چه احمقانه برخورد کردم ...

  • شنبه ۲ بهمن ، ۱۴:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۳۴

لباس های فوتبالم رو عوض کردم و ریختم توی ساکم ، زیپشو بستم و راه افتادم سمت ماشین . پای راستم هم تو بازی ضربه خورده بود و با اون پای لنگ باید کلی پیاده میرفتم تا برسم به ماشین . وقتی رسیدم دست کردم توی جیبم تا سویچ رو در بیارم . صدام کرد و گفت پسرم ؟ پسرم ؟ 5 تومن داری بهم بدی برم خونه ؟ برگشتم و نگاهش کردم . حدود 60 سال داشت و اصلا به ظاهرش نمیخورد فقیر و نیازمند باشه . یه ساک دستی هم داشت و شروع کرد به دعا کردن برام ، خدا مادرتو بیامرزه ، پدرتو نگه داره ، انشالله خوشبخت شی مادر و ...
بی توجه به حرفش گفتم ندارم مادر ببخشید ؛ گفت اشکالی نداره عزیزم و به راهش ادامه داد . دو سه قدمی رفت و باز برگشت ، مادر جان مسیرت کجاست ؟ من میرم صیاد شیرازی منم میبری ؟ گفتم نه شرمنده مسیرم نمیخوره من . باز تشکر کرد و رفت . نشستم توی ماشین و یه لحظه به خودم اومدم ، نگاش کردم که داشت دور میشد . احمق ! چی کار کردی ؟ به کجای این پیرزن میخورد کاسب باشه ؟ تو وظیفه ات بود برسونیش چرا این کارو نکردی ؟ تو همین فکرا بودم که دیگه ندیدمش . کجا رفت ؟ لعنت به من ...
تمام شب رو بهش فکر کرم ، مثل یه عالم بی عمل که فقط بلده حرف بزنه دریغ از یه اقدام . چرا این کارو کردی ؟ تو که همیشه قلبت میتپه برای اینجور آدمها ، این یکی چرا اینطوری شد ؟ منو ببخش مادر ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۳ ] است ...

اشکال نداره، پیش میاد. منم گاهی اینطوری رفتار کردم ولی بعدش پشیمون شدم.
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۵
وقعا گاهی اوقات آدم نمیدونه چی میشه ...
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۹
وای):
بد شد ک):
من امروز ی پیرمردی از پیشم رد شد کلی عصبانی بودم بخاطر اون قضیه که ازم پول خواست و بدون اینکه تو حال خودم باشم بهش دادم و گفت انشالله هر مشکلی داشته باشی حل بشه و رفت.
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۵
من هم از این به بعد باید همین کارو کنم ...
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۵۴
برای منم پیش اومده .. یه وقتایی نمیدونم چی میشه که آدم دیر لُود میشه :/
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۴
آخ گفتی ...
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۴
باید گفت الله اعلم به تمام امورات عالم
آخه هیچ فکری بی دلیل که خطور نمیکنه حتمن اینجوری بهتر بوده
ولی اگه توی اینجور مواق آدم حرف دلشو گوش بده .. هیچ موق پشیمون نمیشه .. تجربه دارم که میگما! 
شاید باید یه چیزیو یاد میگرفتی؟
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۴
آره .
بعدش به خودم گفتم 5 تومن 10 تومن که مبلغی نیست .
حتی اگر اون خانوم دروغ میگفت میتونستی کمکش کنی و وجدانتو راحت کنی .
درس بزرگی شد ...
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۹
این حس رو قشنگ می فهمم ! یعنی باهاش تاحالا بارها دست و پنجه نرم کردم . دقیقا آدم بین رویاهاش ، حرف ها و حقیقت پنهان گیر می کنه.
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۳
دقیقا ...
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۱۶
خب الان اومدید اینا رو اینجا نوشتید که چی ؟!‏
چند نفر هم میان ابراز تاسف میکنن و آخ و وای و این مزخرفات‏ و شما هم لابد در جواب باز ابراز پشیمونی می کنید‏;‏ بعد هم تموم میشه قضیه ‏!‏ همیشه همین بوده ‏!‏

مشکل از شما و من و بقیه نیست، دنیا جای کثیفی شده‏;‏ سوادمون رفته بالا و فقط شدیم مرد حرف، همش حرف حرف حرف ‏!‏
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۳
راس میگین .
میشد حتی ازش ننوشت و صداشو در نیاورد .
و یا اصلا نوشت ولی ابراز پشیمونی نکرد و از دردها و ناامنی های جامعه گفت و سیلی از کامنت های مثبت که حق با شماست رو ثبت کرد .
مریم عزیز پشیمونی اولین نقه برای تغییر به سمت اصلاح هست .

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۱۲
نمیدونم چی بهت بگم آقای سربه هوا چون یه لحظه هنگ کردم از شما بعید بود این کار.
به هرحال سرزنش کردن خودتون بی فایده س اینقدر زیاده این موارد سری بعد.
هرکسی جای شما بود شاید این کارو میکرد. 
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۱
خودم هنوز باورم نمیشه چرا این برخورد زشت رو کردم ...
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۶
هرچی میکشیم از این وجدانه(علامت عصبانیت+این با اغراق بود)
خب کارت درست نبود.
اما سیلی ای بود که دفعه بعد هم ما هم خودت چهار ثانیه بیشتر تامل  و درنگ کنی که بعد پشیمون نشی.
مطمئن باش این جهان یه جایی نشون میده نیت واقعی ما رو به هم:)
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۸
واقعا که همینطوره :(
کاش برخوردم درست میبود .
البته ناخواسته بود و نمیدونم چی شد اصلا ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۳
یبار تو خیابون بودم و داشتم اب انار میخوردم
ک یکی از این پسر بچه های کار نگام میکرد
و معلوم بود هوس کرده
من همش با خودم درگیر بودم ک بهش بدم یا نه و کار درستیه و ...
تا اخر پسر بچه رفت 
و من موندم و...
ب نظرم این افراد فرستاده هایی از طرف خدات و ی امتحان الهی
امیدوارم تو لحظه بتونیم تصمیم درست رو بگیریم
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۶
دقیقا که همینطوره .
اما میدونی خیلی جاها هم نمیشه واقعا اعتماد کرد ، اینقدر بعضی ها دوز و کلک میزنن که آدم مار گزیده میشه ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۹
گریم گرففف
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۴
چقدر لحظه بدی بود ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۶

اینکه بگم عب نداره خیلی بیخود گفتم.خیلیم عیب داره.ولی باعث میشه دفه های بعد سریع عمل نکنی و جواب ندی.حداقل یه درصد احتمالم میذاری.برا منم پیش اوومده ولی دیگه کار از کار گدشته بود

مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۰۹
کاملا موافقم باهاتون .
همیشه جای سوختگی میمونه روی بدن ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۰
سلام. اما من باید بگم خدمت شما که زیاد هم مطمئن نباشید که نیازمند بوده. چون خودم به شخصه در یک شرایط مشابه کمک کردم و روز بعد معلوم شد که اصلا طرف مقابل کارش اینه و چند همکار گرامی را هم مثل من به تله انداخته. البته مبلغ زیادی نبود اما حس حماقت زیادی به همه ما دست داده بود. شاد باشید و سلامت. 
مسعود
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۲
من هم دقیقا همین حس ها توی سرم بود که باعث شد کمکی نکنم ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۰
سلام. اما من باید بگم خدمت شما که زیاد هم مطمئن نباشید که نیازمند بوده. چون خودم به شخصه در یک شرایط مشابه کمک کردم و روز بعد معلوم شد که اصلا طرف مقابل کارش اینه و چند همکار گرامی را هم مثل من به تله انداخته. البته مبلغ زیادی نبود اما حس حماقت زیادی به همه ما دست داده بود. شاد باشید و سلامت. 
مسعود
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۲
من هم دقیقا همین حس ها توی سرم بود که باعث شد کمکی نکنم ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۱
پیش میاد دیگه ! جبران کن
مسعود
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۰
چشم :دی
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۷
به قول مال هاچمز بودی اون موقع ...
مسعود
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۱
یه جورایی :))
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۶
این که گذشت دفعه بعد اگه کسیو دیدیم که اینطوری بود کمکش کنیم😊
مسعود
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۰
کاملا موافقم ...
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۸
آدم که نمیتونه همیشه خیلی خوب باشه! همین که وجدانت بیداره خوبه!
مسعود
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۷
چقدر خوب گفتی :(
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۵۲
مَن همین امروز شبیه این واسم رُخ داد ..
یِ خانم درست و حسابی ازم 500 تومَن خواست با اتوبوس برهـ ..
دادم بهش ..
مسعود
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۲
کاش منم داده بودم :(
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۴
برای منم پیش آمده من بهش فکر نکردم
مسعود
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۴
کاش میشد فکر نکرد ...
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۸
آخ که دلمو کباب کردی با این پستت. 6 بهمن بود. روز تولدم. اهل عیال خونه قصد داشتن سوپرایز کنن که ... . مجبور بودم وقت حروم کنم. رفتم سینما. فیلم که تموم شد بارون شروع شده بود. دنبال یه ماشین میگشم که خودمو زودتر برسونم. تو این وانفسا بودم که یه مادر پیر جلومو گرفت. لهجه مازندرانی داشت و درخواست کمک. تا بیام بجنبم منتظر نشد و رفت. شاید از شرم و خجالت و ... . منم رفتم اما موند تو دلم. شرمندگی موند. اینجا محلی ها کمتر پیش میاد گدایی کنن. اون بیچاره هم گدا نبود اما یه پیرزن تنها توی یه شهر کوچیک ... ای خدا
مسعود
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۸
میتونم حس کنم چه حال بدی داشتی بعدش .
من هم همین حس مزخرف رو داشتم و دارم :(
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۸
برای منم پیش اومده چالش با وجدان تا هفته ها گاهی توذهن پرسه میزنه . همیشه میگم کسایی که ذهنیت مردم و از کمک کردن به دیگران خراب میکنن تا اخر عمر مدیون کسی میمونن که کمک نیاز داره و سر همین ذهنیت اشتباه  رقم خورده بهش کمک نمیشه . از بعد اون اتفاق من هر کی کمک بخواد نه نمیگم در حدی اعتماد نمیکنم که سوار ماشین کنمش ولی خب پول و میشه بدون چشم داشت در اختیارش قرار داد
مسعود
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۷
خیلی حس بدی داره به نظرم ...
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۴
آدم که نمیتونه همیشه خوب باشه ... !
ولی میتونه وجدانش بیدار باشه!
مسعود
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۵
دقیقا !
دفعات بدی رو دریابه :(
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۹
امان از عذاب وجدان و ناراحتیه بعدش :(
برای منم پیش اومده...
مسعود
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۲
خیلی بده خیلی :(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">