کمی تامل قبل از انجام کار ..

  • سه شنبه ۲۳ آبان ، ۱۲:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۳ بازدید

یه دوستی میگفت اگر قبل از انجام یه کاری از خودت دوتا سوال " تا کی قراره انجامش بدم ؟ " و " خوب آخرش که چی ؟ " رو بپرسیم از نصف اشتباهاتمون جلوگیری کردیم ! چقدر مختصر و مفید بود ! حالا من میگم اگر به کارما هم اعتقاد داشته باشیم و این جمله " هر عمل من ، عکس العملی داره " رو هم به سوالات بالا اضافه کنیم میتونیم اشتباهات رو به صفر برسونیم ! خیلی سخت نیست کافیه یکم تمرین کنیم و این تمرین نیاز به روز شنبه برای شروع نداره ، همین الان وقتشه !

فلش بک ، سالگرد روزی که سرباز شدم !

  • سه شنبه ۴ آبان ، ۱۳:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۴۱ بازدید

اگر چند بار به تقویم نگاه نمیکردم و مطمئن نمیشدم که امروز چهارم آبان سال 1395 باروم نمیشد بخدا ! کی فکرشو میکرد ! یک سال گذشت ! یکسال از روزی که با کله تراشیده نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به نوشتن ...

با سر نمره چهار شده تو نور کمی که از مانیتور روی کیبورد میافته این مطلب ثبت میشه . بهش میگن کچلی ! تا حالا نمره چهاری نبودم و برای اولین باره که دارم حسشو درک میکنم . یه جورایی مثل بی تفاوتیه ! تازه حس کیوی رو با پرزهای کوتاهش حس میکنم که مجبور نیست صبح ها که از خواب بلند میشه دو ساعت به موهاش چسب و ژل بزنه تا خوشگل و خوش حالت به نظر بیاد ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

و براتون از تک تک روزهای آموزشی نوشتم ، از اولین هفته و سختی هایی که داشت ، از غذای پر از سوسک تا یک هفته رنگ حموم رو ندیدن ...

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

دومین هفته آموزشی و تجربه های نابی که توی بهداری پادگان کسب کردم ! از سربازهایی که به خودشون آسیب میرسوندن برای چند روز مرخصی و مقاومتم در برابر شرایط سخت ...

تو این مدت 2 هفته ای که مسئول بهداری بودم لحظه به لحظه اش برام تجربه های ناب و جدیدی بوده که احساس میکنم میتونه به حل خیلی از مشکلات درونیم کمک کنه و توی مسیر تاریک سربازی که به قول خیلی ها عمر تلف کردنه خورده نکته های مثبتی باشه برام !
امروز 22 آبانه ! چشم روی هم گذاشتم و 22 روز از دوره آموزشی خدمت سربازیم گذشت ! شاید اوایل خیلی برام سخت بود و به محیط عادت نداشتم اما الان کاملا از فشارها کم شده و همه چیز به روال خودش در حال طی شدنه ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

سومین هفته آموزشی و صمیمی شدن با رفقای هم خدمتی ، تمرین های طاقت فرسای رژه و دیدار 8 صبح با امیر پادگان ...

سومین هفته آموزشی هم تموم شد و از شنبه وارد دومین ماه خدمت میشیم ! به قول دوستم علی الان میتونم بگم یه ماه خدمتم !یک ماه پا کوبیدن و رژه رفتن ، به خط شدن و 4 صبح بیدار شدن ! تقریبا عادت کردیم و خیلی چیزها افتاده رو روال و داریم از کنار هم بودن لذت میبریم . تو این 30 با تمام بچه های آسایشگاه 3 که حدودا 50 نفریم آشنا شدم و روابطمون خیلی صمیمی شده . هر کس از یه جای ایرانه که احساس میکنم رفقای خوبی پیدا کردم و میتونن تا آخر عمر کنارم بمونن ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

چهارمین هفته آموزشی و کلاس های معارف جنگ که اتفاقات متفاوتی رو روایت میکرد ...

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

آخرین هفته آموزشی و برگشتن به خونه ، یه ساک پر از لباس پاره و کلی خاطره خوب و بد ...

قسمت آخر این فیلم ها دیدین میان میگن " به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست " ؟ دقیقا به همون جا رسیدیم ! چشم رو هم گذاشتیم ( شما البته واسه من 2 سال گذشت ! ) آموزشی هم تموم شد و همه ساک به دست برگشتیم خونه هامون تا یکشنبه بریم اردوگاه و بعدشم هر کسی تقسیم بشه و بره سر یگان خدمتیش ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

یک هفته اردوگاه کوشک نصرت و زندگی توی بدترین شرایط ممکن ، روزهایی که هیچوقت دوست ندارم به عقب برگردن ...

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد ! ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

و امروز چهارم آبان سال یکهزارو سیصد و نود و پنج ؛ خدمت مقدس سربازی تمام ...
پی نوشتـــ :
بعد از گذروندن مرخصی پایان دوره و بعد از جمع کردن امضاهام ترخیص میشم و به امید خدا کارت پایان خدمتم رو میگیرم ...