کلاس سوم ابتدایی و چسب نواری !

  • سه شنبه ۲۴ مهر ، ۱۹:۲۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۶ بازدید

سر خیابونمون یه مدرسه راهنماییه که همیشه وقتی از سر کار میام یه نیم ساعتی رو تو ترافیک ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون میگذرونم . قد و نیم قد تو سر و کله هم میزنن تا از هم جدا بشن و برن سوار ماشین مامان باباهاشون بشن و برن خونه . وقتی نگاهشون میکنم یاد دوران ابتدایی خودم میافتم . یه مدرسه قدیمی با کلی درخت چنار و کاج بلند که همیشه تو گرما زیر سایه ش میشستیم و وقتایی هم که برف میومد از ضربه های محکم ما در امان نبود تا سرشو خلوت کنیم و برفشو بریزیم رو سر بقیه همکلاسی هامون !
یادمه وقتی کلاس سوم بودیم با صمیمی ترین رفیقم که هنوز هم رفاقت بیست و چند ساله داریم تو یه کلاس افتادیم . من همیشه درسم خوب بود و اون خیلی اهل درس خوندن نبود برای همین تو یه کلاس نمیافتدیم و سال سوم هم استثنا چون تعداد دانش آموزا زیاد بود پخشمون کردن تو کلاس های دیگه و ما شدیم همکلاسی و بقل دستی . اینقدر خوشحال بودیم از این وضعیت که قراره بهترین سال تحصیلی عمرمون رو کنار هم بگذرونیم ؛ هر چند این اوضاع خیلی ادامه نداشت و مارو از هم جدا کردن . من سمت راست کلاس اون عقب ها ، اون سمت چپ کلاس جلوی جلو ! دلیلش هم فقط یه چیز بود ، حرف زدن هامون با هم تمومی نداشت !
این موضوع خیلی تو مخ معلم رفته بود و هر چی تذکر میداد ما کوتاه نمیومدیم ، البته بیشتر بقل دستیم حرف میزد و همیشه کلی خاطره دست اول برای تعریف کردن سر کلاس داشت ! جالبیش اینه که ما با هم همسایه هم بودیم و غیر از ساعت مدرسه هم بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم و نمیدونم چرا این خاطره های هیجانیش سر کلاس یادش میومد و چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اصلا یادمون میرفت سر کلاسیم و معلم داره برای ما درس میده !
این قضیه ادامه دار شد و معلم وقتی دید تذکراتش فایده نداره یه تصمیم جالب و بیشتر خنده دار گرفت . زمستون بود و سر کلاس نشسته بودیم ، درست یادم نیست کدوم زنگ بود . وسط خاطره مسافرت و مه شدید گردنه حیران بودیم که معلم رو بالا سرمون دیدیم ! بدون هیج حرفی دوستم رو بلند کرد و برد پای تخته . از توی کشوی میزش چسب نواری درآورد و دهنش رو با چندتا چسب محکم بست . بعدم فرستادش بشینه سرجاش و بقیه درسش رو بده . هم خنده م گرفته بود و هم دلم براش میسوخت که همه بچه ها داشتن بهش میخندیدن . چیزی نگفتم و با چهره ایی که سعی میکردم حالت همدرد رو به خودش بگیره به بقیه درس گوش دادم . چند دقیقه ایی گذشت و دیدم داره با دست میزنه به پام ، نگاش کردم دیدم یه گوشه چسب رو باز کرده و داره ادامه خاطره رو تعریف میکنه ! خیلی حرفاش واضح نبود و من از بخار پشت چسب فهمیدم باز هم داره حرف میزنه ! خودمو ول کردم و بهش خندیدم و گفتم تو آدم بشو نیستی انگار !
اون روز با هر مصیبتی بود گذشت و فرداش با مامانش اومد مدرسه . اومد با معلم دعوا کرد که غرور بچه م رو جلوی همه خورد کردی دیگه چطوری میتونه با بقیه دوستاش راحت باشه ، بگه بخنده و درس بخونه . معلم گفت بچه شما پر روتر از این حرفاس و هر جوریه حرفشو میزنه درسم که نمیخونه ! پس نگرانش نباشید ..
یادش بخیر ، از اول هم به درس علاقه نداشت و تا اول دبیرستان بیشتر بالا نیومد و رفت سراغ کار ، هر چند تو کار موفق بود و الان مشغول شغلی هست که همیشه آرزوشو داشت . سوم ابتدایی بهترین دوران تحصیلی زندگیم بود که هر وقت بهش فکر میکنم کلی دلم برای اون دوران تنگ میشه ! البته فقط تنگ میشه و هیچوقت دوست ندارم برگردم بهش ! :دی
پی نوشتـــ :
به نظر من باید قبول کنیم تحصیلات تکمیلی و عالی برای همه نیست ، کسی رو نباید مجبور به کاری کرد و آینده همه نباید به دکتر و مهندس شدن ختم بشه و اگر کسی تو نحصیلاتش موفق نبود حتما آدم به درد نخور و بی آینده ایی نخواهد شد . باید به استعدادهاش توجه کرد و اون استعداد میتونه تو موسیقی ، ورزش یا چیزهای دیگه باشه . به جای فشارهای بی مورد خانواده ها که اکثر شماها هم تجربه اش کردین باید به علایق بچه ها بها داد . ما یکی از فامیل های نزدیکمون خودش پزشک هست و دخترش تو اتریش موسیقی میخونه ، تمام !

تعداد نظرات این پست [ ۰ ] است ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">