کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۸۶ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..

تعداد نظرات این پست [ ۱۳ ] است ...

۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۳
اره همش از این مسابقه ها تو مدرسه بود بعدم معلوم نمیشد کی میره واسه برای مسابقات منطقه 
اره این چیزای قدیمی خیلی خوبن انگار حس 
بزرگ بودن مهم بودن بهت دست میده 
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۴
دقیقا همینطوره :))
۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰
سلام
فقط تافردا وقت دارید که اگر میخواهید در مسابقه عکس کده شرکت کنید عکس هاتون رو بفرستید
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۴
ممنون ..
۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۳۶
چه‌قدر حس خوبی داشت :)

قهرمانی پدرتون با کفش‌هاش به شما هم سرایت کرد ... :) 
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۴
واقعا حس میکنم همینطور بوده ..
۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۹
خاطره شیرینی بود تا باشه از این خاطره ها، 
یه سوال
هنوز کتونی ها رو دارین؟!
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۴
نه متاسفانه :( اصلا نمیدونم چی شدن . فکر کنم کهنه و پاره شدن ..
۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۶
بچه های آسمان رو تا حدی تداعی کردین واسمون! ولی خدایی جوایز اون مسابقه خیلی تپل بود.
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۳
جایزه ما هزار تومن هم نمیشد :))
۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۳
نمیدونم چرا یاد قصه های مجید و اون مسابقه دو افتادم که مجید میخواست داخلش شرکت کنه. :)
شاید هم واقعا کفش ها جادویی بوده و پرواز کردی.
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۳
واقعا حس میکنم جادویی بودن ..
۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۲۴
انگار هممون از این ماجراهای قهرمانی باباباهامون داریم
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۳
یه حس مشترکه !
۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۵
درود بر مرد بارانی
بی تردید باید برنده شماره یک می شدید .
کفشهای جادویی
کفشهایی که سبب ساز باور نفر اول شدن را در ذهن کودکانه تان تقویت کردند تا باور به حقیقت برسد
برای باور داشتن خود می بایست کودک شد . کودک شد تا هیچ سدی توان رویارویی با دریای وجودت را نداشته باشد . آنگونه که حتی یک کفش بتواند به تو بگوید که می توانی و تو دیگر هیچ صدایی را نشنوی و برنده باشی .
زنده باد پیروزی - زنده باد باور خود - زنده باد پرواز ، پرواز ، پرواز
سپاس از پست خوبتان که خاطرات زیبایی را برایم زنده کرد . دلشاد و تندرست باشید و در پناه مهر خدای بزرگ همواره پیروز و پایدار ( آمین)

مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۳
ممنون ممنون و باز هم ممنون ..
۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۴
با خوندن این متن داشتم فکر میکردم به اینکه کاش همه چیز شوق جایزه گرفتن داشت . یعنی حتی کوچکترین کارها هم انتهاش ختمِ یه جایزه می شد تا دل آدم را بیشتر به وجد بیاد . اینو بخاطر این میگم که همین دو روزه پیش تجربه اش کردم در جایی نفر اول شدم با اینکه هدیه اش دیر میرسه دستم اما همون تندیس و تقدیرنامه همایش برام حس خوشایند و معنوی داشت . منم یکبار پوشیدن این مدل کفشهارو تجربه کردم اما مثل برای شما جادویی نبود .
 در مورد درس از ما که مدرسه گذشته ولی همین حالاشم خیلی جذاب و دوست داشتنی نمیگذره ! حقیقتا دوستدارم خیلی زودتر تمام بشه  و کارهایی که دوست دارم را فارغ از درس و ارائه اش و هزار دردسرش انجام بدم . کتاب های کاغذی را میشه همیشه لمس کرد اما کتابهای درسی خیلی هم لذت خاصی توش نیست !
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۲
من هم داشتم از این تجربه های جایزه گرفتن و واقعا برام لذت بخش بوده ..
اون که 100 درصد آدم وقتش بیشتر میشه ولی به همون نسبت انگیزه و حوصله اش هم کم میشه ..
۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۵
واقعا خاطره ی شیرینی بود:)
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۹
ممنونم :)
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۸
تو خوندنش همش یادم می  افتاد ب فیلم بچه های اسمان و این فیلم برام تداعی,میشد..

مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۹
آره چقدر شبیه این فیلم بود .. بهش فکر نکرده بودم ..
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۹
خیلی قشنگ بود. آفرین به درک و شعور شما که با پدرتون بخاطر کفشای قدیمی که داده بهتون دعوا نکردین.

ایام محرم و شهادت امام حسین هم تسلیت میگم.
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۹
لطف دارین ..
همچنین به شما ..
۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۷
باباها خودشون معجزن... دیگه فکر کن یکی از وسایلشون هم بهت برسه
مسعود
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۸
بابا خودشون معجزه ان ..
چقدر قشنگ ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">