هوا نیمه تاریک بود و یه باد خنکی میومد جوری که آدم دوست داشت بره گوشه پارک بشینه و بدون هیچ فکر و مشغله ای چند دقیقه ای با خودش خلوت کنه و یه نفسی تازه کنه . ولی حیف که دیر شده بود و باید زود میرفتم سمت نونوایی و بعدشم شیر و کره و پنیر و ماست ترجیحا کم چرب ( ! ) میخریدم و میرسوندم دست مامانم ، بعدشم میرفتم باشگاه ...
کوچه رو که رد کردم رسیدم به پله های تهش که وصل میشد به خیابون پشتی ، ساختمون سر کوچه رو نگاه میکردم و تو این فکر بودم که حیف شد خونه به اون قشنگی خراب شد تا تبدیل به یه برج بشه . هنوز نسیم و باد خنک میومد که صدای گریه از پشت شمشادها رشته افکارمو پاره کرد . وایسادم و گشتم دنبال صدا . مهشید هنوزم باورم نداری ؟ هنوز نمیدونی چقدر عاشقتم . چرا با من اینطوری میکنی ؟ دوست داری گریه کردنمو ببینی ؟ دوست داری مثل بچه ها اشک بریزم ؟ این جمله ها همراه با بغض و اشک تکرار میشد . لا به لای هر حرف یه پک به سیگارش هم زده میشد و دستهاش میلرزید . به نظر سنش کم نبود و یه بیست و چهار پنج سالیش بود ...
نذاشتم تماسش تموم بشه و دخالت نکردم ، راهمو گرفتم و رفتم . شب موقع خواب مدام جمله هایی که به مهشید میگفت و چهره پر از اشکش جلوی چشمم بود . برای چی گریه میکرد ؟ اینقدر مهشیدو دوست داشت ؟ و یا نیت دیگه ای پشت اشکاش بود ؟ نمیدونم . هر چی فکر میکردم بیشتر غرق خودم میشدم . یاد گذشته ها می افتادم . وقتایی که شاید یکم نپخته تر بودم و زود احساسی میشدم . دست و پامو گم میکردم و نمیدونستم باید چی بگم . شاید هم یکم تو خلوت خودم گریه میکردم و فردای همون روز به گریه هام توی حموم میخندیدم ...
همه ما آدم های ، یه روزهایی تو زندگیمون بوده که شاید پشت همون شمشادها ، روی پشت بوم خونه ، زیر دوش حموم و یا لای بالشت تختمون گریه کردیم . گریه هایی که امروز دوست نداریم بهش فکر کنیم چون برای کسی بوده که اونور خط منتظر نشنیدن صدامون بوده ...
راستی ؛ شما هم مثل من بی صدا گریه کردین ، میدونم ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۱۷ فروردين ، ۱۹:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۸۵

تعداد نظرات این پست [ ۳۱ ] است ...

۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۶
):
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۴
...
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۲
گریه خیلی خوبه:)
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۴
گاهی وقتا دوای درده ...
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۲
این یکی رو من انصافا تجربه نکردم! 
برای یه شخصی پشت خط منظورمه.
وگرنه که آره!
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۴
من هم این تجربه رو ندارم :دی
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
خط اخر....
برای کسی که منتظر نشنیدن صدامو...


میتونم لینک پستو برای دوستام بذارم ؟
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
حتما ، چرا که نه ...
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۷
یاد تلخ‌ترین ایام زندگیم افتادم که دراز کشیدم روی تخت و تا خوردم خودم رو زدم و طوری گریه کردم که تا دو روز چشمام حالت طبیعی نداشتن و الان به قول شما به اون روزام می‌خندم...
من هنوزم گاهی بدون صدا گریه می‌کنم...
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
دوران سخت و مزخرفیه برای هر آدمی ...
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۷
گریه کردم.
زیادهم گریه کردم ولی همیشه سرم رو بالا گرفتم و بدون پنهان شدن پشت شمشادها گریه کردم! از درون!
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
همیشه از درون میپوسیم ...
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۰۲
گاهی فقط حمام میروی تا گریه کنی ...
قبلا ً پ.ن یکی از اولین پستات بود :)
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
درسته ! :)
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۱
این روزگار گریه داره ... گریه مون رو دَر میاره -__-
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۶
همه چیزش دردناکه ...
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۹
همه گریه کردیم...بی صدا...
حتی گاهی از درون...
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۳
هی ...
۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۵۶
بحثم شاید در مورد این پستتون نباشه ولی با خوندن این پست این موارد به ذهنم اومد ..
 گفتم شاید جایز بوده .. 
به قول معروف شاید حکمتی در این نظرم وجود داره :))
باشد تا کامروا شوند ؛)
+
کاش آدمها برای خودشون اتفاقات رو خوب رغم میزدن و من مقصر اشکهای ریخته شدن این ادمهارو خودشون میدونم ..
که با کمی آگاهی با کمی توجه با کمی گوش کردن به تجربه های دیگران به دست آوردن این اتفاقات خوب رو آسونتر میکنه  ..
کاش بدون الگو گرفتن از دیگران کاری کنیم خودمون الگوی دیگران بشیم و حتی فراتر از اون کشورهای دیگه ..
قصدم قضاوت نیست در مورد این آقای محترم ..
 ادمهای زیادی رو میشناسم با این اتفاقات شبانه روز زندگی میکنن .. ( جدایی و بی اعتمادی و حتی خیانت و بد بین شدن و شک کردن .. همه این موارد به خوده آدمها بستگی داره .. )
اتفاق هایی که بیشتر بوی اشتباهاتشون رو میده ..
اتفاق هایی که هر چقدر واردش بشی شاید به حماقتشون در آینده لبخند بزنن البته اگه آینده ای بسازن  .. که متاسفانه خیلی ها به آیندشون پایان میدن و به فکره ساختن مجددش نیست ..
این گفته هایی بود که دوست داشتم داخل یک وبلاگ بذارم که متاسفانه گفتم چیزی نگم بهتر هست .. چون چند باری تذکر دادم اما دیگه خیلی دیر شده و حرفهای من بی تاثیر هستش ..
کاش رابطمون رو از اول درست بنیان گذاری کنیم که تا آخر عمر خودمون به این بنیان گذاری افتخار کنیم .. ❤ تا هیچ وقت افسوس نخورییم و گرفتار ای کاشهای بی ادب نشیم و از همه مهمتر آینده ای بسازیم سرشار از اتفاقات خوب .. 
..
و در آخر بازهم میگم قصدم قضاوت کردن در مورد این آقای محترم نبود بلکه صحبتهایی بود که نا خود آگاه به ذهنم اومد و خواستم بیانش کنم .. 🌸
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۳
خانوم عشق جان با حرف شما موافقم .
تا یه حدود زیادی میشه گفت مقصر خیلی از اتفاق های زندگیمون خودمو هستیم .
مخصوصا روابط عشق و عاشقی که اگر بی سر و ته و از روی احساس مطلق باشه به نابودی دو طرف منجر میشه .
ممنون بابت کامنت قشنگت :)
۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۵
از اتفاقا توقع دارم همیشه روی سورپرایزکنندشونو نشونم بدن...
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۱
متوجه نشدم :دی
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۴۷
سلام.
من از این نوع گریه ها نداشتم :/
البته کلا من گریه نمیکنم !
آخرین باری هم که گریه کردم یادم نمیاد !
فک کنم بچگی هام بوده ...
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۱
خیلی خوبه اینطوری ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۵۷
اون گریه ها را همیشه،نقاط سیاه زندگیم میدونم!
نقاط سیاهی که با فکر کردن بهشون فقط حس بد بهم دست میده!
یه حجور حس خجالت(از خودم...!)...
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۰
تقریبا میشه گفت همه همین حس رو دارن ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۱۴
من وقت تو کل عمرم یه بار بی صدا گریه کردم ؛ اون موقع فوت پدر بزرگم بود :/
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۰
خدا رحمتشون کنه ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۵۹
هممون از این گریه و غضه هاداشتیم.
نمیدونم ده سال دیگه به این گریه هام میخندم یا نه.
ولی الان تو نظرم دردبزرگیه.


مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۰
واقعا موافقم باهات ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۳۰
آره گریه کردم ولی ن برای کسی،برای تنهایی احساساتم
چه خوبه که خدا قول داده،همه جفت آفریده
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۰
واثقعا همینطوره ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۳
جالب بود :)
مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۸
مرسی رفیق ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۰
یاد حماقت و گریه های قبلام افتادم ...
ناجور رفتم تو حال خودم ...
یادم اوردید که بودم و الان کی هستم و میتونم کی بشم ...
ممنون ...

مسعود
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۶
انشالله اشتباهات گذشته هیچ آدمی دوباره گریبانشو تو آینده نگیره ...
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۰
حالا اینا رو بیخیال
الان چرا من گریه م گرفت؟
دقیقا کجای پست شما گریه دار بود؟
مسعود
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۶
عمقش درد داشت !
م
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۹
عشق و احساس هم مثل جسم یه روزی باید بالغ بشه این گریه ها برای هر کسی لازمه .شاید بعضیا اسمشو بذارن شکست عشقی ولی به نظر من  تاثیر مثبتی که بعد از اون تجربهتو  زندگیت میذاره خیلی بهتر از تجربه نکردنشه
این گریه ها باید باشه دیر و زود داره سوخت و سوز نداره هر چی دیرتر تجربه کنی اوضاعت بیشتر بی ریخت میشه و زندگی عاطفی سخت تری خواهی داشت هر چیو باید تو سن خودش تجربه کرد. البته این نظر شخصیه خودمه که خیلیا مخالفشن
مسعود
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۶
کاملا موافقم با نظرت ...
بیگ لایک !
م
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۰
عشق و احساس هم مثل جسم یه روزی باید بالغ بشه این گریه ها برای هر کسی لازمه .شاید بعضیا اسمشو بذارن شکست عشقی ولی به نظر من  تاثیر مثبتی که بعد از اون تجربه تو  زندگیت میذاره خیلی بهتر از تجربه نکردنشه
این گریه ها باید باشه دیر و زود داره سوخت و سوز نداره هر چی دیرتر تجربه کنی اوضاعت بیشتر بی ریخت میشه و زندگی عاطفی سخت تری خواهی داشت هر چیو باید تو سن خودش تجربه کرد. البته این نظر شخصیه خودمه که خیلیا مخالفشن
مسعود
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۵
کاملا موافقم با نظرت ...
بیگ لایک !
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۹
خب معلومه همه گریه کرد
گریه ادمو سبک میکنه...

مسعود
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۴
خیلی زیاد ...
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۱۶
مگه  پسر هام  گریه میکنند؟؟
(میدونم که گریه میکنند  میدونم که گاهی گریه هاشون قدم میزنند گاهی اشک هایشان رو دود میکنند  سیگار های خوبه درسته هیچ فایده ای نداره اما میدونم که پسر ها اروم میشن  اصلا دروغ میگن که مرد گریه نمیکنه برای بعضی از بغض ها  فقط باید مرد باشی که گریه کنی)
 
خیلی سخته گریه کنی  التماس کنی  بغض کنی و اخر اخرش  اشک هایت  مسابقه بزارن برای  پایبن امد


مسعود
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۴
گریه ماله مرده :)
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۳۱
سلام
همیشه از بچگی حداقل برای منی که توی خانواده مذهبی بزرگ شدم تو گوشمون خوندن که دین مسیر هدایته ..دین ینی طریق ینی راه ....و همه ی دین تو کتابی به اسم قرآن خلاصه شده ...کاری با راست و دروغش و مباحث و ادله ی اثبات یا رد دین ندارم ...من یه بچه مسلمونم  مثلا معیار زندگی یه بچه مسلمون باید قرآن باشه ظاهرا ...(این که نیست و اینا هم بماند )
وقتی پای عشق میاد وسط یاد ماجرای یوسف و زلیخا میفتم ناخوداگاه ...
همیشه فک میکنم چی شد که زلیخا یهو مقام و مرتبت پیدا کرد ..از نرسیدن بود ؟



حدستون درست بود منم به عنوان یکی از هزار خواننده ی این وبلاگ گریه کردم
اما هیچ وقت به گریه ی خودم نخندیدم ..
چون سعی کردم مث زلیخا عشقمو بپزم ..
ببینم معشوق کدوم راهو میره ..ببینم طریقش چیه ..مسلکش چیه حرفش چیه
انقدر با معشوقم رقابت میکنم ..تا بهش برسم ..
نه رسیدن مادی ..میخام همه ی ویژگی های خوبشو منم داشته باشم
معشوق اگر پر از خوبی باشه هیچ وقت به گریه هامون نمیخندیم
من روزی هزاربار خدا رو شکر میکنم که عاشقش شدم ..
با این که هردفه باعث ناراحتی و طپش قلب و سرد شدن دستام میشه .
اما خوشحالم که کسی رو پیدا کردم که باعث تکامل و رشدم میشه
باعث بزرگ شدنم میشه
امیدوارم عاشق کسی بشید که مجبور نباشید برای رسیدن بهش خودتون رو کوچیک کنید
بلکه برای رسیدن بهش رشد کنید و بزرگ بشید
همیشه رسیدن مادی به معشوق خوب نیس برای همین همچین دعایی براتون نمیکنم
فقط آرزو میکنم معشوقتون انقدر بزرگ باشه که باعث رشد شما بشه ..

مسعود
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۳
دیدت نسبت به دوست داشتن و عاشقی جالب بود ولی نه کامل ، نسبی موافقم باهاتون .
بعضی دوست داشتن ها بزرگ نمیکنه ، پیرت میکنه ...
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۴
میشه بیشتر توضیح بدین ؟
مسعود
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۶
چیو ؟!
۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۲۹
که دل میره با دل پر.....بشینو گریه کن....بعد روز سوم شاید عیسی زنده شد...
انسان ها همینن....برای یکی از دوستام همین اتفاق اقتاده.....نمیدونم شاید هم میدونم ولی گریه مثه یه نیاز میمونه باید این نیاز ارضا بشه.....اصن بعضی وقتا بدون هیچ دلیلی دوس داری اشک بریزی خالی بشی....این نیاز هم ارضا نشه تهش عقده میشه اگه عقده هم بشه تهش به انحراف میکشه....از دید من این که بگیم مثلا ١٠سال به گریه هام میخندم این خودش خنده داره ینی ذات انسان اینطوریه همش فک میکنه گذشته اش خنده دار و اینده اش غمگینه ولی اینطور نیس اون موقع اون گریه یه نیاز بوده که برطرف شده الان هم شما یه کاری میکنی ٥سال دیگه خندت میگیره :) چرا؟ چون این تو ذات انسان مثه یه سیکل میمونه....که باید این فرایند هی به فراز و نشیب برسه :) من باز پر حرفی کردم شرمنده :) ولی این همه حرف تو همون خط اول خلاصه شده بود  گفتم شاید یکم بدمفهوم گفته باشم واسه همین توضیح دادم :)) درضمن بگم وب خوبی داری اغوا کننده(البته به معنی برانگیختگی)نیس ولی ارضا میکنه :) ادمو هرچند کوتاه به فکر میبره......
مسعود
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۳
توضیحاتت اتفاقا خیلی خوب بود کیانوش جان .
لذت میبرن کامنت های قشنگتو میخونم ...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۴۵
اصن مامونده بودیم چجوری رفته اون تو!
مسعود
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۲
چی چطوری رفته اون تو ؟ O.o
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۴۸
یه وقتایی میبینی خیلی درد داری که اگه بگی بقیه پردردتر میشن وتنها چیزی که پیدا میکنی تا دویدن اشکها تو ببینه اول خداست و روی زمینم اول بالیشته که میتونه گریه هاتوببینه وواکنشی نشون نده.
مسعود
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۶
تعبیر قشنگی بود ...
۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۲۰
اینکه کدوم دوست داشتن ها چه نوع دوس داشتن ها پیرکننده ان ؟
مسعود
۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۰
اکثر دوست داشتن ها ! میدونی چرت ؟ چون همیشه طرفمون مثل ما نیست . احساسش ، دوست داشتنش ، حرفهاش ، برخوردش ، هیچ چیزش مثل ما نیست و همین آزار دهنده اس !
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۷
اگه مث ما بود میشد دوستش داشت ؟

مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶
شاید ...
۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۲
برای کسی که پشت خط منتظرم نباشه نه اما برای کسی که خودم پشت خط منتظرش نبودم اره . از یه جایی به بعد تو زندگی ات عشق زیاد هم جواب نمیده ، درک و منطق طرف برات مهمتره ...
گاهی لازمه از برخی ادم ها با وجود همه دوست داشتن ها گذشت ... برای ارامش مطلق خودمون 
مسعود
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۵
جمله آخر کامنتتون خیلی خوب بود ، موافقم باهاش ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">