logo

کودکی و قابلمه ای که نثارم شد !

  • يكشنبه ۲۴ مرداد ، ۱۵:۳۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۳۰

یادمه وقتی کوچیکتر بودم ، خیلی کوچیکتر از الان تو یه مجتمع زندگی میکردیم که 15 طبقه بود . هر طبقه 11 تا واحد داشت و ما 11 تا همسایه مثل یه خانواده بزرگ بودیم . همه بچه ها هم سن هم بودیم و همدیگرو آبجی داداش صدا میکردیم . مثل آبجی ریحانه که الان ازدواج کرده ، آبجی صدف که فکر میکنم الان برای کنکور امتحان میده و داداش امید که دانشگاهشو داره تموم میکنه و داداش علی که هنوزم بعد از گذشته بیست و پنج شش سال رفاقتمون ادامه داره ...
یادم میاد یه روز همه با هم رفته بودیم پارک نزدیک مجتمع ، بعد از حدود یه ساعت تاب بازی و خوردن بستنی کیم که اون موقع ها فکر کنم قیمتش 75 تومن بود و از حق نگذریم از همه بستنی های الان بیشتر میچسبید برگشتیم سمت خونه برای ناهار . نزدیک خونه بودیم که پسر تخس طبقه اولی که هر چی از شرور بودن و بی ادبیش بگم کم گفتم شروع کرد تیکه انداختن به دخترای همسایه ما . با اینکه حدود 5 6 سالی کوچیکتر از ما بود ولی تو شیطنت و گستاخی دست همه مارو از پشت بسته بود !
از اونجایی که هم همیشه یه حس سوپر منی تو وجودم داشتم جلوش دراومدم و گفتم امیرمحمد پدرتو در میارم تا تو باشی دیگه به آبجی های من توهین نکنی ! رفتم سمتش و یه ضربه محکم زدم توی صورتش ! دخترا هم شروع کردن به تشکر کردن از من و همین باعث شد شیرتر بشم و به کتک زدنم ادامه بدم . یادمه بعد از چندتا ضربه هولش دادم و از پشت افتاد توی شمشادها و شروع کرد به گریه کردن و منم شروع کردم واسش کوری خوندن که یه دفعه از چیز محکم و سختی از پشت اومد و خورد تو شقیقه ام ! به قدری ضربه محکم بود که تا چند ثانیه گوشم صوت میکشید . اومدم برگردم ببینم ضربه از کجا بود که دومی رو محکم تر خوردم و پرت شدم روز زمین ! توی گیج و منگیه خودم بودم که دیدم بابای امیرمحمد با یه قابلمه توی دستش داه میاد سمتم . فرصتو از دست ندادم و پا گذاشتم به فرار . با کلی داد و بیداد و فوحش دنبالم کرد و بالاخره موفق شدم فرار کنم . حدود نیم ساعتی از اونجا دور بودم و با کلی ترس و لرز و دهن پر خون برگشتم خونه . مستقیم رفتم توی توالت و دهنمو شستم ، دندون آخریم شکسته بود و هنوز هم جای شکستگیش هست !
مامانم کلی ترسیده بود و منم داستانو براش تعریف کردم که چی شده . گفت شب که بابات اومد میریم دم خونشون . گذشت تا شب شد ، بابام وقتی ماجرا رو فهمید کلی عصبانی شد و گفت همین الان میپوشم بریم دم خونشون . منم که خوشحال از اینکه حقشونو میذاریم کف دستشون باهاش رفتم تا رسیدیم دم در خونه امیرمحمد اینا . زنگ درو زدیم که باباش اومد دم در ! گفتم الان بابام میزنه تو دهنش که یهو دیدم شروع کردن سلام و احوال پرسی و کلا قضیه مارو یادشون رفت ! از شانس گنده بنده نگو با هم همکار و رفیق دراومده بودن . هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتم خونه و یادگرفتم که دیگه الکی غیرتی نشم !
البته ناگفته نماند تا سالها هر روز ایمرمحمدو کتک میزدم و هنورم که هنوزه حس میکنم تخلیه روانی نشدم و اگر جایی تو خیابون ببینم و بشناسمش کتکش خواهم زد :دی
راستی ؛ میدونم خواهین پرسید قابلمه از کجا اومده بود ! برای منم سوال بود تا اینکه روزهای بعد دیدم ظرف غذای بابای امیرمحمد که هر روز توش غذا میذاشت و میبرد سر کار و اون روز موقع دعوا داشته برمیگشته که دیده پسرشو دارن میزنن و باقی ماجرا ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۵ ] است ...

۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۳
سلام چرا امام معصوم در برابر طاغوت سکوت کرد؟
برای مشاهده مطالب پیرامون بحث دشمن شناسی پیش مابیایید
منتظر حضور شما هستیم
تیه
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۶
چه مبحث خفنی :دی
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۵
حق داری هرجا این امیر محمد رو دیدی یک فصل کتک بهش بزنی. حتی حق داری با قابلمه بزنیش:دی
ولی جدن مزخرفترین کار دخالق پدر مادرا تو دعوای بچه هاست. بگو به تو چه آخه پدر من؟ خودشون دو تا بچه ان یکی این میزنه یکی اون! والا.
ولی جدن مرد گنده خجالت نکشید بچه رو با قابلمه زد؟ یعنی زورش نمیرسید بدون قابلمه؟

مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۵
والا چی بگم ؟ اگر آدم درست و حسابی بود که بچه هاش نمیشدن امثال امیرمحمد !
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۴
اووه :)) باحال بود !!
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۴
مخلصم :))
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۱
من پدر امیر محمد رو از همه مقصر تر میدونم. اون باید بزرگی میکرد نه که با قابلمه حمله کنه!
واقعا که تره به تخمش میره حسنی به باباش!!
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۴
اگر این چیزارو میفهمید که بچه اش نمیشد امیر محمد :))
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۴
خخخخخخخخ..
ببین طرف چطوری زده که دندونت هم شکسته
:|
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۴
با قابلمه به چه محکمی زد مرتیکه :/
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۹
یه موردی داشتیم دوران دبیرستان؛ دوستِ «مثلاً» صمیمی‌ام بود، خیر سرش! یه حرف خیلی بدی زد و باعث درگیری‌مون شد، نتیجه اون دعوا عینک شکسته اون و دست زخمی خودم بود که جفتشم تقصیر خودش بود، سرش رو با سرعت زیادی چرخوند و باعث شد عینکش بیفته زیر پای خودش و بشکنه و دست منم بماند که چه جوری زخمی شد؛ از قصد پیگیر درمان زخم‌ام نشدم، پیگیر نشدم تا جاش بمونه، جاش بمونه تا درس عبرتم بشه؛ حالا سال‌ها گذشته و هنوز هم جاش هست و هر وقت نگاش می‌کنم به خودم یادآوری می‌کنم که حواسم رو جمع کنم با کیا رفاقت کنم و با کیا کاری نداشته باشم، چون اگه آدم حسابی نباشه همون ماجرایی پیش میاد که جای زخمش هنوز روی دست راستمه...
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۳
مترسک جان نمیشد یه راه بهترین برای یادگاری پیدا کنی ؟
بهتر از موندن جای اسکار زخم روی دست راست :دی
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۰
اینجوری که توصیف کردین بنظرم به اندازه کافی کتک‌ش زدین :))
امیدوارم دیگه چشم‌تون به جمال‌ش روشن نشه! ;)
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۲
آره خیلی :))
هنوزم ببینمش زدمش :دی
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۵
عجب بابایی داشته امیرمحمد
خخخخ
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۲
آره مرتیکه :))
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۳
از بچگی تا خود الان یه خونه با حیلط بزرگ بودم هرگز هم تو اپارتمان زندگی نکردیم 
تو کوچه ما بچه هم سن و سال  من فقط دوتا دختر بودن که  از من کوچیک تر بودن  ولی خب مجبور بودیم همبازی هم بشیم 

دقیقا کوچه بغلی  همه بچه هاشون پسر بودن  بعدش اونا میامد کوچه ما  فوتبال  نمیشد که ما لی لی باز کنیم  دیگه 
خلاصه  همیشه ما و پسر ها دعوا داشتیم  من که  بزرگ تر بودم  یه بار  قشنگ  یه دل سیر  سر دسته اونا رو کتک زدم  
ولی کلا اهل این نبودیم بریم به خانوااد هامون بگیم خودمون  باهم تسویه  حساب میکردیم 

حالا که بزرگ شدیم حتی سلام همه دیگه هم نمیکنیم 

چقدر خوبه که هنوز با دوستی بچگی تون دوست هستین و خبر دارین از هم 
ما با اینکه هنوز همسایه هستیم  ولی  دیگه  دوست نیستیم 

مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۲
ماشالله بزن بهادری بودیا :))
نه ما هنوز با هم در ارتباطیم خانوادگی و هنوز مثل خواهر و برادرهای ناتنی هستیم ...
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۴
منم یه بار تو خیابون به یه پسره که داشت یه دختره رو اذیت میکرد تذکر دادم و از دختره دفاع کردم و البته یه کتک مفصل هم خوردم  :دی
همه ی ما ناهی از منکر هستیم :)
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۸
من هم از این کارا کردم ولی همین یه بار کتکشو خوردم :دی
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
چه سلاح  سردی قابلمههه


مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۸
:))
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۱
یه سوتی دادم وحشتناک :| اول که عنوان رو خوندم فک کردم نوشتی کودکی و قابله ای که نثارم شد :/ یعنی پوکوندی منو با عنوانِت سوپرمن !! :/
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۸
اصلا متوجه کامنتت نشدم علی :|
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۴
کاش بزرگ ترها هیچ وقت خودشون رو قاطی دعوای بچه ها نمیکردن :|
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۷
ای کاش نمیکردن که هنوز دندون من هم سالم بود :|
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۲
غیرتی شدن پسرامعرکست...
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۰
خیلی :دی
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۰
غیرتی بازی بچه های دهه 60....

هرچند من خندیدم ولی فکر نکنم خاطره شیرینی برای شما باشه
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۹
اون موقع ها نه ولی الان خیلی شیرینه برام :(
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۱
باباش داشته دفاع میکرده از بچه‌اش ؛ ولی اون بچه هم حقش بوده :))
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۷
آره ولی نه به این شدت :))
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۰
چقدر از این مجتمع ها خوشم میاد ! یه چند روزی هم توی یکیشون زندگی کردم ! اصلا فوق العاده س ! 

+دوباره 2 تا از کامنت هامو تایید نکردی :( :دی (خیلی بده که آدم چک کنه ببینه جواب کامنتش چی بوده ؟! )
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۷
آره یلی خوب بود حیف که دیگه دور هم نیستیم :(
همه نظراتو تایید میکنم ولی دیر به دیر برای همین شاید تایید نشده .
چون نظرات زیاده طول میکشه جواب بدم .
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۲
راستش نه :))
گزینه دیگه‌ام داغ گذاشتن پشت دست بود که خب راستش زورم اومد D:
مسعود
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۸
خسته نباشی شما :))
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۳
خخخخ من صحبتی ندارم سوپر من خان 
ولی خیلی کیف میده یکی پشتت باشه 
مسعود
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰
قربانت :))
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۹
قربانت :))
مسعود
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰
مخلص :))
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۳
سلام
خوندن نوشته هاتون حس خوبی به ادم میده...
کانال تون هم عالیه





مسعود
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰
ممنون لطف دارین ...
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۳
دیده بودم مامانا بیان دعوا برای بچشون ولی اخه بابا اونم با قابلمه... :/
این پسر طبقه اول منو یاد یکی از پسر های کلاس زبان دوران دبستانم انداخت فکر کنم پنجم بودم ، خیلی همه رو مسخره میکرد منم  یه بار که به من تیکه انداخت با کیفم زدم تو سرش یه بارم منو توی تاریکی ترسوند 
منم جلسه من انچنان ترسوندمش که تا 10دقیقه گریه میکرد :) 
مسعود
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۱
کار خوبی کردی :))
خیلی حال میده لامصب انتقام :دی
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۴
عاغا ، به جایِ قابلمه خوندم قابله :|
مسعود
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۷
یعنی باید زد تو مخت :)))
م
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۸
من موندم تو چرا بعدا به یه بهونه ای دندون امیر محمدو نشکستی:)
کار خوبی کردی هر روز میزدیش جدی میگما:) نمیدونم فیلم anger management  رو دیدی یا نه ولی منم مثل شخصیت اون فیلم یه خشم پنهان همراه خودم دارم که هر وقت صادقانه بهش فکر میکنم میبینم به خاطر اینه که از بچه گی هیچ وقت انتقام نگرفتم یعنی عرضه شو نداشتم همیشه ضعیف تر از اونی بودم که بتونم انتقام بگیرم اونایی که اذیتم میکردن همیشه خیلی گنده تر و قلدرتر بودن 
مسعود
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۷
خودم هم واقعا نمیدونم چری همچین کاریو نکردم :دی
البته گناه هم داشت و الان دیگه خاطره اش برامم مونده .
انتقام برخلاف نوشته ام تو متن هیچ لذتی توش نیست !
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۹
D:
ممنون که هوای دخترا رو داشتین
کاش پدر ایشونم گوش میداد ببنه پسرش چیکار کرده بعد طرفداریشو میکرد
مسعود
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۵
اصلا فرصتشو نداد به من !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">