روحانی ها هم به بهشت میروند !

  • يكشنبه ۲۰ فروردين ، ۱۴:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۳۱ بازدید

هیچوقت یاد ندارم تو جمعی ، موقع صحبت با دوستی یا حتی حین فعالیت تو شبکه مجازیی به جامعه روحانیون توهین کرده باشم . حتی راجع بهشون اظهار نظر کرده باشم و بگم همه آخوندها فلان . پیش اومده با عملکرد و برخوردشون مخالفت نشون بدم ولی هیچوقت زبونم رو به سمت توهین نچرخوندم . به اعتقاد من تو همه قشری آدم خوب و بد هست . پزشک ها ، کاسب های بازار ، استادهای دانشگاه ، دانشجوها ، راننده ها ، مکانیک ها و ... به همین خاطر ما نمیتونیم کلمه " همه " رو راحت به کار ببریم و به قول گفتنی تر و خشک رو کنار هم قرار بدیم و بسوزونیمشیون ...
دیروز موقع برگشت به خونه روی پله برقی مترو یه روحانی پشت سرم وایساده بود . من سرم به گوشیم گرم بود و یه لحظه برگشتم پشتمو نگاه کنم که باهاش چشم تو چشم شدم . یه لبخند قشنگ تحویلم داد و بهم سلام کرد . من هم بهش لبخند زدم و گفتم سلام حاج آقا روزتون بخیر . دست کرد توی جیبش و بهم یه شکلات داد و گفت بفرمایید ، ما اونقدرها هم که میگن ترسناک نیستیم ! شکلاتو از دستش گرفتم و گفتم این چه حرفیه ! شما چه به عنوان یه روحانی و چه به عنوان یه انسان و همشهری برای من محترم و متشخص هستین . خداروشکر من اهل توهین و به یه چشم نگاه کردن آدم ها نیستم . یه لبخند دیگه زد و گفت احسنت ، ما سوار تاکسی که میشیم دیگه کنار ما کسی سوار نمیشه . گفتم این سطح شعور بعضی هارو میرسونه . مکالماتمون تا دم در مترو ادامه داشت و وقتی داشت خداحافظی میکرد گفت شماره منو اگر دوست دارین داشته باشین و هر سوال شرعی ، استخاره ایی ، امری و فرمایشی داشتین در خدمتتونم . من هم تشکر کردم و شمارشو توی گوشیم ذخیره کردم . باهام دست داد و گفت فردا صبح حرم حضرت معصومه نایب الزیاره شما هستم ...
از گوشه پیاده رو میرفت و کم کم از محدوده دیدم دور میشد ، حواسم بهش بود ؛ از کنار هر کسی که رد میشد بهش سلام میکرد . همین برخورد و اتفاق باعث شد تا شب حس خوبی داشته باشم ، چقدر این آدم های خوب ، جدا از روحانی بودنشون برای خوب کردن حال مردم نیازشون ضروریه ...

چهارراه ولیعصر بهترین حس دنیا بود !

  • يكشنبه ۲ آبان ، ۲۱:۵۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۲۴ بازدید

خیلی شلوغ بود ، حدود ساعت 11 صبح بود و همه جا پر از تاکسی های زرد و سبز . موتور سوارها با کلاه کاسکت های کج و کوله ویراژ میدادن و سر چهارراه ولیعصر از ترس پلیس مسیرشون رو کج میکردن و از کوچه پس کوچه ها میرفتن . کنار خیابون وایساده بودم و چشمم به چراغ عابر پیاده بود که رنگ قرمزش بشه سبز و حرکت کنم . تنها کسی که منتظر ایستاده بود من بودم ، باقی عابرها حرکت میکردن و هیچکس به چراغ راهنما نیم نگاهی هم نمی کرد ...
چشمم افتاد به اونور خیابون ، یه روحانی خوش قیافه و مرتب دقیقا رو به روی من وایساده بود . اون هم لا به لای سیل جمعیت حرکت نمیکرد و منتظر بود چراغ سبز بشه . چشممون به چشم هم افتاد ، برای چند ثانیه همدیگرو نگاه کردیم ، چراغ سبز شد و با هم حرکت کردیم ، به هم نزدیک شدیم و باز دوباره توی چشم های هم نگاه کردیم . فقط یک متر با هم فاصله داشتیم ، یه لبخند قشنگ تحویلم داد و با یه لحن قشنگتر گفت " سلام جوون ، روز خوبی داشته باشی " و از کنارم رد شد و رفت ، اونقدر حس خوبی بهم داد که حتی یادم رفت جواب سلامشو بدم ، یه لحظه مکث کردم ، دوباره راه افتادم . بوی عطر لباسش مونده بود هنوز ؛ ولی خودش توی جمعیت محو شده بود ...
لبخند ، سلام ، روحانی و بوی عطرش که شاید چند هزار تومن هم بیشتر قیمت نداشت ، بهترین حس دنیا بود ...