چه روزی بودا !

  • سه شنبه ۷ مهر ، ۱۹:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۰۷ بازدید

دقت کردین بعضی روزا از همون صبحش که از خواب بیدار میشین میافتین رو بد شانسی و بد بیاری تا خود شب که سرتونو میذارین بالشت ؟ من دقیقا امروزم اینطوری بود ! تا همین الان که لم دادم و دارم مینویسم تو بد بیاری بودم !
صبح ساعت هفت بیدار شدم برم دانشگاه . از جلوی آینه پذیرایی رد شدم تا برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم که یهو یه چشم به موهام افتاد ! برگشتم خودمو تو آینه نگاه کردم ! واییییی چرا شبیه آناناس شدم ! شبش رفته بودم هموم و همونطوری خوابیده بودم و کل موهام سیخ شده بود ! منم چون موهام خیلی حجمش زیاده حتما باید یه چیزی بهش بزنم تا افشون نشه . هیچی دیگه به هر بدبختی بود مرتبش کردم و رفتم سر صبحونه . کلی میز چیدم واسه خودم و دیدم تو جا نونی نون نیست ( پوکر فیس ! ) یه چایی تلخ خوردم ؛ سفره قشنگو جمع کردم با شکم خالی آماده رفتن شدم . سویچ ماشینو برداشتم و راه افتادم . اولای اتوبان صدر به طرز مشکوکی خلوت بود ! اصن ذوق زده شدم که امروز کارم زود انجام میشه . همین که این جمله از دهن ما در اومد ترافیک شد ( باز هم پوکر فیس ) ترافیکا ! قفله قفل ! مسیره یه ربعه تا شریعتی رو یک ساعت و نیم تو راه بودم ! با کلی اعصاب خوردی خودمو رسوندم دم خیابون دانشگاه ! یه آهنگ چارتار هم گوش میدادم تا یکم اعصابم آروم بشه که یهو یه 206 پیچید جلوم ! سرمو از شیشه ماشین کردم بیرون تا دوتا حرف قلمبه تحویل یارو بدم که تا چشمم به راننده افتاد خشکم زد !
بگین کی پشت فرمون بود ! آرمان گرشاسبى خواننده گروه چارتار ! یه تیشرت مشکی پوشیده بود با همون عینک خنگیه همیشگیش و ماشینشم که داغون ! خیلی جالب بود برام این اتفاق ! یهو گفتم اِ اِ اِ آرمان گرشاسب ! آقا ما مخلصیم ، ببخشید حواسم نبود ندیدمت . اونم نامردی نکرد و یه جوری بد نگم کرد که انگار من مقصرم ! بعدم راهشو گرفت و رفت . ( کلا این آرمان گرشاسب بخاطر آهنگهایی که میخونه اعصاب درست و حسابی نداره ! :دی )
تو فکر این اتفاق بودم که رسیدم دم در دانشگاه . رفتم قسمت اداری تا نامه ام رو بگیرم که گفتن رییس نیومده و برو فردا بیا ! گفتم من علافم ؟ هی امروز فردا میکنین ؟ همسایه طبقه بالا نیستم که هی راحت برم و بیام ! خلاصه کلی غر زدم که نتیجه نداد و افتاد برای فردا و بد بیاری های من همچنان ادامه داشت ...
سریع خودمو رسوندم سر کار چون مرخصی ساعتی داشتم . وقتی رسیدم موقع ناهار بود و بچه ها داشتن ناهار میخوردن . غذامو گذاشتم تو ماکروفر گرم شد و اومدم پیش بچه ها بشینم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد ! صدایی مثل پاره شدن پارچه ! تو همون حالت که بشقاب تو یه دستم بود ، اون یکی دستم رفت سمت شلوارم ! چشمتون روزه بد نبینه از جیب پشت تا زیپ جلو منفجر شده بود !
 حالا عصرشم کلی کار داشتم و میخواستم برم برای واکسن سربازی و معاینات قبل خدمت ! هیچی دیگه گند زده شد تو همه برنامه هام و مجبور شدم بیام خونه شلوارمو عوض کنم ! اینم بد بیاری بعدی ...!
بعد از عوض کردن شلوار بدو بدو رفتم پلیس +10 که دیدم نوشته به علت تعمیرات تا دهم مهر تعطیل است و دست از پا درازتر برگشتم خونه !
تازه از خون دماغ شدن و گیر کردن لباسم لای در ماشین و جریمه شدنم توسط پلیس نگم دیگه بهتره ...
خدا بقیه روزو بخیر کنه ! آمین :دی
پی نوشتـــ :
پرونده سربازیم رفته کمیسیون پزشکی ! برام دعا کنید بتونم معافیمو بگیرم ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۸ ] است ...

۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۳
با مورفی نسبتی داری برادر؟ :))))
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
خودشم فک کنم :( :))
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۶
ایشالا کهـ معاف شی ...
چ روزی بوده امروزا .. جا داره یه خسته نباشید بگمـ بهتـــــ 
خخ
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
خدا قوت هم بگو بهم :دی
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۸
:))
الان سالم ئین؟!
...
تجربه مشابه داشتم من با این تفاوت که کل قضایا جوری پیش میرفت من تا شب که رسیدم خونه از فک پائینم به پائین بی حس بودم! :دی
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
جدی ؟! من دیگه در اون حد نبودم :(
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۴۲
o.0 .. ((:
ایشآلو مُعاف شی ..
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۱
انشالله :(
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۴۶
اوه اوه چه داستانایی داشتین :)))
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۱
بخدا :))
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۱
عــــــجـــــــب!
نابود شدم
الآن سالمید؟!
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۱
الان خدارو شکر سالمیم :دی
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۵
خخخ اخی یعنی کلن بدبخت شدی :دی
آخی 
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۰
دور از جون بله :دی
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۳
واسه منم چندین بار پیش اومده :)
راستی معافیت پزشکی میخوای بگیری یا ....؟؟؟(از کدوم ناحیه؟ خخخ)

 حالا خوبه رشته های پزشکی و ... خدمتش فرق داره ولی کلا خدمت یک سد خیلی خیلی بزرگ و مزخرف تو ایران هست که 2 سال از شیرین ترین لحظات یک جوون به معنای واقعی کلمه هدر میره(مخصوصا واسه کسایی که تحصیلکرده ان)
هییییی .....

مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۰
خیلی چرته مرتضی !
از ناحیه قلب :(
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۸
گرشاسبی البته :))
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۹
همون :| این همه نوشتم به یه کلمه اش گیر دادین ؟ :|
تصحیح شد :دی
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۴
عَــخِِـــی !!! 


از اول پستِ ــت تا آخرش بد بیاری بود که !!! :-(

اگه درس خونده باشی که معافیت تحصیلی میگیری خُـ !!
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۹
معافیت تحصیلی که موقتیه داداش :دی معافیت دایم رو میگم ...
۰۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۴
خدا رو شکر بدتر از این نبود
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۸
خداروشکر بازم :دی
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۹
ای بابا.:-(
چه حوادث آزاردهنده ای
...
امیدوارم معاف بشید .
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۸
خیلی :( :دی
ممنون ...
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۵۷
این روزی که این همه بدبیاری بود 7مهر یعنی همین سه شنبه دیروز بود؟؟؟؟
اخه دیروز اتفاقا روز روزِ من بود!
عصری رفتم خرید و در عرض کمتر از 3 ساعت با 110 هزار تومن کلییی خرید کردم! دو تا مانتو و شال و یه سری خورده ریز دیگه! تازه یکی از مانتوها رو تقریبا یه ماهی بود چشممو گرفته بود و هی نمیشد برم بخرمش پیش خودم میگفتم قطعا دیگه تموم شده! ولی دقیقا 4 تا دونه از 4سایز مختلف فقط واسش مونده بود و من ذوقمرگ شدم که واسم هنوز هست! تازه کلییی هم پاساژ گردی داشتیم و هی فقط مدل دیدیم الکی!
تاحالا انقدر از فصل حراج شانس نیورده بودم :))))

من خواننده مورد علاقه امم ببینم و اینجوری برخورد کنه وایمیسم تا افسر بیاد! بفهمه خودش مقصر بوده! والا!
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۷
خوش به حال شما برای من که جز بد بیاری و بد شانسی چیزی نداشت ! البته یه خوبی داشت که یه مرحل از اقدامات سربازیم جلو رفت ...
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۳
چون میگذرد غمی نیست ...😊😊😊😊☺
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۷
میگذرد اما جان میگیرد تا بگذرد !
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۸
آخ آخ این پاره شدن شلوار خیلی بد بود. چجوری برگشتید توی ماشین؟؟؟؟
این همه بد بیاری واسه یه روز خیلی زیاده! 
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۵
با هزار بدبختی تا کسی نبینه و آبروم نره !
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۵
معاف بشی ؟؟؟ 0_0 
مگه معلولی >؟؟؟
مثل مرد برو سربازی مرد بشی خخخ
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۴
معلول نه ولی یه سری چیزا هست که راجع بهش مینویسم بعدا ...
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۵
امشب یه دعوای نا تموم داشتم که کلا خعلی حالم پوکر فیییییس بود 
نمیدونم چرا پای این پست هارهار خندیدم:-D! خدا نیاره از این روزا دیگه 

ایشالله که معاف خواهید شد
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۳
خدارو شکر که باعث خوشحالیه یه نفر شدم ..
ممنون ...
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۰
تا این حد تا حالا بد بیاری نداشتم تو یک روز :دی
اصلا بعضی روزا نمیدونم رانندگی ها چرا اینطوری هزار تا موقعیت نزدیک به تصادف برایِ آدم پیش میاد ! :/
راستی من نفهمیدم چی شد که شلوارت جر خورد ؟ :)
ایشالا معاف میشی داداش ...
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۲
لامصب آره بعضی روزها همه چیز میپیچه تو هم !
هیچی اومدم بشینم رو زمین که یهو زرت ترکید :دی
مخلصم ...
۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۴
چقد عجیب
به این قسمت قضیه نگاه کردی که اون خوانندهه رو که دیدی، یه جور خوش شانسی بوده؟؟؟
...
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۹
آره ولی بعدش با برخوردی که باهام کرد فهمید جزوی از بد بیاری های روز بوده :دی
۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۵

سلام !

ساعت هاست شما را مفتخر نموده و زل زده ام به صفحه ی بلاگتون!

الکی مثلن خیلی آدم ِ مهمی هستم.به روم نیارید :|

از اونجایی که حوصله ی خوندن ِ هر بلاگی رو ندارم ؛ عرض کردم !

و اینکه دلم میخواست برای تک ِ تک ِ پست ها کامنت بذارم :)

خصوصا برای پست ِ روزی که دختر دار شدید !!

بسیار آدم بافرهنگی هستید پس به خودتون ببالید !

برای ِ آقایونی که دختر دوست دارن ارزش ِ زیادی قائلم :)

ان شاءالله خداوند دختر دلسوزی مثل ِ بنده برای پدرم ! به شما عطا بفرماید ! :)

و اینکه این پست ِ تون بسیار مشعوفمان نمود :)))

و من الله توفیق !

مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۶
ممنون کبوتر جانکه بهم سر زدین و با کامنت قشنگتون خوشحالم کردین .
یه دنیا به من لطف دارین .
باز هم منتظر نگاه و نظر زیباتون هستم ...
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۶
اخی گناه داشتید
من پسر نیستم میدونمم سربازی خیلی سخته ولی به نظرم برای ی پسر نیازه
ولی براتون دعا میکنم معاف بشید
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۷
سختیش به کنار کاملا الافیه !
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۴۴
از ته دلم دعا میکنم معاف شی :) خدمت خیلی مزخرفه :)
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۹
خیلی زیاد :( انشالله ...
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۸
معاف شی ایشالا
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۸
ممنون ...
۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۴
باباااااااااااااااااااااااااا!!!!!عجب روزییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مسعود
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۸:۳۶
خیلی عجیب و غریب !
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۲۰
  مگه داریم ؟؟؟؟ مگه میشه؟؟
خدایش احساس میکنم رور خیلی سختی بود رو دوست داشتی هر چی زود تر تمام شه 
عینک خنگی چیه؟؟؟اخه  البته من خودم هم میگم عینک خنگی  ا
هنرمند بی اعصاب  هیف که اهنگ هاش رو دوس دارم  
کلا تا قبل از خوادن این پست تو فکر میکردم فقط خودم هستم که یهو تمام اتفاق های مسخره برام میافته
 حالا خداروشکر تمام شده دیگه 
ولی ایشلا کار معافیت درست میشه  در یک روز زبیا که  ترافیک نباشه 
اما  سربازی که دوران قشنگیه برای اقایون (الکی مثلااااا)
 امیدوارم از این روز ها دیگه نداشته باشی و هر روز برات روز زبیایی باشه 
مسعود
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۸:۳۶
منم میگم عینک خنگی اتفاقا :)) نه واسه منم پیش میاد :|
دوران قشنگیه ولی به شرطی که یک سال باشه نه 24 ماه :دی
۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۹
خخخخخخ کچل نبینمت خخخخ:)
مسعود
۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۳۶
دور از جون :))
۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۲
توی این معافیت چی هست که همه دنبالشن؟!!
نمی‌دونم چه تیپی هستی.ولی سربازی چیز شاخی نیست یه تفریح که چندماه وقتت رو می‌گیره...کلیم کیف می‌کنی...
تصورت ایندتو میسازه
مسعود
۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۲
برام خیلی سخت نیست و خودم دوست دارم چون یه تجربه کاملا متفاوت و جدیده .
۱۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۵۹
وای اینم خیلی عالی بود .اگر طنز بنویسی خیلی موفق میشی
اینم منو یاد یه خاطره دانشجویی انداخت ...فصل امتحانات بود و هشت صبح امتحان داشتم  از اونجایی که تو طول ترم کتاب رو یه دور کامل خورده بودم  مراحل هضم و جذب هم سپری کرده بودم ..شب تا صبح تعداد صفحات باقی مونده رو میشماردم مگر اینکه فرجی بشه و به آخرش برسم ..از بقیه درس ها که نمره ای نمیگرفتم تنها امیدم همین یه درس بود که اونم انگار صلاح نبود امیدی بهش باشه ..ساعت شش و پانزده دقیقه صبح بود که پلکهای بنده هم در بدرقه ی ثانیه شمار ساعت بسته شد ....چشم باز کردم ساعت 8 ونیم صبح بود ( یادآوری : ومن هشت امتحان داشتم ) ترافیک سنگین تر از هرروز ..و من 70 دقیقه دیر رسیدم ..در حالیکه سی دقیقه بیشتر به پایان امتحان نمونده بودم رفتم با استاد صحبت کنم همینکه رفتم طرف استاد بگم استاد خواهش میکنم اجازه بدید من امتحان بدم ..مسئول آموزش که یه ادم بد اخلاقه و از قضای روزگار با من بد ..پرید وسط که نه نه .این آراد م .پ ..سابقش خرابه ..نه نه بهش برگه ندیا ..هیچی دیگه به هر بدبختی بود برگه رو گرفتم ولی تو 20 دق چی میتونستم بنویسم و اینگونه شد که این درس رو افتادم به همین سادگی ....ببخشید سرتو درد آوردم ..بعدوقبلش کلی اتفاق دیگه هم افتاد که از حوصله نوشتاری بنده و خوانندگی شما خارج لذا فاکتور گرفتم ..
مسعود
۱۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۵
جالب بود :))
واسه منم پیش اومده !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">