت به خودم دارم . مچ دستم هم که مثل یه بچه ناخواسته وبال گردنم شده و باید 9 ماه تمام اونو به دوش بکشم . توی تاریکی نگاهم میره به اون سمت اتاق استراحت و به پریز برقی که آویزون شده و سیم هاش از هم جدا شده خیره میشم . بی اونکه یادم بیاد به چی فکر میکردم پهلو به پهلو میشم و باز دوباره طاق باز میخوابم . دوباره چشم هام خیره میشه اما اینبار به سقف بالای سرم و یه باد ضعیفی از پنکه سقفی به صورتم میخوره که چندان برای سینوس های حساسم خوشایند نیست . خروپف رئیس اتاق عمل سمت راستم و نور گوشیه سمت چپیم حس خفگی رو بهم منتقل میکنه . این فضا بوی تند اسفناج و کلم های بروکلی میده . یک باره دیگه به ساعتم نگاه میکنم و به خودم تلقین میکنم که فقط چند ساعته دیگه تا رهایی از وضعیت مونده . با اینکه از شیفت شب متنفرم اما بوی سیگار نظافت چی هایی که تو انبار پشتی مخفیانه سیگار میکشن و فرصت های طولانی برای خوندن داستان های همشهری و صدای ضعیف پنکه سقفی که چندین ساله نیاز به روغن کاری و هیچکس این وظیفه رو به عهده نمیگیره میتونه برام تجربه های متفاوتی باشه و یک شب از ماه رو برام متفاوت تر کنه .
اینجا ساعت 02:23:44 بامداد به وقت اتاق عمل ، روز چهارشنبه 6 مرداد ماهه ؛ با چشمهای پر از خواب مینویسم برای کمی بعدترها ؛ برای ماه ها و یا سال های دورتر تا شاید دلم برای این روزها تنگ شد ...
لب تاب خاموش میشه و من باز خیره به پنکه سقفی در حال چیدن برنامه های سفره چند روزه به اصفهان ...