logo

24 ساعت در خدمت 2600 تا سرباز !

  • دوشنبه ۸ شهریور ، ۱۹:۵۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۹۴

24 ساعت زندگی کردن با 2600 تا سرباز از چهارتا نیروی دریایی ، زمینی ، هوایی و پدافند شاید تجربه جالبی باشه ولی اصلا کار آسون و لذت بخشی نیست ولی از اونجایی که من همیشه عاشق تجربه های جدید و محیط های متفاوتم دیروز برام روز بدی نبود و کلی چیزهای جدید یادگرفتم .
داستان از این قرار بود که از طرف بیمارستان مامور شده بودم تا یک روزه کامل رو برم بهداریه یه پادگان اطراف تهران و قسمت تزریقات و داروخونه و ... رو بسپرن بهم . صبح ساعت 7.30 خودمو رسوندم اونجا و بعد از پشت سر گذاشتن گیرهای دژبانی دم در رفتم برای پذیرش و اعلام حضورم . از اونجایی که سرباز قبل از من برگ ترخیص نگرفته بود پذیرش من به مشکل خورد و گفتن نفر قبل باید بیاد اعلام حضور کنه و برگشو بگیره تا شمارو پذیرش کنیم . خلاصه یه نیم ساعتی علاف شدیم تا اوضاع ردیف شد و منو راهنمایی کردن به بهداری . بهداری که چه عرض کنم شکسته بند خونه های قدیم هم نبود ! همه جا داغون و امکانات ضعیف !
بعد از مستقر شدن و گذاشتن وسایلم تو کمد روپوش سفید پوشیدم و رفتم تو اتاقی که قرار بود تو این 24 ساعت دفتر کارم باشه ! یه اتاق 40 50 متری با 5 تا تخت و یه قفسه پر از دارو و سرم و آمپول و ... دم در سربازا به صف میشدن و میرفتن تو اتاق رو به رویی که دوتا پزشک عمومی نشسته بودن و تند تند نسخه میدادن دست سربازا و اونا هم میومدن پیش من برای گرفتن داروشون و اگر تزریقی هم داشتن براشون انجام میدادم . دقیقا شده بودم مثل این پرستارهای قدیم که تو درمانگاه های روستایی هستن ! هنوز سوزن قبلی تموم نشده بود بعدی رو تزریق میکردم !
صبح تا ظهر تعداد مریض ها خیلی زیاد بود ؛ حدود 200 نفری ویزیت شدن و بعد از گرفتن دارو یا انجام تزریقاتشون برگشتن به محل خدمتشون . ناگفته نمونه که حدود 100 نفرشون یا حتی بیشتر برای وقت گذرونی و به قول معروف پیچوندن میومدن بهداری ! هر کدومشون دستشونو میذاشتن یه جای بدنشون و با کلی آه و ناله میومدن پیش دکتر برای گرفتن استراحت و 100 البته با دست خالی برمیگشتن به محل خدمتشون !
بعد از ظهر به جز چندتا تزریق خبر خاصی نبود تا شب . طرف ساعت 9 بود که شام رو آوردن ، یه قابلمه بزرگ پر از ماکارونی که غیر از رشته های آبکش شده و رنگ و رو رفته چیزه دیگه ایی توش نبود . من که میلی به غذا نداشتم سهمم رو دادم به چندتا راننده آمبولانس و پزشکیار اون هم با ولع تمام شروع کردن به خوردن ! ساعت 11 خاموشی کامل بود . البته بهداری چون محیط نظامی محسوب نمیشه تا صبح هم میتونستیم بیدار بمونیم . بعد از کلی تلاش ناموفق برای خوابیدن حدود ساعت 12 بود که از بهداری اومدم بیرون و روی پله های جلوی درش نشستم . هوا به شدت خنک و عالی بود و به جز صدای جیرجیرک ها و شر شر آب رودخونه ای که از پشت پادگان رد میشد صدای دیگه ایی نمیومد . اینقدر ارام بخش بود که دوست داشتم همونجا چشمهامو ببند و تا صبح به صدای بادی که لا به لای درختا میپیچید گوش کنم . همونطور که نشسته بودم نگهبان بهداری اومد و یه چند دقیقه ایی با هم صحبت کردیم . بچه مشهد بود و میگفت کارم گچ کاری بوده . تازه به شدت هم از بد ذاتی تهرانی ها میگفت ! تعریف میکرد که چند روز پیش یه راننده تاکسی مسیر میدون ولیعصر تا میدون ونک رو باهاش 15 هزار تومن حساب کرده ! مسیری که با اتوبوس 4 5 تا ایستگاه میشه !
کم کم ساعت داشت به یک نزدیک میشد و چشمای منم سنگین و سنگین تر میشد . رفتم توی ساختمون بهداری و روی تخت دراز کشیدم . پتو رو کشیدم روی خودم خوابم برد .سر صبح  با صدای همهمه سربازا بیدار شدم و بعد از پوشیدن لباس و تحویل شیفتم به سمت خونه حرکت کردم .
راستی چندتا صحنه جالب هم دیدم که تا یادم نرفته براتون بگم :
ظهر یه آقای چاق و سن بالایی رو آوردن که بدنش به شدت عفونت کرده بود ! هر ثانیه موقع حرف زدن هم سرفه میکرد توی صورت من و هر بار باید بهش تذکر میدادم . کلی هم شکایت میکرد از کثیف بودن سربازها و اینکه مقصر بیماریش اونا هستن ! از همه جای بدنشم چرک میبارید . بعد تزریق آنتی بیوتیک و گرفتن دارو متوجه شدم ایشون آشپز هستن ! برای همین ترجیه دادم به غذا لب نزنم و سهمم رو تقدیم راننده آمبولانس و پزشکیارها کنم !
بعد از ظهر یه سرباز دیگه ایی رو آوردن که سر صف صبحگاه خوابش برده بود و رفیقش با کف دست کوییده بود تو سرش تا بیدار شه ! ضربه به قدری محکم به سرش خورده بود که از هوش رفته بود و با حالت داغونی اعزامش کردیم بیمارستان .
بعد از اون یه سرباز دیگه ایی رو با آمبولانس آوردن که اسلحه ژ3 با اون وزن چند کیلوییش از ارتفاع دو متری ول شده بود و خورده بود تو سرش ! ضربه به پشت سرش خورده و خدا خیلی بهش رحم کرده بود که اتفاق خاصی براش نیافتاد . دوستان اومدن بهش حال بدن و با تخت اورژانس ببرنش تو آمبولانس که ارتفاق تخت به کابین آمبولانس نمیخورد و بعد از کلی تلاش ناموفق دست آخر مثل گونی برنج انداختنش بالا و آژیر کشون رفتن ...
مورد آخر هم سربازی بود که میگفت همه مریضی هارو با هم داره و اصرار داشت همه آمپولای موجود رو با هم بهش تزریق کنم . هر چی هم میگفتم این چیزی که میگی شدنی نیست میگفت من خیلی قوی ام ! رفقام میدونن ! منم یه دگزامتازون کشیدم تو سرنگ و گفتم باشه خودت خواستی ، اینم همه آمپول ها با هم و تزریق کردم بهش . وقتی داشت میرفت گفت دکتر دگزامتازون توش نبود که ؟ آخه شنیدم خیلی مضره ! گفتم من دکتر نیستم تزریقات چی ام ! نه خیالت راحت برو !
امان از این سربازا ! 24 ساعت جالبی بود ؛ رفت تو آرشیو خاطرات ...

تعداد نظرات این پست [ ۱۶ ] است ...

۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۶
همه یه طرف اونی که از کثیفی بقیه شاکی بود ولی خودش چرک خالص بود هم یه طرف :))
خسته نباشی دکتر جون ;)
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۱
اصلا عجوبه ای بود لامصب :|
فدات :*
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۹
هنوز تو شوکِ اون قسمتم که اون سرباز رو میخواستن بیدار کنن محکم زدن تو سرش :||
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۰
عالی بود اون صحنه :))
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۲
خوشحال شدم که اون ماکارونی بی رنگ و بو رو نخوردین، فکر کنم زودتر آشپزه رو آورده بودن ناهار هم نمیخوردین :)))
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۰
آره یه وعده جلو بودم :( حیف شد :))
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۶
جالب بود
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۸
ممنون لطف داری ...
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۹
کاش تو امپولش اب مقطر میریختی تا دو روز حتی دستشویی هم نمیتونست بره. :)
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۹
در اون حد نبود دیگه :دی
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۵
تو نسخش دگزا بود حالا!؟ :|
دگزا خیلى درد داره لامصب -_-
البته شخصا بالاترین آمپولى که زدم پلى سیلین بوده و ویتامین ب شیش و متوکروپلامید و اینا :| اللبته خداروشکر هم میکنم :))
این تحربه ها خیلى باحال و خوبن و به آدم حال میده البته من هم از زبان افرادى مثل شما فقط شنیدم و همین شنیدنش هم کلى حال میده :)
ایشالا همیشه موفق باشین :)
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۹
اتفاقا آمپول دردناکی نیست دگزا !
متوکاربامول یکم دردناکه اونم بخاطره روغنی بودنش و مقدار زیادش .
ممنون لطف داری ...
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۵
تو نسخش دگزا بود حالا!؟ :|
دگزا خیلى درد داره لامصب -_-
البته شخصا بالاترین آمپولى که زدم پلى سیلین بوده و ویتامین ب شیش و متوکروپلامید و اینا :| اللبته خداروشکر هم میکنم :))
این تحربه ها خیلى باحال و خوبن و به آدم حال میده البته من هم از زبان افرادى مثل شما فقط شنیدم و همین شنیدنش هم کلى حال میده :)
ایشالا همیشه موفق باشین :)
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۹
اتفاقا آمپول دردناکی نیست دگزا !
متوکاربامول یکم دردناکه اونم بخاطره روغنی بودنش و مقدار زیادش .
ممنون لطف داری ...
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۹
تو فکر اونی ام که تفنگ ژ3 خورد تو سرش
:|
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۸
عالی بود :))
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۴
خخخخخ گفتم شما الکی مهربون نمیشی شامتو ببخشی ها

اون اخری هم خیلی باحال بود
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۸
والا گشنگی بهتر از مرگ بود :))
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۴
صحنه هااااا:)))) مخصوصا آخری!

خسته کار نباشید:))
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۶
:))
ممنون لطف دارین ...
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۷
چه وحشتناک
اصن دلم نمیخاد داداشم همچین محیطی رو تجربه کنه
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۷
میکنه به زودی :دی
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۵
prefect
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۵
جان :/
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۹
تصویر سازی از شب رو دوست داشتم :))
بعد چطور ممکنه توی 12 ساعت 200 نفر رو ویزیت کرد ؟ واقعا !
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۶
به سختی :))
چندتا دکتر بودن تند تند ویزیت میکردن آمپولاشونم من میزدم :))
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۶
تیترشو خوندم استرس گرفتم :/ خطر داره بگید نخونم من قلبم ضعیفه :/
دکتر خان لطفا " اینجا نارین از دل مینویسد "  و حذف کنید از خوندنیاتون :/ اون وب با فیلتر یکی شد :/
این یکی وبم و لینک کنی ممنون میشم ^_^ شما هم لینکی
پاندافط ^_^
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۴
چرا ؟
چشم ، تصحیح شد لینک ...
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۶
آشپز سرباز ها یجورایی شبیه آشپزای دانشگاه ما بود:/
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۱
حالم بد شد :))
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۲
بهتر نبود یه کاری میکردی آشپزه روششو عوض کنه؟
مثلا میترسوندیش؟
نخوردی که..خب خودت چیزیت نمیشه.بقیه چی؟
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷
والا به هیچ صراتی مستقیم نبود !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">