یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ...
روز اول یکی از فرمانده های بازنشسته نیروی زمینی مهمون جمع ما بود . یه پیرمرد سالخورده و جانباز شیمیایی که با کمک عصا راه میرفت و با همون لباس نظامیش اومده بود تا برامون از جنگ بگه . اینم بگم که کلاس ها 4 روز بود و هر روز 2 سال از جنگ رو توضیح میدادن . از عملیات ها ، شکستها و پیروزی های ایران . از اسیر شدنش توسط عراقی ها و اینکه موقع انتقالش به اسارت گاه های عراق فرار کرده بود و 4 روز تو بیابون ها سرگردون بود ! زیر بوته های خار قایم میشد و از شدت گشنگی غورباقه ها زنده رو میخورد !
روز دوم امیر بختیاری مهمون ما بود و از رشادت های نیروی دریایی و ناوچه پیکان میگفت که چطوری سکوهای نفتی عراق رو نابود کرده بودن و با یه اشتباه تو دام دشمن افتادن و جز یه عده معدودی همه خدمه کشتی شهید شدن ! اینم بگم که امیر بختیاری یکی از بهترین ملوان های کشتی های نظامی تو جنگ بوده که ما آزاد سازی خیلی از شهرها مدیونشیم .
روز سوم امیر سرتیپ خلبان حسین خلیلی مهمون ما بود ! یکی از بهترین جلسه های معارف جنگ روز سوم بود ! جوری با احساس تعریف میکرد که همه میخکوب شده بودیم و اصلا نفهمیدیم چطوری 4 ساعت گذشت . ایشون نابغه نیروی هوایی ایرانه که بیشتر از 10،000 ساعت پرواز با هواپیمای F5 و F14 تو مناطق جنگی داره و حدود 30 تا جنگنده عراق رو از بین برده ! حسین خلیلی دوره خلبانیش رو تو آمریکا گذرونده بود و درجه استاد پروازی گرفته بود و برامون حدود 50 تا عکس از خودش آورده بود که خیلی برام جالب بود . عکس هاش با شهید بابایی و شهید ستاری ، شهید عباس دوران و شهید یاسینی ! اصلا باورم نمیشد که تو کابین پشتیه شهید بابایی مینشست و باهاش پرواز میکرد ! یا با شهید دوران چه بگو بخندهایی میکرد و سر پرواز و مانور شرط بندی میکرده ! اینقدر نزدیکی به این شهیدهای برجسته نیروی هوایی و صمیمیت باهاشون خیلی خیلی جالب و قشنگ بود . حتی تعریف میکرد که شهید عباس دوران ( اسم یگان ما ) خیلی لاتی حرف میزد و اینقدر دل و جرات داشت که همه ازش میترسیدن و میگفتن عباس یه روزی سرتو به باد میدی ! تو آخرین عملیات وقتی با هم پرواز کرده بودن بعد از وارد شدن به خاک عراق و شکستن سه تا خط آتش یکی از موتورهای جت جنگیش اسیب میبینه و به جای کشیدن دکمه اجکت و بیرون پریدن از هواپیما به حسین اعلام میکنه که شماها برگردین ! مسیر هواپیما رو به سمت شهر بغداد عوض میکنه و هواپیماشو که تو آتیش میسوخت و به سختی کنترل میشد به ساختمون هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها میکوبه و مانع از برگذاری اون اجلاس میشه ( متن کامل رو از اینجا بخونید ... )
روز چهارم که روز آخر کلاس ها بود از دو سال آخر جنگ برامون گفتن و توضیح دادن که چطوری ایران تغضیف شده بود و امام مجبور به پذیرش قطعنامه 598 شد و جنگ بدون پیروز به پایان رسید . دو ساعت دوم کلاس هم همه استادها کنار هم جمع شدن و جلسه پرسش و پاسخ گذاشتن و به سوال های بچه ها راجع به جنگ پاسخ دادن ...
آخر هر کلاس هم برای همه فرمانده ها و به احترام رشادت هاشون با احترامات نظامی بدرقه شون میکردیم که باعث میشد اشک شوق تو چشم های بعضی هاشون جمع بشه .
دوست دارم خیلی بنویسم راجع به این هفته ولی میدونم از حوصله خارجه . یه نکته خیلی مثبتی که این کلاس ها برام داشت نگاه واقع بینانه به جنگ بود ! اینکه از تمامی فرمانده ها اشتباهاتشون توی جنگ رو به صراحت میگفتن و اعلام میکردن علت شکست تو فلان عملیات چی بود ! مثلا عملیات کربلای 4 بیشترین تلفات رو از نیروهای ایرانی گرفت و علتش هم ناپختگی فرمانده های اون عملیات بود .
اینقدر این کلاس ها برام جالب بود که باعث شد کاملا نگاهم نسبت به جنگ عوض بشه و آمار دقیق همه شهدا و عملیات هارو به دست بیارم .
جالبترین نکته اش صحبت های یکی از فرمانده ها بود که میگفت جنگ رو واقع بینانه نگاه کنید نه احساسی ! سر بسته میگم با نارنجک بستن دور کمر نمیشه یه تانک رو نابود کرد !
پی نوشتـــ :
حتما اسم شهدای خلبانی که تو متن بالا آوردم رو تو ویکیپدیا سرچ کنید داستان های جالبی داره زندگیشون مخصوصا شهید دوران .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۵ آذر ، ۱۹:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۹۴

تعداد نظرات این پست [ ۱۹ ] است ...

۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۶
خداقوت. 
یه جوری خوب از سربازی تعریف میکنین که من حسودیم میشه که سربازی نمیرم ...
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۷
نه همچینم حال نمیده :دی
۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۱
خداروشکرکه هم بهتون خوش میگذره هم کلی زندگی یادمیگیریدازفرصتهاتون استفاده کنید
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۶
ممنون ...
۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۴
بهترین پست این مدتتون این پست هس!:)
من عاشققققققققققققققققققققق اینجور جلسات و بازبینی و روشنگری ها هستم! یعنی واقعا دوست دارما!!
ی چندباری هم قسمت شده تو جلسات شرکت کردم
اصلا ی مدت تو فکرم بود برم جز نیروهای مسلح!
در این حد!

جنگ رو برا ماها فقط درشت نوشتن نه درست!
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۶
ممنون کلی لطف دارین ...
دقیقا !
۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۲
چه خفن:)
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۶
:دی
۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۵
اینطوری که شومآ از سربازی تعریف می کنین و با این همه ذوق و شوق مینویسین، دوس دارم همین الان برم سربازی :| والا.
یکمی هم از بدیاش بگو منصرف شیم. D:

مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۶
نه زیادم حال نمیده :دی
۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۵

دقیقا...

منم تو این چندسالی که کتابای بعضی ازین جانبازا وازاده های عزیزمون یا خاطراتی از شهیدا یا راه دور بریم چرا همین کتاب دا رو خوندم دیذم کامل عوض شد....و بعداز اون همش دلم میسوزه وقتی میبینم صداسیما اینجوری داره خسته کننده و کلیشه ای نشونش میده:(

مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۵
اشتباهشون هم همینه دقیقا !
م
۰۶ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۱
اینجوری که شما تعریف میکنی ما هم دلمون خواست بریم سربازی :-) 

مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۵
زیادم حال نمیده :دی
۰۶ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۷
موفق باشی سرباز وطن، خدا پشت و پناهت ;)
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۵
ممنون ...
۰۶ آذر ۹۴ ، ۰۲:۱۹
اینارو میخونم برا دوران سربازی پیش رو روحیه میگیرم:دی
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۵
دورانه خوب در عین حال خسته کننده ایه :دی
۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۲
اوهوم .. (:
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۲
:/
۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۵
میشه نابود کرد!
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۱
نمیدونم ...
۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۴۰

جنگ چه احساسی نگاهکنیم و چه عقلانی  چیز خیلی وحشتناکیه.

البته باردر خودم هم خلبان هلیکوپتر بوده و همرزم خلبان شیرودی و با این قضایا اشنایی دارم.

مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۰
چه جالب :دی
دقیقا :( همیشه تو ذهنم وحشتناکترین چیز ممکنه جنگ !
۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۳
فکر کنم 
نظرت نسبت به زندگی
وزنده موندن عوض شده باشه
افرین
که با دید مثبتی به همه چیز نگاه میکنید
راستی 
از این به بعد چی میشه

مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۹
خیلی زیاد !
ممنون ؛ لطف دارین ...
۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۶:۳۴
علیکم السلام جوان ایرانی تر ^ـــــ^
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۹
سلام خواهر ایرانی :دی
۰۷ آذر ۹۴ ، ۰۷:۲۸
سلااام سرباز
نخسته:)
چقدر واقعا این هفته عالی بود و چقدر هم خوب نوشته بودینش
اتفاقا حوصله مون میشدااا
من که دوست داشتم مفصل تر هم باشه
بعد اونوقت یعنی چی این بحث نارنجک و تانک؟؟!!!!
یعنی همش الکیه؟
یا حسین فهمیده با رویاپردازی کودکانه اش این کار رو کرده و نتیجه ای هم نداشته؟؟
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۹
سلام ؛ ممنون ...
سر بسته گفتم ! یکم فکر کنید متوجه میشید :دی
۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۹:۳۰
سرباز بودن هم باید جالب باشه :)
مسعود
۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۸
تا یه حدودی :دی
۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۳
دمشون گرم!
احساسی نبینیم.
جنگ جنگه! چه دفاع باشه چه حمله.
مسعود
۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۲
واقعا !
۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۰
سلام.
چه خوب که انقدر دیدتون مثبته .
آدمایی مثل شما (که از دل تهدید، فرصت های خوبی در میارن) کم هستن.

خوشحالم که باهاتون آشنا شدم  :)

پاینده باشید

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۳
ممنون لطف دارین به من .
همچنین ...
۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۵
اره با شنیدن خاطره هاشون نگاه ادم خیلی عوض میشه منم هم تو اردواهای بازید از مناطق جنگی نگاهم خیلی تغییر کرد
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۰
خیلی واقعا :(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">